2013/10/27

 

دونفر که با هم خیلی ها دوست بودند وهردو تحصیل کرده ها هم بودند و یکی بـــه تخلص سرفرازخان ودیگری بیچاره بتخلص سرگردان مشهورشده بودند باهم ملاقی میشوند و به جرو بحث ها ی راز ها و درد های دل یکدیگر میپردازند .

 سرگردان: رفیق جانا جانی با سرفرازخان درمسجد پل خشتی کابل بـــعد ازادای نماز تصادفا با هم مقابل میشوند وبعد از مدتها همدیگر را می بینند.
سرگردان: اسلام العلیکم سرفراز جان! واه واه چشم من روشن که ترا بعد از مدت ها دیدم، آنهم درمسجد.
سرفرازخان: ببین نی که این از برکات همین خانهء خدا است که ما را با هم مقــــابل
ساخت والا ترا به ذره بین اگرهم می پالیدم، پیدایت نمیکردم .
سرگردان : اوسرفراز جان! اینرا خو کس منکر نمیشود که در مسجد برکات اســــت
ولی خدا از غیر برکاتش هم نجات بته ما و شما را . حالا دربرکات مسجد هم برکتی دیده نمیشود. در اینجا هم از برکت همین مصئونیت مساجد، که صرف جـای عبادات خداوندی است ما و شما را  آرام نمیگذارند .
سر فراز خان به سرگردان: او بیادر چی میگی مگر مردم در خانهء خدا هم سروکار
دارند.
سرگردان بسرفراز:چه میگویی مردم همیشه درخانهء خدا سروکاردارند،ولی بعضی
سروکارها را من و تو نمیدانیم.
سرفراز به سرگردان: بگوبازچه شده، توخو درهرجای پشت همین مسجد و جاه ها ی
عبادتگاه های بنده گان خدا را گرفته ای و گپ های نیشدارت را لول میتی.
سرگردان ادامه میدهد :ببین جان بیادر تو از دنیا بیخبر استی، دوستان غلط کردند که
ترا سرفراز تخلص دادند، تو هیچ مگر خبر نشدی که دریکــــــی ازمناطق لوگریعنی دریکی ازمسجد های پل علم، مرکز ولایت لوگر، انفجاری صـورت گرفت و عده ای زیادی نماز گذاران در روز تجلیل از عید سعید قربان، بخاک و خون کشیده شدنــــــد وبقرار شنیده گیها و خصوصا خبر های طلوع نیوز تاریخی 16 اکتور ســال جــاری 2013 عیسوی، والی آنولایت با تعداد تقریبا بیش از بیست نفر کم یا زیاد قربـــــا نی این حادثه شدند. وگفته میشود که خود ملا صاحب مسجد که کلی مـسجد را نیز داشت و او را مردم بنام ملا امام مسجد احترام داشتند و مورد اعتماد هم بود، در این کــــار انفجاروجا بجا ساختن مواد انفجاری سهیم میدانند ومیگویند که همین ملاصاحب  مواد انفجاری را در بین قرآن شریف جا بجا کرده بود واگــرحرفهای مرا باورنداری بـرو از آشنا ها و همسایه ها و حتی از مردم عوام پرسان کن برایت حقیقت رامیکویند.
سرفراز به سرگردان: یارب همین طورکه سرگردان استی ، خـــــــداوند ترا همیسشه سرگردان داشته باشد، تا از یکجا بدیگر جا ها بروی و خبر هــــای موثق ودرست را برای دوستان بیاوری و الا از ما سر فرازها وآگاهان چندان مزه و تزه نیست وبایــــد
بگویم که نام مرا بشوخی سرفراز گذاشته اند، واقعا که من سرفراز نیستـم والا از این خبرمهم چرا خبرنباشم .
سر فراز: ادامه میدهد: بگو سرگردان گل! که  حالا چی میکنی و چه کار و بـارداری

سرگردان به سر فراز:  هیچ کاری ندارم تا و بالا میگردم و از روزیکه از فاکولته ءاقتصاد خلاص شدم هر چه میپالم کاری پیدا نمیکنم. هر جای حتی کوچکترین وظیفـه در بخش ادارات دولتی به واسط وواسطه بازی و پیوند به قدرتمندان ارتباط داردو تو
میدانی که من بحیث یک شهروند، غریب وبیچاره ولی ساده دل وبا ایمـان، چنین چیز
ها را ندارم ونه پیوند به واسطه داران دارم ویگانه چیزیکه دارم همان دیپلوم فراغـت را دارم که آنرا بعد ازقبول همه مشقت ها بدست اورده ام، بدردم نمیخورد .
سرفرازبه سرگردان: خوب دراخلاق توواینکه تحصیل کرده استی،شکی نــدارم ولی اینکه تا حال وظیفه ای نداری، متاثر استم .
سرگردان به سرفراز: چرا متاثر استی من دروغ نگفتم واین حقیقت است .
سرفراز بسرگردان، من کی گفتم دروغ میگویی توهیچ آدم را نمی مانی تا آخرحرف
هایش را تمام کند . تا کسی  گپ میزند فورا از بیخ ختکش میگیری .
سرگردان به سر فراز: بخدا هدفم نبود که ترا قهر بسازم . حالا توبگو که من چه کنم
سرفراز به سرگردان: من یک راهی برایت میگویم ولی ترا به دوستی ام که احتیــاط
کنی به کسی دیگر این گپ رانگویی و الا همین کار و یا وظیفه ایکه بتو یاد میدهــــم دیگران هم یاد میگیرند ، همان خواهد شد که بازار مشتریان این وظیفه زیاد میشـــود و بتو این وظیفه هم پیدا نمیشود .
سرگردان به سرفراز: او دوست عزیز ! ببین که برکات این مسجد را که مرا با تــــو
مقابل ساخت و همین است که حالا توغم ماه ها و سالها بیکاری مرا میخوری.
سرفراز به سرگردان:  ببین دراین روز ها بازارانتخابات خیلی گرم است  وکاندیدان
به هروسیله ممکن دست میزنند که در انتخابات هر یک شان به حریفان پیروز شوند لذا نفرها را استخدام میکنند و با دادن معاش به آنها، انها را موظف میسازند که رای رای دهنده گان را بخرند وهمین است که بازاز خریدن رای، درهرجاه گرم است  و بخصوص در ولایت مشرقی، و این هم موثق است و خبر های طلوع نیوز اینرا هــم تاریخی شانزدهم اکتور 2013 گذارش داده است .
سرگردان به سرفراز: او بیادر این کار خو، خیانت است بخدا خیانت ملی است. نـــی
دوست عزیزم، با گرفتن پول من اینکار رانمیکنم که نمایندهء این خائنین که ازدست همین ها است که تاحال وظیفه ندارم، باشم و کارتهای رای گیری را بخرم وبا عـــث برنده شدن اینها که وطن ما را گاهی بامریکا و گاهی به دستگاه های سیا وآی اس آی ویا چلتارپوشان،میفروشند، گردم .

سرفراز به سر گردان: او سرگردان گل ! بخدا خفه نشو من با توشوخی ومزاق کردم
تا ببینم که تحصیلی که کرده ای واقعا در تو اثرگذار بوده و یا تو هم مانند بعضی  از وطنداران دیگر ما ، خود را ودین و ایمانت رابه پول و زور وواسطه میفروشی.
سرگردان به سر فراز: اودوست عزیز درست است که غریب استم، بی وطـــیفه استم
ولی خدا مهربان است یکروز نه یکروز کار پیدا خواهم کرد،ولی اینکار را نمیکنم .
سرفراز: آفرین دوست عزیز! از این حرف هایت خوش شدم بواقعیت میگویم شــــاید
غریبی وبی وظیفه گی ما دوامدار نباشد ولی اگراین خائنین باز قدرت را بدسـت خود ها گرفتند،یکدورهء طولانی دیگرهمین بیکاری، فساد اداری، قتل وقتال وچوروچپاول
ادامه خواهد داشت .

سرفراز:ادامه میدهد او بیار تو همیشه همه ای این کاندیدان را گفتی که خائنین اند، مـن میگویم که شاید همهء آنها نباشند. حتما در بین شان آدمهای خوب ووطنپرست هم اند. مثلا ببین همین کسانی را که حزبی های میگفتند تو دانی و خدایــــت که اینها آدم هایی بدی بودند، آیا آنها انسانهای صدیق و فهمیده نیستند که مردم ازآنها دعـوت کنند و آنها را بحیث نمایند های پارلمان و مقام های مهم دیگر انتخاب کنند؟
سرگردان به سرفراز! حرفت را تایید میکنم خو تعداد شان بسیار کم اسـت و در اقلیت
قرار دارند . حالا فکر کن که اقلیت ها هیچگاهی، موردعزت و احترام نبوده وهمیشه علیه شان دسایس وجود دارد .
سرفراز بدوستش سرگردان! خوب حالا که چنین چیزها وجود دارد ما باید چه کنیــم
  همیشه بگذاریم این وضع را که مثل من صد ها سرگردان دیگر پیدا شوند .
سرگردان به سرفراز: نی دوست عزیزاینطور هم فکرنکنیم ، در این خاک ما بسیـار
آدم های وطنپرست و تحصیل کرده ها درداخل و خارج وجود دارند. پشت قصه های مردم نگردیم ، حد اقل اگرکاری دیگر نمیتوانیم، باید ازآنها طرفداری کنیم وهر جای
علیه خرافات وافشای چهره های منافقین که بنام دین گاهی مسجد را انفجار میدهند
وزمانی یک موسسه تحصیلی و هم بعضا انسانهای بیگناه را بدام مرگ میدهند، بـه حرکت انسانی و یک اقدام عملی دست بزنیم.

سرگردان به سرفراز:مره که رویکترا ببوسم! رهنمایی های خوبی کردی،غم بیکاری
وسرگردانی را از سرم دورکردی ومن مجبور شدم که گپ خود را که گفتم توبرناحق سرفراز استی ، واپس میگیرم ومن بتو قول میدهم که راه راست و انــــــسانی را بــه
حیث یک جوان وتحصیل کرده درپیش بگیرم.میگذارم ازگشنگی بمیرم  ولی کاریکـه
همهء مردم ووطن را بر باد کند ، نخواهم کرد.
با این جرو بحث ها از هم مدور میشوند ولی سرفرازمیگوید باری دیگر که به مسحد
آمدیم باید با خود الهء کشف مواد منفجره را بیاوریم والا سر این دولت و قوای امنیتی آن چندان اعتبار نیست. من و تو باید مسجد را خوب بررسی کنیم و بازبنماز خواندن
وعبادات خود ها بپردازیم و یک چیزی دیگر هم علاوه میکنم که باید از عقل وهوش خود ها نیزاستفاده کنیم و بازی این تاجران دین نمیدانم بنام ملا و مولوی، و تعویذ گر
و چنین و چنان را نیز نخوریم.

 

 

1- طنر : چارهء بیکاری! 

2 -  بشما گویم

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد