2015/10/23

یک سال بعد از عروسی

داستان کوتاه

نوشته : عبدالصمد ثبات

 

وقتی سویتا وسایل خانه اشرا به فروش کرد به نظر ما جالب بود. فردای آنروز رفتم بدانم چرا؟ قبل از من همسایه های نزدیک همه چیزها را خریده بوند. هفته های بعد سامان وسایل منازل یکی پی دیگر به فروش میرسید. روزهای بعد خبر دادند اگر ضرورت داشته باشم وسایل خانه مادر ماری به قیمت های کم میسر است، رفتم  دو دوشک و دو بالشت و یک پایه الماری خریدم. دستم سر قالین "موری"  لوله شده تکیه بود هیجان زده پرسیدم: ضیا گْل جان هوش در سرت است چرا اینهمه وسایل  خوب و کار آمد را میفروشی کدام گنج پیدا کردی؟ از اینها چه بهتر خواهی خرید؟ ضیا گْل جان جواب نداد. اکثر همسایه ها چیزهایی خریدند. ضیا گْل چْرتی بود فقط قیمت جنسها را میگفت. انگار ما مالک آن اشیا بودیم خیلی مهربانانه به قیمت که میگفتیم موافق میشد.  پس فردا از خانه مادر امید احوال دادند که اشیای مناسب برای فروش میسر است. رفتم چند  تشت، کوتبند ، میز و چوکی به یک بر چهارم قیمت بازار خریدم.

احوال آمد سویتا با شوهر و اولاد هایش به جرمنی جابجا شدند. مادر حمید و ضیاگْل و همسایه های ما هم رخت سفر بستند خارج رفتنی های روزهای اول خپ و چْپ به ترس از ادارات دولتی کارهای سفر شانراانجام میدادند.  حالا همهمه و تبصره ها بدون ترس شده. در سرویس، در شهر، در فاتحه، در عروسی و هر جا بحث خارج رفتن است. خیلی ها و جوانهای تحصیل  کرده بیشتر از دیگران رفتند.

 سمیر، سمیرا و بهناز هر روز تبصره رفتن و طرز بیرون شدن از کشوررا نقشه میکردند. پدر اولادها را قانع کردم ترک ماموریت کند :

-         برویم خارج خود را از شر این زنده گی بخور، نمیر و فضای بیکاری و بی امنیتی نجات دهیم.  

-         خانم، راه پْر خم و پیچ است رفتن دستگیری دارد، مرگ دارد، گْم شدن و جدا شدن وغرق شدن دارد!! قاچاقبر در حق ما جفا نکند؛ بزرگترین طفل من و خودت  سمیر12 ساله است. آنها کجا خود شانرا در راه خطر حمایت میتوانند.

-         همیشه خودت دلیل داری و از تصامیم خوب و بزرگ میترسی.

-         نمیترسم توانم را محاسبه و بعد دلیل میگویم.

چند شبها و روزها چْرتی بودیم؛ تصمیم ما از عینیت سفر به گپهای "راهنما" یا قاچاقبر استوار بود.  شروع کردیم اشیای خانه و بعد هم خانه را بفروشیم. هله هله کوچه ما مثل سه ماه قبل نبود؛  کوچه های دورتر را هم احوال دادیم کسی علاقه نگرفت به قیمت ناچیزهم یگان شی را بخرند. بلاخره دیروز خانه ما از اشیا خالی گشت. تا خانه فروخته شود رفتیم شبها و روزها را خانه برادر خوانده شوهرم. کسی خریدار خانه های ثبت شده راهنمای معاملات نبود. به چند راهنمای معاملات دیگر مراجعه نمودیم عین جواب را شنیدم.

بر راهنمای معاملات هله هله کردیم:

-         نزد ما خیلی خانه های  مختلف ثبت است قیمتها پاین آمده خریدار پیدا نمیشود.

-         ببینید به کدام قیمت میخواهند

-         پول نقد گْم شده هیچکسی خریدار نیست، فروشنده زیاد است

بار بار قیمت فروش ثبت شده خانه را کم کردیم؛ به گرو هم نگرفتند. روزی خریدار آمد خانه را دید با او موافقه کردیم.  پولهای فروش خانه و اشیای خانه شْکر  مصارف پاسپورت و کرایه رفتن سفر ما پنج نفر را  بعد از چانه بازی با قاچاقبر پوره کرد.

آنشب شوهرم خپ خپ  پرسید:

-         در راه مصارفات غذا و غیره  را از کجا بیاورم؟

-         خدا مهربان است

-         بیشک اما در مْلک بیگانه و در راه سفر از کی بگییرم؟

-         بهتر است پول از شوهر خاله ام قرض بگیریم و از اروپا "ایرو" برایشان روان کنیم.

-         فکر خوب کردی موافقم

وقتی از سرحد وطن میگذشتم گریه ام گرفت، قاچاقبران بسته گی خاصی با "مرزبانان" داشتند. پاسپورت به کار نشد بی تکلیف از  راه سمت چپ که دو کیلومتر دور تر از دروازه بود "رد" شدیم. راهنما ها تغیر کردند پس فردا در راه میان ایران و ترکیه قدم میگذاشتیم. با سوزش آبله های پاهایم من خوب راه رفته نمیتوانستم. راهنما مرا دیگر همشیره نمیگفت. گاه لعنتی، گاه کلفت و گاهی فحش میداد. میخندیدم  بشرمد، سمیر چند باری طرفش خیره خیره دید گفتمش بچیم اینجا جای دیگر است. هیچ فکرش را نکن بگذار به خیر برسیم هرچه میتوانی خپ و چْپ  حرکت کن  که دستگیر نشویم. او هم اطاعت میکرد.

شب در ترکیه  تاریک و هوا سرد بود 27 نفر مسافران  و دو نفر پیش راه/ همراه خسته گی های راه به تعمیر دو اتاقه رهنمایی شدیم. هیچکدام حق بلند صحبت کردن نداشتیم. فقط اطاعت باید از اشاره و حرفهای  خپ خپ پیشراه/ راهنما میکردیم. همراه بامن ، یک خانم دیگر و دخترانم باقی اعضای گروپ همراهان ما مرد ها بودند. من و خانم ریحانه و بر فرش خاک زده نشسته وخود را به دیوار تکیه داده بودیم تعدادی همراهان خواب رفتند تعدادی هم بیدار بودند. عقربه های تنبل ساعت  دو و پانزده دقیقه شب را نشان میداد. دروازه به آرامی باز شد در تاریکی خانمی با صدای خفه  و پیرش صدا زد:

-         هر دو خانم ها بیایید به اتاق زنها اینجا مردانه است.

-         اتاق زنها کجاست؟

-         خپ و چْپ بیایید لعنتی ها  پاسداران می شنوند.

شوهرمن و شوهر ریحانه بلند شدند نزدیک دروازه  با آن خانم خپ خپ گپ زدند. بعد آمدند نزدیک ما . "میگوید اتاق در کنار این اتاقها محل زنانه است شش زن که از گروپ قبلی  بازمانده اند؛ با آنها یکجا باشید اینجا مردهاست از نظر اخلاقی بد است." ریحانه تشویش بیشتر از من داشت. اما پاها و دل من میلرزید. گفتم اولاد هایم؟ پدرش گفت ما هستیم. من هم با شما میروم و دو باره بر میگردم. دیدیم سه تن زنهای با چادری و چادر نماز برای رفع حاجت کنار جویچه  می نشستند. آن زن که ما را اینجا راهنمایی میکرد به شوهرم اجازه نداد پیش برود . گفت زنهای نا محرم در حال رفع حاجت اند. دل جمع شدیم  که به راستی اتاق زنها جدا است.

خاله خپ خپ حرف میزد، تشویش داشت، تکرار میکرد: پاسدارهاخبر میشوند دیپورت میشوید". پاسدارهاخبر میشوند دیپورت میشوید". شوهرم بر گشت. ما هردو زن رفتیم داخل اتاق.  سیاه سیاه  سه نفر دیگر آنجا  خوابیده بودند. آن سه تن دیگرهم یکی پی دیگر داخل اتاق شدند. ما هر دو بیدار نشسته بودیم. یکی آن زنهای از بیرون آمده نزدیک من آمد و دیگرش کنار ریحانه جای برای خوابیدن پالید. با شدت دستی  سنگینی بر دهان و بینی ام چسپید  تنش بر پاهایم سنگینی کرد. کوشش کردم رهایی یابم؛ اما آن مرد قویتر از من بود. بدنم کمی سست شد اما به هوش بودم لیک دستان و پاهایم حال حرکت نداشتند. صدا بر آورده نمیتوانستم.  دستمال از دهنم دور شد خوب میفهمیدم مرد است دستانش بر بدنم راه میرفتند کاری که نمیشد شد! وقتی چشم باز کردم  سرم دور میزد، کمی اتاق روشن بود ساعت سه و نیم را نشان میداد. تنها ریحانه آنجا خوابیده بود برخاستم پطلونش را بالا کشیدم وقتی خواستم کمربندش را ببندم چشمان شدیداٌ خواب آلودش باز شدند با دستش خواست مانع دستانم شود خپ خپ به گوشش گفتم من هستم آن حرامزاده های وحشی رفته اند.

ما هر دو می فهمیدیم چه حالی بر سر ما گذشته اما هیچ متهمی در آنجا نبود ساعتی بعد دو نفر مرد دیگر آمدند اینها از جمله آن آدمها نبودند؛ خیلی از آنها بدم میآمد انگار همان مرد ها و انگار همه مردها آنچنان درنده خو اند.  آندو ما مسافران را به دو موتر سوار و با موتر ها همه راهی راه خامه شدیم. دو طرف راه درختان سر سبز  انبوه هنوز راه را تاریک نشان میدادند.

 من از شوهر و اولادهایم میشرمیدم؛ به روی ریحانه دیده نمی توانستم. ریحانه هم وقتی چشمش به چشم من میافتاد زمین را نگاه میکرد، انگار هر دو باهم اصلاٌ نمی شناسیم. هیچ نمیدانستم چرا چشمهای ما هر دو یکدیگر را میپالیدند. هر دم  چشم به چشم میشدیم هر دو میشرمیدیم. تنها زمین بود که شرم چشمان ما هر دو را در خودش پنهان میکرد.

عصر روز بود تاریکی شام بر روشنی روزچیره شد، همه جا بوی نم به مشام میرسید با عجله از موتر ها هر کدام به "قایق" ها راهنمایی شدیم. قایق حرکت کرد ریحانه کنار من بود قایق به سرعت میرفت. ریحانه درتاریکی میان بحراز جایش برخاست قدم به پیش نهاد کسی براو غضب کرد بنشین که  توازن قایق بر هم میخورد. ریحانه خودش را خم کرد بنشیند برایم گفت شوهرش در کنارش نیست. نشست، تر سیده بود کمی به من خودش را چسپاند. مرد پهلویش هم به او خودش را چسپاند؛ ریحانه با دستش او را از خود دور ساخت.

 بلند و ترسیده صدا کرد:

-          شوهرم نیست.

-         بنشین لعنتی خاک بر سر شوهرت

-         نه، برادر لطفاٌ بر من رحم کنید

-         چْپ باش کلفت

دستم را بر شانه اش انداختم سرش را بر شانه ام تکیه زد. گریه کرد؛ هق هق زده میگفت وقتی به قایق سوار شدم فکر کردم او کنارم هست! یک سال از عروسی ما شده بود.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد