2014/10/27

داستان کوتاه

نوشته: عبدالصمد ثبات

تاریخ: 20/7/1393

مکان: هرات

شطرنج

 

بازهم مثل روزهای دیگر به نوبت دو دو دانه سگرت دود کردم بر دو دانه خاکستردانی در دو جناح تخته گذاشته بودم.  قلمرو وسیع  که هشت ضرب هشت مساوی به شصت و چهار کشور به نظرم میآمد در اختیار داشتم. دود با بوی سگرت از هردو جناح تخته به هوا میشد اتاقم را پْر کرده بود. کتابهای دوران ماستری ام را از پشت دود میدیدم انگار به من نگاه میکردند، شاید کدام چال به فکر کدامش بود. در لابلای نور چراغ پلیته یی وقتی میخواستم به دانه های شطرنج دقیق شوم دود را میدیدم که با عشوه گری پیچ و تاب خورده سبک سبک رو به بالا طرف کتابها و قاب شهادتنامه ام میرفتند و من رو به پایین مینگریستم تا خانه و حرکت دانه شطرنج را درست در نظر داشته باشم.  گاهی دود انگار میخواست مرا خفه کند اما با سرفه های خودم را از شرش خلاص میکردم. دلم برای اسپ و فیل و رْخ و پیاده و وزیر و پاچا میسوخت که راست و ترینگ بر جایشان بالای تخته نشسته بودند و سرفه هم نمیتوانستند. گاهی که میدیدم یکی از آنها بر تخته چپه شده به فکر آن میشدم که شاید از اثر خفقان بوده، خفقان بیکاری از نداشتن شناخت با فیل و رْخ و اسپ و وزیر طرف مقابل. یا که دلش را دود تنگ کرده چپه شده بر زمین خورده. خنده ام میگرفت و یگان باری دلم برایشان میسوخت. اما خم بر ابرو نمی آوردم که بد هوا نشوند.

با خودم به خیال و فکر و به اختیار خودم شطرنج میزدم، تا حوصله ام به سر نرسیده بود به نوبت جایم را برای نوبت چال رفتن از اینطرف تخته شطرنج به آنطرف تخته بدل میکردم. گاهی یگان چال به طبع دلم میرفتم، دیگران اگر میبودند و میدیدند چال قبول شان نمیشد. به همان دلیل گاه اسپ و گاه فیل و گاهی هم وزیر خم بر ابرو میآوردند که چرا اصولاٌ حرکت صورت نگرفته خیره، خیره به طرف آنان  میدیدم. سر شانرا پاین میانداختند از موضوع میگذشتند.

وقتی چْرت اجرای چال برحریف مقابل را داشتم، چشمان از حدقه برآمده اسپ به چشمانم خیره شده بود، میخواست چیزی بگوید چهره اش نشان میداد که گپی برای گفتن دارد اما نمیشد بگوید. من او را از روی تخته برداشتم سر و کله اش را بین ناخنهایم نوازش میکردم با انگشتم به سر، سرش میزدم پایش را بر تخته میکوبیدم چند بار هْم هْم هْم کرده آخر به خانه دیگر حرکتش میدادم و پس دوباره به جایش میگذاشتم. از صدای پای اسپ،  فیل چشمان خریطه یی افتاده اش را بالا میکرد و پس پاین میآورد او هم غْر و فِش داشت شاید میخواست چیزی بگوید.  سر فیل را دست میکشیدم چهره اش خیلی بشاش و پْر گپ به نظر نمی آمد اّخّم کرده بود. به نظرم میآمد انگار بر او غنیمت بار شده، گاهی هر چهار فیل به نظر میرسید باهم یکی بر دیگر با خرطومشان آب میریزند گروپ شده اند با هم مشوره میکنند. به فکر غنیمت های بار شده بر خود بودند، میخواستند بیرون از دید مالکان برای خود از آن غنیمت ها عیش ونوش داشته باشند. آنطورعادت به معاشقه کرده بودند که گاهی از اصل وظیفه به دور میشدند؛گاهی فراموش میکردند سوار طرف مقابل را از جایش بردارند.  اما خوب بود در اجرای خواهشات به اختیار من بودند. هر یک را به جلو و دنبال میبردم تا راه باز نماید، عشوه و نزاکت نداشتند، بی کبر به هر امر ونهی سر خم میکردند. هر کدام گرنک و سنگین به جایش منتظر قومانده بود. بعد ازدریافت فرمان هرچه پیشرویش میآمد زیر پای میکرد، اما اسپ با یالها و عشوه گری هایش مواظب این و آن بود چون راست و مستقیم حرکت نداشت همان کج بودن یک و نیم خانه حرکت، برایش دقت بیشتر بخشیده بود. انگار سوار کارش را از نظر تیر میکرد تا بشناسد که سوار کاری بلد است یا نه.

هر دو شاهان سیاه و سفید امپراطوری قلمروم را  به دو جانب  تخته در دو حصار میکردم رْخها در کنار شان عشوه میفروختند، سواران زیادی در اطرافشان مقرر میداشتم. هر کدام را ازین خانه به آن خانه و حتی یگان باری در آخر بازی پاد شاه سفید را به قلمرو پاد شاه سیاه و سیاه را به قلمرو سفید میرساندم، خوش نبودم کدام یک مات شود. میخواستم سوارهای قلمرو مرا حاکم قدرتمند بپندارند، پاد شاهان و وزیران میتاختند اما من میسنجیدم که تاخت و تاز شان برای من و تصمیم من فایده مند است یا نه؟ هیچ را ه دیگری که پیدا نمیشد با پیاده ها حصار وحما    یت شان میکردم.

روی تخته  روشنی دامنه داری پیش چشمانم باز شد تخته شطرنج وسعت یافت چشمانم راحت شده میرفتند هر خانه تخته شطرنج دامنه های آفتابی و سبزه ها و تپه ها؛ دشت و دامان پْر رمه و پْرگّله بود. از آنجا بابال  پّرِی و تاج سْلطانی ، لباس زِرِه و مرمی و شمشیر و سپر و تیر و کمان گذشتم؛ دژ ها و دیوار های قلعه ها برجهای ترسد و نگاهبانان را دیدم دروازه های پولادین سیاه رنگ باز شدند، خودم را بالای مسند ابریشمی یافتم دو کنارم را افراد ملبس زره با تلوار شمشیر ها سپر به دست ایستاده بودند. کنیزان با پرهای قو و طاوس برای دفع گرمی من پکه میکردند. امر کردم وزیر دفاع  تبدیلاٌ به حیث وزیر داخله؛ وزیر خارجه تبدیلآ به قضا؛ و دیگر وزیران که از بست های سابقه شان به بست های جدید تبدیل گردیده بودند طبق فرمانِ من تغیرات در کابینه را اعلان نمایند. گرسنه بودم واستراحت ضرورت داشتم زنان زیبا مجمه ها در دستهای شان با عرض ادب غذا را بر خوان ابریشمی چیدند. چند تنی از اراکین دستان شائرا در سفره بعد از من دراز کردند وقت صرف غذا، موسیقی آرام بخش پخش میشد. بعد از غذا بزم موسیقی مطربان و خوانش شعر بر گوشه بالاترین که لمیده بودم راحتم کرد. به چشمان و رخساره های کنیزان و زیبا رویان و رقاصه ها مینگریستم ، از شعر و دکلمه اشعار وصفی در شان خودم حظ میبردم.

پاسی از شب گذشته بود امر کردم بستر خوابم آماده شود.  کنیزان مرا به بسترم راهنمایی کردند، دلم شد چند تن آنان امشب در کنارم باشند. ترتیبات گرفتند احوال دادند ملکه اجازه ورود میخواهد. گفتم ملکه خود صاحب اجازه است وارد شود. ملکه در حریر سیاه در چشمانم به چهره آن کنیزکان طناز و عشوه گر آمد. سرفه کردم از دود سگرت گلویم گرفته بود باز سرفه پی در پی کردم انگار به حال آمدم دیدم ملکه  نبود رْخ بود که در دست من بود و از زیر تحدید پیاده طرف مقابل میخواستم راه نجات برایش پیدا کنم. ایستادم نزدیک کلکین رفتم تا هوای آزاد گرفته گیهای گلو و سرم را باز کند خودم هم از اتاق احساس بوی تند سگرت میکردم من هم دود بو بودم موها و بدنم بوی داشت.از کلکین  مقدار زیاد هوا را نفس کشیدم سینه ام پْر شد. نفس طولانی کشیدم و همه آن هوا را بیرون دادم. دلم تازه شد فشاری به دستانم دادم و بازو های کلکین را فشردم از چوب صدا بیرون نیامد، رهایش کردم مشتهایم را بستم فشردم چیزی به دستم نیامد پنجه هایم را باز کردم موهایم را چنگ زدم کش کردم تا موهایم از جای هایشان کنده شوند اما دلم باز نشد راحت نشدم. به بیرون نگاه کردم همه راهرو ها سرخمیده به راه شان میرفتند. انگار ما همه خسته بودیم، یک رنگ و یک نواخت بوده ایم. دل ما شکسته بوده.

-          آ های! مردم کجا میروید؛ چه شده، چه پاشیده که همه مغموم راه میروید؟  خود را از ما و ما را از خود نمیدانید؟ من ازین بالا همه شما را میبینم اینجا هوای تازه به دماغم میرسد؛ شما هوای تازه ندارید؟ چرا نمیگویید کی ها حق شما را خورده اند، کی به شما محبت نداده؟ آ های، راهرو ها! کی گپهای شما را نشنیده؟ جوابم را میدهید و با من حرف میزنید؟ هیچ کدام جواب نگفت یا نشنیدند. قهقه خندیدم پرسیدم آهای! راهرو های دلگرفته، شما را حاکم شهر، فیل گفته برای راه باز کردن در حمایت از چال برای بقای رْخ مجبور ساخته و فرستاده؟

دیگران به راه شان ادامه دادند یکتن با اشاره سر و دست وصدای بلند جوابم را گفت

-         آهای ما هیچیم ما برای غم و غصه زاده شده ایم. مْهره ها معلوم اند هر کدام از جایی به جایی نشانده میشوند. این تغیرات بنیادی نیست. دیروز  آنجا امروز اینجا و فردا هم مطمین هستیم بر کرسی دیگری موظف میگردد. ما چه کاره؟ خدا به آنها داده توانستند هم هستند و نتوانستند هم میباشند. دیروز به شهری حاکم بود و امروز بر ما حاکم است، فردا به شهر دیگری؛ ما و دیگران که حاکم زاده نشده ایم تا حاکم این و آن شهر شویم! خبر دارم مدتهااست شطرنج بازی میکنی. من هم شطرنج بلدم شانزده پیاده در حمایت دو وزیر و دو رْخ و دو فیل و دو اسپ. سوار ها که به دست همان سوار کارانند  که پیاده ها حمایت شان میکنند. حاکمان مْلک ما بر شصت و چهار خانه میدان دارند، تو هر گز به فکر آن مشو که جای کدام اسپ یا فیل را بگیری که ساختمانت فرق دارد. وزیر هم نمیشوی همان پیاده که هستی هستی. وظیفه ات دفاع و جانبازی است؛ بر مرگت سیاست میکنند.

گپهای راهرو دلم را شکست راست میگفت دانه های شطرنج چند سالیست که هستند؛ گاه به آن خانه و گاهی هم به آن خانه دیگر مینیشنند.من آن کار را میکنم، به اختیار و خیال خود میکنم؛ کسی نیست مشوره اش را بگیرم. راهرو با راهروان همراه گفته گفته میرفت  دودسته بر سرش میزد گویی غصه های دلش را با عقده هایش از غنچه های موهایش با دستانش از کله اش میکشید.  حالم به هم خورد چنگی به موهایم زدم؛ غصه ها را دور می کردم؛  رویم را گشتاندم با دانه های تخته شطرنجم چال بسنجم. خانه تاریک شده بود، دیدم راهرو به خانه است دانه های شطرنج را از جا بیجا میکند. صدایش به گوشم آمد که در این دوره این طرف تخته از وزیر سفید، آن فیل به خانه سفید و این فیل به خانه سیاه. دانه ها بر تخته شطرنج بیجا هر طرف افتاده بودند به من نگاه میکردند. هر دانه میغلطید و میرفتند آنسوتر؛ هر خانه تخته شطرنج دامنه های آفتابی سبزه ها و تپه ها؛ دشت و دامان پْر رمه و پْرگْله بود. از آنجا بابال  پّرِی و تاج سْلطانی ، لباس زِرِه و مرمی و شمشیر و سپر و تیر و کمان گذشتم؛ دژها و دیوار های قلعه ها برجهای ترسد و نگاهبانان را دیدم در های پولادین سیاه رنگ باز شدند، خودم را بالای مسند ابریشمی یافتم دو کنارم را افراد ملبس زره با تلوار شمشیر ها سپر به دست ایستاده بودند. کنیزان با پرهای قو و طاوس برای دفع گرمی من پکه میکردند.   همه آن رهروان با من بودند، دست دراز کردم از تن آن پکه زن حظ ببرم مْهره  رْخ  تخته شطرنجم به دستم آمد پیاده های پیشرویش را بند کرده بودند.پیاده های سفید را اینبار زود به طرف دیگری تخته چیدم. کمر بستم با مْهره های سیاه شطرنج دست داشته چال از من و بعد چالهای با دانه های سفید از راهرو.  راهرو تنها نبود راهروان همه یکا یک میآمدند. من با آنان مصافحه کردم با هم دست دادیم فریاد بر آوردند؛  آهای که ما ها را نمیبینید این مْلک از ما است شما بر مال و منال ما  خود را حاکم ساخته اید راهروان میدانند دامنه های آفتابی سبزه ها و تپه ها، دشت ها و کوهها- شهر و بازار از ما است. شما سوارانِ ساخته شده هستید سالهاست برای بقای خود براین تخته؛ شطرنج بازی میکنید ازین خانه به خانه میشوید. راه شما راه ما نیست.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد