2013/12/02

داستان كوتاه عروسي

 

آوازسازمحفل خيلي بلند ازلود سپيكرها درفضاي تالار نپيچيده بود،مرا به ياد محافل داخل كشورما انداخت كه چقدر با محافل خارج از كشور تفاوت دارد .چند باري اينطرف و آنطرف نگاه كردم شايد ميخواستم ببينم كه لود سپيكر نصب نشده يا كه صدا نمي پيچد خواستم كسي ميبود تا خواهش ميكردم صداي ساز را از لوديسپيكر ها كمي بيشتر بسازد.هيچ كسي را نشناختم و كسي هم به من توجه نكرد. سالون محفل كه تقريباً نصف تالار را در بر ميگرفت به نظر من خورد اما خيلي مفشن بود. اما نصف ديگر آن تالار به آن ترتيب تزئين نشده بود.فكر كردم يا مربوط به محفل ما نيست و يا شايد رواج اينجا همين باشد.با خود انديشيدم،ببينم چه رواج هاي ديگري را بلد شوم!آن نصف ديگري سالون فضاي آرام داشت  با روشني هاي برقها شاعرانه و دلكش معلوم ميشد.اما جاي كه من نشستم انگار مربوط به محفل نيست و از تزئين مانند آن بخش برخوردار نبود. من فكر كردم بهتر است اينجا باشم چون شايد اقارب در آن محل و مهمانان بيگانه مثل من به اينطرف جايي، مناسب باشد! همه جا خيلي مرتب به نظر ميرسيد همه ميز ها طوري تريب شده بودند كه چهار چوكي دور يك ميز پوشيده شده با تكه هاي رنگ طلايي نمودي خاصي به خود گرفته بودند، انگارهركسي از دور فكر ميكرد شعاع آفتاب تابيده . شخصي كه با سر تاس و ريش خط كرده فرانسوي اش روبرويم نشسته بود با انگشتان چاقش ضرب ساز را تعقيب ميكرد دانستم اهل موسيقي است از صداي آرام آآآ ساز لذت ميبرد. اما براي من آن ساز خارجي خيلي خوش آيند نبود. از او پرسيدم موسيقي خوبي پخش ميكنند؟ مثليكه نشنيد. باز تكرار وقسماً به اشاره چشمانم به او فهماندم كه پرسيده ام صداي ساز خوب است. با اشاره سر و چشمها تائيد كرد،اما گپ نزد.

باز پرسيدم خوش تان ميآيد؟  

سر تكان نداد اما كمي تبسم كرد. فهميدم كه تبسم او به گونه كه برمن دلسوزي كرده باشد معني داشت. فكر كردم او فهميده و ناراحتي مرا درك كرده كه من تازه به اينجا آمده ام و بلد نيستم كه چه بايد پرسيد و چه بايد گفت كه مورد علاقه او واقع گردد؟

گارسون مفشن كتابچه مقبولي را پيشرويم گذاشت.به حيرت رفتم كه غذاي محفل هم به مينوي غذايي فرمايش داده ميشود!ديدم بالاي ورق نوشابه ها بودميل داشتم چاي بنوشم متاسفانه در ليست شان موجود نبود. من دو نوع نوشابه و يك بوتل آب خواستم.اما شخص كه روبويم بود اصلاً نگاهي به گارسون نكرد و غرق شنيدن موسيقي بود.گارسون بسيار زود فرمايش مرا آورد، به شخص مقابلم تعارف كردم بنوشد اما او با تكان دادن دست و پنجه و ابروهايش وانمود كرد و نخواست بامن بنوشد.من هم ننوشيدم با گلبرگ هاي تازه كه بالاي ميز را زينت داده بودند بازي ميكردم. درحاليكه هميشه علاقه مند اشتراك در محافل خوشي بوده ام،واز ساز و فضاي خوشي ديگران به گفته شاعر:

"با هردلي كه شاد شود شاد ميشوم + آبادهركه گشت من آباد ميشوم"

اما نميدانستم چرا دلم گواهي ادامه نشستن و حضور در آن محفل را نميداد، همان روز خواستم آن محفل را ترك و بيرون از تالار بروم اما نرفتم، تا اول بدانم چه تفا وت هاي با محافل داخل كشوردارد. دوم اينكه ميرزا آزرده نشود.

 در آن لحظه دلم گرفت،چون تنها بودم و ديگران با خانم ها و با دوستان گروه گروه شاد، دست به دست  داخل تالار ميشدند.اما درميز ما فقط ما دونفرمرد بوديم كسي ديگري با ما نمي پيوست.آواز خان جوان از دور نمايان شد وقتي چشمش به من افتاد، يكه راست آمد تا پهلوي من دور ميز ما باهم بنشينيم.با علاقه به او نگاه كردم و خواستم باهم دست بدهيم و انگار من و او دوست هستيم. او هم دستم را خالي نگذاشت خيلي گرم با من پرساني كرد.

-         سلام برادر،سلام.جور به خير

-         سلام جانم،چه حال داري؟

-         جور،سلامت باشي بادار

زود فهميدم كه مرا نشناخته فقط به روي عادت تعارف نموده چونكه هميشه شايد با اشخاص در محافل ساز و سرود سر و كار دارد خوش آمد رواجي بسيار چسپ و گرم عادتش است. مطمين شدم جز اينكه من گاه گاهي اورا به حيث هنرمند جوان از تلويزيون ديده ام او اصلاً مرا قبل ازين نديده و نميشناسد. فكر كردم شايد اوهم به حيث مهمان دعوت شده.

-          پرسيدم تنها آمدي؟

-          زياد وقت شده تنها هستم.براي ثبت آهنگ آمده ام.

-         شما هم تنها هستيد

-         ها تازه براي سياحت تنها آمده ام. ميرزا برادر داماد همصنفي دوران پوهنتون من بود ديروز باهم ديديم از من دعوت كرد بيايم به محفل عروسي برادرش.

-         ها، ميرزا را ميگوييد؟

-         بلي ميرزا همصنفي من بود

در حاليكه ميخنديد گفت بلي ميرزا، من هم تبسم كردم.

ما دو نفرگرم صحبت شديم آن شخص اولي كه اسمش را هم ندانستم و با من در ميز بود بي توجه به ما رفت به آنسوي تالار. لحظه متوجه شدم مرا به ديگر دوستانش نشان ميداد.فكر كردم، چه خواهند گفت؟ جوابم را خود پيدا كردم،كه شايد به حيث يك نو وارد از وطن به آنها مرا معرفي كرده و يا .... بازهم خواستم با اين هموطن هنر مندم داخل صحبت باشم. تعارف گونه برايم از نوشيدني هاي روي ميز گيلاسي پر كرد. با خنده آرام گفت:

-         از آن چيز هاي ديگر هم كه مينوشي ؟

-          تشكر، نه

-         جالب، ميل نداري يا كه عادت نداري؟

-         راستش عادت ندارم

كمي بلند خنده كرد و دستي به شانه ام زد و رفت تا كاري كند كه من نميدانستم. ديدم آنطرف تر زير روشني گروپهاي رنگارنگ روي چوكي نشست و يكجا با آن شخص سر تاس شروع به نوشيدن كرد. بعد از چند دقيقه ديدم برگشت بوي تند ويسكي ميداد نزديكم نشست با ز برايم تعارف گونه گفت :

-         اگر ميل داري ميسر است

-         تشكر،ني

صداي موسيقي و صداهاي مهمانان يكجا با خنده هاي شان كم،كم بلند و بلند تر شده ميرفت.حالا دوست من هم كه در ميز بامن نشسته بود بلند بلند صحبت ميكرد. من با اشاره سر و گاهي با صدا جوابش را ميدادم. او در مورد كابل ميپرسيد، در مورد 2014 ميپرسيد،گاه پرسيد كارها چطوراست وضع تجارت چگونه است؟ بدون اخذ جواب رفت دوباره كنارآن چوكي ها ديدم گيلاس،گيلاس مي نوشيد.با بعضي هاي ديگردست به دست شد به شانه آن ديگري دست زد وخنده كمي بلند كردند گروپ شان سگرت دود كردند اما گارسون تالار بسيار موءدبانه انها را به گونه يي مانع شد و اشاره كرد كه درمحل جداگانه و مخصوص سگرت دود ميتوانند.

 جميعت آناني كه مينوشيدند زياد شده دو خانم همبا آنان آهسته آهسته به شوخي رو آوردند و خنده ها بلند شد و گاه گاهي خانم ها و آقايان يكجا از يك بار مشروب ميگرفتند.هوا گرم بود اما نه آنقدر ها كه سبب عرق ريزي شود اما افراد نزديك بارهمه عرق پرشده بودند.خيلي شاد بودند و خنده هاي شادمانانه داشتند.رقص هاي وطني را به گونه شوخي اجرا ميكردند،اما مرا خوشم نيامد.

در آنسوي كه محفل جريان داشت همه خارجي ميرقصيدند لباسها همه مودل خارجي بود شانه ها و تخت پشت دختر ها و خانم هاي جوان عموماً لچ بود بعضي ها قسمت هاي سينه هايشان راهم لچ كرده بوند.پاهها لچ بود دامن ها كوتاه اما اكثراً دامن ها برچاك دارتنگ بود درموقع گشت وگذاربالاترهاي عقب رانها بسيارعريان ميشد.نمي دانم نا خود آگاه چشمان من به همان قسمت هاي عريان برابر ميشد.آقايان و خانم ها آرايش كرده بودند شيك و تشريفاتي معلوم ميشدند. فضاي محفل گم و گرمتر شده رفت اشتراك كننده گان بيباك ميرقصيدند و خوشي مينمودند هر كدام با هركدام كه برابرميشد ميرقصيدند.از يكديگر با اجراي تبسم جدا ميشدند. هريك يكي را دعوت به نوشيدن و رقصيدن ميكرد. با تبسم جواب مثبت يا منفي گفته ميشد.گاه گاهي من هم شوقي ميشدم اما فكر كردم خارجي رقصيدن مشكل است به من چه خواهند گفت.همصنفي من در محفل حاضر نبود هيچ كسي ازمن احوال نگرفت،ديگران را هم نميشناختم، كسي از من به رقصيدن دعوت نكرد. تنهايي حس كردم ديگران گرم رقص و سماء بودند اما تن من سرد شده ميرفت فكرم نا آرام ميشد،همه مصروف بودن من هم صحبت نداشتم.خواستم خارج از سالون بروم ديدم همه ميروند از غرفه داخل تالار شاخه هاي گل مي گيرند و به داماد و عروس هديه ميكردند.من هم رفتم شاخه گل بگيرم هيچ فكرم نبود كه يكي ازمهمانان كلو كلو خورده با من تكر شد و من بالاي دسته هاي گل آن غرفه افتيدم .گل ها قسماً خراب شدند همه به خنده شدند من خجل شدم اما او شخص كه شانه اش به شانه من خورده بالاي من به قهر بود، هم او بر زمين افتاده بود و من هم بر گلها افتاده بودم ،چند نفر به لسان خود ما و چند نفر به لسان خارجي بالايش صدا زدند كه آرام باشد. بلاخره اورا بردند به آنطرفترسالون بالاي چوكي و گيلاس چاي سياه و شايد قهوه برايش دادند.من مجبور شدم تاوان گلهاي مغازه دار را پرداختم. آن هنرمند جوان و چند نفر هاي ديگر گل نگرفتند و به محل عروس و داماد نرفتند.من هم گل نگرفتم فكر كردم هيچ كسي را نميشناسم.

براي رفع خسته گي ازسالون بيرون شدم هواي بيرون مطبوع بود كم كمكي باران باريده بود اما هنوز ابر بود. با خود گفتم اينها همه خارجي شده اند.حس كنجكاوي ام زياد تر شد دلم شوق ديدار رقصها كرد دوباره رفتم داخل سالون نميدانم چرا خواستم اينبار نزديكتر به ديگران باشم،وقتي بالاي چوكي نشستم دست مقبول و صفاي مرا به رقص دعوت كرد،ديدم همان خانم است كه قبلاً با سرتاس در كنار بار يكجا نوشيد. بدون دليل من هم از جايم بلند شدم خواستم با او برقصم، اما او مرا به جانب غرفه مشروب نوشي رهنمايي كرد خود نيز بامن رفت و به لسان خارجي كه به شخص مسوول فهماند به من مشروب خوب بدهد. الي پرشدن پيمانه و نوبت ما از من پرسيد :

-         تازه آمدي

-         بلي

-         چند روز شده؟

-         امروز سوم است

تعارف كرد كه يكي از پيمانه هاي دستش را من بگيرم. تشكر گفته گرفتم و باهم جنگانديم و نوشيديم. دلم شد يك پيمانه ديگر هم باشد بدون كه من بگويم او خود دوپيمانه ديگر گرفت و يكي را به من داد، نوشيديم و به همين ترتيب فكر كنم پيمانه چهارم را مينوشيدم كه انگشتانش را در لاي انگشتانم كرد و مرا با اشاره چشم به ميدان رقص دعوت كرد.اما دورتر از محفل رفتم با او نگاه كردم خيلي زيبا بود. ديگران را كه ديدم فهميدم كه من خيلي رقص ياد ندارم ولي او خوب بود دور دور من چرخيد و من به لبان سرخ شده اش نگريستم . شاد بود تبسم ميكرد.گفت اسمم نفيسه است من هم گفتم از معرفي با شما خوشحال شدم. دستم را گرفت آنطرفتر رفتيم سگرت دود كرد و پرسيد پيمانه ديگري ميل دارم يانه؟ به گل روي او گفتم مينوشيم اشاره كرد كه من بنوشم ولي او ننوشيد.اينهمه را به اشاره ميفهماند. بالاي چوكي نزديك غرفه  توزيع مشروبات نشست من در حاليكه به يكدست پيمانه داشتم دست ديگرم را بالاي شانه اش گذاشتم. به عقب نگاه كرد كه شايد، كي باشد وقتي ديد من هستم تبسم كنان دست خود را روي دستم گذاشت و من پيمانه ام را نوشيدم. شانه اش گرم و اما نرم هم بود كمي ماساژ گونه آن جا را با حركت انگشتانم نوازش دادم . هيچ نگفت سه پيمانه ديگر را من نوشيدم و يك پيمانه را نفيسه نوشيد.در همان وقت خانم جوان ديگري را به من معرفي كرد:

-         اين شيما است

-         از ديدن تان خوش شدم

-         تشكر

-         چه ميل داريد؟

-         با هم مينوشيم

-         ويسكي؟

-         خوب است

با چوكي چرخ زد رويش طرف من و نفيسه شد. پا هايش لچ بود، از چاك دامن كوتاهش زير پوش فيروزه يي اش معلوم ميشد.من غرق در نگاه كردن و تعريف بدنش با خود بودم كه او پيك دوم را نوشيد وبا تكان دادن دست و پنجه به طرف من به گونه اظهار تشكر ديد و با مرد جواني شوخي كنان رفتند آنطرف سالون.وقتي من و نفيسه هم از بار دور شديم نفيسه مثليكه ميل سگرت داشت جانب دروازه رفت.ازعقب خيلي جذاب معلوم ميشد و رفتاردلبرانه داشت.

كنار ميز،گارسون كتابچه مفشن را به احترام برايم پيش كرد درلاي آن ورق بود خواندم مراتب نوشيدن هاي ما به انگليسي نوشته شده بود جمعاً 355$ مصرف آنرا بايد پرداخت ميكردم. ديدم كار از كار گذشته بدون دليل پرداخت كردم. نفيسه باز گشت پرسيد:

-         پرداخت كرديد

-         بلي

-         تشكر

-         خواهش ميكنم

-         خير باشد مجرا ميشود

نفهميدم كه مطلبش از مجرا ميشود چه بود؟ خواهر خوانده نفيسه از دور نگاه كرد و با تبسم  سوي من پنجه هايش را به عنوان تشكر تكان داد.من متقابلاً دست بالا كردم و باسر و دست جواب گفتم.خواستم نزديك بروم اما با خود فكر كردم نبايد فراموش كنم كه خودشان مجرا ميكنند.لحظه هر دو از نظر پنهان شدند. من خيلي علاقه داشتم با هردوي شان يكجا باشم و همصحبت باشيم. بعد ديدم آماده گي خارج شدن از سالون دارند،چون لباسهاي مجلسي شان را با پوشيدن بالا پوش از نظر ها پنهان كرده اند. آماده گي گرفتم از جايم بلند شدم كه شايد با آنها يكجا بروم،ديدم نفيسه از نزديك دروازه خروجي فقط دستي بر ايم به گونه خدا حافظي تكان داد.من هم بيدرنگ به تعقيب آنان خارج شدم روي زينه هاي مردان كه قبلاً مرا به يكديگر در داخل سالون مورد تبصره شان قرار داده بودن با آن يكي سرتاس كه با من در آغاز دور يك ميز نشسته بود نزديك من آمدند و تعارف گونه مرا دعوت به سوار شدن موتر شان كردند:

-         بفرماييد شما مهمان هستيد

-         تشكر به تكسي ميروم

-         ني،ني بفرماييد باهم يكجا ميرويم

از آنسو ميرزا پيدا شد،سر و وضع برهم و درهمي داشت،فكر كردم شايد مصروفيت هاي محفل او را به وضيعت رسانيده،متوجه شدم،شايد از حالت من دانسته باشد كه من در مورد او فكري كرده ام،موهايش را دست زد تا مرتب گردد.سگرت دود كرد بوي تند الكل ميداد،چند بار سرفه هاي پيهم كرد و لب به سخن گشود:

-         ها، چكنيم مصروفيت هاست

-         خير باشد،كاشكي براي من مي گفتيد كه كمك ميشدم

-         ني شما تا هنوز اينجا بلد نيستيد.بفرماييد به موتر،اينها دوستان من اند.با هم برويد من هم به تعقيب شما ميآيم.

-         بفرماييد

همه آنها و داخل موتر بوي تندالكل ميداند.يكي آنان كسل بود و ديگران سگرت دود ميكردند اما به شانه و بازوي يكديگر ميزدند وها،ها گفته شاد بودند.آن يكي كه به سرعت دريوري ميكرد رنگش سرخ شده بود،خاموش بود ولي گاهي آواز ميخواند،اما آهنگ هاي خارجي كه من نميدانستم به چه زبان است،اما دو نفرديگر به شنيدن آهنگ او خنده ميكردند.فكر كردم درست نميخواند و ياشايد اشعار خدنده دار باشد من هم خنده ميكردم اما از خنده خود لذت نميبردم.ما ميرفتيم و درختان به سرعت از كنار ما رو به عقب مخالف حركت ما از ما دور ميشدند.فضاي سبز برايم خيلي ديدني بود.پرسيدم اينجا چه نام دارد يكي آنان گفت اينجاه ها همه تفريگاه ها اند.مهربانانه برايم آن يكي كه در چوكي پيشرو بود خيلي بي ارتباط به موضوع گفت:

-         چرت نزن مثل او زنها زيادپيدا ميشه،هاهاها

-         ميدانم،

-         .قتي خواسته باشي زنگ ميزنم ميآيند

-         تشكر، ني ضرور نيست.

-         پس هيچ؟

درحاليكه شرميده بودم خوشوقت هم شدم كه اينها خيلي مهمان نوازي ميكنند.اما نام آن محلات سبز رابه من نگفتند ومن هم  ندانستم آن محلات چه نام داشتند!

هر سه شادماني كردند به تعقيب ما موتر دوست من ميرزا رسيد.با هم هارن كردند،تيز تر رفتند،موتر ها گاهي از هم سبقت ميگرفتند و گاهي باهم پهلو به پهلو ميرفتند.آن كه پهلويم نشسته بود بوتل از زير چوكي بيرون آورد و گيلاسها را از سويچبورد موتر كشيد به هريك ما نيمه گيلاس از الكل را تعارف كرد. هرسه زود نوشيدند و من كم،كم نوشيدم. خيلي تند بود.نميشد خالص بنوشم.دريور از آينه عقب نما به من ديد و پرسيد:

-           تند است؟

-         بلي،تند و تيز است

-         جرمني است

-         بنوش كه كيف كني

-         تشكر

   هرسه نفر سيگار دود كردند.داخل موتر دود بود،به يكباره گي موتر به سمت چپ د ور خورد به راه خامه داخل جنگل پيش رفتيم،باتكان موتر گيلاس من چپه شد.آنها هيچ توجه به چپه شدن گيلاس من نكردند.آن دوست  كه در چوكي پيشروي نشسته بود دريور را به سمت راست رهنمايي كرد.پيش رفتيم داخل جنگل.آنجا آرام بود،راه را سايه درختان و تاريكي شام بلكل تاريك ساخته بود ما 135 كيلومتر از سالون عروسي دور تر آمده بوديم از دريور پرسيدم:

-         خانه ميرزا دور است؟

-         خنديد، اما قسماً جدي بود، بلي آنطرفتر كمي كه از جنگل بيرون شويم.ما از راهي آمديم كه براي شما تفريح و براي ما هوا خوري باشد.اگر ني راه عمومي هم دارد.

-         خوب

موترتوقف كرد،اما جنگل ختم شده بود،آنطرفتر راه صاف و هموار ديده شد.فكر كردم كه آن جا  نزديكتر خانه ميرزا باشد.اما قسماً تاريك شده بود تعمير ها را نديدم. ميرزا هم رسيد اما از ما تير شد موترش را بالاي آن راه صاف و هموار توقف داد پياده آمد طرف ما،شايد ما را و موتر ما را كمك ميكرد.كمك شديم موتر ما هم چالان شد و دريور موتر بالاي آن راه صاف و هموار برد و توقف داد.خودش طرف ما آمد. ناگاه هرسه نفر مرا بغل زدند اما به بسيار مهارت كه من هيچ دست يا پاي براي دفاع انگار ندارم.ميرزا دستش را بر دهانم گذاشت و يكه راست بكس پولهايم را از جيبم كه انگار نشاني كرده باشد دست انداخت و بيرون آورد.ظالم ها تمام اسناد مرا با پولهايم ربودند.مرا به شدت بر زمين فشردند هركدام چند مشت و لگد برايم حواله كردند و دويده جانب موتر هاي شان رفتند.صدا زدم نامرد ها مرا به اين تاريكي و جنگل رها نكنيد.ديدم به سرعت موتر ها از محل دور شدند.

وقتي بالاي آن راه صاف و هموار آمدم ديدم كه راه عمومي نيست اما از راه سمت شمال جنگل دوباره به همين راه كه آمده بوديم وصل ميشود.از درد بدنم ناراحت بودم دوباره از آن راه كه آمده بودم خودم را به سرك عمومي رسانيدم.موتر لاري پيدا شد ترسيده به او دست دادم .بريك گرفت به لسان جرمني برايم گفت:

-         چه خبر؟

 من كه كم كم لسان بلد بودم به او فهماندم كه حادثه از قرار بوده. اما او به من فهماند كه من بايد به جناه ديگر سرك ايستاده شوم تا از شهر كه آمده ام دوباره به آنسو بروم. چون اين راه و آن دوستان من به شهر ديگر رفته اند.

آنوقت دانستم كه ميرزا نه ميزبان عروسي برادرش بوده بلكه در آنگوشه ديگر سالون عروسي از كسي و اينسوي سالون ما به رستورانت دعوت شده بوديم. هي،هي كه به بهانه دعوت به محفل عروسي مرا به رستورانت مجللي خواسته بود كه شكارش شدم.وقتي به سلسله بعضي از آشنايان خود بعد از يك ماه دريافتم  كه ميرزا را به نام ميرزا اينجا نميشناسند بلكه او اسم خود را موقع گرفتن اسناد تابعيت الكساندر مانده است.مطمين شدم كه نامهاي اصلي نفيسه و شيما هم بايد نفيسه و شيما نبوده باشد.اما نفيسه توانست با تنازي و عشوه هايش مرا به دام همكارانش بياندازد.با خود گفتم كاش بيگانه ميبودند.

  

       

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد