2015/05/05

داستان کوتاه: نوشته عبدالصمد ثبات

هرات

روزنامه

 

 

خوشم آمد وقتی خواندم " امنیت غذایی از مزرعه تا به بشقاب" پیش چشمانم مزرعه سبز آهسته آهسته زرد  طلایی، سرخ، نارنجی ، کاهی ، ابلق، سبز تیره و بسا رنگهای دیگر شد. بوجی ها و کارتن ها و صندوقها از هر سو رنگارنگ پْر شدند. زنها و مردها اینسو آنسو  مصروف کار و مزاق بودند.  یگان، یگان شان که از درد اعضا ناراحت بودند،  به سختی و به زور دل کار میکردند چون پیر و مریض بودند مردهای کارگر به آنان توجه نمیکردند، اما کارگر زنان جوان را نوازش میدادند. از کارگران خورد سال بیشتر کار میطلیبند. دلم میشد برای قوت دل و پاههای پیر زنان و پیر مردان کارگر از هر  محصول کمی کمکی برای آنان بدهم؛  تا بخورند و  قوت بگیرند خوب کار کنند سورت بندی بتوانند؛ اما صلاحیت نداشتم.

 بوتهای خان را رنگ زدم برس کشیدم جلا دار براق شدند. هنوز برس برآن میکیشدم که خان غرید و صدا زد:  "زود باش"،  پارچه روزنامه را کنار زدم بوتها را پیش پای خان گذاشتم. از بالای عینکش به من نگاه کرد پرسید با سواد هم هستی؟ با تکان دادن سر تایید کردم پول داد  در وازه موترش را بست و به سرعت موترش ریز گرفت و از محل دور شد.

 دوباره روزنامه را سوی خود کشیدم،  بانک جهانی تعریف امنیت غذایی را  به معنای "دسترسی همگان، در همه وقت به غذای کافی و متنوع برای داشتن یک زندگی سالم" داده. نکات کلیدی تعریف شده سازمان بهداشت جهانی جالب طرح شده بود:

         همیشه بهداشت را رعایت کنید.

         مواد غذایی خام و پخته را جدا از هم نگه دارید.

         غذا را خوب و کامل بپزید.

         مواد غذایی را در دمای مناسب نگه دارید.

         برای پختن غذا از آب سالم و مواد خام سالم استفاده کنید.

بر سالها و عمر های به آرزو تیر شده دفترها و آدمها خنده ام گرفت در ذهنم تداعی شد " از خورده کرده امید وار باش".  با حرفها و با مصارف اینجا و آنجا در پی رسیدن به آرزو ها اند. کریم الله هنوز آنسوتر خریطه ها را پْر از مواد میساخت. سرش داخل ذباله دانی کنار جاده بود. باقیمانده ماست را از قطی با زبانش میلیسید لذت ترش مزه گی آن از چشمانش خوانده میشد. قطی نیمه خالی نوشابه را در جیبش کرد پْرسیدم:

-         چپه نمیشه؟                                                                             

بدون که به سوالم جواب بگوید توضیح داد:

-          یاسمین دیشب نا آرامتر از پریشب بود. تب داشت یاوه گویی میکرد، میتپید.

دوباره سرش را خم کرد و چیزی داخل خریطه اندخت. هجوم مگسها بر سر و روی ما در شروع  نزاع و ادامه تهاجم برما به حیث رقبای مداخله گر در حریم شان ادامه داشت خوش نبودند، بخالت میکردند کریم الله از پسمانده ها به یاسمین جمع کند.

-         دوا و غذا برایش دادی؟

-         اشتها ندارد، حالا هم میپالم خداوند  اینها را برایش دوا و شفا بسازد.

او برای یاسمین داروی شفا میپالید. آدم ریشداری از سیت موترش بالایم صدا زد بوتهایش را رنگ کنم. آنسوتر از ذباله دانی نشستم سر جنباندم، برس زدم چند مرتبه  بینی ام را بستم؛ نفس نکشیدم بوی بوتها با بوی ذباله ها حالم را به هم زدند.

 بوی، مگسها را هم دیوانه ساخته بود مرا به برس کردن بوتها نمیگذاشتند.  خریطه کریم الله نیمه پْر شد؛ دویده رفتیم بر بالین خواهرش، آنگاه که داخل اتاق شدیم یاسمین با چشمان خواب آلودش  به ما هردو همصنفی نگاه کرد تبسم گونه نمود با ابرو هایش اشاره کرد. انگار چهره های ما برایش خنده دار بود باز هم تبسم گونه  نگاهی به هر دوی ما انداخت. خواست با دستانش روی  چرکیده و موهای ژولیده کریم الله را دست کشد؛ نتواست. چشمانش دوباره پْت شدند.  با زحمت چشمانش را باز کرد، لبانش هم باز شدند انگار میگفت ما هر دو یک رقم چرک و ناشسته هستیم. او هفت روز شده بود پی جمع آوری غذا برای  پدر فلج  و مادر بیمار برادر را همکاری نکرده بود. رویش خلاف روزهای کار سفید و موهایش پلیته پلیته برآن سیاهتر معلوم میشد. هوای نمزده اتاق بابوی ذباله ، بوی رنگ و جلا نفس یاسمین را تنگ کرد. تپید و با دستانش خواست مگسها را از رویش دور سازد. کریم الله سر خواهر را به بغل گرفته نوازشش کرد. یاسمین هیچکدام پارچه نان و غذا های آورده گی برادرش را نخورد. کریم الله از آن غذا ها به دهن برد به من تعارف کرد دقیقاٌ برای آن که یاسمین مطمین شود غذای با مزه است.  یاسمین نفسک میزد از بوی دستان و لباس کریم الله حالش بد تر شده بود، عْق زد چیزی بالا نیامد رنگش سفید تر شد. سرش را تکان میداد  گپ نمیزد مو های پلیته شده و جر جرش گاهی رویش را میپوشاندند، خوابش نمیبرد؛ چشمانش توان باز ماندن نداشتند، صداهای من و کریم الله چشمان تنگ تنگش را گاه گاهی باز میکردند اما پس بسته میشدند.

با چپن سفید وعینکهای زره ببینی که گوشکی معاینه بر گردنم آویزان بود. بکس دستی ام را کنار دوشکچه یاسمین گذاشتم. فضا پْر بوی بد و گندیده بود. در مورد مریض از کریم الله میپرسیدم هم کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کردم  اگر بدانم چرا بوی فضا را پْر کرده:

-         چند روز شده مریض است

-         یک هفته

-         چیزی خورده؟

-         نی

-         تا حال چه دوا برایش داده اید

-         هیچ

-         چرا؟

-         گفتیم جور میشه. پول فیس و دوا هم نداشتیم.

سرم را شوراندم کریم الله خواست چیزی بگوید، بدون اینکه از او بشنوم گفتم بچیش چه خوب شد که داکتر شدم حالا خواهرک تو را که مثل خواهرم است تداوی و معاینه میکنم نسخه مینویسم.

-          اما جداٌ فکر میکنم که خون خواهرت میکروبی شده. باید به شفاخانه انتقال و بستر گردد. ازین غذا های پسمانده برایش نده و آن ها را به خانه نیاور که همه عامل مرض اند.

-         پدر و مادرم را که مریض نساخته، نی داکتر جان از دل گرمت گپ میزنی.

  نمیدانم چرا چشمانم راه کشیدند خودم را در مکتب یافتم. اداره مکتب دو سال قبل در مسابقات آموزشی صنفها مرا به حیث شاگرد ممتاز صنفهای سوم به شاگردان صنف ما معرفی و تشویق کردند. سر معلم پرسید در آینده میخواهی چه کاره باشی؟ بعد از مکث جواب دادم "داکتر" همه چک چک کردند. رفتم دستم را بالا کردم کلکینچه خورد مْشرف بر بام طویله خانه کنار اتاق را باز کنم؛ هوای اتاق تبدیل گردد. کریم الله واهمه داشت از ترس دزد موافق باز کردن کلکینچه نبود، اما باز کردم.  بی گپ رفتم اتاق مادرش؛ پدر و مادر یاسمین در دو کنج اتاق افتاده بودند. پدرش در حادثه ترافیکی در ناحیه کمر و سر جراحت برداشته بود کسی را نمیشناخت و پاهایش او را یاری نمیکردند. مادرش را توبر کلوز حاد و پیشرفته از پای انداخته بود.

 از نوای کریم الله در لابلای گریه اش تکان خوردم که میگفت: "وای خواهرکم مْرد". خط درشت روزنامه از پیش چشمانم گذشت که نوشته بود: " امنیت غذایی از مزرعه تا به بشقاب"

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد