2015/07/21

داستان کوتاه

نویسنده: عبدالصمد ثبات

کابل27/اسد 1394

بی علاقه

 

ریس نا آرام بود میخواست بروم مثل هر بار برای دستیابی به مقصدش تمام حسابیهای ششماهه نماینده گی تجارتی اشرا  یاری برسانمش.  بی علاقه  بودم نمیدانم چرا ذهنم مرا موافق به سفر نبود. دلم هم نمیخواست، راضی نبود و آن شوق  گذشته ها را نداشت. تسلی اش کردم  که ای  دیوانه  یک چکر،  یک تبدیل هوا، دیدن آنجاه ها و فارغ شدن از دغدغه های تکراری خواهد بود. لج کرده بود آرامش نداشت مگر من هی قدم میگذاشتم. باد گرم به رویم میوزید.  پاههایم نمیخواست بدنم را به پیش ببرند. من هم لج کرده بودم؛ زود زود رفتم  تا بر ذهن و دل و پا غلبه نمایم و از پرواز  طیاره عقب نمانم . غیر آن مورد توبیخ قرار میگرفتم.

مارینا پیشتر از من  قدم میگذاشت، سایه اش از من میگذشت  نخواستم بر سایه اش قدم بگذارم. بدون آنکه بر جای پایش قدم گذارم من  کنارش گذشتم پیشتر رفتم؛ خنده  حواسم را پراگنده کرد به عقب نگاه کردم مارینا با خواهر خوانده اش میگفت و میخندید،خرامان خرامان جانب طیاره میآمدند. هنوزمیخندید هیچ نگاهی به من نکرد.  از زینه ها خودم را به داخل طیاره رساندم به چوکی نشستم.

لحظات گذشت موظفین طیاره مارینا و خواهر خوانده اشرا در چوکیهای کنار من رهنمایی کردند، ذوق زده شدم.  بوی خوش،  طراوت و خوش تراش بودنش ذهنم را به ثنا باز داشت.  نگاهش کردم  بی تفاوت در کنارم نشست و به قصه هایش با سوما ادامه داد و خندید.  وقتی آهسته گوشه چادر نازکش را از روی شانه ام  دور کردم متوجه نشد. دل من بر خلاف دل او مرا به خنده نمیگذاشت. دلم همی میگفت چه ضرور!  چه دلیل با کدام خوشی های خود بخندیم؟ سرا پا دلهره بودم. خیلی دقت کردم تا بازویم به بازویش تکیه نشود. او بیخیال  بود گاه گاهی گرمی بازوی فربه اشرا بازویم احساس میکرد.

از کلکینچه، سنگها و سخره های کوههای بیرون را نگاه میکردم .کوه های بکر و بایر پیش چشمانم میگذشتند. در دامنه های بعضی آن کوهها رده های سبز نمایان میشد انگار آبادی های  قریه های دور از شهر ها بودند.  مارینا  باز خودشرا به من چسپاند دو باره از کلکینچه به بیرون نگاه کرد، باز  لبهایش را به هم فشرد متعجب شد رویش را گشتاند  از من پرسید:

-         تجارت داری

-         نه خیر، از بی امنی راههای زمینی جبراٌ  به سفر هوایی رو آورده ام .

رویش را گشتاند با سوما به قصه و خنده اش ادامه داد.  خواستم  من هم بخندم دل و ذهنم  دوباره پرسیدند خنده چه؟  به کدام خوشی میخندی؟  به کشته های انفجارات و یا به انتجار کننده؟  چشمانم راه کشیدند نخندیدم دوباره نگاهم بر سخره ها خورد. صدای خنده مارینا ذهنم را مشغولش کرد رویم را بگرداندم نگاهم به چشمان او دوخته شد.  شاید میخواست چشمانش از کلکینچه سر سبزس و شادابی برخورد کند. نگاهش  به چشمان من سرد و کوتاه بود؛  رویش را گشتاند به قصه اش با سوما ادامه داد.  به لفظ و لسان شان نمی فهمیدم  گویی از آنسوی کوهها از کوه قاف از پریها و دیو ها از دیده گیهای که من ندیده بودم میگفتند. دل تنگم نوای دلتنگی کرد حواسم تیت شد و چشمانم  باز راه کشیدند.  از آن دور ها و از لابلای کتابهای کهنه  صدای پیر و خسته یی مرا به خود خواند:  موج به خود رفته تند  خرامید و گفت++ هستم اگر میروم گر نروم نیستم

کله جنباندم تایدش کردم همرهش شدم ؛ رفتم قدم های تند گذاشتم  ذهنم کلمات را میچید میشنیدمبازوان توانا با کمرهای بسته را از ورای دانش فکری من و تو اگر برای آینده وطن به کار نیاندازیم پس کی این دیار را آباد و زنده نگهدارد؟صدا ها پیچید ند گوشهایم مورد هجوم صدا ها بود  که کابل زخم برداشتهههه التیام  به کار دارد.  شاه شهید  شهدای دیگری در خود پرورده بود اما آن شاه، کمالی برای التیام زخمی ها و تکفین مرده ها نداشت. مارینا و سوما با من آمدند؛  دیدند آدمها مرده اند نفس نمیکشند. ترسیدند زود زود راه آمده را قدم نهادند به ساعتهای شان نگاه کردند. امیدشان به پرواز شان به دبی شد عجله کردند دیر نشود. هر دو آنجا نمیخندیدند به همه واهمه زده میدیدند.

 همه چیز از نظرم گُم شدند چشمانم را مالیدم  خودم را در طیاره یافتم کابل از آن کلکینچه با وسعتش دل آرا بود. دلش دلهای دل؛ تنش تن ها مردان خدا بود.  تاریک شد از آن ارتفاع  جل، جل  روشنی های کابل دل وسیعش را نمایان میساخت. خیره شدم آنسوترگودال دهان گشوده بود لب لبش گشتم ارهد به کار بود آبش را بیرون کنند. دیدم با آبش مرده شو  و همراهانش آدم نیم سوخته را میشویند.

-         گفتن شهید را غسل به کار نیست

-         گپ زده

-         هی بابا

-         با این آب میشویدش چرا؟

-         صواب دارد معلوم نیست از کجاست، خانواده اش همه زیر آوار شده اند.

-         آنسوتر کودک که گریه میکند با او نسبت ندارد ؟

-         نه او هم بی خانواده شده

مرده شو کمی خندید و بعد گریه کرد. کمکش کردم  نگاهش خشن و نا آشنا بود. نخواست دست بر جسد سوخته آن مرد بزنم. دور رفتم شیشه ها  در زیر قدمهایم جرغ جرغ  ناله نمودند هیچ خیالی به ناله شیشه ها تکردم .

-         باشد ناله کنند، باشد بشکنند، از من که نیست و برای من چه؟  من هم مثل مارینا و سوما بخندم خودم را از اینجا بکشم بیرون پشت کوه قاف پیش پریها، به من چه؟

آدمهای دیگری هم بر آن شیشه ها لگد ماندند بی خیال رفتند.  زیر شیشه ها نرم شد ایستادم شیشه ها را دور کردم زیر خاکها جسد مرد ریش سفید  چملک شده بود،  لبهایش دور دندانهای خاک زده اش پس پس رفته بود انگار خنده میکرد.  دلم ضعف کرد ریش سفید نیم خیز شد.  دندانهای خاک زده اش هم پس رفتند خواست نعره زند نتواست.  سینه اشرا فشرد  رویش را چنگ زد درمیان گریه نعره زد  وای عزیزان دلم. دوباره سرش را بر زمین تکیه زد از نظرم پنهان شد.

ترسیدم ، دویدم  بال کشیده پیشروی اکادمی پولیس پر زده نشستم  انتحار کننده  سرخ وسیاه رنگ بر جاده افتاده بود خونش خشک شده بود اما دود باریک پیچ پیچ از کنار لباسش به هوا  میشد. کسی به او نزدیک نمیشد آب پایپهای موتر های اطفایه خون میشستند. مادری سر لچ که موهای  تار تار شده شانه هایش  و گاهی رویش را می پوشاند میدوید. اشکهایش یکجا با آب دهنش بر زمین میریختند.  با صدای خفه و گاه رسا در لای گریه هایش ضمیر را میپالید. دویده رفت  کنار موتر پولیس یکه یکه اجساد را با دستانش لمس کرد  ضمیر آنجا نبود . موتر حرکت کرد زن بر زمین تکیه زد، سرش را دیوار تکیه داد.  صدایش گْم شد دستانش بر رویش سایه انداخت. بی مهابا دوید به داخل محوطه،  افسری بلند رتبه یی را از یخن گرفت بلند گریه کرد.

- ضمیر کجاست ، چه شد؟ ضمیر چه شد؟

پیش پاهای افسرضعف کرد سرش را بر خاک گذاشت. افسر هم گریست جواب برای مادر ضمیر نداشت. مرا خنده مارینا تکان داد؛ پرسیدم چه میگویید؟  مارینا با تعجب دید سوما باخنده گفت هنوز قصه های مهمانی، تفریح، مقایسه رواجهای پولند و هرات، یاد سرسبزی ، آببازی و گُل کاری های آنجا و اینجاتمام نشده . طیاره روبه نشست به میدان هوایی کابل رفت. دلم طاقت نکرد پرسیدم افغان هستید؟ سوما  با لبانش مسخره ام کرد. پرسید چه؟ سوالم را  دوباره تکرار کردم. مارینا که کمتر دری بلد بود گفت بلی؛ چند سالی میشود  خود را ازاینجا بیرون کشیده ایم.سوما با اشاره چشمانش او را تایید کرد.

-         آفرین به شما بیشتر از یک ساعت بدون توقف گفتید و خندیدید.

-         هاهاها همین مارینا عادت دارد مثل رادیو دوامدار گپ میزند.

-         شما هم کمتر از مارینا نبودید. گفتی و خندیدی

-         ما عمر خود را به خوشی گذشتاندیم مثل شما مردم غرق غم نیستیم

-         ها اینجا همه غرق غم و درد مردم و وطن اند

-         ما که میخندیم و خوش هستیم شما  دل تان. رخصتی ها را گذشتاندیم دوباره راهی پولند جان هستیم. شما میدانید و اینجا.

سوما در میان خنده  گپهای ما را به مارینا ترجمه کرد. او هم خندید. خنده تلخ بر لبان من هم  جای گرفت. "شما مردم همه غصه دارید ما آنجا شاد هستیم جنگ نیست، پاکی است، مریضی نیست، همه جاهها  سرسبز و پْرگل است. کودکان آنجا نازدانه اند، ما زنها با مردها مساویانه به تفریح میرویم. آببازی سیر و سفر میسر است. اما در آنجا ما از اقارب دور هستیم. خوب است با تماسهای انترنیتی در افغانستان احوال گیر شان هستیم. من وقتی اینجا را دیدم علاقه نگرفتم؛ بار دیگر شاید نمی آیم. پلان کردم رخصتی دیگر خود را لندن بروم. برای آمدن دوباره به اینجا بی علاقه ام."

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد