2014/03/26

طنز

یکبار از سَرِ آن گذشته ام

 

نوشته عبدالصمد ثبات

  

از خانه همسایه دورتر ما از کلکینچه کاه گلی که دَور آن با چونه  سفید شده بود شبها هر شب تا ناوقتها نور کم رنگ چراغ به چشم میرسید. روزهای بهاری که ما جوانهای کوچه زیر برنده خانه کاکا عبدالله خدا بیامرز جمع میشدیم و سَیل و تماشای ریزش باران و وزش باد میکردیم ، هر روز یک بخش قصه های ما نور کم رنگ چراغ کلکینچه  خانه یی مولوی صاحب در تاریکی شبها بود، میگفتیم و میخندیدیم.

وقتی مولوی صاحب هر روز ناوقت به مسجد میرفت در همان ساعتهای روز که از خانه اش بیرون میشد کتابی کلان زیر بغل داشت به یاد قصه های شام زیر برنده باز مرا خنده میگرفت . اما رفقایم با من نبودند تا میگفتیم و میخندیدیم.

سالها بعد فهمیدیم که قصه های ما راستی هم قصه های نو جوانی ما بوده و با  کردار مولوی صاحب همخوانی نداشته. فهمیدیم که  مولوی صاحب آدم بزرگ محل ما ست. ما همه به او احترام داشتیم، نگویی که بعد از خواندن نوافل  در مسجد مولوی صاحب صبحانه را در خانه خودش برای صرف چای میرفت و بعد که چایش را صرف میکرد بعد برای سبق دادن  شاگردانش هر روز ناوقت دوباره به مسجد میرفت.

دیشب مولوی صاحب برای صرف غذای نوبت خانه ما بود. از لابلای صحبت های او با کاکایم فهمیدم،مولوی صاحب شبها تا به ناوقتها کتاب میخواند و هنوز هم بر اندوخته های علمی اش میافزاید. مولوی صاحب آدم با فکر باز بود از قاچاق ، دروغ،عوام فریبی، بی قولی نفرت داشت .از پرسشهای کاکایم  فهمیدم که مولوی صاحب از مصارف پوشاک  و خوراک صرفه جویی کرده و پولش را برای خودش کتاب خریده.کاکایم به شوخی با مولوی صاحب میگفت:

 

-         چه میکنی مولوی صاحب به این سن پیری هنوز کتاب میخری و کتاب میخوانی

-         کتاب رفیق است، کتاب مونس است. حدیث شریف است که از گهواره تا به گور دانش آموز

-         کتابهای خریده شده را بخوان بس نیست؟

-         باشد برای جوانها میراث بماند که عالم روشنی جامعه است. به شرط علم بیاموزند.

-         آخند زاده صاحب چطور است، آموخته؟

-         یگانه رنج من همین است

 

 مفهموم جمله آخری مولوی صاحب را نفهمیدم. دعا کردند، یاالله خیر گفته روانه مسجد برای نماز خفتن شدند.

کاکایم از مسجد آمد از او پرسیدم که مقصد مولوی صاحب از رنجش چه بود؟

 -  هی،هی ازین پدر آن پسر

-  کاکا جان فهمیده نشد.

-  پشت گپ نگرد

  از قضا مولوی مْرد، مردم محله بزرگ و پْر نفوس پسر مولوی را تاکید کردند که عمر ها پدرت بزرگ  محله و مولوی مسجد ما بود حالا خودت جانشین آن مرحوم باید باشی. چون پسر مولوی را علم و دانش چندان نبود و صرف شمایل و قیافه داشت پشنهاد مردم را پذیرفته  نمیتواست.چون خلاف پدر به قاچاق ، دروغ،عوام فریبی، بی قولی و تقلب نفرت نداشت. اما مردم صادق محل که از دَغَلی های پسر مولوی مرحوم هنوز آگاه نشده بودند تاکید داشتند که او باید منبعد مساله بگوید و درس بدهد و بحث نماید.مولوی این مردم محله بزرگ شود.

 پسر از پدر عالم خود بعضی تدابیر را به ارث برده بود.سنجید در جواب مردم محل چه تدبیر باید بگیرد تا خودش را از منجلاب آینده رهایی بخشد.

 رفت به اتاق کتابهای پدر همه کتابها را از الماری ها به روی اتاق فرش کرد بر هر یک آن قدم گذاشت و گذشت به جلو. دوباره کتابها را به الماری ها چید و رفت پشنهاد مردم را قبول کرد و مولوی یا ملای محل شد.

 از آن ببعد هرجا و در هر محل بر سر هر موضوع که میان اهالی بحث میشد همه رو به مولوی خود یعنی آن پسر مولوی مرحوم میکردند و از او میپرسیدند که جناب مولوی صاحب این مساله چگونه است؟ مطمیناً شما که در مورد معلومات کامل دارید؟ او یعنی مولوی حاضر سر میجنباند و نا فهمیده میگفت : ها همین طور است من یکبار از سَرِ آن گذشته ام .( در واقعیت و راستی هم او یکبار گام یا قدم بر آن کتاب در آغاز و قبل از مولوی شدن نهاده بود!). اینک در محل کار خود الماریهای با کتابهای مفشن صحافت شده و پُر ورق دارد تا هر مشتری و مراجعه کننده فکر کند فیلسوف زمان همین است،هیهات که چنان نیست!!

 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد