2015/04/15

داستان کوتاه: نوشته عبدالصمد ثبات

هرات

بر نمیگردد

 

 

  تنور گرم شده بود، از کنجهای خانه و درز های دودکش دود بیرون میزد. هوای اتاق پْراز دود سرگین آتش گرفته شد.  رحمن دستمال سْندی گره زده میوه های خشک را در ختم آذان و دعا پیشروی ملا گذاشت. باچشمان سْرمه شده اینطرف و آنطرف ذوق زده دید. مثل روز عید پیراهن تنبان شسته شده اوتو ناشده اش را پوشیده بود. نوزاد را با یک دست در بغلش محکم داشت؛ دست دیگر را به دعا و زاری بلند کرد شْکر خدا گفت و از ملا صاحب قدر دانی کرد .

     ملا با تغیر لهجه با صدای بلند تر دعای رحمن را به عربی  گشتاند خیلی خواند و چْف کرد. چهره رحمن شاد و شادتر میشد خودش را گردن کج به جمع کردن رحمت از دعای ملا آرام و عاجز گرفته بود. به همان لهجه به زبان خودما کودک و شادی برای کودک زیر شعاع گرمی طلب خیر و نصرت مسلمانان کشور ما و جهان؛ پیروزی جهاد و جبهات؛ ذلت کْفر قرار گرفت. اتاق  در زیر دود سرگین "تابه خانه" تاریک و کم نور شده میرفت. تنها صدای بدرقه های "آمین " گفتن های حاضران به دعا، مطمین میساخت دوستان جمع اند و به خوشی و شادی رحمن ابراز دعا  و اطاعت از امر ماورای فکر مینمایند. کودک در بغل رحمن به ذق ذق شد شاید دود نفسش را تنگ کرده بود، گریه سر داد دعا ادامه داشت.

    جلایش موجی یی از کنج گنبدی خانه نمایان شد؛ کودک چشم سْرمه در میان حلقه های موج سرش بسته به دستمال سفید برخلاف رحمن مغموم و گرفته به نظر میرسید کودکانه اما با غضب اینطرف و آنطرف را نگاه کرد  چهره اش کلان شد و خورد شد. باز هم آنچهره کلان شد و خورد شد؛ خودم را جمع و جور کردم تا شر از میان بر نخیزد. دیگران شنیدند یا نه، اما من شنیدم  کودک در صدای قهر آمیزش در لای جلایشی موجی میگفت:

-          "شادی کنید، شْکر کنید و طلب خیر برای آینده من کنید. صرفاٌ آرزومندی عملی با تصمیم  برای آینده عالم شدن و انسان شدنم کمکم  میکند. من اوهام نیستم؛ من، منم.  تو دانی که من  آله دستی خواهم شد یا نه؟  نمیدانی بی نیازی ام  به آن چه تو نیاز داری! خانه پدرم را به گره های دلت تیره مکن. مرا و تولدم را از همین حالا سیاسی نساز"

   موج آنچنانی که آمده بود، رفت و رفت به کنج گنبدی خورد و خورد تر شد نقطه شد اثر شد و دیگر از او خبر نشد. لرزیدم  مو های بدنم راست شدند. چشمانم را مالیدم هنور ملا امام دعای نصرت و ذلت برای کشورهای میخواند که ما همه یی آن کشور ها را نمیشناختیم. آوازی برآمد که غذا تیار است، همه به دعای ملا آمین گفتیم.

کاکا غفور بر رحمن  صدا زد :

-         رحمن موضوع اصلی فرا موش شد. اسم  کودک چه شد؟   

-         هر چه ملا صاحب بگوید.

-         ملا صاحب چه میگوید؟

-         غلام شاه اسم خوبی است خدا مبارک کند.

-         خیر ببینی ملا صاحب

     همه قبول کردیم منبعد رحمن را پدر غلام شاه صدا بزنیم. در جریان خوردن غذا ملا بر صلابت و اهمیت نام غلام شاه توضیحات داد که اطاعت از اولوالامر حتمی است؛ این نشاندهنده تسلیمی ما به سایه خدا است که رحمن اسم جگر گوشه اش را غلام اولوالامر گذاشته. غذا خورده شد همه به مسجد برای ادای نماز پیشین رفتیم. معلم اسد الله در مسجد بود بعد از دعا با صدای بلند از تاسیس مکتب ابتدایه در قریه ما برای خیر و فلاح و آینده درخشان کودکان و نیازمندی جامعه به افراد باسواد سخن گفت. انکشاف آینده را مبتنی بر سواد افراد جامعه دانست.  همه  اقوام را تشویق کرد که هم خود آنان  ودیگران از چند قریه همسایه ما را ترغیب نمایند تا در ثبت نام کودکان شان که به سن مکتب  برابر باشند هر چه زودتر اقدام نمایند. تقاضا کرد همه با هم همکاری نماییم که چند صنف ایجاد و امتیاز تاسیس مکتب را از قریه خود که مرکزیت برای چند قْرای همجوار است از دست ندهیم.

     سکوت فضای مسجدرا به خود پیچید چشمها و گوشها را به سوی دهان ملا صاحب دوختیم. منتظر بودیم چه خواهد گفت.  به قرات آغاز سخن کرد که اگر به عوض مکتب مدرسه ایجاد میشد لبیک میگفتیم تا آینده کودکان اسلام تامین میگردید. چند تن از مقتدیان تایداٌ هْم ،هْم کردند و  تعدادی فقط نگاه مینمودند گویی میسنجیدند به طرفداری کدام مْهر تایید زنند. آهسته آهسته هر یک راه آمده را در پیش گرفتند مسجد خالی شد معلم اسد و من تنها ماندیم رْخ طرف من کرد و سر ش را به گونه افسوس تکان داد بدون که چیزی بگوید او هم از مسجد بیرون رفت.

      دو هفته بعد، از مساجد قرای همجوار و از مسجد خود ما تعدادی اربابان  جمع و با هیاأت خارجی  که از آنطرف مررز های جنوبی کشور آمده بودند، به ایجاد مرکز مدرسه در قریه ما دعای خیر شد. روزها و ماهها گذشت نزد هر قد و نیم قد نام قْدری، شْرْوط الصلات، کنز، صرف، نحو...  مشهور و مروج شد. هیاأت بورسیه های تحصیلی حوزه جنوبی مرز درسالگره مدرسه در مراسم دستار بندی به قریه آمدند. آدمها رااز نظر گذراندند؛ انگار خوشش شان نیآمدیم به نظر آنان ما مرتد ها بودیم!  سال دیگر طبق لیست شاه غلام از مدرسه قریه ما راهی  بورسیه مدرسه حوزه جنوبی شد. شاه غلام را چشمانش مست سْرمه کرده و لنگی پاچ سیاه رنگ بر چهره مایل به سفیدش آنروز نورانی تر نشان میداد. ملا صاحب ما دست بر شانه اش کشید چهره اشرا به دقت دید. تبسم هوسناک دندانهای ریز ملا صاحب را به نمایش گذاشت نصوار دماغی اش را بالا کش کرد اعلان  نصرت و کامیابی برای شاه غلام نمود.

      بعد از  چند سال غلامشاه  با ریش دراز بی سبیل  و زلفان چرب کرده؛  زیر شال سر شانه یی،  پاچه های بر زده تنبان زیر پیراهن دامن دراز چار کنج؛ به قریه بازگشت. کم کسانی او را و او هم کم کسانی را در قریه میشناسد.  با کم کسانی حرف میزند، راه  مسجد و خانه را با مهمانان با قبا و دستار و لباسهای دراز که ما به لسان شان بلد نیستیم میروند و میآیند. از دور شناخته میشوند گرفته و مغموم اما آدمهای مثل ما اند بار بار حیرت زده  به یکدیگر مینگریم؛ اما حرف نمیزنیم.  رحمن و اعضای خانواده اش با تغیر پوشاک به احتیاط راه میروند انگار حق زمین را ادا میدارند.  سوز داده به ما میبینند، دلشان نمیشه  حالا با هر همسایه هم صحبت شوند هراس از کافر بودن و کافر شدن دارند.

     از نصایح و خطبه های پیهم کوچه و مسجد گپهای نو رواج پیدا کرد که فلان مرتد شده، فلان اعتقاد ندارد؛  فلانی  گناهکار است، اینکار را نکنید و اینکار را بکنید. غلام شاه و همصنفانش وضو و نماز ما همسایه ها را ناقص دانستند... ماهمسایه ها یک و یک بار بر دیگر ما شکاکی شدیم.

     دسته دسته بچه های مدرسه  یی قریه ما را چند ماه و چند سالی از خانواده ها دور برای تحصیل در خارج سمت جنوب روان کردند. هوس کردم کاشکی در دوران ما چنین میسر میبود میرفتم جهان دیده و تحصیل کرده میشدم.

      فضای قریه را غم گرفت  دل گرفته گی های این و آن زیاد شد اوقات به سختی میگذشت، محصلان از خارج راساٌ به جنگ و کمک کشورهای دیگر فرستاده شده بودند. در انتحار جانشان را از دست داده بودند؛ جان خیلی ها را گرفته بودند!! انگار خاموشی است همه گوش به آواز اند. ترس فضا را پْر کرده هر خبر حیرت میآفریند هر جا "انفجار و انتحار"؛ کسی هنوز نمیداند سیر تکاملی رویداد ها به کجا میرود.  هفته ها گذشت روزی معلم اسد تشریح کرد: "اسلام‌هراسی  (Islam phobia) به پدیده  پیش داوری یا تبعیض علیه اسلام و مسلمانان گفته می‌شود." گوشهایم جرنگ کرد.

درین روزها غلامشاه یک و یکبار دوکاندار قریه شد به هیچکس چیزی نمیگوید، نصیحتش آن است که اختیار خود را به خارجیها  ندهید. خود بر سرنوشت خود حاکم شوید. چند ماه شد تماسهای اهالی قریه ما و قرای همجوار با  محصلان مسافر قطع گردیده.  شماره های تماس موقعیت های جدید نزد خانواده ها نیست. هریک دعای خیرمینمودند تا بچه شان به خیر برگردد، هیچکدام باور نداشتند که پسرش برای انتحار کمر بسته بوده و بر نمیگردد.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد