2016/09/30

در مسافرت

داستان کوتاه

نوشته عبدالصمد ثبات

 

در آن شب پاییز با باریدن باران بوی بهار می آمد، انگار لحظه های شگفتن بود. پرنده ای آشیانه گم کرده در جاده های پاییز را میماندم. نوای موسیقی عشق میهن، آرامش به دلهره وجودم زمزه کرد. " وطن عشق تو افتخارم + وطن در رهت جان نثارم" ترنمی دم به دم به من گرمی هستی میداد.  نگاه چشمانی جفت منتظر، لباس انديشه بر تنم داده بودند- خیالاتم را به کهکشان توانایی و آرزوها میبردند. آن آرزو ها و یقین را، هدیه های آسمانی من آفریده بودند. دلم ذوق زد رفتم دستان پدر و مادر را بوسه زدم. نوازشم کردند،  نگاهانشان را بر رخساره ها و چشمان یکدیگر با برق شادی رد و بدل کردند. آن نگاهان ذهن در پروازم را سبک ازهر فتنه و دلهره به فردا و فردا های دیگر به سوی سبز شدن رهنمون بودند.

سرم را تکان دادم و چهار طرفم را چشم اندازی کردم. با یادی از اسمم برستیژ در ورای موجهای صدا از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم كرده بودند. خیالاتم از تکرار صفا در حريم معنا، تاریک راه های دور را به پاكی بارش نعمت به قله های بلندای روشنایی بردند.

باهمصنفانم روبروی همه مدعوین قرار گرفتیم. موجهای آمد و رفت صداهای از تالار به گوشهایم، نامهای سرشته به خونم و نامهای آنانی که ناگسسته ترین موجودات معنویت در مقام والا را برایم داشتند؛ تداعی میشدند. من در لای آن موجهای صداها گم شدم. آنگاه بالهای خیالاتی مرا به آسمانهای دور در آن گنبد منور بردند. آنجاه ها دلتنگی  و دلهره  نبود؛ خودم را در پناه دست های امن و توانای پدر، مادر و استادانم یافتم.  

گوشهایم می شنیدند که قلبم عاشقانه بوسه بر دستان پدر، مادر و هر یک استادان دوره دانشجو یی من میزد.  میگفت مادر، پدر میستایم شما را و استادانم را که مرا خشت برای آبادی عمرم  تقدیم برای خدمت صادقانه به جامعه نمودید، که امروز جشن فارغ التحصیلی به درجه لیسانس را بر پا داشته ایم.

 

  مغزم آنشب خیالات شاد برای روزها را در خود جا داده بود. فردا و فردا های دیگر گذشت با گردن بلند و سینه فراخ از صبح تا به عصرمنتظر اعلان و چانس ، در پشت درهای مراجع استخدام گام مینهادم. تعدادی از ما که نه پول و نه واسطه داشتیم یکایک محصور چهار دیواری خانه شدیم.

دچار ناراحتی روانی شبها غرق تماشای فیلمهای هیجانی و تخیلی شدم. خواب روزانه و بیداریهای شبانه عادتم شد؛  نگاههای پیچیده در ترحم و دلسوزی اعضای خانواده باری گرانتری بر شانه هایم میشدند. بارها مادرم  میپرسید:

غذا  نخوردی، اشتها نداری؟

نه مادر، سیر هستم

تشویش نکن خدا مهربان است. پدرت و من کار میکنیم خرچ خانه به دست میاید.

چاره نیست مادر، خیلی جستجو کردم  کار پیدا  نشد.

پدرت را گفتم قسمتی از زمین خانه را بفروشد و برایت  کدام وظیفه پر درآمد رسمی تدارک ببیند.

درآمدم به برکت وظیفه مامور یت و بعد ها مدیریت کنترول دروازه شهر برای خانواده ما کافی, کافی بود. دلیل  برای کار مادرم بیرون از خانه نبود. گفتم اگر پدرم لازم بداند به امور خانه مصروف گردد زحمت اجرای وظیفه را به خود راه ندهد؛   اما او قبول نکرد. آنشب مهمانان مثل شب جمعه گذشته خوشحال چک چک و هیاهوی مهمانان  بر گرمی موسیقی افزوده بود. مادرم هنوز نفس نفس میزد وعرق کرده بود، خاله امرا به رقص دعوت کرد با دست دیگرش بازویم را جانب خود کشید دست مهربانی بر روی سینه ام زد کمی صدایش را آهسته کرد:

بچیم عروس برایم پیدا کردم، پدرت هم موافق است.

کی راپیدا کردی مادر؟

نسرین دختر زیبا جان را. خارج دیده است، در مشهد زنده گی کرده.  میبینی خیلی شسته، روفته - ناز و شیک.

خوب است، ولی  به لهجه ما گپ نمیزند. خیلی مودلی که است.

پروا ندارد لهجه و گپ زدن مهم نیست، پولدار هم هستند.

   پس فردا عصر نسرین به گوشی مبایلم زنگ زد و بعد از سلام به ناز پرسید " میشه باهم ببینیم" بی جواب ماندم  بعد گفتم چرا نی؟ بلی . پرسید کافی شاپ  کنار پارک شهر نو فردا ساعت چهارعصر خوبه؟ کمی فکر کردم ، گفتم خوب است. قبل از قطع  کردن گفت "ببای خوشگل". من هم با او خدا حافظی کردم. موقع خواب به نسرین فکر کردم. موهای زرد شده و لباس چسپ واندامی اش همراه با خط کنج چشمانش بار باری دلم را با خود به بیکرانه ها میبردند. فردا هم خیالات روی، موی قد، تنازی نسرین  بیشمار پیش چشمانم نزدیک و گاه دور شدند. چند بارهمکارانم پرسیدند سهیل جان ناخوش هستی؟ گفتم نه خیر.

    فردا داخل کافی شاپ فرمایش چای وقلیون دادم. نسرین به عجله پرسید از چه وقت به اینطرف قلیون میکشی؟ جوابش را دادم از آمدنش تشکر کردم. دیدش خیلی عاشقانه بود؛ انگار کشش در دیدش برای چیزی گم کرده داشت. دستش را دراز کرد پایپ قلیون را گرفت به لهجه خودش گفت:" موده، من بابت خودت میخام یکی دو دود کِش کنم" دود غلو از دهانش بیرون آورد. لذت بردم نگفتم ولی فکر کردم منبعد باهم چندین دود کش خواهیم کرد. نسرین حرفهای زیاد شامل پلان زنده گی آینده ما را امروز مطرح کرد. دود دیگری کش کرد غلو و به رویم پف کرد. سرفه کردم اما از درایتش خوشم آمد. وعده به فردا کردیم دید و وادید های عاشقانه ما دوام پیدا کرد.  مادرم با خاله ام و خواهر خوانده اش رفتند به خواستگاری وقتی برگشت خوشحال بود.

بچیم، گفتم  خارج دیده هستند. هیچ به زحمت ما روا دار نشدند. مشکل تراشی نکردند. دلایل منطقی گفتند. تنها یک چیز خوشم  نشد که پدر دختر هیچ حرف نزد و شاید صلاحیت نداشت.

مادر به بچه خود هم ببین چه مشکل دارد که کسی به خواستگاری اش حرف رد بزند.هاهاها

مادر به قربانت.

    درختم مجلس نامزادی پدر و مادرم از تدابیر به زودی محفل عروسی که  نسرین، پدر و مادرش با  پدر ومادر من طرح ریزی کرده بودند خوش و مادرم با رضایت تعریف کرد. هفت روز بعد، محفل عروسی چون مهمانی مجلل موافقه شد.

زردی مایل به چرب بر سرخی و سفیدی رخساره های نسرین روز به روز بیشتر میگشت.  نسرین روزها و شبهای نامزادی در خانه خودشان قلیون را با رنگارنگ از مواد و میوه ها به اصطلاح خودش "چاق" میکرد؛ آندم راحت و آرام میشد.  اینجا در خانه ما آنچنان نبود.  ترسیدم شاید خیلی استفاده کرده مانعش شدم او ترک عادت نتوانست؟ شب عروسی دقایقی  طولانی از نسرین خبری نبود وقتی  پیدا شد حالش به هم خورده بود.  مناقشه بر تخت عروسی مایه جنجال شد.  به اظهار نسرین  قبل از انکه من به گذشته زنده گی او در مسافرت بدانم معتاد به تریاک بوده.  او همآغوش شدن را  چند باری در مسافرت تجربه کرده بوده. به رسم، رواج قصد کشتنش کردم؛ مزاجم دچار هیجان شده بود.  به من چه که نمیفهمیده. موهایم را با هردو دستانم  کش میکردم پیش چشمانم  خون  فواره داشت رگ های گلوی بریده شده  با صدای خِر خِر خون بیرون میدادند.  از کشتن بدم آمد. چشمان نسرین سفید سفید  به دیوار دوخته شده بود  دیدم  گاهی پِلک میزند و تخت خواب را  نگاه میکرد. چشمانش هوس داشت بر تخت خوابش خسته گی هایش را از خود دور میکرد.

سست شدم  با دستانم  هر چه  توانستم  به رویم زدم دیدم  دستانم را  دستان  گرمی محکم گرفت، آن دستها دستان نسرین بود، اشک ریختم.  خودم را و نسرین را دشنام  دادم. هواسم پرت شد خودرا  به دروازه شهر در شعبه محقرم  یافتم از پولهای خلاف که از مراجعین گرفته بودم ترسیدم. همه را بر سرم باد کردم.  بدم آمد، بر ورقهایش لگد ماندم  دلهره شدم، جرمم را اگر بپرسند چه  جواب دارم؟ جزای که نسرین برایم داد شاید از اثر آن خلافها و جز آن جزا ها باشد. با صدای آهنگ ظاهر هویدا که از خانه همسایه ما شنیده میشد به حال آمدم  :

                                                                      چون کبوتر به بامم نشستی

                                                                    دانه خوردی و رامم نگشتی

                                                                       بیوفا یارمن،  بیوفایی

                                                                     حیف و افسوس که از ما  جدایی

سرم سنگینی داشت نگاهانم به نسرین افتاد، روی اتاق با لباس عروسی افتاده بود. معصومانه نگاه کرد انگار میخواست بگوید گناهش نیست، نفهمیده بوده. تکانی به خودش نداد خونی که از سرش سرازیر شده بود هنوز بر رخساره اش رنگ روشن داشت. گفتم از من و تو از همین حالا خلاص است هیچ رشته وابسته زنده گی با هم نداریم هرچه زودتر خانه ام را ترک مرا تنها بگذار.  بلند چیغ زده گفتم از خانه بیرون شو برو، برو که دیگر نبینمت. نسرین  با چشمان پر اشک شرمیده با لباس عروسی خانه پدرش رفت.

 

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد