2015/05/25

داستان کوتاه:  نوشته عبدالصمد ثبات

هرات

زن بودن

 

 

هنوز دستان آزاده بر چشمان راه کشیده اش چتر بودند و خودش در میان روشنایی تیره رنگ غروب آفتاب بر بامبوتی  خانه شان با آرنجهایش تکیه زده بود. نگاههای دوخته شده اش را از آن دورها بر نمیگرفت ، من از لای درخت پنجه چنار کنار زیارت پیشروی خانه ما به او میدیدم. موهایش از زیر چادر سرخ کتانیش بر شانه هایش در موج باد بازی میکرند و با قسمت از روی و زنخدانش در تقابل رنگ بودند. چشمان آزاده قرص آفتاب را در دورتر رفتن  به پشت آن کوهها، در خانه هر وقته اش برای خوابیدن و جدا زیستن دنبال مینمودند.غرق و بیخیال بود شاید دلش میشد مثل آفتاب پشت آن کوهها برای خوابیدن و آزاد زیستن برود.

هوا کمی به تاریکی رفت هنوز آزاده در جایش ایستاده بود، آنچنانی که میخکوبش کرده اند. چتر بالای چشمانش هنوز سرش را تکیه داده بود. حالا جز کمی سرخی چادرش با سفیدی رویش دیگر چیزی به چشمان من نمیرسید. از همان آغاز مرا ندیده بود او نمیفهمید من نگاهش میکنم. نمیدانم چرا نگاهش میکردم. واضحاٌ میدانستم آدم است، نه پری. اما میخواستم نظاره اش کنم. دلم دْگ دْگه داشت، میخواستم بدانم چرا او به غروب و من بر خلاف جهتش به سیاهی رو گشتانده بودم. آزاده مطمین و فارغ از هر گونه خیال، هوسهایش را سیراب میکرد. قصه های دلش را به آفتاب میگفت به آفتاب که قصه هایش را  با خود پشت کوهها ببرد.

دلش میشد باز مثل وقتها کودکانه بخواند:

" بابه، بابه؟

بلی.

 زنجیر ها را بافتی؟

بلی

پشت کوه انداختی؟

بلی...

میخواست  پس کوهها ساحل و دریای باشد که همه گره های دندانبسته دلش را در ذلال آب غلتان به دور دستهای از او دور چون زنجیر های بافته شده بابه زنجیر باف؛ با خود ببرد! رفته رفته آسمان مه  آلود شد خیالات آزاده پی غروب، گرفته و دلتنگ به اوجهای بیکران آشیانه میپالید.

من از لای درخت پنجه چنار کنار زیارت پیشروی خانه ما بیرون شدم.  راه خانه در پیش گرفتم. موجهای روشنی دایره دایره از چشمانم بیرون میجهیدند. پیشانی ام عرق کرده بود، باری خودم  را گْم کردم انگار پاهایم سبک  بر زمین و خودم موج گونه جایی میرفتم. روشنی ها و تاریکیهای بر چشمانم غلبه میکردند چشمانم را میخواستم بمالم نمیشد. گوشهایم صدا های دیگری میشنیدند همه برایم نامریی بودند. "در مْلک ما، خیلی خیلی گپهاست که دیگرها در مْلک خود نشنیده و ندارند. ما داریم دل ماهر رقم تعبیر، هر رقم  تعریف میکنیم؛ خواسته ها را در لفافه پوش مینماییم به رواج خود دلایل میسازیم. زیر دست و به اختیار خود اداره اش میکنیم. از چند ساله گی کودکییش دست بر او بلند میکنیم.  هدایتش میدهیم آهای چادرت را گرد سر و رویت محکم ببند، پاهایت زیر دامنت خوب پوشیده باشد، فراختر بپوش-  برخلاف  نمایان بودن برجسته گی های بدن ما؛ برجسته گی های بدن تو نمایان نشود، آرایش نکن ؛ زیبا بودنت جلوه گری و  کرشمه است، شامل گناه میشوی....

عادت کرده مراعات مینماید؛ بی مهابا زیر تسلط هم آمده اسباب وار فروخته میشود. وقتی راضی نباشد خپ، خپ با گریه دلش را تسلی میکند. روی میگیرد، می شوید، میزاید و میروفد.  پس خورده های قاب های خانه مردانه را بعد جمع و جور کردن نوش جان مینماید. اصل قبول شده است مخالفت نکند."

 نزدیک دیوار خانه همسایه ما صدای "آخ" دلم را خراش داد،به خود آمدم؛ تنها بودم سایه ام  هم در تاریکی گْم شده بود  انگار ضربه به شانه ها و تخته پشتم وارد شد ضربه، ضربه  چوب بود از گوشهایم شنیدم که زار زار در میان گریه اش میگفت :

من کار بد نکرده ام، فقط  به آفتاب و به غروب آن میدیدم.

با کی بودی؟

من هیچکسی را در دور و بر خود نداشتم من تنها بودم؛ تنها و نظاره گر غروب، نظاره گر غروب آفتاب خدا. من برای خوابیدن و آزاد زیستن به آن دورهای دور خودم را با آفتاب خدا میدیدم.

 صدای آزاده در لابلای هق هق گریه اش زن بودن و دختر بودنش را در برابر مرد چوب به دست ثبوت میکرد. اما چرا؟ چرا؟ کسی باز ضربه بر بدنش زد. "آخ " گفت صدایش خپ شد. شاید از فشار سوزش بدن غرق گریه شد؛ گلویش توان بیرون آوردن صدایش را نداشت. مردی با صدای نفس نفس غْرید:

و تو حق نداری، بیباک نباید باشی، ناقص العقل به غروب نگاه کردن یعنی عشق و عاشقی؟ اصلاٌ در خانواده ما این کار محال است. ما عشق نمیورزیم. تو باید عشق نه ورزی.

 نعره برادر آزاده در پناه تاییدی صدای پدر آزاده بود که از گوشه بام شان به کوچه سرایت میکرد.  آزاده بلند گریه کرد همسایه ها مثل روزهای دیگر بر کلکینهای شان سر بیرون کردند. نمیخواستم به مشاجره شریک باشم مگر به ذهنم بس نمی آمدم؛ مرا هی میبرد آنجا، هی از روزها و لحظه ها میگفت؛ روزهای و لحظه های در خاطراتم تلاطم مینمودند که هر مردی و هر همصنفی ام  حق داشته خود و یا  موترش را کنار خانم/ دختری متوقف و از او بخواهد همراهی اش کند. حیرانم هر دختر چقدر خواستگار در راه، صحن پوهنتون، صنف، دهلیز ها  دارد. این گیر و دار ذهن لعنتی مرا رها نمیکرد باز میپرسید خواستگار برای تداوم و ساخت خانواده  و یا برای لحظه های در مکان خالی؟ خواستم از کنجکاوی های ذهنم بگریزم، جوابش کردم؛ نشد!

نه، برای مقصد یک شب، برای ساعتی در یک مکان خالی.

 ذهنم مثل من آشفته بود. نمیفهمید، دلش مثل دل من تنگ بود گریه میکرد، میپرسید:

 همه هرزه اندددد؟ همه هرزه انددد؟؟

هیهات زن بودن "دل شیر ، صبر ایوب" می خواهد. زن زورش کم؟ حقش کم شده. سه دیگری در کنارش جای خالی برای فقط شوهرش دارند. زمینش میدانند؛ زیر پایش میکنند بذرش میگذارند.

هیولای هوس، مدلهای توانگر در زمانه ها و دیاران چشم طمع نا قانع از زر و زور - جو حاکم بر تسخیر جسم و جان؛  زن را متاعی از جنس آدم می بینند. خش، خش  پاهها  همراه با بوی زننده تن  باقر بافته های ذهنم را درید. کنارم ایستاد نگاههانش میگفت چرا  نزدیک دیوار شان ایستاده ام؟ بدون گپ روی زمین نشست سرش به دیوار تکیه شد. خواست پاههایم را با دستانش لمس کند. چیزی  از من میخواست  کف از دهانش جاری شد دوباره سرش را دیوار تکیه داد.

 گریه آزاده تکانش داد باقر نیم خیز شد انگارخواست لحظه یی  وظیفه شوهری اش را ادا کند. دلش را چنگال کرد سرش را پایین کرد موهای جْغل شده پلیته یی اشرا به خاک کوچه مالید. گویی زاری میکرد از زمین و از خاک کمک میخواست. خیلی نشه بود. نشد، توان بالا شدن بیابد. مثل هر شب دیگر کنار دیوار خوابش برد. ذهنم هنوز مرا در گرو سوالهایش داشت. چرا مادر آزاده سرنوشت خودش را که به بی رضایتی عروس پدر آزاده شده بود در دفاع از سرنوشت  دخترش سدی نشد؟ گاهی در برابر تصمیم شوهر و پسر خود موقع که آزاده را به آن معتاد عروسی کردند مقاومت نکرد؟ دو نسل در داغ نا مرادی سوختند، در خطبه های نکاههای شان خطیب نه برای اصلاح؛  برای اجرا آمین گفت. نسل سومی در مسیر؛ اسیر رسم و تسلیم سرمایه  است.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد