2014/09/20

داستان کوتاه

نوشته : عبدالصمد ثبات

تاریخ: 21/6/1393 هرات

رقصِ گدا

 

بعد از صرف غذا تعدادی از مهمانان ازحاجی نیاز اجازه رفتن خواستند.شخصی با صدای غْر از آن سوی اتاق به کسی وظیفه داد  که قوماندان را از زیر زمینی از سونا صدا کنید که ساز شروع میشه. چند نفر آمدند در جمع شنونده ها و تماشا چیان نشستند، همان صدا لْک پْرسید  حاجی قوماندان سونا کیف کرد؟ قوماندان به اشاره چشم و سر جواب بلی داد،پیپ قلیان( چلم) را کش کرد پیک ها را جنگ دادند. ساز با نغمه محلی شروع شد خواننده شروع به خواندن کرد سه آهنگ پیهم خواند، به اشاره مادرم برخواستم برقصم، چک چک شد؛ واه، واه گفتند. من هم به تبسم و اشاره سر و دست جواب شانرا دادم.

امشب خلاف شبهای دیگر خوش بودم. در شروع از شکل کشی صدای تار های رباب و مستی صدای هارمونیه و گْٔر گرفتن طبله لذت بردم. آرام آرام رقصیدم ساز پْر جوش شد، حاضرین تشویقم میکردند که خوبش، نمْری، پای بزن، یکه یکه....من هم از ته دل میرقصیدم. نمیدانم چرا آنشب رقصیدنم خودم را هم مزه میداد؟ تماس پاههایم بر قالین و صدای زنگهای بندهای پاهایم مزه دار به گوشهایم  میرسیدند.

نوازنده ها آنشب خوب مینواختند انگار با شادی های من شاد بودند. دلم میخواست بیشتر بچرخم، بیشتر پای بزنم، خیز بزنم و گْر طبله را مزه دار تر بسازم - جرنگ، جرنگ زنگهای بند های پاههایم هم خوب به گوش میآمدند و با پاهایم لَی طبله  را داشتم  و گْر میگرفتتم. موهایم که بر بازوان برآمده از تی شیرت بی آستینم میخورد خوشم میآمد، دلم میشد چک چک کنم، بشینم برخیزم، گردن بزنم، پهلو بجنبانم تا همه که مرا نگاه میکردند از دیدنم سیر شوند، لذت ببرند برای شان خاطره بماند؛ هر وقت هرجاه به هرکس بگویند فرشته خوب مستی کرد، طوفان میکرد، زنگ زد زنگ زد که زنگ دل ما را کَند.  ندانستم چرا همه برایم عزیز شده بودند. همه تماشا چیان چهار طرف اتاق با بیر و بار دهن در وازه دهلیز نگاههای تشنه داشتند. خوشم می آمد برای هر کدامش دست و سینه بجنبانم و پای بزنم. پاهایم به لَی طبله بر قالین میخورد دستانم را هم به لَی پیچ  و تاب میدادم پیش میرفتم و پس میآمدم، دیدم پسرم سمیر هم با من یکجا میرقصد، مثل من خودش را پیچ و تاب میداد، طرفم خنده میکرد. من گاهی با خود آهنگ را زمزمه میکردم و با اشاره چشم و ابروانم احساس آهنگ را ناز گونه به تماشاچیها انتقال مینمودم. اماسمیر آنچنان نمیکرد.

حین پای زدنم ربابی با تبسم اشاره کرد پهلوی او بنشینم. فکر کردم گپ خاصی به من دارد و یا.... رو گشتاندم  با زنگ زدنهای با لَی طبله رفتم به آنطرف اتاق. هیاهوی شد چک چک شد. روبه طبله یی کردم تا چاشنی را تمام کند. شرنگ شرنگ پاههایم را به قالین زده رفتم کنار ربابی بنشینم. هر کدام تماشا چی دستی دراز کرد، صدا زدند فرشته جان، اینه، بفرمایید، به خیر بیایی....خواستند به پایم و یا دستم و یا به پیراهنم  دست شان تماس کند. پایم را بلند کردم از کنار هارمونیه پهلوی ربابی نشستم. بی مقدمه گفت: امشب طوفان کردی فرشته. جواب نگفتم. عرقهایم را پاک کردم همه بدنم پْر عرق بود خیلی جاههای لباسم و موهایم تربود، پولهای زیر سینه بندهایم یکجا چسپیده بودند، گاهی بوی پولهای عرق زده به بینی ام میرسید. ربابی خّپ و چْپ پایم را دست کشید، دستانش ملایم بود من چیزی نگفتم. ازقد و قامتش خوشم آمده بود. با بروتهای سیاه موهای یگان تار سفید چشمانش دلکش به نظرم میآمدند، قواره شوهر خدا بیامرزم را داشت. سگرت برای خود و یکدانه برای من داغ کرد ربابش را کنار کشید با صدای لرزیده گفت فرشته امشب طوفان میکنی. بازهم من جوابی نداشتم. او ندانست که من چقدر به چشمانش نگاه کردم و لذت بردم.

کبیر خان  اشاره ام کرد، از صد دالری اش که بر سرم گشتانده و به دهانم داده بود یادم آمد. بی مشوره از جا برخاستم نوک دستم را به شانه ربابی تکیه کردم شانه اش گرم بود، رفتم یکه راست کنار کبیر خان. مادرم از کنج اتاق از پهلوی دسته یی ساز با چشمانش مرا تهدید کرد. شاید میگفت، چرا اینطرف و آنطرف میروم چرا پهلوی این و آن مینیشینم؟ دلم شد از پهلوی خان بالا شوم مگر دل نکندم، شاید یک صدی دیگر هم نصیب شوم. به ربابی و هارمونیه نواز اشاره کردم چاشنی دیگری را شروع نمایند که کبیر خان رفتنی است، او گفت خانه اش میرود پرسید:

-         زیاد پول جمع کردی؟

-         نی، کم

-         هنوز وقت است ساعت دوازده شب است.

به اشاره مادرم رفتم پیشش، خواست پولهای زیر واسکتم را برایش بدهم.  دستم را زیر واسکتم بردم مُشتم پُر شد دلم شوق زد مزه داد همه را کشیدم بیرون، انداختم به دامن مادرم دهن و چشمانش باز ماندند، عرق بر پیشانی اش آمد خودش نیم خیز شد، زود دامنش را جمع کرد بی پروا نشست انگار خیلی مهم نیست. میدانستم  چقدر خوش شده بود که با این پولها و آنچه در چند شب دیگر جمع کردم خرچ خانه و مصرف تداوی گُرده، شُش و پای فلج شده سمیر پسرم  را در پاکستان اجرا میداریم، دندانهای سفید مادرم را دیدم انگار چشمانش هم میخندیدند. دو سه نفر دور تر از او برایش دستخوشی گفتند، مادرم با اشاره سر جواب شانرا داد. دیدم قره قلی داری با چْندی از بغل مادرم برایش دست خوشی گفت. خودم را نادیده انداختم تا مادرم نشرمد، مادرم به تبسم جوابش را داد.

درنگ و برنگ رباب در لابلای آواز هارمونیه شنونده ها و تماشا چیان را متوجه ساز و میدان رقص ساخت. به ربابی لَبَک کردم با تبسم گفتمش سُر نمیشه؟ عاجل جواب داد میشه ری نزن. باز هم او از هارمونیه نواز خواست سا را بگیر، په را بگیر، نی ، پنچم.... با پاهایم زنگ زدم که  تال و سُر را با هم داشته باشم، آرام آهنگ:  بروید ای حریفان بکشید یار ما را ++ به من آورید یکدم صنم گریز پارا

  زمزمه کردم چند نفر نزدیک شنیدند لب زیر دندان گرفتند، نوازنده ها مصروف خود بودند آلات موسیقی را سْر میکردند. همه نفر های نشسته در اتاق را زیر نظر گذشتاندم هیچ یکی را نیافتم به من نگاه نکند. چشمان خمار با دید هوسناک از پشت دود چرس و سگرت در میان بوی دوا مرا میدیدند. همه نگاههای یک رقم داشتند، نگاه تشنه به آب. یکدانه سگرت خواستم چندین دانه تعارف شد دو قطی پیش پایم افتاد نفهمیدم از کی بود؟ نگرفتم . صدا ها آمد که سّرِ ساز، هندی،  محلی،  واه واه رباب....

 سَرٍ ساز را از سُر بیروی شروع کردند ازین سر خانه تا به آن سر خانه پای زده رفتم چرخ کوتاهی زدم ننشستم، ایستاده گُر گرفتم. رو گشتاندم کمر خمیده، پای زده آمدم طرف سازنده ها با دامن گًردم چرخیدم چرخیدم و خوب چرخیدم. میشنیدم نه مُری کاریگر- واه، واه گُل ده باغیت- چرخ بزن. میچرخیدم هوای پُر دود چرس بینی و اشپلاقها گوشهایم را پُر میکردند. میدیدم آدمها خم شده بودند دستهای در پیش پایم استقبال قدمهایم را داشتند اما من از همه بیخیال و بیگانه بودم،  دلم به هیچکدامشان ذوق نمیزد همه را مثل آدمهای دیشب و پریشب میدیدم مثل آدمهای یکهفته قبل و دو هفته قبل مجلسهای ساز و رقصیدنم، همه برمن و نگاههایم گرم و گاهی تشنه صدایم بودند من هیچکدامشان را نمیشناسم. هر یک را خیال میکردم جاییی دیده باشم ولی نمیشناسم، با خود می اندیشیدم نمیدانم کجا دیده باشم. تنها مادرم را میشناختم و ربابی نظرم را جلب کرده بود، باقی چهره های را آشنا میدانستم که پول بیشتر و یا به مراتب برایم امشب پول دادند. دل آنها را به اشاره چشمم به دست گرفته بودم. یگان یگان شان گاهی با اشاره از من تقاضای بیرون کردن زبان داشتند دو مرتبه زبانم را بیرون کردم صدا آمد سوختاندی ما، خرابت هستیم خرابته نبینیم. چند قطعه هزاری بر سرم دور دادند میخواستند در یخنم بگذارند به چالاکی دور میشدم با دست از دستشان گرفته خودم به زیر سینه بندم تیر میکردم.

فرمایش بود آهنگ بخوانم. زنگ زده پای زده رفتم کنار هارمونیه نواز نشستم ربابی سرش را نزدیک آورد فقط گفت خوبش. دهنش بوی الکهول داد دلم شد کمی باشد با او بنوشم اما از مادرم ترسیدم. با آلاب هوا را جمع کردم صدایم را کشیدم :

شمالی لاله زار باشد به ما چه ++ زمستانش بهار باشد به ما چه

شبم در پهره و روزم به تعلیم ++ رفیقها انتظار باشد به من چه

از هر طرف واه، واه شنیدم و تشویق شدم نوازنده ها نغمه گرفتند چند نفرهای با لباس مرتب با گیلاسهای که دردست داشتند به میدان آمدند میرقصیدند اما رقص های شان به ساز برابر نبود یکی شان صدا زد مست بنواز استاد که ریس میرقصه ریس زنده باشد. ریس آدم کلاه دار کمی چاق بود به در وازه اشاره کرد چهار زن دیگر داخل اتاق آمدند هر چهار شان لباس پنجابی بر چاک دار به رنگهای دخترانه پوشیده بودند. راسته به میدان شروع به رقص کردند سازجوش گرفت کبیر خان صدازد "بخیز فرشته بخیز شینگیته نشان بده." چند نفر دیگر هم مرا دعوت کردند. بالا شدم نغمه قطغنی یکقدم پیش یکقدم پس بود. هر پنج ما رقصیدیم دونفر آنها خوب میرقصیدند، دونفر دیگر شان یاد نداشتند رفتند پهلوی ریس نشستند. لحظه بعد یکنفر دیگر آنها و بعد نفر آخری هم رفت کنار ریس . کبیر خان صدازد نگویید که نشه هستم اما کسی با فرشته ما مقابله نمیتواند. ریس نیم خیز شد چشمانش را کلان کلان ساخت  هر دو به غضب طرف یکدیگر میدیدند. کبیر از زیر دوشک از پشتش کلاشینکوف را بیرون آورد ریس دستش را برد به کمرش تفنگچه اش را به پیشروی زانویش انداخت گفت :

-         ما گپ کسی راقبول نداریم

-         ریس به کی میگی؟ ما از کی کم هستیم؟

-         کبیر حد خود را بشناس

-         برو دستت خلاص

 هر دو را آرام کردند و دور بردند. ساز خاموش شد، صدا کردند که خیر است هیچ گپی نیست یک گپ بود خلاص شد. هردو آدمهای کلان هستند، شروع کنید ساز را شروع کنید. اتاق پْر دود سگرت و چرس و بوی الکهول شد. صدای آواز خوان در اتاق پیچید:

غم دارم غم، به خدا دارم غم ++ دراین دنیای زیبا فقط تو را دارم کم

ریس صدا زد مست بخوان استاد غم چه غم روزگار غم مردم غم چه؟ بس کو غم ممه. آواز خوان با اشاره به طبله یی شاه فرد درمیان صدای رباب وهارمونیه گفت:

به آستان تو هرکس رسید مطلب یافت ++ روا مدار که من نا امید بر گردم

بعد آهنگش را شروع کرد که:       جان بگویمت، قربان بگویمت ++ نوردوچشمان اَلا کی میشی مهمان

نور دوچشمان اَلا کی میشی مهمان

چَک چَک شد، به لَی آهنگ پای زده از آنطرف اتاق از گوشه چشم نگاهی به کبیر و ریس انداختم، کبیر مینوشید ندید. به اشاره کنج چشمی نفر ریس به گْر طبله پیشروی دخترها نشستم، ریس پنج هزار بردامنم انداخت. به صدای ساز برخاستم آواز خوان میخواند:

اِی لبهاره  کی دیده++ لبسیرینش خریده

اِی دستها را کی دیده ++ چوری هایش خریده

اِی سینه ها ره کی دیده سینه بندش خریده

مادر صدقه تو که کاکْل میشورانی که عاشق میسوزانی

  سینه جنباندم کبیر خان از جایش برخواست نزدیک آمد خواست صدی دالر را به یخنم داخل کند ریس صدا زد، کبیر نشه شدی؟ راستی هم رنگش سْرخ و عرق کرده بود صدی را از دستش گرفتم، خنده کرد با کلاهش که در دست داشت به ریس سلام کرد رفت بنشیند اما در پهلوی قوماندان افتاد. قوماندان وقتی از سونا آمده بود هنوز مصروف پیک و دود قلیان بود، با دود بازی میکرد از میان دود به من هم چند مرتبه اشاره کرد. گفتگوی بین او و کبیر شد نفرهای قوماندان دست به ماشه بردند، گپهای بیشرمی رد و بدل کردند شرمیدم ساز هم خاموش شد، من به چشمان ربابی و او به من نگاه میکرد، انگار پدر سمیر زنده شده بود. من کنار مادرم رفتم او خیلی ترسیده بود. خواست خانه برویم، گفت قوماندان زلمی و من پرسیدم کی قوماندان زلمی؟ هنوز مادرم جواب نداده بود که فیر های کلاشینکوف شد نفهمیدم چند نفر کشته شده، شنیدم قوماندان کشته شد.

 از آواز گپهای بی ارتباط سمیر بیدار شدم شب تاریک بود مادر خدا بیامرزم آنجانبود،  سینه بند نداشتم دیدم لباسهای کتان خودم بود بی آستین و دامن گرد نبود، همان بود که هر روز موقع خیرات جمع کردن در شهر میپوشم. عرق کرده بودم، تشنه بودم جانم گرم بود. بوی کردم بوی چرس و شراب و سگرت نبود، همان اتاق نم بوی خود مابود. سمیر پسر چهار ساله ام  و برادر شش ساله اش  نزدیک من خواب اند، سمیرمینالید هنوز تب داشت، دستمال تر بر پیشانی اش ماندم. گریه کردم کاش آنشب در خانه همسایه پنهان نمیشدم، مثل باز و باشه در چشمان قوماندان زلمی پنجه میانداختم کور و نابودش میکردم. حیف که شوهرم از چور و تجاوز ترسیده، مرا از صحنه و از دسترسی آنها دور کرده بود خودش را کشتند و هر دو بچه اش را یتیم ساختند!

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد