2018/03/25

داستان کوتاه

نوشته : عبدالصمد ثبات

 

فردا فراموش میکنند

 

   هله بچیم زود باش دست بشوران، مجبورند بِخَرند وبِبَرند،  چاره ندارند؛ چابکتر کار کنیم، ما به چه روزی به درد میخوریم! امروز روز دلتنگیست فردا فراموش میکنند. هرچه ساختیم بردند، هرچه بسازیم هم میبَرند. فرمایش زیاد است نمی رسیم وعده خلاف میشویم. بیگناه کشته شدند، بی تابوت بمانند گناه است. برو بچیم به بابه گل بگو که تابوت های ساخته شده اشرا نفروشد، به کسی وعده نکند. بگوما بیعانه گرفتیم، ما حالا ده تابوت کم داریم. امروز روز دلتنگیست فردا فراموش میکنند.

     غفور هنوز به گفته های پدرش با تعجب گوش داده بود، با خودش گفت آخر دیوانه میشود. تمام روز با خود گفته، گفته مصروف است! کله اشرا جنباند،عرقهای پیشانی را با آستینش پاک کرد. تیزتر چکش بر میخها زد، برتخته اره کشید و تخته دیگری را اندازه گرفت . هر دو پدر و بچه  عجله داشتند بر تخته ها و میخها  زود زود چکش میزدند و تیز تیز اره میکشیدند. پدر با خود میغرید؛ غفور چابکتر دست میانداخت و پابر میداشت، از این کنج و از آن سو تخته کش میکرد و به دم اره میانداخت  به اندازه قد آدم بُرش میکرد  کناره و کنج های تابوت را میخ میزد از محکم بودنش خود را مطمین میساخت. سرپوش تابوت را موقتآ بسته مینمود.

     میرزا، پدر غفور با خود گفته گفته چکش بر میخ میزد "امروز روز دلتنگیست فردا فراموش میکنند". غفور یک و یکبار بلند تر گفت فردا فراموش میکنند، ها فر دا فراموش میکنند. پدرش درحال اره کشیدن بر تخته از زیر ابروان سفیدش مژه باز کرد نگاه موافق به چهره غفور انداخت، سرجنباند و تکرار کرد ها امروز تسلی و تقبیح و دلتنگی میکنند فردا فراموش میکنند.  دوباره به اره کشیدنش ادامه داد.

غفور از پدرش پرسید،  به بابه گل بگویم ده تابوت؟ پدرش بر او غرید، هنوز نرفتی؟ هنوز نگفتی؟ فراموش کردی؟ امروز روز دلتنگیست فردا فراموش میکنند. هله بچیم زود باش  پای بیانداز و دست بشوران، مجبورند بخرند ببرند چاره ندارند؛ ما به چه روزی به درد میخوریم!؟ 

 غفور با عجله راهی دوکان بابه گل شد و با شتاب باز گشت. چکشش را بر میخها زد و در لابلای صدای چکش زدنها پدر را واقف ساخت که بابه گل  همه تابوت ها را فروخته. تنها یک تابوت به دوکان داشت گفت اعتبار دوکان  و کار سازی برای دوستان و آشنایان و روز مبادا گذاشته است. پدر هله هله کرد محکمتر اره بر تخته چوب کشید.

    غفور احوال آورده بود که بابه گل گفته: به میرزا بگو روز ها بد شده،  کشتن کشتن زیاد است هر چه تابوت داشته باشی و بسازی به کار دارم. غفور و پدرش هر دو چکش زدند و اره بر تخته کشیدند. موافق شدند بیشتر کار کنند تا وعده خلاف نشوند. پدرغفور میخ میزد و چکش میکوبید با خودش زمزمه میکرد:

نزد حاکم شهر میروم

برسرش داد میزنم

که این چه روزییییییست؟ ما به وعده نمیرسیمِ، وعده خلاف میشویم.

حاکم اگر حرفم نشنید، داد میزنم و سینه چاک به در بار خدا میروم، به پیش.

 که خدایا؛ هر چه هست تو دانی

مگراین چه حالیست نصیب ما کرده یی؟

ار بهشت وعده میکنی باز،

و ترسی مرا از جهنمت؟

میپرسمت بابت حاکم شهر،

به آن مستحق ترین به آتش دوزخ

 در دوزخ جای برایش نیست؟

پس

 دوزخ برای ما؟ در دیار ما ؟ این شهر، دوزخ است برای ما؟

 آن دوزخ بعد مرگ چه آیدت به کار؟

پدر غفور چکش و اره به زمین گذاشت،  بدون واسکت، کلاهش را پوشید راهش را گرفت و گام برداشت؛ تند ،تند راه میرفت. غفور صدا زد پدر، پدر من به تنهایی اینهمه تابوت را ساخته نمیتوانم. بر گرد و زود برگرد که روز از دست نرود. فردا فراموش میکنند.

    میرزا از دیده ها پنهان شد؛ غفور فرمایش ساخت چندین تابوت دیگر گرفت. چکش زد و اره کشید اندازه کرد به اندازه قدم آدم باشد؛ اینبار، ساخت چند تابوت خورد طفلانه را هم در لیست داشت. تا ناوقت شب کار کرد. پدرش شب هم به خانه نیامد. غفور با مادرغصه خورند. از مادرش پرسید پدرم کجا رفته باشد؟ مادرش چند باری از غفور پرسید پدرت نزد حاکم شهر رفت؟ غفور پوزخند زده  گفت من از تو میپرسم تو از من! پیش حاکم شهر؟چرا پیش حاکم شهر؟ مادرش سر تایید جنباند که شاید پیش حاکم شهر. ماهها شد پدرت یاد حاکم شهر میکرد، هر چه پرسیدم چه میخواهد سرش را تکان میداد، آه میکشید و نمیگفت. در خواب  با حاکم گپ میزد، که به تسلی و تقبیح نمیشود، وقتی بیدارش میکردم پهلو میگشتاند و میگفت"امروز روز دلتنگیست فردا فراموش میکنند"

   پشت بر بستره زد چشمان غفور راه کشیدند زود خوابش برد. دید میان تابوتها بود چکش میزد اره میکشید. تابوت میفروخت از عواید خوب که میسرش بود خوش بود.  خودش را کنار تابوتهای فروخته شده دید چند تن از او عکس میگرفتند او خنده میکرد از عواید و کارش راضی بود.  فرمایش ساخت تابوتهای جدید را رد کرد. مامور ناحیه و نماینده شفاخانه از او خواست امروز هم برایشان تابوتها را بسازد چون بابه گل و آن یکی دیگر از تابوت سازان شهر هم بیکار نبودند. غفور خنده کرد تابوت چه ضرور، کفن کنید و دفن کنید. ماموران  کله جنباندند که کاش اجساد، اعضای بدن تکمیل میداشتند! غفور باز خندید به یکباره گی دلش تنگ شد فریاد زد این چه کشتن کشتن است نه نه نه دیگر تابوت سازی نمیکنم!  بر جایش نشست کلمه خواند مادرش از بیرون اتاق داخل اتاق آمد پرسید چه گپ شده، تابوت نسازی چه کسب چه کمال؟ به فکر آن مباش که پدرت را حاکم میرزا مقررمیکند او برمیگردد و باز باهم تابوت میسازید.

     غفور فردا دل نا دل رفت دروازه دوکانش را باز کرد. بربسته یی از تخته ها تکیه داد کار نکرد چرت میزد همسایه به او گیلاس چای داد پرسیدش خیرت باشد دو روز شده میرزا به دوکان نیست؟ غفور گفت لادرک و سر در گم رفته  هیچ خبری از او نداریم. همسایه به او تسلی داد که به خیر باشد. غفور گیلاس چایش را به کنار رویش تکیه داده بود دلش را غم گم نام و نا معلوم فرا میگرفت. سه نفر مامورین فرمایش، ساخت تابوتها را به او آوردند. غفور مصروف ساخت تابوت شد. عصر روز تابوتها را تسلیم داد پولهای اجرت خود را گرفت؛  دلش نا آرام قصد رفتن خانه کرد. کنار مسجد تعدادی باهم بگو مگو داشتند وقتی غفور را دیدند آرام و بیصدا شدند. با غفور رفتند خانه، غفور از مهمانان ناخوانده حیران شده بود. تا به داخل خانه آنان را با تشویش پذیرایی کرد.

     صوفی جمعه آهسته آهسته غفور را فهماند؛ وقتی یکی از همسایه ها دو روز قبل میرزا را دیده که قصد دیدن حاکم شهر کرده بوده. امروز همسایه ها احوال گرفتند که پدرت عمرش را به تو بخشیده در حادثه انفجار چهارراهی شهرمیرزا هم شهید شده. جسد در شفاخانه است. غفور  زار، زار گریه کرد. آنسو تر مادرش با سوز گریه میکرد و موهایش را می کند.

 غفور با تعدادی از دوستان رفتند شفاخانه، خانواده های زیاد به آنجا هجوم آورده بودند. کسی مادر صدا میزد کسی هم پدر؛ چیغ های جان مادر گفتن، دهلیز ها را با انعکاس پر میکردند. کسانی خدا را صدا میزدند. بعضی ها هم مبهوت مانده و چشمان شان  حیرت زده عزیزان شانرا میپالیدند. به هیچ صدا جوابی نبود تابوتها بیصدا و بی روح بودند. غفور پالیده پالیده گریه میکرد؛ تابوتهای ساخت خودش را میشناخت هیچ به آن تابوتها نظرنکرد. انگار پدرش در تابوت ساخته شده دست خودش نیست. بر گشتند تابوتها را یکایک از نظر ګذشتاندند در یکی از تابوتهای کنج دهلیز جسد میرزا را از رنگ پیراهن و قسمت از ریشش شناخت. پارچه های جسد پدر در تابوت ساخته شده غفور جابجا شده بود.        

 

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

36 - احساس درونی و ذاتی

37 - نیم جسدی، جسد کودک نبود

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

38 - داستان کوتاه     فردا فراموش میکنند

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد