2014/06/15

داستان کوتاه

از عبدالصمد ثبات

از میونیخ آلمان12/9/2012

  

از خانه بیرون شدم  چند نفس عمیق کشیدم همه جا کاه گل بوی بود، دلم خواست بیشتر بوی کاهگلی به مشامم برسد.  رْخ به بالای تپه، باران  کاه گل خانه های دیگر همسایه ها را هم  پاک شسته بود درطلوع  آفتاب کاههای  کاگل های دیوار های همسایه های ما  جلایش طلایی داشتند.محل ما محل شهری بود اما کمی دور تر از شهر  تنها درنگ درنگ  صدای متواتر زنگوله شتر چوپان محل ما، یکجا با بع بع بره ها و میش ها آرامش فضای محل را برهم میزد. باقی همسایه های ما همه به داخل خانه های شان بودند.

 هنوز همه مقتدیان از مسجد نه برآمده بودند.کا کا شریف با تعدادی دیگری از همسایه های ما از مسجد بیرون آمدند. همه یکی با دیگری گپ گپک داشتند. انگار موضوع خاصی واقع شده بود کا کا شریف و کاکا مجید دست تکان میدادند انگار میگفتند چرا؟چرا؟ کاکا کریم به غضب دروازه حویلی خود را باز کرد و به شدت دوباره دروازه را پشت خود بست. کاکایم هم بدون آنکه به من نگاهی داشته باشد به شدت از کنارم رد شد و رفت داخل خانه. حاجی سرور تا به نزدیکی های دروازه شان آمد اما پس گشت پَتُویَش را از شانه گرفت و دوباره بر شانه انداخت سر تکان داده به راهش ادامه داد.آرامشِ  لحظات قبل برهم خورده بود کسی سرفه میکرد و کسی با صدای گرفته همسایه اش را صدا میزد و باهم گپ گپک میکردند،با دلهره راهی خانه هایشان میشدند. چند نفر به داخل میدانی پیشروی مسجد  گرم صحبت ایستاده بودند چنان به نظر میرسید که تعدادی بر موضوع که در مسجد مطرح شده موافق نبودند.به آنها یکه موافقه داشتند میگفتند، شما برای مفاد خود و دوستان تان تأیید میکنید.بسنجید آخر به نقص اکثریت است. هر وقت ما را شما مجبور به اجرا میسازید.

خان کاکا با مولوی صاحب از مسجد بیرون شدند. خان کاکا با صدای غور و لرزیده اش بر کریم خان صدازد.

-         بیا،بیا که چای صبح را با مولوی صاحب یکجا در باغچه بخوریم.

-         خان، چه داریم برای صبح؟ هاهاها

-         شیر چای و پنیر، نان روغنی هم پیدا میشود

-         خوب است می آیم شما هردو بروید.

مولوی صاحب مثل همیشه آرام راه میرفت و آرام صحبت میکرد. نزدیک خانه ماشدند به طرف  باغچه میرفتند مولوی صاحب به خان کاکا میگفت:

-         خان، به همین مسأله خیلی به مردم فشار نده

-         مولوی تو اهمیت موضوع را نمیفهمی

-         شما بهتر میدانید من از روی خیر و فلاح گفتم.

من تشویش رفتم داخل خانه، کاکایم با پیشانی پائین افتاده کنار دستر خوان نشسته چای و نان صبحانه اش را میخورد.خانم کاکایم که در کنار مادرم نشسته بود از کاکایم  پرسید خیریت باشد، پریشان معلوم میشوی؟کاکایم جواب داد هیچ یک موضوع در مسجد بحث شد همه گی ما را پریشان ساخت. کاکا یم چایش را نوشید کمرش را بست بدون اینکه موضوع را توضیح بدهد کُرتی اش را به شانه انداخت و خواست برود بیرون از خانه. خانم کاکایم باز پرسید خیریت باشد چه موضوع است، شیطان را لاهَوٌل بگو. کاکا یم جواب داد نی این موضوع تنها مربوط من نیست به همه مربوط است. موضوع شخصی نیست اگر نی به خانی او سیل نمیکردم.

چاشت روز شد چند مامور دولتی آمدند، با موتر شان یکه راست  پشت دروازه خان کاکا رفتند. وقت نماز پیشین مامورین و چند نفر مقتدیان مسجد ما از  خانه خان کاکا بیرون شدند و رفتند سر زمینهای پشت سرای خان کاکا، فیته دراز  داشتند سه پایه دوربین دار ایستاده کردند، خط اندازی تعمیر بود. مولوی صاحب دعا خواند، بچه خان کاکا  پتنوس نقل آورد  و مَلِک قریه  نقل بخش کرد همه  خوشحال و خوش از آن جا  بعد از تعین حد و حدود و اجرای خط اندازی به سوی مسجد حرکت نمودند.

من آمدم خانه دیدم کاکا یم از خانه میبرآمد. بدون آنکه بدانم گپ از  چه قرار است برای کاکا یم گفتم:

-         هیأت دولتی آمده بود نزدیک خانه خان کا کا را خط اندازی کردند و رفتند مسجد.

-         آخر، کار شانرا کردند هه!

-         چه؟

-         هیچ به تو مربوط نمیشه.

کاکایم به قهروغضب از خانه بیرون شد رفت طرف مسجد، زن کاکایم دعا کرد خدا یا به خیر باشد.پرسیدم چه گپ شده که به خیر باشد؟زن کاکایم اشاره به طرف خانه خان کاکا گفت همو خط و خط اندازی را میگویم به خیر باشد.کاکایم از مسجد برگشت هنوز پُر غضب بود زن کاکایم پرسید چه شد؟ کاکایم جواب داد : زن چه میشود به نفع آنها همیشه بوده حالی هم به نفع آنها پیش میرود ما باید کار کنیم و زحمت بکشیم آنها باید آرام باشند. قبول نکردند، وزنه گپهای شان بیشتر بود حقیقت کجا و اینجا کجا؟ هنوز از نظر آنها ما باید راضی باشیم که زیر دست آنها کار مینماییم! حق انتخاب از مردم،سرمایه برای قریه و محل به صلاحیت مردم- اما کی بتواند از دست این افعی ها بکشد؟ چهار کلاهها به نفع خان گپ دیگر ها را کی گوش کند؟ بلاخره تعمیر ساخته میشود نامش "مرکز اجتماعی محل بالا" اما مهمانخانه خان کاکا! هی،هی  چه بگویم تعدادی که حق شان است و ازآن به ایشان هیچ هم نمیرسد  برای اینکه کشت بر زمین خان کاکا از دستشان نرود باز هم صدا میکنند خیر است، هرچه ساخته شود آبادی قریه است.

موضوع خلیی برایم جالب و واضح نبود، انگار در صنف بودم از پیش چشمانم گذشت که،امروز باز استاد فیزیک مثل روزهای دیگر بچه خان کاکابا چهار همصنفی دیگر مارا جزایی بر یک پای پیشروی صنف ایستاده کرد. استاد کیمیا در ساعت ششم مثل روزهای دیگر بچه خان کاکا با چهار همصنفی دیگر ما را جزایی بر یک پای پیشروی تخته صنف ایستاده کرد. بچه خان کاکا با چهار همصنفی دیگر ما به جای فورمول های فیزیک و کیمیا  بر پشتو و دری یا بر استاد و گاهی بر اراکین دولتی تبصره ها دارند. اداره مکتب در مجالس به حیث نماینده های صنفی ایشانرا به مجالس اشتراک هم میدهد.اما من امروز باز خوش شدم که بعد از تشریح درس گذشته کیمیا در صنف بالایم چَک،چَک شد. امید دارم فاکولته فارمسی کامیاب شوم، کاکا یم صدا زد:

-         باقرسلیم، تو که نام خدا جوان شدی، میگویند سربازی  با معاش به صفوف اردو پذیرفته میشود، بچیم چاره نیست دوماه بعد که ازمکتب فارغ شدی چهره شویی. انشاالله خرچ و بَرچِ به دست میآید.

-         مجبور، گرچه  من خیلی خواهش خواندن درسهای پوهنتون داشتم

-         چاره چیست، چاره زنده گی را باید کرد.

امروز پوره نُه ماه میشد که لباس سربازی به تن داشتم. در کاغوش سربازان  قطعه کشف چشمانم گرم پینکی خواب پیشینی بودند، نبی از قریه احوال آورد بچه خان کاکا با چند رفیقهای خود از راه زاهدان به ایران و از آنجا به ترکیه و یونان و ایتالیا رسیدند. انگار چشمانم با هوا میگفت هی،هی پدرش سنگ دفاع از مادر وطن به سینه میکوبید. خودشان  در مکتب به عوض همه ناخواسته و ناگفته  رنگ و روغن بیشتر بر تضاد ها میریختند، میخواستند همیشه حق دیگران را بگیرند.  جانشانرا نجات دادند و رفتند برای زنده گی مرفه؟ ما بدانیم و کنج همین ویرانه!. زنگ احضارات زده شد همه جمع شدیم مسلح و آماده شدیم بیرون از قطعه برویم. محل چون همیشه معلوم نبود، وقتی به ساحه مشخص رسیدیم پلان تشریح شد. باید راه جلوگیری از ورود انتحاری را جستجو میکردیم. سنگر گرفتیم،باد میوزید خاک چشمان ما را مانع دیدن محلات میساخت، روشنی روز جایش را به تاریکی شام میداد. نماز شام را در موضع خواندم، نظاره میکردیم تا راههای متوالی به این محل را زیر چشم داشته باشیم. شبح انسان مسلح پیش چشمان پیدا شد،راستش میلرزیدم.

 از آن دور خرمن آتش به جانب ما میآمد. راکت فیر کردند ستر و اخفا کردیم فیر اول به خیر گذشت هنوز اجازه حمله نگرفته بودیم که راکت دوم بر سنگر ما آمد. آ...خ گفتن زلمی را، بلند پریدن جابر از موضع را دیدم اما مسعود قوماندان ما هم کشته شده بود، هیچ صدای از او نشنیدم. محل دشمن از عقب قوای ما تحت آتش توپچی قرار  گرفت. خاکها به هوا شدند. آتشهای با دود سیاه و خاکهای تیره موج زنان روبه آسمان فرار میکردند. انگار خود شان را آزاد میساختند تا بار دیگر تحت ضربه قرار نگیرند.

ساعت 2:45 شب را نشان میداد به فکر کشته شده های "تولی" خود بودم گزمه مرا به خاطر اجرای پهره خبر داد. من با بوتها و وسایل تجهیزات در کاغوش بر چپرکت خود را انداخته بودم به ناراحتی از جایم بر خاستم برایش گفتم از وظیفه عملیاتی آمدم، پهره هم بکنم؟ در جواب شنیدم ازین وظایف موقتی خیلی داریم،پس پهره را به کی بدهیم؟دلم شد بگویم به بچه خان کاکا و دسته یی رفقای شان،دیدم آنان که درینجا با ما نیستند.رفتم به محل پهره داری،تاریک بود شبح از آن دور می آمد انگار همانهای بودند که در وظیفه عملیاتی دیده بودم خِرمنِ از آتش به سویم آمد وقتی چیغ زدم خودم در محل پهره داری ترسیدم،مگرهیچ چیزی نبود. بسم الله گفتم ایستادم عرق داشتم، بچه خان کاکا با رفیقهایش به نظرم  آمدند که در پارکها با فیشن های "دیسکو" چکر میزدند. من هم به روی پهره دار خانه و خار های کنار آن قدم زدم خدا بیامرز  پدرم یادم آمد دعای به حق او کردم، دستم را گرفت دستش گرم بود میخواست دست دیگرش را بر شانه ام بیاندازد که در موتر، آمر گزمه به احوال گیری من آمده پرسید صدای یی به گوش ما رسید جواب دادم من هم صدایی را شنیدم اما اینجا که هیچ نبود.

قوماندان ما فهمیده بود من ترسیده ام و هیجانی ام. مرا فردا برای دو روز به دلیلی که عملیات کشفی رفته بودم رخصت داد.کاکایم صورتم را بوسید، اخم کرده بود بدون که بپرسم لب به سخن گشود:

-         ما مثل چوب بخاری برای سوختن هستیم، دیگران گرم شوند.مدیرهمسایه هم رفت. شاید فامیل را چندی بعد بخواهد.

-         مدیر آصف خان؟

-         ها مدیر آصف خان، خوب پیسه دار هم شده بود.

-         او که زبانش بند نمیشد خود را خیلی تند وتیز دلسوز  مْلک میدانست. گاه یک قوم را  بد میگفت و گاه قوم دیگر را فقط خودش و قوم خودش خوب بود!

-         همی رقم آدمهای دو آتشه ترسو تر هم میباشند.

-         خدا خیر کند همه رفتند یک زمان باز خواهند آمدند ما زیر دست و آنها زبان درازتر و از ما کرده مستحق تر جلوه خواهند کرد؟ آنوقت خارج دیده گفته میشوند مقام بلندتر هم خواهندگرفت.

-         دیگَه رقم هم نیست. نه گفته اند که" تو کَکَر نَه کِی کَکَر؟"

-         دل جمع باش زحمت و خرابی ها و دربدری ها خاک و خون ظلم و ستم را ما ببینیم آنان آرام مست عشق و صفا- هوای پاک، منظره پارک و چمن دوباره از ما کرده یک دست و گردن بالاتر تنها بیدون فامیل بیایند که مهاجر شده بودیم!

-         بلی خْسْرِ صبور دو تذکره یی شده،یکی از خارج یکی هم از اینجا هر سال میآید همه قومها دورش جمع میشوند او از اسلامیت در آنجا تعریف و از زنده گی شکوه دارد! همو که میگویند "درغگو حافظه ندارد" سوره ها را غلط و مناسک را اشتباه میگفت.هاهاها

-         نفهمیدم که شکوه های شان از آنجا برای اینست که ما نرویم؟ اگر نه از گپها و قواره های شان پیداست که هیچ کمی ندارند.

-         شکوه های شان از اینکه زن و اولاد خود را چیزی گفته نمیتوانند. هر کدام اختیار خود را دارند.

-         این موضوع را از اول میدانستند، رفتند. پس حالا چه شکوه دارند؟

عصر روز خزانی سرد بود،ما به عملیات نظامی تیاری گرفته بودیم .امروز یک سال از  نامزدی من و نرگس میگذشت، یکدم فکر کردم انگار سالگرد نامزدی ام است. انگار به جشن سالگره نامزادی ما برگهای زرد شده از درختان یکایک دستخوش باد بر خاک میافتادند. به فکر آماده گی آذوقه فصل زمستان شدم،اگر ممکن باشد که در همین فصل عروسی نمایم.

اعلان احضارات شد. باید مُلَبَس با تجهیزات آماده  سفر میبودیم. غذای شب به داخل ظرفهای یک بار مصرف برای ما توزیع شد. ما را در اتاق کنفرانس ها جمع کردند.افسران ما  روزنامه و مجله برای ما توزیع کردند شاید روحیه ما را بلند میبردند تا برای دفاع از وطن حاضر به ریختاندن خون خود باشیم، که هموطنان ما آسوده زنده گی نمایند و وطن ما آزاد  و آرام باشد.در هجدهمین ماه سربازی ام دراین دوازدهمین عملیات نظامی بدون دلیل میترسیدم.

کمرم بسته بودم، لباس نظامی برتنم  بندهای بوتهایم را کش مینمودم به یاد آنهای شدم که موقع را مساعد دانستند و از خدمت مادر وطن گریختند.انگار به ما وظیفه داده اند به عوض شان از حق شان دفاع کنیم؟دستی بر شانه ام تکانم داد سلیم جان به چه چْرت هستی؟ بگیر و ببین  در صفحه فیسبوک چه شعر جانانه تحت عنوان "صدای مادر وطن" نشر شده، بخوان. خواندم  راستی هم جالب بود

" الا فرزندِ دلبندم وطن را پاسداری کن ++ برای خدمتِ میهن همیشه استواری کن"

شاعر زیبا فرموده بود ما را به اجرای  پایداری،جان ِنثاری، مَشَو بیگانه پّرور،خویشداری،وطن را دستیاری،مرهم گذاری، عذروزاری و رها این مُلک را ازجنگها وانتحاری کن.در قافیه ها و وزن شعری تشویق دلسوزانه کرده بود

خوشم آمد به زبان و فکر و قلمش آفرین گفتم.ترس امروز ام از من فرار کرد شاعر را در کنار خود در جبهه قلم یافتم.

نمیدانستم کجا هستم کوچه  تنگ و پْر خاک بود شاعر در کلبه غریبانه کنار دریا نزدیک به تهدید سیلاب با موهای و لباس ژولیده زنده گی میکرد. دو اتاق با  دو دریچه های خورد نزدیک به غبل داشت.بوی سرگین گاوهای همسایه بوی تخریش کننده در مشامم داد، کوشیدم شاعر را دریابم دستش را بگیرم تا کمی آنسوتر در زیر طلیعه خورشید طلایی رنگ  تنش را آفتاب زند و من بار دیگردستانش را ببوسم. اما وقتی در ختم خوانش قطعه شعر رسیدم نوشته بود "آصف خان شهر مو نیخ آلمان 12/9/2012" آنگاه یادم از همسایه یی فراری ما آمد، مدیر آصف خان کاکا همسایه یی ما باز هم ما را از میو نیخ آلمان به نثار خون ما تشویق کرده بود.

 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد