WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  پیام ـ   آخربگویید -  بنگرید!                                               امین الله مفکر امینی

یادی از یک خاطره :

پیام

ای همدم شیرین زنده گانی

که بودی امید صبح پیری

نگاهم ترا میجوید

اما افسوس! جزنقش خیال تودردیده گانم

چیزی نمی بینم

به تلاش گمشده ای خود، راه میجویم

اما حزسکوت

آهنگ صدای مقبولت نمی شنوم دیگر

زمزمهء درگوش دلم میگوید

همدم توخفته اینجا، آرام و بیصدا

روحم تسکین میشود

با تودرعالم خیال، رازنهان میگویم

چرا به نیمه راهم گذاشتی

تو یارپرمهروبا صفا

دل پرمهرم چرا دادی این سزا

مهرتو پرورده بود، دلی این آشنا

کرم کن، دمی جلوه نما، زرهی وفا

نوردیده گان تو، زسرربوده اند مرا

هوش وفکرو رای

آن شگفتگان زیبای آرزو

چنگ بدامن همی زنند وزدیده گویند

کجاست ما را مادر پرمهروبا صفا

هریک به طرزی، ترا خواهند زمن

سخت آید مرا جواب وخجل شوم

به پیش دیده گان پر نیازآن فرشتگان

که گم کرده اند، آغوش گرم مادرمهربان

 

آخربگویید

اینکه پیشه کرده اید، رهی خدا نیست

راه انسانی هـم نباشد، پس زچیست

جامه ای تزویربرتن کرده، برمستند داوری ها بنشسته اید

خود مگرنمیدانید، این ره و رسم خطا را

دیده های پرامید همنوعان را

مبندید برامید های سراب

دست بدست هم دهید بهرخدا، نه ازبهرریا

ناله های بیکسان را درمان شویید

اشک مادران ووالدان را

مگذارید بیش ازاین طوفان کنند

برمزارلختان جگر، که خفته اند بداغ نامرادیها

گرمی بخشید شبهای سرد و بی نان و لباس بینوایان

که خفته اند بزیرخیمه های عریان ز بیداد شما

با دشمنان میامیزید

که دشمنان را جزآتش افروزی نباشد رسم دیگر

آخرای ستمگران بیخبرزحال دردمندان وطن!

این ناله ها را مپندارید بی اثر

که دستان حق میدارند، قصرهای شدادی زیر وزبر

چشمان دلها ودیده های خود، بینا کنید

زپرده های اغفال آیید بیرون

اگربرخدا بسته اید دین وایمان

وگرانسانید و شما را زجوهرانسانی نشان است

قدم رنجه فرمایید برخیمه های سرد

بر خیمه های بیسرو سامان ز بیداد

راه حق گیرید که دنیا چون سراب است

تا چشم بهم کنیم، نشانی نباشد زهستی

جهان باشد، نباشد

دست حق باشد برمسند داوریها

آنجا میزان گردد خوب و بد برترازوی حق

جزاعمال نیکو، نباشد ما را رستگاری

این گفته ها زجوهر انسانی باشد نه آبخورده ازتعلقها

این گفته ها زجوهرانسانی باشد نه آبخورده از تعلقها

ما را معذور دارید، ای هموطن

گرغلط رشته ایم این دُردانه ها بهم

مراد ما نبودست تحقیرانسانی،مگرجز شرح حال بینوایان

برترازوی عقل وخرد ودلهای پرمهروصفــا

میزان کنید، خوب و بد را

که ما همه، رهروان یک کشتی ایم، دربحرطوفانزای هستی

راه نجات ما خموشی این بحرطوفانیست

راه نجات ما خموشی این بحرطوفانیست

با صلح وصفا زیستن، شگوفان شود گلهای امید

با صلح وصفا زیستن، شگوفان شود گلهای امید

 بنگرید!

به سیلاب ها بنگرید!

به طوفانها بنگرید!

بر ترنم های این امواج طوفانزا

تا کی پایکوبی کنید

تا کی برقصید برغٌرش ابرهای
سرگشته بدامان کوه ودشت و دمن

اشک ماتم ها، مپندارید ازخوشیها

بر دل این ماتم ها

نزیبد گسترده بینی خوان نعم

تا کی بنوشید شراب ارغوانی
بربهای خون بینوایان

وای ! بردیده های کور

وای! بر دلهای گشته سنـــگ
از بارجفاها، گشته سیه زداغ
جفاکاری.

پرده ای اغفال ازهم درید

ای ازخود کش بیگانه پرستان

ایکه بر ماتم غمها، شادی کنید

ایکه  ناموس وطن را

با بیگانه ها سود ا کنید

دمی بر خود آیید!

دمی بر خود آیید!

بنگرید دمی برحال بیکسان
بنگرید دمی برحال بینوایان
بیایید ای هموطن !

یکدست و یکدل و یک دیده شویم

مرهمی بردلهای پرخون، ازجفا گردیم

بشوییم اشک ماتمها

ز دیده گان نا امید هر پیرو برنای وطن
زدیده گان پرمهرمادران

بشوییم داغ جفاها زدل ودیده گانی والدان
با نوازشهای پرمهروالفت وعشق
که نشسته اند برمزارعزیزان
بگیریم بآغوش یکدیگر را

بسازیم این وطن را

این گهوارهء زیبای ایام طفلی را
بسازیم این وطن ر ا
بر بنای علم و خرد
بر بنای عشق و محبت
که خدا نیک رقم کرده بر باب هستی
که جزعلم و خرد، نباشد جوهرهستی

آنکه جوید خدا را، نباشد راهی دیگـــر

که خدا عشق است  و عشق است بنای
عالم هستی.
آنکه عاری زاینهاست
نباشد آفریدهء دست خدا
که دست خدا،عشق است وعلم است وخرد

که دست خدا، عشق است وعلم است وخرد
 

    

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید