2014/10/01

داستان کوتاه

نوشته: عبدالصمد ثبات

دلو1392

ياد ايام

 

شام  بود بعد از  رسيدن و جابجايي از سفر چند ساعته، در كابل در منزل برادرم بعد از احوال پرسي ها و شوخي ها با دوستان و خويشاوندان كه در آن روز به منظور آمدن من به آنجا جمع شده بودند، به اتاق كه برايم با وسايل ضروري روزمره تدارك ديده شده بود تنها شدم و با خود  نفس آرام كشيدم.

به ديوار تكيه زدم كمپيوترم را باز كردم. نميدانم چرا و به چه دليلي در اولين نگاه به تابلوي سمت چپ اتاق خيره شدم، به تصويرش فكر كردم كه آيا عكس با كمره گرفته شده يا تصويررا نقاش هنرمندانه نقاشي كرده است ؟ ديدم تصوير حال و هواي نقاشي دارد اما نميدانم چرا من اينطور با دقت بر آن فكر ميكنم؟  وقتي دقيقتر شدم ديدم نگاههاي تصوير خيلي ژرفترازآن بود كه هست، نگاههاش نفوذ واثر ناكي اش را برچشم خيره شده من در همان لحظه اولي داشت.

دقت كردم و با او به فكر فرو رفتم، گفتمش ميشود از زيبايي هاي نرگس چشمانت و از آن عنابي لبهايت كه در ماه رويت زير چتر شبانه يي مويت دل ميربايد در قاب عكس زرين و زمينه هاي هنر مندانه اش داستان محبت خواند؟ و بنوشت كه "لاهول ولله قوت الله بالله..." چه قدرت بي حد و حصر كه به اين درخشنده گي بنده يي دارد. و چقدر چهره اش را در عالمي لبريز از محبت و معصوميت ، صدق و صفا به ديگران مينماياند. آيا ميشود از آن تواناي بي همتا انكار كرد؟  

انگار سرما خورده شدم، ناگاه تب بر بدنم مستولي گشت. كم ،كم درد ناراحت كننده يي كه ميدانستم شديد شده ميرود بر همه اعضاي بدنم حس كردم . حلقم خشك، خشك ميشد كمي تلخ هم شده بود. خواستم به خواب روم اما نميشد.  باز نگاه ميكردم تا سيراب گردم اما نميشد. خودم را مات و مبهوت يافتم، كسل شدم اما چشمانم به من ياري ميدادند هيچ از آن فرشته، اما نه فرشته نه؛ از آن الاهه نه الاهه هم نه؛ نميدانم چه؟ ولي چشمانم در مشوره با دلم ميگويند كه پري كوه قاف و آن خوانده نا آشنا و آن دختر صانع يكتا را بايد بيشتر و بيشتر نگاه كنم، دلم خطهای آنطرف کوهها را میخواند.

ميديدم در كنار آب روان زير سايه تك درخت تنها در آن وادي ترسناك من از هيچ چيز نميترسم. و اما باد، با ملايمت عطري گيسووان و تنت را به مشامم ميرساند .خودم را معلق در فضا؛ نه خيال، نه خواب  بل خودم را حس ميكردم كه انگار در پروازم و خيلي سبك و بي وزن شده ام. خيلي كوتاه حالت هاي بي وزني كيهان نوردان يادم آمد اما زود فراموش شد. همه جا عطر بود ليك نميشود بگويم عطر از كدام نوع عطر ها، اما فكر كردم عطر تو بود در آن وادي دور و دراز و فراخ هيچ صدايي نميشنيدم، وهيچ چيزي مرا اذيت نميكرد. يادم از تخت روان آمد ، تخت روان كه پري ها با ديوهاي كوه قاف در افسانه هاي كتاب هاي قصه خوانده بودم انگار آن تخت هاي روان يكي پي ديگري مرا به اينسو و آنسو ميبردند. گاه با خود ميگفتم در كودكي گهواره هم شايد به همين سبكبالي مراينسو وآنسو مي برده؟

 ديدم مردي سوار بر اسپ كهرشمشيري دركمر، هي جانب ما ميآيد خيلي اسپش تند تند ميتاخت. به نزديكي هاي مارسيد خيلي از دويدنش كاسته شد اسپ ديگر تند تند نميدويد ميپنداشتم با سوارکارش اداي احترام مينمايند و ميخواهند به رسم شاهان سابق براي ما خرمن و خرگاهي، پيام و نامه آورده اند؛  شايد هم ما هر دو را به ديني يا عقیده یی دعوت مينمايند. كمي در فكر فرو رفتم با خودم انديشيدم ولي خيلي كوتاه انديشيدم كه چه وقت و چه جايي و چه پيامي؟!

 نه آنچنان نبود اسپ با سوارکارش از ديده گانم دور شدند، خورد شدند، گم شدند وقتي خيره شدم - نگاه كردم ديدم نبودند و اما بوي عطري بر مشامم و تارهاي زلفي بر سر و رويم مرا نوازش ميدادند. گرمي تني را  احساس كردم - دستانم را در نوازش زلفاني دراز كردم اما هيچ نبود، انگار من واهمه شده بودم و انگار من وسواس داشتم در حال بيخودي و در عالم از خود رفته گی خودم را مييافتم اما نبودم. نميدانم چه بود و چه بودم پيش ديده گانم سياه شده ميرفت ديگر آن شوق و شادي را نداشتم فكر كردم خوابم و خواب میبینم، احساس ميكردم شب است؛ سكوت بود باد سرد گوارا ميوزيد من حقيقت اش را نميدانستم كه شب است يا دمدمه صبح، لحظه يي به يادم آمد پارچه شعري كه يك وقتي اثري از مهدي  سهيلي را خوانده بودم :

                                                       دوش در خلوت، به يادت عالمي غم داشتم      
                                                       بی تو تا برق سپیده، شام ماتم داشتم
                                                      نغمه ی جانسوز من، در گوش شب ره می گشود
                                                      ناله ی پی در پی و آهِ دمادم داشتم
                                                      از سر مژگان من هر لحظه اشکی می چکید
                                                       ای بسا گوهر که در دامان، فراهم داشتم
                                                      غصّه بود و اشک بود و آه بود و ناله بود
                                                       تا کنم جان را به قربانت، تو را کم داشتم !

كيف نوشيدن بر سرم زد، خمار بودم ميخواستم پيمانه يي بردارم و با عطش تشنه گي كه داشتم تا آخرين جرعه با جذبه يي دل سوخته يي به یاد دیاران دور و دورغربت که برایم فراوان و در دسترس است؛ اما آنجا چنین مزه و کشش ندارد!پیمانه سركشم؛ اما نبود.دلم شد پيمانه راهم بشكنم اما نبود، من بودم با همان تشنه گي درآن تاريكي شب در بيشه خار زار ولي سبز. نوا و آهنگ پرنات هندو گوشهايم را نوازش داد :

پيمانه بده كه خمار هستم

     من عاشق چشم مست يار هستم

پيمانه بده كه خمار هستم

ميخواستم باز به چشمانش نگاه كنم تا خمارم بشكند، صدايي افتادن قاب عكس(تابلو) يكجا با به هوا شدن پرده هاي كلكين هاي اتاقم در فشار آن باد تند از خواب بيدار شدم. كمرم شخ شده بود گردنم  شخ بود ديوار با سختي اش شانه هايم را تكيه داده بود ديدم تابلو وعكست هم نبود شيشه قاب شكسته بود، شكسته گي هاي شيشه قاب تابلو و وزش باد كاغذ هاي روي ميز كنار ديوار را و تابلو را پراگنده ساخته بود. تابلو را برداشتم انگار نوازشش كردم در بغل گرفتمش خواستم ببوسمش اما  نبوسيدم . از وزش باد خوشم ميآمد تنها صداي زنانه هنرمند معروف هنگامه ذهنم را نوازش كرد كه از بلند گو هاي تيپ اتاقم در لا بلاي وزش باد شبانه به سوي آسمانها ميرفت و ميپيچيد كه ميخواند:

لبهاي سردم جان گرفت از ساغر لبهاي تو

ديوانه گي دارد دلم در عشق و هم سوداي تو

با خود گفتم راستي هم ديوانه گي دارد دلم چه خيالات مبهم بر من راه يافته است ؟ خودم را جمع و جور كردم ، نفس عميق كشيدم. يادم آمد كه گاه گاه مادرم سابق ها برايم ميگفت :"آدمه در خواب سايه پخش ميكند." قبول ميكردم و ميپرسيدم چطور؟ مادرم برايم آنزمانها تشريح ميداد . قبول ميكردم مي هراسيدم .  فكر كردم مرا هم سايه پخش كرده . اما اينبار قبولم نشد.

فكر كردم چرا مبهوت آن نقاشي روي ديوار بوده ام؟ آن چهره وجود فيزيكي نداشته، آنكه سابقه دوستي با من نداشته تنها رسم و نقاشی هنر مندانه است از زيبايي هاي طبيعت سبز و دختري درچيدن سبزه در كنار آن گلبرگ هاي بهاري .

بازهم همان هاي دلم با ديوانه گي از من پرسيد: پس چرا و به چه دليل چشمان و زلفان و لبان آن به گفته تو تصوير با من سخن ميگويد؟ چرا اشارتم ميكنند ؟چرا نگاههانش با نگاههان من تا به انتها ميروند؟ دل ميگفت چرا مرا ميفشرد؟ فكر كردم چشمانم ازمن پرسيدند : در گذشته هر جاه گلي سبزه يي ديده ام اما به چه دليلي آن بيشه سبزه زار و گلهاي بهاري بر من اثرش بيشتر از دگر جاههاست؟

چشمانم راه كشيدند.هي،هي تاكه باز هم من خود را در متن همان بيشه سبز يافتم . خيلي احساس گرسنه گي كردم، تشنه بودم لبهايم خشك شده بود؛ دلم ریش ریش میشد فكر كردم از بابت گرسنه گي است. لعاب دهانم را به سختي بلعيدم، خواستم با زيبا روي آن صحنه پر گل و سبزه زار راز و نياز كنم اما به يكباره گي ديدم در روشني نور كم رنگ چراغ اتاقم كه زيبايي هاي فريبنده من و دلم در دست خلاق نقاش تابلوي روي ديوار بوده است .

دلم به ياد آن نقاش چيره دست وآن محل زيباي مسكوني قريه ما كه سال ها قبل جاي همه دار و ندار هاي مان بود سخت فشرد! من بعد از بيست وپنج سال امشب دوباره آن بیشه را ديدم. آه که حالا نه آن بيشه سبز پْرگل باقي است و نه آن نقاش. من هم كه همسايه های خانه ما را در اين مدت  كه خارج از مملكت بوده ام تماس و احوال  نداشته ام پس ياد ايام خاطره های دیارم شاد باد.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد