2016/02/24

بازمانده

داستان کوتاه

نوشته عبدالصمد ثبات

 

  دروازه چوبی دوپله یی خاک زده تا نیم قدش فرورفته در گل کوچه با زنجیر و قفل سنگی  زنگ زده محکم شده بود. به قول کاکایم که از ولایت آمده بود سطح کوچه تا به نیمه در وازه بالا رفته، وگر نه در وازه یک بلست بالاتر از کف کوچه بوده، آب رو حویلی در کوچه می برآمد. کاکایم با آسا چوبش به در وازه زد، سرش را جنباند انگار خاطره های از آنزمان آزارش داد. خواست قد بلندک کند از گوشه دیوار داخل حویلی را نگاه کند اما کمرش به او یاری نکرد؛ پرسید:

-          از داخل خانه خاله شیرین خبری نیست، در آنجا  بر او چه میگذرد؟

-         خیلی وقتهاست که باران وبرف، دیوارهای را هم  فرسوده؛ کسی مواظب آن هم نبوده .

  کاکایم به دیوار خانه تکیه زد چشمانش راه کشیدند، با آساچوبش بر روی زمین  خط خط کرد، نفس گرفت و گفت:

" خاله شیرین، مادر شازیه صلاحیتدار خانه و سرشته دار امور بود.  دلاور می نشست در هر کاری وهر تدبیری نظرش را میداد فیصله های او قابل اجرا بود.  یادم هست از جبر ارباب صبرو، خاله شیرین یک روز خیلی گریه کرد. آنروز گریه خاله شیرین را ما مردها دیدیم  ولی باور ما نمیشد خاله شیرین آنچان دل نازک هم داشته باشد. مگر گریه برای آینده دخترش و یادی از بچه هایش بود.  از  زار، زار نالیدنش در روز عروسی دخترش مرا و دیگران را به گریه آورد. شازیه را خلاف میل مادرش و خودش بردند، به زور بردند! خاله شیرین تنها ماند شازیه بعد از عروسی در هر ششماه  یک بار دیدن مادرش میآمد. وقتی طفل دار شد  آمدن پیش مادر، از شش ماه به یک سال و دوسال رسید.

  خاله شیرین با پشت کْپ و چشمان کم بین راه میان قریه ما و قریه بالا  را تا به  خانه شازیه دم گرفته و سینه سوخته میرفت؛  خاک زده و نفس سوخته پیش دروازه قوماندان ارباب کنار جوی تکیه میکرد. نفر های قوماندان ارباب به داخل راهش نمیدادند. شازیه هم از آمدن مادرش  خبر نمیشد.  خاله برمیگشت به چهار دیواری همین خانه مصروف خودش میشد. رفته, رفته گوشه نشین شد به باقی کارهای همسایه ها و قریه غرض نمیگرفت."

 آن صبح همه جا آرام بود تنها سوت باد سرد که از روی برفها به هوا میشد سکوت را میشکست. همه جا یخبندان  و سفید خیره کننده بود. زمستان امسال سردتر از سال پار بود؛  بعد از برف پاکی بامهای خودما از بام تیر شدم برف بامهای خانه خاله شیرین را میروفتم. خاله از اتاقش بیرون آمد بالای برفها نشست با شال سیه رنگ خوب خودش را پیچانده بود، جورابهای دست باف  چون موزه پاهایشرا تا نزدیک زانو پوشانیده بود؛ تنها چشمانش پوشیده نبودند. لرزیده لرزیده پرسید کی ی ی هستی؟ غفار هستی وقتی صدای بلی گفتنم به گوشش رفت شمرده, شمرده از سوز دل دعا کرد. مثل سالهای  گذشته دعا میکرد. خاله مثل سابق بود، تغیر نکرده بود در یک حال و هوا بود. از حال مادرم واز هر یک اعضای خانواده پرسید؛ شْکر میکشید  که همه خوب هستند. ولی من دلهره داشتم که سردی به خاله آزار نرساند.

 از گوشه بام به حویلی کوچک خاله گذر کردم. سلامم را علیک  گفت. نزدیکش شدم بوی نا خوش به مشامم رسید کمکش کردم از حویلی رفتیم داخل؛ اتاق نیمه تاریک بوی زننده چلم و سوخته تنباکومیداد، سرد بود منقل صندلی پُر خاکستر کمی آتش هم داشت.

-          به مادرت بگو تنباکو برایم روان کند.

-         خوب است میگویم.

  جیب واسکتش را پالید کمی تنباکو بیرون آورد در کف دستانش سایدش؛ از نی چلم  برنجی نگین کارشده اش قطره های آب برآن ریخت  دوباره سایدن  تنباکو را ادامه داد. سرفه  دوامدار کرد، دستانش را مشت ساخت و پیشانی اش را برآن مشت تکیه داد. موهای سفیدش از کنار چادر سیاهش خیلی سفید تر معلوم شد. دلم شد از اتاق بیرون بروم و گپهای دلم را از خاله نپرسم. مگر خاله در میان سرفه اش  کنده کنده  پرسید:

-          چههه گپهاها ... خانه شما خیییریت است؟

-         شْکر

 دستش را دراز کرد چایجوش سیاهرنگ دود زده را کش کرد خواست چای بنوشم.  از دسته سرد چایجوش گرفتم کمی در گیلاس که در کنارم بود ریختم گیلاس رنگ زرد تیره گرفته بود با آبکش کردن  پاک نشد.  گیلاس پر چای را به خاله دادم. دعا کرده با دست لرزان  گرفت و نوشید.  حرفش را نشکستاندم در گیلاس دیگرمن هم چای سرد نوشیدم،  سرفه خاله کمی آرامتر شد دوباره تنباکو را میان کف دستانش خوب مالید.

-         خاله جان چند سال شده  تنهاستی؟

-         ای بچه جان قسمت همین بوده.

-         خواهش میکنم  خوش دارم بدانم.

 " تنها نبودم؛ تنها شدم دخترم را بردند بچه ام  کبیر،  نو جوان شده بود. به همصنفی هایش دید شوق کرد سازمانی شد یگان شب و یگان روز نوکریوال شد. سفر رفت دو هفته خانه نبود شب و روز دعا و التجا میکردم که : خدا یا  بیوه شدم به روی حبیبت بچه گک هایم را از من نگیر. روزها وشبهای که کبیر نبود با کودک دوازده ساله ام شبیر تنها میبودم. از آمدن کبیر خوش میشدم،  الله و بسم لله گفته سر و رویش را میبوسیدم.

  سپاه انقلاب شده بود، تفنگ داشت معاش و عاید نداشت خرجی اش را از پول خیاطی خود میدادم.  خیلی گفتمش دشمنی ها زیاد و اوضاع امنیتی خراب شده،  از تفنگ خوشم نمیآید دوسال دیگر هم درس بخواند، وقتی از مکتب فارغ شد ماموریت بگیرد، کوپون داشته باشد؛ باهم آرام زنده گی کنیم.  قبول نمیکرد؛ گاهی خوش بودم برای آزادی و امنیت هموطنان مسلمان خود کمر همت بسته.

نیمه شب تاریک  بی مهتاب تیر ماه بود، دروازه سرای تق، تق شد. رفتم شایدعروس همسایه دردش را یاد کرده خدا به او انشاالله کودک میدهد. حتمآ مرا خواسته اند کمک شان کنم.

  مسلح های سر و روی بسته بدون اجازه داخل آمدند.  پرسان کبیر را کردند. صدا کردم کبیر، کبیر. او دویده به بیرون از اتاق آمد.  صدای دو فیرتفنگ شد؛  نفهمیدم  اینطرف و آنطرف دیدم، دلم غصه کرد.  مسلح ها گریختند  صدای خِر خِر گلویی به گوشم رسید. دویدم  کبیردر تاریکی بر خاک افتاده بود؛ رویش به زمین چسپیده بود؛ از دهنش خون میآمد، بغلش کردم . چیغ زدم، ناله کردم، چکیدن اشکها و گریه من چاره هیچ کاری را نکرد. گرمی تن کبیر آهسته آهسته سرد شد. همسایه ها آمدند،  گفتند  پوز بسته ها از همکاران و همقطاران کبیر نبودند. افراد قوماندان صبرو بودند.  سالها گذشت کبیر باز نگشت.

  شبیر بارها میگفت قصد برادرم را گرفتنی هستم. نصیحتش میکردم متوجه اش بودم نخواستم سپاه انقلاب شود. او رفت به قریه بالا ، خانه صاحبداد به  کمیته سر و کله اشرا بست سلاح بر علیه دولت گرفت ؛ عذر کردم  نکند از آن کله بسته ها هم خاطره بد دارم ؛ شبیر کم شنید.

 آن شب گاهی ماه زیر ابر پنهان میشد گاهی روشنی اشرا به برفها میداد. هوای سرد مثل هوای امروز آزار دهنده بود. شبیر از اتاق به بیرون قدم میزد،  گاه داخل اتاق میآمد؛ پس بیرون از اتاق میرفت. آنشب زمین شبیر را جای نمیداد. آمد دستانم را بوسید.  گفت، مادر قاتل کبیر را امشب سبق میدهم.  زاری  کردم گریه کردم آنچنان  که درس و مکتب را به  گپ من نکرد و رها کرد؛ آنچنان  که سلاح بر شانه و سر بسته را به حرفهای من  نکرد، آنشب هم حرف هایم را نشنید  بدون گوش دادن به گپهای من به عجله از خانه بیرون رفت. دویده به کوچه رفتم آنجا نبود صدا کردم جواب نداد. برگشتم به خانه با صدای فیرها دوباره به کوچه دویدم صدا زدم: شبیر، شبیر، شبیر جواب نشنیدم . آنسوتر در میان صدای فیرها آتش و دود به هوا میشد. همسایه ها گفتند خانه حاجی میرزا و خانه  صاحبداد  هردو آتش گرفته.

  گریه امانم نمیداد دویدم؛ وقتی افتادم  به یاد شازیه شدم. خواستم برگردم  به یاد شبیر شدم  نزدیک کمیته شنیدم که شبیر با تعدادی از دیگرهم کمیته هایش به قصد راه بندی به مقابل  قوای دولتی بر سرک عمومی فیر کردند. تانک از سرک بر کمیته فیر کرد قوماندان  صبورالله و شبیر هر دو سوختند .  

 انگار کبیر و شبیر در کنارم راه میرفتند ، گامهای تند تر برداشتم پیشرویم  دود بود گرمی آتش بر سر و رویم میرسید. دیدم موهای سر شبیر سوخته بود؛ نیم تنه اش نبود هنوز خون از نصف بدن باقیمانده اش جاری بود. چیغ زدم نفهمیدم از آنجا، کی  و چه رقم مرا به خانه آورده بودند.

  از آن روز به بعد مرا به نزدیک خانه شازیه هم راه ندادند. شازیه از نزدم  زنده گْم شد.   احوال شازیه را نداشتم . چهل و پنج روز از مرگ صبورالله و شبیر گذشته بود؛ شام روز پنجشنبه بود آوازه شد برادر  صبورالله زن برادرش  شازیه را  به نکاح خودش در آورده.  نرفتم، گریه کردم از راه بام شما و از دروازه شما سر قبرهای کبیر و شبیر رفتم.  آب پاشیدم  آنجا کبیر و شبیر و شازیه را دیدم هرسه لاغر تر از قبل  شده بودند، با هم میگریستند، وقتی به من مینگریستند تند تر گریه میکردند. من تنها بودم وبه روی هریک شان  نگاه میکردم. از آنروز چشمانم از دید ماندند، کسی  برایم مادر نگفت، از خانه هر همسایه گاه شام گاه صبح کم کمکی خوردنی برایم به خیرات میرسد."

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد