2016/08/22

رسوایی

داستان کوتاه

نوشته عبدالصمد ثبات

 

اینبار ناگاه سوزش نا آشنا احساس کردم، آنهمه عیش و نوش در یک لحظه فراموشم شد. دلم  گُم، گُم شد هر قدرخود را تکان دادم چاره نشد.  دشنامش دادم  رویش و شانه هایش را پرت کشیدم؛ رنگ روی او سرخ شده بود دستانم را محکم گرفت  قوتش را بر بازوانم بیشتر کرد از او ترسیدم او آن حمید گذشته نبود. گریه  کردم سود نداشت.  نوازشم داد او و رفیقش پول بیشتر برایم دادند اما دلم آرام نگرفت میلرزیدم  اشکهایم بالشت را ترکرده بود.

غصه ام را به  شوخی ها و دلایل  که یاد داشتند خواستند فراموش شود فایده  نکرد.  دلم میشد چیغ بکشم. مرا از خود راندند از اتاق بیرونم  کردند دستکولم را به شانه  انداختم  قلفک و دروازه  را با شدت  و زور  که داشتم کشیدم  به سوی خودم قدم به دهلیز گذاشتم؛  شیرین زودتر از من  خلاص شده بود، منتظ رم بود . شاید چشمان پر اشک و موهای ژولیده ام او را متحیر ساختند.پرسید خیریت؟ جوابش را ناگفته راه زینه ها را پیش گرفتم.  تنها اشکهایم مرا دلسوزانه همراهی میکردند. قبل از بیرون شدن از دروازه  عمومی بلاک  چادرک  ام را پایین ترکشیدم.

شیرین مثل روزهای قبل  شاد بود ساجق میجوید. به مزاقهایش جوابی نداشتم . ببیشرمانه میگفت و گاهی میخندید مگر من و قلبم، شانه ها و پاهایم دلهره داشتیم.  سوزش و درد احساس میکردم. دلم میشد برجای سرد بنشینم. دلم  میشد روی جاده نمیبودم پشیمان شدم  از خانه حمید بیرون آمدم میشد تیمار داری ام میکردند. خیلی سوزش داشت  نمیشد،  شرم بود در روی جاده پر اذدهام دست برآن بکشم.  طاقت  نیاوردم  زیر درخت کنار جاده پیشروی بلاک  مکروریان  اول بر علفهای  که  نم داشت  نشستم.

  گریه امانم  نداد شیرین با خنده پرسید شوخک بیشتراز وقتهای دیگر اجرا کردی؟ با دستکولم به سرش زدم گفتم  نه، نه،نه بیهوش بودم ، نفهمیدم، نمیخواستم شیرین هم گریه کرد.  فحش گفت برایم چند دشنام هم حواله کردفهمیدم دلسوزانه  میگفت.

 تصمیم گرفتیم موضوع را پنهان کنیم. آنشب مادرم با  تاکید چند بار پرسید چه آمده بر سرم؛  پدرم وقت  نان شب  دوبار سوال کرد چه شده چرا چشمانت پندیده حواست پریشان است؟  به هر کدامشان  کوتاه جواب دادم  چیزی نیست دل درد وهم سردرد هستم. مادرم زیادتر پریشان بود تجسس کرد بداند اما من عصر وهم شب  خودم را به خواب زدم.

 تا به پاسی از شب خوابم  نبرد، خیلی سوزش  داشت چند بار گریه  کردم،  چند بار خودم را ملامت کردم و دشنام دادم. ترسیده از خواب پریدم  مادرم  بیدار شد پرسید  ترسیدی؟  کلمه ات را بخوان. گیلاس آب داد  باز پرسید خواب بد  دیدی؟ گفتم ها  خواب دیدم  شکمم را کسی پاره  میکند و  یک کودک  نا آشنا  به رویم  نگاه مینماید و دیدم برمن میخندد. مادرم  سرش را به بالشتش  ماند خواب آلود گفت تیر ماه است رقم رقم  خواب میبنیم. از پهلوی راست خواب کن کلمه بخوان شاید تخته به پشت خوابیده باشی. آنگاه شنیدم خُرخُر خوابش برد. صحنه روز با گفته مادرم پیش چشمانم آمد که تخته به پشت خوابیده بودم. گریه ام گرفت اما گیلاس آبرا نویشدم  و سر به بالشت گذاشتم. خوابم نبردعرق کرده بودم پدرم برای نماز صبح سوی مسجد رفت دعا کردم خدایا هرچه شد که شد؛ اما خدا یا که حامله نشوم.

روزها گذشت به هیچ کس چیزی نگفتم روزی حمید به شماره مبایلم زنگ زد.  دلم نمیشد جواب دهم  اما فکر کردم شاید بیاید باهم راه حل جستجو نماییم  و یا با من عروسی کند  تا از این مشکل  رهایی یابم. بلی گفتم

-         ناجوانک کجا هستی؟ احوال هم  نمی گیری

-         تباه شدم تباه

-         چرا چه شده. ری نزن هیچ  گپ نمیشه

-         نمیشه، نه خیر. خواب دیدی؟ اگر چیزی شد من به پولیس شکایت میکنم.

-         به، به پولیس شناس شدی دستت خلاص  مرا نترسان. ثبوت نداری  خانه را تبدیل و جای دیگر رفتم. من دیگر به تو کاری ندارم.

-         بلی، بلی، بلی....

گریه هر وقت همراهی  هم میکرد و دل پر غصه امرا خالی مینمود. از اینکه  حامله ام ترسیده به مادرم قصه کردم. مادرم  گریه  کرد غم و غصه داشت  ترس از پدرم آزارش میداد. تنها شیرین  و مادرم میدانستند شبها  و روزها غذا  نخوردم لاغرتر شدم  شکمم  نمایان نبود. گاه گاهی دلم بر آن موجود درون تنم میسوخت ولی خودم را قناعت داده نمیتوانستم.  آنروز شیرین  با وارخطایی خواست  پیامش را برایم بگوید که داکتری  پیدا کرده برای دفع آن بلای بد . موافقه  نمیتوانستم شبها و روزها  فکر کردم  با شیرین پلان سنجیدیم  بلاخره تن به عملیات  دادم. خیلی برایم نو بود وقتی شیرین به خانم ظریفه روبرویم  کرد از او و چهره افسرده چملک شده اش ترسیدم  باورم نشد  که او چنان  کار مهم را اجرا بتواند. بعد  فهمیدم  اوعضو رابط است  با دو داکترجراح مردانه. از او بدم آمد ولی خاله ظریفه مرا از جنجال رهایی میداد. اجرات اش را قبول دار شدم. خاله برایم  تشریح داد که خیلی در حال خپ و چپ  کارم را در محل مناسب  جور مینماید. قواره اش کارساز ها را  میماند. دزدانه پلانش را به همکارانش تشریح میداد آرام  نبود اطرافش را نگاه  میکرد. قبول نکردم شیرین هم متردد شد. خاله را صادق به اجرای این کار نیافتیم آنروز بهانه آوردیم.

 با شیرین  یکجا به  محل کار خاله ظریفه رفتیم. او با چشمان  مخربش آنجا برایم مطمین  به نظر  نمیرسید.  آدم باریک اندامی با سر کل و عینک های  نیمه دودی وارد اتاق شد.  خاله اورا به  من و مرا به  او  معرفی کرد.  وقتی حرفهایش ازلای دندانهای به هم  فشرده اش بیرون میآمد برایم دلگیر بود  گوشم را حساس تر ساختم ترسم را  از خود  دور کردم.  داکتر تعریف کرد که در پانزده دقیقه کودک را از بطن من  خارج و آنروز سالم به  خانه بر میگردم.  شیرین قناعت  کرد پولش را قبل از قبل بپردازد. هرقدر چانه زد داکتر قیمت عملیات را  کم نکرد. آنروز پول  ما کم بود  به پس فردا نزدیک  چاشت  وعده شد. از خنده شیرین و داکتر خوشم نیامد. شیرین فهمید اشاره کرد  که داکتربا اوست،   گفت پول  باقیمانده را هم طی دو شب و یک روز بعدی  به هر رقمی باشد  از جایی کمایی  میکند.

زیر روشنی برقهای میزعملیات قرار داشتم. عملیاتخانه سرد بود ساعت دهلیز یازده و پنجاه و پنج دقیقه چاشت را نشان میداد. ظریفه عرقهایش را پاک کرد. سراسیمه چند قیچی و کاردک را بر میز  فلزی قطار کرد. لحظات به  کندی میگذشت  از ظریفه پرسیدم ساعت  چند است؟ عرقهایش را از پیشانی و گلویش پاک کرد جواب نداد. مرد باریک اندام  سر کل و آن مردک قد کوتاه دیگر روی جایی را از قسمتهای رانها  و شکمم بر داشتند.  قد کوتاه  بر رخساره ام دست کشید  به دیگرش گفت یک لحظه صبرکند. میفهمیدم که بر شکمم  دستهایشان چیزی میپالیدند اما نمی فهمیدم  چه میکنند.  شنیدم هر دو به یکدیگر رهنمایی های داشتند. دل تنگ شدم  خواستم برخیزم اما حرکت در بدنم  نبود.  به چشمان ظریفه پریشانی های را برایم  میگفت. چند مرتبه کل عینکی  هم برآن کوتاه قد به قهر شد. میپرسید  چه میکنی  خراب کردی. آنجا نه  آنسوتر را . از او بدم آمد دلم شد به رویش تف اندازم،  شاید فهمید از نظرم پنهان شد.

چاره جز آرام گرفتن نداشتم، تکه های زیادی  پر خون شد. پیش چشمانم  جسم زنده دستهای باریک  باریکش را از چشمانش پایین کرد وقتی پایک خوردش را تکان داد میان روی جایی پیچانده میشد. سرم را بلند  کردم کمرم بی حس بود دیدم  دلکش در قفس سینه اش تکان  میخورد. سرم را به عنوان دلسوزی تکان دادم  و زبانم ناخود آگاه گفت بیچاره گک. داکتر کل  باریک اندام  به قهر اما خپ گفت آنوقت ها فکرت را میکردی فاحشه. انگار  بچه گک از آن دشنام خوشش نیامد در لای پیچیده شده روی جایی دستک و پایک زد، انگار به آن مرد باریک اندام کل میخواست بگوید تو هم از مادرم  کم نیستی قاتل. او را خوب محکم پیچیدند دیگر تکان نخورد. ظریفه او را با روجایی یکجا به داخل سطل کلان  باطله دانی انداخت؛ چشمانم را بستم، گریه کردم خودم را دشنام دادم. داکتر قد کوتاه به عجله بسته را از باطله دانی برداشت داخل بکسش کرد و از دروازه عملیاتخانه بیرون رفت.

ظریفه و شیرین مرا بر تخت  تایر داری به اتاق پهلو انتقال کردند یک ساعت بعد شیرین به عجله مرا با پاهایم  از اتاق کشید  چادری بر سرم داد. از زانو الی شکمم بی حس بودند. بند های پاهایم تر تر میشد شاید هنوز خونها بر بند پاهایم خشک نشده بود ؛ شیرین همی میگفت برویم که رسوا می شویم دیگرها خبرشدند. 

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد