2018/07/17

 

جفت شدن

داستان کوتاه

نوشته: عبدالصمد ثبات

 

   کبک، کنار چشمه بی خیال از ماحولش، آب نوشید. سینه و گردنش را بلند گرفت خرامان، خرامان برسبزه های کنار چشمه قدم گذاشت.  تنش را به آفتاب داد صدایش را مستانه کشید شاید به زبان  خودش از آفریده گارش برای آنهمه زیبایی که به او داده بود ابراز سپاس میکرد. چند باری بالهای رنگ رنگش را باز نمود. انگار از لای پرها، سرخی پاها و رنگ رنگ بودن بالهایش خوشش آمد، ذوق زده خیز زد و کم کمکی دوید سوی آن کبکهای دیگر. به یاد دوران جوانی خود شدم!  حین رخصتی مکتب در چشمه حلق و گلو تازه مینمودیم که محسن مرا به خودش آشنا ساخت.

خیل، کبکها از بلندی تپه راه چشمه را در پیش داشتند.  آن کبک هم منتظر شد با آنها بپیوندد. به هر یکی خودش را مالید، نگاه کرد، ذوق زد، انگار شوق جفت شدن  با نگاری بر سرش زده بود. راضی نبودم او آن کار را بکند! خواستم بگویم عاقبت آشنایی های سر راهی خوب نیست. زود فهمیدم غرقه احساسات چو من کجا داند حرفهای دیگران. 

من از پناه تنه درخت  کهنه میدیدم، او با سینه یی فراخ سرش را بلند گرفته با آنهایکه آب نوشیده بودند یکجا شد؛ قدش بلند تر و تنش چاقتر از دیگران به نظر میرسید. با خود گفتم مثلیکه نر است. با چند کلان نول به نول و با تعدادی خوردها گردن به گردن شد. مگر هیچکدام آنها را خوش نکرد. با جوانتری که با عشوه قدم بر میداشت، جسه اش لاغر بود، از دیگران رعناتر گاه جلو و گاه به عقب میدید با غرور معاشقه کرد.

آفتاب به طوق های گردن های چسپیده هردو جلایش بیشتری داد. آن لحظه بعد از سه سال جدایی از محسن ذوق زده شدم. تنم گرم شد، دلم می تپید و نفس هایم تند تر میرفتند و میآمدند. آندو، راه  بلندی آفتابی تپه را در پیش گرفتند.  یکجا کنار سخره تن هایشان را به آفتاب دادند. نگاه های شان را رد و بدل کردند، نول به نول شدند؛ لحظه های عاشقی بود. کبک ماده با عشوه های از کبک نر پذیرایی کرد. در لحظات باهم بودن خیز و جست زدند، شوق کنان گرد یکدیگر گشتند، آرام شدند، با هم موافقه کردند.

رشته یی خیالاتم یکجا بامن، محسن را در تازه جوانی دیدیم؛ دستم در دستانش عرق کرد، پهلویم را بر سینه اش فشردم؛ آندم کبک نر از جایش پرید و رشته خیلاتم را با خود بر بلندی سخره سنگ برد.  با گردن فرازی فهماند که از مصونیت معشوقه اش به تشویش شده. خیالاتم در موجهای روشنی از چشمم به دور دستها رفتند. آنجا من و محسن  در زیر سایه درخت، کنار گل بته یی شاخ و پنجه دار نشسته بودیم. محسن باری به عجله رفت آنسوی گل بته اینسو و آنسو دورها را نگریست، نفس عمیق کشید برگشت کنار من. وقتی بر او خندیدم، گفت:

-         نخند

-         ترسیدی؟

-         نه، تشویش کردم فکر کردم کسی ما را تعقیب میکند.

-         میترسم، اما چه تشویش؟ وقتی با هم هستیم جای تشویش نیست!

کبک از بالای سخره، سینه فراخ کرد؛ گردنش را بلند گرفت دوباره آمد به پایین.  با شنیدن صدایی  از کبک  ماده رفت کنارش گردنش را بلند و سینه اشرا کشید،  خیز و جست زد، هر دو در گرمای آفتاب مستی کردند، گردنهای شان به هم چسپیدند یکدیگر را نوازش کردند؛ آندو، هم جفت شدند.  

هنوز کبکها با هم بودند. بی اراده چشمانم بسته شدند، آندم که محسن از آغوشم دور شد، خوش بود میخندید، آنسوتر زیر سایه درخت بر سبزه یی کنار گل بته با عمق نفس، هوای تازه گرفت. کنارش خزیدم تا با شوق دوباره نگاهش کنم. صدای پرپرک جفت کبک میان خاک نرم کنار سخره رشته خیالاتم را برهم زدند.  دیدم رنگ رنگی بدنشان خیره و خاک پُر شده بود. هر دو یکجا برخاستند، خاک دوباره از لای پرها و بالهای شان بر زمین ریخت. رفتند  لب چشمه آب زلال بر یکدیگر پاشیدند. رنگ رنگ بودن بالها وسرخی نولهای جفت کبکها در پشت قطره های آب چشمه جلوه های عاشقی داشت. هر دو با بارش آب بال و پر یکدیگر را پاک کردند. دور تر از چشمه پرهای شانرا تکان دادند؛ آب روی پرها دیده نشد، نگاههای شان هنوز عاشقانه رد و بدل میشدند. قدم قدم راه جانب تپه را در پیش گرفتند.

کبک ماده در کنار سخره در میان خاکهای نرم مصروف مرتب کردن دَور وبَرَش شد. هر دو لانه میساختند، کبک نر با گردن فرازی نگاههای پُرغرورش را اینسو و آنسو نثار کرد. هردو کنارهم ایستادند کبک ماده بارها از تن کبک نر، اشیای باد آورده را دور ساخت. من به یاد روزهایی  جوانی راه خانه را در پیش گرفتم.

 فردا های دوباره آن تنه درخت کهنه مرا به یاد محسن به دیدن معاشقه کبکها کنارش کشاند. با دلهُره یی هر روز سرنوشتی را نزدیک به سرنوشت خود میدیدم. روزها سرهای آن دو کنار هم بودند، انگار چشمانشان از لابلای شاخچه برگهای لانه به دور دستهامیخزیدند؛ مرا میدیدند، بیشتر از پیش  خودشانرا کنار هم می چسپاندند. یادم از روزهای قبل از نامزدی با محسن میآمد؛ نگاه میکردیم، میخندیدم؛ هیچگاهی در آن بیشه ها کسی نمی دیدیم. کبکها خودشانرا بازی می دادند. گویی، نمیدیدم و از جفت شدنشان کسی خبر ندارد!

 

 بعد از روزها آسمان حال دیگری داشت، گاهی روشنی آفتاب را ابر سیاه بهاری میپوشاند؛ مگر آفتاب دلتنگ میشد از زیر ابر به عجله خودش را بیرون میکشید. اما ابر رهایش نمیکرد، خیلی سیاه تر از پیش و همراه با صدا هایی دنبالش بود! کبک ها آنروز به من نگاه نمی کردند نزدیک رفتم دیده نشدند، نزدیک لانه شدم، نزدیکتر رفتم صدای چور، چور نا آشنای به گوش میآمد. تبسمی برلبانم دوید، چوچه ها درلانه بودند. آندو نبودند، نزدیکتر شدم کبک ماده ازآنسو با خشونت داد زد. زبانش را نفهمیدم. با بالهایش خاکهای زیرپایش را بر خود و بر من باد کرد. باز دور رفت دوباره نزدیک آمد بالهایش او را در انداختن خاک بر من  کمک میکردند. چشمانم را مالیدم چوچه ها را نمیدیدم صداهای چیغ، چیغ شان را میشنیدم.

 

برگشتم از آب چشمه بر چشمانم زدم؛  چشمانم را باز کردم. ازمیان آب چشمه، زیبا به من نگاه میکرد. موجهای آب چهره اشرا خشمناک و گاهی چشمانش را خشمآگین میساختند. دستانش را سوی من دراز کرد. زیبا، زاری میکرد که "مادر مرا بگیر". باری شنیدم زیبا چیغ میزد "هله مادر بغلم کن". پسرم کبیر را که گریه میکرد حین ترمیم رادیو در دوکان خلیفه اش دیدم؛ از چشمه ترسیدم، دلهره ام زیاد شد. اینسو و آنسو را دیدم تک و تنها بودم. نه زیبا بود و نه  و کبیر، هیچ صدایی نبود.  با کوزه نیمه پُر شده آب راهی خانه شدم.  در کنار سایه رُخ تپه، آن کبک نر دنبال چند کبک جوان بود. با کبکی گردن به گردن شد؛ یکی از خود او را راند. با دیگری گردنش را نزدیک و سینه هایشان را به هم مالیدند. هر دو جست و خیز زدند، از دیگران جدا شدند. آنسوتر ایستادند نگاه ها و حرکات معاشقه یی رد و بدل کردند. از کبک نر خوشم نیامد، سنگی به سوی شان پرتاب کردم. هر دو پریدند مسیر هایشان مثل من و محسن از هم جدا شدند.

قدمهایم با صدای زیبا به گوشهایم پر صدا بودند، زیبا ناله میکرد، اینسو و آنسو را نظاره کردم، کوزه را گذاشتم آب کوزه چپه شد صدای گریه های زیبا، در میان شر شر آب در گوشهایم خانه کرد، در آن گرمی چاشت زیبا آب میخواست.  کوزه را دوباره به شانه گذاشتم، گوشهایم توان تکرار شنیدن نداشتند. محسن میخندید قهقه یی خنده هایش بار، بار در گوشهایم دور میزدند؛  قسمتی از آهنگ  یک هنرمند درذهنم آمد:

 

    منی دیوانه را اول به عشقت مبتلا کردی

رمیدی از برم آخر مرا تنها رها کردی

 

میخواست بگوید بازی ام داده؛ خنده مجالش نمیداد، خواستم بال میداشتم چون کبک از خاک مدد میگرفتم؛ بر محسن خاک و ریگ  میپاشیدم.  قدمهای تیزتری برداشتم، دویدم آب از کوزه ریخت با شانه های تر وارد خانه شدم. هنوز زیبا تب داشت بیدار نشده بود. کنار زیبا مار سیاه رنگ کله اشرا بشقابی ساخته بود. چیغ زده از خواب پریدم. ترسیدم او را هم از من میگیرند، او را هم بازی میدهند! دستی بر رویش کشیدم هنوز تب داشت بیدار نشده بود. پدرم تکیه کرده بر آسا چوبش از مسجد میآمد، مادرم بر بالین مریضی دیر مانده اش ناله کنان چند باری بسم الله گفت. آب خواست با دستانش مرا و گیلاس آب را پالید. آب ننوشیدم، گفتمش میروم خانه یی همسایه لباسهای شانر باید امروز بشویم. از چشمان نابینا اش قطرات اشک ریخت، با صدای بلند دعا های نثارم کرد.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

36 - احساس درونی و ذاتی

37 - نیم جسدی، جسد کودک نبود

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

38 - داستان کوتاه     فردا فراموش میکنند

39 - داستان کوتاه      جفت شدن

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد