2014/05/15

داستان کوتاه: نوشته عبدالصمد ثبات

تاریخ: 22/2/1393

هوس و آرمان

  

در جمع دیگران مادر زرمینه، مست میخواند و با ناخن های خینه کرده و انگشتری دارش بر دایره به شدت میکوفت و با تنه چاقش مستانه چرخ میزد. با عرق  دور چشمکی چادری اش تر شده بود،پیشروی دروازه حویلی روبند چادری اش را بالا کرد. با دستمال سفید عرق روی ، پیشانی  و دور گردنش را پاک کرد. میخندید ، دندانهای سفیدش در شعاع آفتاب برق میزد  و از گردن تا به تخت سینه سفید ش جلایش میداد. ذوق زده شد آستین پیراهن خالش را بالا کشید سفیدی دستانش را آفتاب به نمایش گذاشت,بَل بَل خالهای آستین های پیراهنش زیبایی دیگری به دستان چاق و سفیدش دادند.بر دایره کوفت و با دایره چرخ زد و خواند:

ما شال آوردیم ما دستمال آوردیم ..قند و دستمال فرید  جانه به ارمان آوردیم

.                                                

ای ماه را ببین که در هوا خانه کرده  ------ گل آوردیم برگ گل آوردیم

از خانه بابه آروس شیمه دل  آوردیم ------ گل آوردیم برگ گل آوردیم

مادر زرمینه یکجا با دختر کاکا وخوشویش از ته دل میرقصیدند دامن چادری زرمینه حین چرخ زدن به هوا میشد پاچه های خامکی شده اش را باد میزد. دلش شوق داشت هر کدام را کش میکرد  برقصد، حویلی پْر از نشاط بود. فرید با بکس کتابهای مکتب با همصنفانش دور از خانه صدای دایره را شنید. خودش را از همصنفان جدا کرد. فهمیده بود که مادرش "هوس و ارمانش" را میکشد.

بیان خوشی برای فرید مشکل مینمود، میشرمید از دروازه حویلی  شرمیده شرمیده داخل شد خواست کنار دیوار ایستاده شود اما مادرش  در آغوش گرفتش سر و روی او را بوسه کرد.از دستانش گرفت تا او را یکجا باخود  برقصاند. بکس کتابهای فرید از شانه اش به زمین افتاد. زرمینه هم دَور، دَورِ شان میگشت و از دامن مادرش محکم میگرفت. فرید از شرم رقصیده نتوانست تنها دستانش را بی موازنه بالا کرد رویش سرخ و عرق پْر شد،رفت به دیوار تکیه زد.

 بی بی، فرید سر و صورتش را بوسید وچندین بار  بسم الله گفت و به صدای بلند شْکر کشید، شْکر به فرید، شْکر به بچه سرور، الله شْکر.شروع کرد به رقصیدن و خودش را طرف نواسه کج و وج کرد.همه شادی کردند خندیدند.اما فرید می شرمید و دورترمیرفت. دختر های کاکا,خاله و عمه همه بر فرید شیرینی باد کردند هرکدام مبارکی دادند و چک چک کردند.فرید جرات جواب گویی نداشت در عوض مادرش به همه زنده باشی و خیر ببینی میگفت.

شب پدر فرید هم خوش بود روی فرید را بوسید. تا ختم نان چند مرتبه مادر زرمینه را ناز داد :

-         زن اینه به خیر صاحب سْنو شدیم

-         - ها اغای فرید جان، شکر هموتو سنو که نگویی . چشم میگه پیاله بینی میگه قلم ، موی میگه سنبل

-         ها دگه کی خوش کده؟ مثل خوده خوش کردی.

-         بلی، مه خودم خوش کدیم، کدام خوش مه خراب بوده؟

  بعد از غذا خانواده کاکا،بی بی،ماما جمع شدند زنها به نوبت دایره زدند ،رقص و خواندن بود.مادر زرمینه چند مرتبه در پذیرایی مهمانان پایش در گلیم بند شد دو بار گیلاس چای چپه شد. اما او به رویش نیآورد میگفت خیر است روشنی است. دیگران به چَم و خَم میرقصیدند بچه های کاکا، فرید را هم مجبور کردند برقصد. فرید ازینطرف به آنطرف گام انداخت دست شوراند هرچه کرد رقص موزون نتوانست. چک چک  و خنده فضای اتاق را پُر کرد.مادرش بر او شیرینی پاش کرد گفت خودم به عوضش میرقصم. رقصید تا به خوش خود به جایش نشست. صدایش  چون آدمهای گلو درد خپ شده بود پاههایش را مالش میداد انگار پای درد بود. دیگران خدا حافظی کردند مادر زرمینه هم کمپل بر خود کش کرد و در کنج خانه خوابید.

از آن ببعد روزها مادر زرمینه مهماندار بود خویشاوندهای دورو نزدیک ،همسایه ها به مبارکی میآمدند. کسی، پاکت  چاکلیت  دیگری پاکت شیرینی  از روی خویشاوندی و از همسایه داری، روزها دور هم جمع شدند گاهی دایره نواختند ، هنگام رقصیدن گلو بند جلایش دار مادر فروزان دل مادر زرمینه را بْرد با خود گفت: میگویمش اگر داد. وقت خدا حافظی مادر فروزان را گوشه کرد  خپ،خپ چیزی با او گفت. او با سربلندی با آواز پْر خنده جواب داد ها چرا نی هر وقت خواستی فدای سرت.  فرید را روان کن یا خودت اگر آمدی هنوز خوب. بگیر به گردن کو که خْسر خیل فرید حیران بمانند نگویند که زیور ندارد.

*****

 از شیرنی گرفتن یک هفته میگذشت و پس فردا مجلس شیرینی خوری زنانه بود. مادر زرمینه رفت گلو بند مادر فروزان را برای دو روز امانتی گرفت ، پیراهن ساتن دامن گرد رنگ ارغوانی را که نسیمه دختر کاکایش دوخته بود پوشید  گلو بند مادر فروزان را بر گردن کرد در آینه خوب به خودش نگاه کرد از آرایشش خوشش آمد ، زیر لب گفت اگر پدر زرمینه میبود و میدید دلش باغ باغ میشد.

زنها و دختر ها با فیشن های رَقَم ،رَقَم دلکش در خانه خسر فرید جمع شدند.  بوی عطر های رَقَم ،رَقَم با بوی خینه یکجا خیلی خوش آیند نبود. پاش دادن نقل و شیرینی کودکان را از اینسو به آنسو میدواند، گاه خوشی کودکانه شان به جنگ و دعوا میکشید گاه مادران شان  برآنان عضب میشدند. اما همه خوش بودند. رقص و بازی - خوشی و خوشوقتی بود  صدای چک چک و دایره و  آواز خواندن  ها زنهای همسایه را بر بامهای شان کشانیده بود. تیپ ریکاردر خسر فرید صدای دایره مادر زرمینه را خّپ ساخت. دختر ها به ساز  یک قدم پیش یک قدم پس  میرقصیدند فرمایش قطغنی میدادند  خواندن گنجشکک فرمایش میدادند اما فیته آهنگ های رنگارنگ خْسْر فرید شانه های همه را به شور آورده بود ، یگان آهنگ های فرمایشی را نداشت ،فیته چند بار از یک روی به روی دیگر دور داده شد  برعلاوه مادر زرمینه دیگران هم  به سازها و آهنگهای آن فیته رقصیدند.

صدای مادر زرمینه با دایره زنگ دارش به خانه پیچید:

ای ماه را ببین که در هوا خانه کرده

آهسته برو ماه من آهسته برو

آهسته برو سرو روان آهسته برو

آهسته برو شاه زنان آهسته برو

هم مهمانان غیر از چند پیچه سفید ها به پا ایستادند جمیله اندام باریک ،قد میانه با داماد هم سن و سال و هم قد  داخل اتاق آمدند بدون معطلی هر دو بر دو چوکی کنار هم نشستند.

 چک،چک و شور رقص و بازی مهمانان گرم تر شد.عروس نو جوان زیبا ، کودکانه رقص دیگران را نگاه میکرد ازرقص بعضی ها خیلی خوشش میآمد، با خواهر خوانده های نزدیکش خَپ،خَپ میخندید.انگار میتوانست آنچنانی برقصد. لباس فیشنی و آرایش موی و رویش را به خواهر خوانده ها که اشاره و اشارت بازی داشتند سوز میداد.شربت و مالیده و میوه خوردند عکس گرفتند و آهسته آهسته  محفل رو به ختم رفت و مهمانان مبارکی دادند و یکایک رخصت شدند. مادر زرمینه بازوی فرید را گرفت و حرکت کرد روبه رفتن از خانه عروس. فرید دست خشویش و خشویش روی فرید را بوسه  کرد. خدا حافظی شد همه رفتند و مادر زرمینه خوشی کرد و دعا نمود که به خیر باشد به خشوی فرید گفت داماد نه بچه در خانه شما زیاد شد، مثل اولادت است، فرید هزاران تعریف دارد. خشوی فرید هم دعا کرد ،آرام و شکسته با گردن کج گفت خدا قدمش را نیک کند خیر ببینید، به خیر باشد.

صدای دایره و صدای مادر زرمینه  در هوای حویلی پدرعروس پیچید :

هوس و ارمانیم اس طوی بچه جانم اس -------چار روزه دورانیم اس چار روزه دوران

ای ماه را ببین که در هوا خانه کرده  ------ هوس و ارمانیم اس طوی بچه جانم اس

                           چار روزه دورانیم اس چار روزه دوران

گل آوردیم برگ گل آوردیم ------ از خانه بابه آروس شیمه دل  آوردیم

به ای راه میروی ای راه ره قربان--------- گل آوردیم برگ گل آوردیم

گل ده گنجینه برگ گل ده گنجینه --------- آینه سر زانو عروس خال میچینه

به موتر ها سوار شدند رفتنند طرف خانه داماد،پیشروی حویلی و داخل حویلی مادر زرمینه به دوستان همراه تعارف کرد هریک گیلاس چای نوشجان کردند و خداحافطی و مبارک گفته رخصت شدند. مادر زرمینه با خشویش اتاقها را جمع کردند مادر زرمینه موقع تبدیل کردن لباسها وا ویلا گفته سر لچ با موهای باز شده اش از اتاق بیرون آمد به خشویش گفت :

-         تباه شدم، برباد شدم ، خاک بر سرم شد

-         چرا خدا نکند ، دهن به خیر وا کن

-         گلو بند، امانتی  گم شده

-         چه؟گم شده، وا ویلا. چه بد کاری شده کی به تو گفته بود که امانت بگیر . تو برای بدنامی ما و "شویت" کمر بسته کدی!

مادر زرمینه هِق زده گریه میکرد. پدر زرمینه صدای گریه را شنید، خدا خیر گفته  به عجله آمد. وقتی فهمید زنش گلو بند را گم کرده، روبه طرف  زن کرد:

-          تو در پی خرابی ما هستی مصارف کم بود که تاوان هم اضافه کردی. چپ باش،گریه را بس کن. کی را دزد بگیریم. گم شد،گم شد. بلای بوده بر گلو بند خورده.مجبور چاره مال مردم از دادن است نه از خوردن.

-         مردکه گپ از گپ گذشته بگو چه چاره؟

-         چاره همین که مال مردم از دادن است نه از خوردن.

مادر زرمینه گریه کرد،دستمالش از آبدیده تر شد،رفت آشپز خانه حین آماده کردن غذا هر قدر چرت زد گلو بند به کجا از  گردنش افتاده به یادش نیامد. فردا  خپ و چپ  رخ سوی خانه خسر فرید کرد و با هلهله و عجله راه رفت اما رفتنش سودی نداشت خشوی فرید قسم ها خورد  گلو بند را ندیده بلا بگرده اگر دیده باشم .مادر زرمینه با تشویش برگشت شب شوهر را مجبور ساخت ماشین خیاطی و فرش  را بفروشد پول قرض کند تاوان گلو بند مادر فروزان را بخرد، که به وعده  تسلیم نماید . فردا هردو رفتند شهر به همان گل و طرح به نشانی ها که خانم میگفت شوهرگلو بند طلا خرید. مادر زرمینه عصر آنروز گلو بند را بعد از یک چاشنی گریه برد به خانه مادر فروزان و تسلیم داد.

گویی شوق و شادی مادر زرمینه اصلاً نبود، عروس فرا موش شد ،شیرینی خوری از یاد رفت. چرتی شد و به تشویش کار های خانه را با دلتنگی پیش میبرد.  دلش تنگ مصارف عروسی بود که هیچ چاره پوره  شدن نمی یافت.ماهها گذشت و سال یک ونیم شد فرید تصمیم گرفت آماده گی کانکور بگیرد از شوق ذوق برای نامزادی وعروسی هیچ در خانه شان حرف شنیده نمیشد. شش ماه دیگر گذشت خوشوی فرید در بسیار جاهها برای هرکدام یاد کرد که:

-         حیف دختر یکدانه و نازدانه ام. که نه عیدی دید و نه براتی نه نوروزی و نه افتاری!

مادر زرمینه شرمیده شرمیده عذر خشوی فرید را میخواست، روابط حسنه نشد. نتایج کانکور اعلان شد فرید به فاکولته اقتصاد پوهنتون کابل کامیاب شده بود شوق کرده آمد احوال کامیابی را به پدر مادرش رساند.مادر تشویش عروس و عروسی را برایش توضیح  داد:

-         رفتن تو به کابل برای چهار سال ممکن نیست. دختر مردکه را تا به کی انتظار بگذارم . شرم و ننگ است. مردم چه میگویند.

-         مادر چند بار دیگر هم گفتم که نمیخواهم . برای من تحصیل بالا تر از هر چیز است.من میدانم که اقتصاد ما ضعیف است. کابل شهر کلان است کار زیاد است من تصمیم دارم نصف روزمزدوری کنم ،  بتوانم فاکولته خود را پیش ببرم.

مادر اسرار کرد پدرش هم گپهای مادر فرید را تکرار کرد گفت طرفدار تحصیل هستم باید چاره برای این مشکل هم پیدا نماییم. فرید راضی نشد .فرید با گذشتاندن سه سال در کابل چشمش چار شد،با سیمین هم صنفی اش موافقه کرد عروسی کنند،چون پدر سیمین از خود بچه نداشت فرید با سیمین در خانه پدر سیمین در کابل زنده گی کنند. جمیله  یک ونیم سال چشم در انتظار احوال فرید بود، گاه گاهی فکر های بد در ذهنش خطور میکرد. شاید فرید بر نگردد!  ختم سمستر پنجم  فرید نامه نوشت برای پدر ، دست هم صنف هم دیارش ارسال کرد بعد از دعا و سلام معذرتش را از ادامه  زنده گی با جمیله برای پدر و مادر توضیح داد .  اجازه خواسته بود که با سیمین در کابل عروسی مینماید.

مادر زرمینه یکجا با زرمینه از شرم زمانه و مردم گریه کردند. فردا مادر و پدر زرمینه  رفتند  با خسر و خشوی فرید  تصمیم بگیرند چه کنند!. پدر زرمینه سر سخن باز کرد :

 اول مادر زرمینه نشنید و پافشاری داشت که هوس و ارمان دارد. خودم راضی نبودم فرید و دختر خورد بودند.از سیالی و هم چشمی دونیم ساله مادر فرید تا پرداخت تاوان گلو بند گم شده مادر فروزان هرکدامش رنج بود. پدر جمیله از پدر فرید پرسید:

-          فرید حاضرنیست به این پیوند،

-         بلی حاضر نیست

-         اگر او مرد نیست تو که شاید مرد باشی! بعد از چهار و نیم سال حال میگوید نه؟

-         میدانم چه میگویی. اما به اختیار من نیست.

-         این لکه ننگ را به کجا ببریم؟

-         من هم شریک شرم و حیا شما هستم . چه کنم زمانه خراب شده.معذرت میخواهم.میدانم سخت است.خواهش میکنم راه حل پیداکنید.

همه چرتی شدند.جمیله از پشت دروازه دهنش را با دستش محکم گرفت و هق زده به آشپز خانه دوید. از ته دل گریه کرد،دو دسته به سر و روی  زد. مادرش آمد سَر برسَرَش گذاشت هر دو گریه کردند.مادر دست دخترش را گرفت و بردش به اتاق باز هم هردو گریه کردند. مادر به نصیحت گفت:

-         دخترم البته قسمت همین بوده. نکن گریه توکل به خدا کن.

-         من چه مشکل داشتم مادر،من چه خطا داشته ام مادر، آبروی من به مفت و جفت رفت

-         نه دخترم تو هیچ کمی یی نداشتی قسمت بوده  بچه صوفی هر چه  کرده به بدنامی خود کرده. آبروی خود را برده، مردم میفهمند.

مادر کوشید دخترش را تسلی نماید.ولی دختر همی گریه میکرد.پدر و برادرش آمدند جمیله را تسلی کردند. بلاخره جمیله گریه را بس کرد . چشمهایش پندیده و سرخ شده بوند.از پدرش گله کرد که عاقبت کار را نسنجیده بود.پدرش سر دخترش را در آغوش گرفت و خود و دخترش را تسلیم قسمت و تقدیر کرد.

همسایه ها خبر شدند آوازه به کوچه رسید دوستان و آشنایان خبر شدند.مادر فروزان با افسرده حالی آمد دیدن مادر زرمینه با او درد دل کرد و گریه سر داد .

-         خبر شدم که تاوان گلو بند را داده بودی آمدم بگویم کار خوب نکردی اهمیت نداشت پدر فروزان گلوبند بازاری کم قیمت را برایم آورده بود حاجت به تاوان نداشت. آورده گی خودت را به همسایه کرایه نشین خود که یک نیم سال پیش از این محل کوچ کرده با یک پیراهن تبادله کردم.

-         گفتی به قیمت ارزان پدر فروزان آن را خریده بود و خودت با پیراهن تبادله کردی؟

-         ها

-         وی، خوارک  گلوبند طلا و تبادله با پیراهن؟

-         طلا نبود گفتم گلو بند ارزان قیمت بازاری.

-         وی، خواهر جان ما که به تاوان گلوبند خودت گلو بند طلایی خریده بودیم!

چرتی شدند مادر فروزان با چرت گفت خواهرک به تشویش  بودم جگر خون شدم . کاشکی به سن خورد شان می دیدید حالا چه چاره پشت آب رفته بیل گرفته نمیشه.هردو نشسته بوند زن همسایه به مادر زرمینه احوال داد که عروس امروز پیش از چاشت خودش را حلق آویز کرده و جان سپرد.

 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد