2017/06/14

داستان کوتاه به استناد از نشرات تلویزیون

نوشته عبدالصمد ثبات

19/جوزای/1396

هرات

نیم جسدی، جسد کودک نبود

 

  ازهیچ دهان هیچ صدایی بلند نشد؛ ما صدای خود را شاید بلند نمیتوانستیم. با یکدیگر خود نه مشوره و نه گپهای برای رد و بدل کردن داشتیم. هیچ درهمان دم من دلیلش را نمیدانستم وآنهایی که در پهلوهایم خوابیده بودندهم دلایل نداشتند. خیلی دل تنگ شده بودم، گویی با مرده های کفن شده همسفر بودم؛ از دهانی صدایی به گونه اعتراض بیرون  نمی آمد،  خواستم صدا بر آرم و نعره کشم همه جا برمن تاریک بود، تاریکتر گشت؛  شاید دروازه یی را کسی  بسته کرد. تاریکی شب خیلی زودتر از روزهای دیگرگسترده گشت؛ بدنم هردم سرد تر میشد. همه چیزها نا موزون و نا مرتب حتی آنچه من میفهمیدم شاید آن نبود، که فکرش را مینمودم.

آسمان آن شب ستاره و مهتاب نداشت. شاید آسمان رنگش را عوض کرده بود. شاید ستاره ها و مهتاب شاد نبودند و جلایش نداشتند.  فضا، آرام حتی بدون خش، خش اما خفقان آور بود؛ فهمیده نمیشد صبح شده باشد همه جا گاهی سیاه و گاهی هم سفید برفی به نظرمیآمدند. یک لحظه مادرم با کفن پیش چشمانم آمد گریه داشت مرا به خود میخواند. یادم از افسانه های دیو، پری و برزنگی پشت کوهها و در کوه قاف گرزهای فولادین آتشزا آمد،  یادم آمد که مادرم میگفت هیچکسی از زیر ضربه گرز های آتشین نفس کشیده نمیتوانست و جان به سلامت نمیبرند.  

 نفس کشیدن برایم محال مینمود، گاه سبک و بی وزن میشدم به دور دستها و شاید هم در ارتفاعات بالاتر از زمین راحت و آسوده پرواز میکردم. کنارم هیچ یک ازهمراهان آن شبه ام دیده نمیشدند . ناگهان از پرواز در آن ارتفاعات میترسیدم، سرم گیچ میشد احساس تهوع میکردم.  

 بار باری درهوای بودنم تغیر می آمد، اینکه چه وقت بود من نمیدانستم، آنان میدانستند؛  مگر، آندم  چیزی از رویم دور میشد، هوای تازه به رویم میخورد دلم تازه میشد. در تغیر هوا، دردهای نا آشنایی در سراسر بدنم اوج میگرفتند، نمیشد اظهار بدارم. گوشهایم کم کم گریه ها و ناله ها و ضجه های را میشنیدند.  گویی خواب میدیدم اما نه آنان مویه کنان خاک بر سر شان  باد میکردند و زار زار میگریستند. مرا با خود نمیبردند؛  جایم کنار آن دوهم پهلوهایم درسردی بی حس کننده بود. کم بود آنجا عادت کنم. سرد میشدم و گرم، اما گرمی بدنم زیاد دوام نمی آورد؛ گریه و مویه کردن و ناله زن و فرزند به گوشهایم رفته رفته عادی شدند. 

 انگار شب بود؛ اینبار باد، به جای گریه و ناله با شدت سکوت را به هم میزد. همه چیز کابوس گونه بود؛ زود تغییر میکرد.  در آن فضای خفقان خواب میدیدم: نزدیک شام شده هنوز در زیر سایبان چهار راهی زنبق کابل وسایط زرهی و شیشه سیاه رجال برجسته را که از سمت چهار راهی شیر پور آمده بودند سمت راست به جانب راههای مقاصد شان راهنمایی مینمودم. دفعتاً میدیدم ساعت چند دقیقه کم نه بجه صبح است؛  ثقلت وسایط بر جاده را حس میکردم با شدت شپلاق مینمودم از آمدن پیاده روها به سرک مانع میشدم.  بر بایسکل سوار که از سمت وزیراکبر خان میامد چیغ میزدم که داخل جاده نشود. موتر های تعقیبی و بادیگارد دار با شدت بر سرک ها میراندند، من هم با شدت دست تکان میدادم و اشپلاق میزدم دست از شانه  میانداختم و سمت های عبوری را باز و بسته اشاره میدادم.

آفتاب روبه زوال بود، دستهایم مثل هر روز دیگر از کار مانده بودند؛ اشپلاق را به جیبم کردم داخل غرفه کنار سرک  لباس هایم را تبدیل و برای خرید گوشت و ترکاری و دوا  پای پیاده راهی پل باغ عمومی شدم.  خوش شدم از لیلام  شام  خوراکه باب مستفید گردیدم. دو خریطه تکه یی را پر از کدو و بادنجان سیاه و رومی، کمی کچالو و مقداری پیاز با یک کله گوسفند و شکمبه پاک شده اش کردم.  راه خانه در پیش گرفتم به موتر لینی خودم را رساندم وقتی خانه رسیدم دخترم نگینه خواب و مادرش هنوز از سردردی مینالید. پاکت دوا اش را برایش دادم  که شاید تسکین درد گردد.

بریالی درس میخواند سلام کرد و پرسید:

-         دیر آمدی پدر

-         سودا گرفتم و دوا برای مادرت. بیر وبار ثقلت وسایط در جاده ها وقت گیر است. ناوقت شد

مادرش رفت از دهلیز غذای شب را  بیاورد من  به بستره کنار اتاق تکیه زده به تلویزیون نگاه میکردم. افرادی از قیمتی مواد غذایی در ایام رمضان شکوه داشتند.

-         پدر نگینه  بیدار شو، غذا سرد میشود با هم نان شب را بخوریم

-          به خدا زن، روز مانده و ذله میشوم زود خوابم برد

-         بریالی بچیم بس است خیلی خواندی بیا نان بخور

-         خوب است مادر به چشم میآیم، باز کدو پختی؟

مادر نگینه به سوال بریالی جواب نداد. غذا خورده شد دعا کردیم؛  وضو گرفتم نماز خفتن را خواندم  به بستره کنار خانه  تکیه زدم. خواب میدیدم ترفیع کرده ام در گردنم گلهای گردن زیاد انداخته اند بریالی گلها را از گردنم میگیرد میگوید:

-          پدر گردنت تاب وزن اینقدر گلها را ندارد؛

-         بچیم تو چه میگویی من ناتوان شده ام؟ عصابم را خراب کردی

-         نه پدر گلها زیاد شده بود.

مادر نگینه چشمان خود را سرمه کرده بود، نگینه هم آستین بر زده بود برنج پخته میکرد. چند ترموز چای دم کرده گذاشته بود، میگفت همسایه ها تبریکی خواهند آمد.  خوشحال بودم  تکان خورده از خواب  بیدار شدم که بعد از چند سال ترفیع نوبتی من اجرا شده.

صدای مادر نگینه و بریالی بود که هر دو مرا صدا زدند که بر بستر خود خواب شوم. مادر نگینه گفت مرد مثلیکه خواب بد دیدی کلمه ات را بخوان برو بر بستر خود شب ناوقت شده صبح وقت نماز دوباره رفتنی وظیفه هستی.

چون رویاهای پیش چشمانم گاه در هوا گاه در زمین چیز های میگذشتند. چشمانم را مالیدم با دقت نگاه کردم هنوز صبح روز آفتابی و محل هر روزه یی کارم بود.  بیخیال با سرعت کروزین هایی را اشاره یی ادامه حرکت دادم و با اشپلاق های پیهم احترام برهر یک شان نثار کردم.  تانکر سرخ رنگ که از سمت  چهار راهی شیر پور میآمد جانب وزیراکبر خان اشاره چراغ داد با تکان دادن دست هدایتش کردم زود تر جاده را تخلیه نماید.

  بندش جاده یی نبود یک لحظه نا خود آگاه از خودم خوشم نیامد؛  با خود گفتم دیگر اشپلاقهای احترام را نثار آنان نمیکنم. از هیچکدامش خیر ندیدم، رویم را گشتاندم نفهمیدم چه واقع شد خیلی  صدای مهیب بود. همه جا سیاه و آتشزا شد؛ نمیدانم چقدر وقت گذشته بود که خود را در کنار تنه درخت، حس کردم لچ هستم هر دو پاهایم از زانو به بالا با من هستند، دستانم نبودند و چشمانم درلای سوخته های رویم تنها چیزهای بودند که انگار حرکت میتوانستند.

باز بدنم گرم شد، کم کمی ناله و ضجه های زنانه، کودکانه و مردانه به گوشهایم میرسید. انگار آنجا برای سرد ماندن تنها مانده بودم. همسفر های چند روزه ام رفته بودند. بار بار بدنم گرم میشد و دوباره سرد میگشت. وقتی بیشتر در گرمی میماندم یخ دردهای بدنم بیشتر باز میشدند میخواستند ناله کنم اما نمیشد.  در ناله و ضجه مکرر گروپ های عیادت زنانه، مردانه و طفلانه  به مراتب ناله های نگینه و بریالی و مادر شانرا شنیده بودم و در تکرار چیغ های بیشمار میشنیدم که جسد کودک بودم! مگرعیادت کننده گان مرد میپالیدند. زبانم کار نمیداد بگویم منم، خود من؛ جسد من دیگر به جسد مرد ترافیک چهار راهی زنبق کابل نمی ماند.

 

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

36 - احساس درونی و ذاتی

37 - نیم جسدی، جسد کودک نبود

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد