2018/0827

دل نا سنگ، کوهها

داستان کوتاه

نوشته: عبدالصمد ثبات

 

  آن شبِ جمعه، آتش جنگ با فیرهای مسلسل انواع مختلف سلاح ها، هوای گرم تابستانی دیارسنایی را خفقان آورساخت. فردا بعد از چاشت کسی از کسی خبر نبود تماس از طریق شبکه های مخابراتی فلج شده بود. آنروز را با تشویشِ زیادتر از دیشب گذشتاندیم.  نشرات رادیو ها و تلویزیونها در کابل چیزی برای گفتن نداشتند! کا کا سفرهم که دو روز قبل از جنگ از سفر قندهار به کابل آمده بود مثل همیشه چپ، اما امشب چهره اش شاد هم نبود. ما برادر ها و بچه های کاکا که خفقان از جنگ  درغزنه داشتیم چند باری از او خواهش قصه گفتن کردیم، تا چرتهای ما دیگرشود. کاکا با فشردن لبها بر یکدیگرمکث کرد؛ چشمان راه کشیده را فشرد، دوباره  چشمانش را باز کرد و با تاکید هر یک ما را از نظرگذشتاند. به حالت کاکا سفر که سابقه نداشت با دلهره خاموش مانده بودیم.آهی از دل کشید، ریش سفیدش را با هر دو دست نوازش داد لب برسخن گشود:

 کوههای سنگی، سنگینی بر زمینهای هموار و وسیع دیارما انداخته بودند. چنان مینمود که کوههای سنگی، با برفهای زیبایی، حاصلخیزی به سرزمین زنبورک و زنبیلک شاهان داشته. بهار از زیر بار برفهای زمستانی، سبز و خرم  بدر و نویدی تابستان پر ثمر میداد. کابلیها با استقبال خزان دلیرانه زمستان سرد پر برف کابل را میگذراندند. پدر کلانم از قندهار احوال آورده بود که تیمورشاه بر استناد جغرافیای مرکزی و ثابت بودن فصلهای سال، پایتخت شدن کابل را مطرح کرده. سواران و لشکریان شاه با خرمن و خرگاه، بساط شادی شاهی تنک کردند. دوره های شاهان و ساکنان کابل رونق بازار آفریدند. شرق و غرب- شمال و جنوب شیفته این گذرگاه شدند.

در هوای گرم تابستانی روز پنجشنبه از رادیوی همسایه ما پیهم ترانه های اتنی  پخش می شد؛ آوازه شد پاچا گردشی شده، نظام جمهوری شده. شیطان را لاهول کردیم؛ باور ما نمی شد که منبعد" عمرد دیرشه پادشاه" نمی گوییم!  طرح پلانهای آبادی، آزادی بیان و تشکیل "غور ځنګ ملی" شد. حین شطرنج بازی پیشروی دوکان بابه خان تبصره ها میکردیم، ازهر دهان گپی از خدمت کردن و خدمت نکردن شاه می برآمد. درحالیکه در مقایسه با دیگر دوره ها او خدمات زیادی به این سرزمن کرد. پنج سال با پلان و پلانگذاری گذشت، پنجشنبه هوای سرد بهاری می وزید رادیو ها پیهم ترانه های اتنی پخش کردند؛ باز آوازه پاچا گردشی شد! آدمهای نو با گپهای نو سر کار شدند.  آوازه شد ارگ بر روی همه باز است. جایی رفتیم که پدرهای ما آنجا نرفته بودند، سیل ارگ کردیم انگشت حیرت زیر دندان گذاشتیم. رواجها نو شد اعلان تصمیم ها و فرمانهای نو زود زود از رادیو شنیده میشد.  نا آرامی ها، کشت و کشتار رواج پیدا کرد. کودکان مثل سابق سرهای شانرا از ترس سایه یی مرده ها نمی پوشاندند. فیر مرمی های رقم رقم، "موزاییل و سکر" در بازار و محلات عام، نفر می کشتند! روزها و شبها  برای عاقبت خیر، دعا میخواندیم.

 بی امنی، راه گیری و تنگدستی آمد؛ دین و دینداری طور دیگری شد. حکومتی ها مثل دشمنان شان به جان هم افتادند، کودتا ها و سیاست بازیها شد، مصالحه عملی نشد. گروههای مخالف با پشتیبانان خپ و چپ  شان وارد میدان شدند. جنگهای گروهی یی همه گیر رخ داد. ساکنان به هر در و به هر راهی  برای نجات تن شان کوله بار به دوش کشیدند. کودکان آواره شدند، مادران و پدران به داغ دلبندانشان روزها و شبها در دود و آتش جنگ ناله کردند.

-         کاکا،  پس حکومتی ها چه میکردند؟ 

-         حکومت هم یکی از گروهها بود، دفتر پایتخت گاه در بیرون شهر و گاهی درمحلات شهر از فشار جنگ در خفا بود.

جنگ بی رحمانه زنده گی ساکنان کابل را میگرفت!  دارایی های عامه به شمول توپ، تفنگ و طیاره به کشور های همسایه  به صورت آهن کهنه فروخته شد؛ کابل شهر ارواح را میماند. ویرانه ها از هر سو با دهان باز، تاریخی از وضیعت برباد رفته یی  را  با تجاوزها در خود پنهان کرده بودند، فضای ویرانه های آشفته خون گرفته بود!  هر سو سکوت بود تنها شغالهای و گاه گاه سگها قوله می کشیدند.  ویرانه ها قصه های نه شاد، در خود نهفته داشتند.

مثل قهرمانهای فیلم های تخیلی بزرگ و بزرگتر میشدم.  به آن بزرگی با تنه یی جادویی ام بر ویرانه ها سر کشیدم،  آنجا بوی خون و خاک و دود بود، نفسم تنگ شد.  نشانه های خون هنوز بر دیوارها برجسته بود؛ صاحبان شان غرامت خون میخواستند! کاکا سفر آنجا از زیر آوار صدای باریک  نفس کوتاهش را کشید " سبحان سبحان اینجا  در این  تاریکی شب و در این سردی سرما چه میکنی؟"  هاهاها خندید، نه که برای غرامت خون عزیزان من آمده یی؟ ترسیدم، بر او چیغ زدم کاکا تو زنده هستی؟ برادران و بچه های کاکایم با حیرت هرکدام صدا زدند سبحان سبحان خیریت است! چشمانم را مالیدم اینسو و آنسو دیدم خانه خود ما بود نه آن آوار های جنگ.

 کا کا هنوز با بیره هایش شیرینی می فشرد و کنده کنده قصه میگفت. آنشب از قصه کاکا سفر خوشم نیامد. از صورتش غم میبارید، همه چنگ و چندک شده بودیم. چشمان ما خیره به لبهای کاکا سفر بودند. کاکا سفر بخشی از درس  صنف امروز ما " سیاست اقتصادی و فرهنگی کشورها" را تکرار میکرد!! اندکی فکر کردم استادم اینجاست! کاکا سفر بار بار در گوشم صدای حنجره استادم را آورد!" فروش سلاح ها، غصب مالکیت و دارایی های عامه، نظام برهم خورده مملکت، امتیاز طلبی و برتری جویی، فساد، ترویج فرهنگ بیگانه..." . مژه هایم با هم نزدیکتر شدند  میدیدم بخشهای کابل در آتش کتابهای آتش گرفته "جنگهای تحمیلی" میسوختند. ورقهای آتش گرفته یی هزاران در هزار کتاب های "جنگ های تحمیلی"به هوا میرفتند و دوباره بر راکتها میریختند و بر آبادیها آتش میزدند.  کابل نشینان در میان  شعله های آتش می گریستند و می گریختند، دوزخیان دود زده و سوخته را می ماندند؛ سوختن هایشان بوی و دود خفقان آور به مشام میداد!  کاکا سفر هم میگریست و می گریخت با صدای ترسیده از کاکا سفر پرسیدم:

-         قیامت شده،  اینجا دوزخ است؟ اینها خدایان مرگ بیگناهان اند؟

-         ها، کابل و بعضی شهر ها را دوزخ ساخته اند!

نه، حق ندارند اینجا را دوزخ بسازند. مادرم صدا زد"سبحان برخیز کلمه ات را بخوان، بگیر آب بنوش ترسیدی؟ کابل چه که جاههای دیگر را هم دوزخ ساختند!" نه مادر نترسیدم اما چرا چرا؟ حق ندارد اینجا را دوزخ بسازند؟ چرا بسازند ما اجازه نمیدهیم. مادرم خنده یی تلخ بر لب آورد " تو هنوز خبر نداری، آنچه کردند که تاریخ در خود نداشت! عبرت بگیریم". از کاکا سفر پرسیدم:

-         همه جا سوختند جنگها ختم شد؟

-         برای یک مدت، بلی

-          گناه ساکنان کابل چه بود؟

-         هیچ،  تاریخ مُلک ما بی جنگ نبوده! گروهی برای ختم جنگ پیدا شد، پذیرایی شدند. به جنگ و بدون جنگ شهرها را گرفتند.  مقاومتهای گروهها درهم شکست، جنگی های سابق گم شدند.  اما طالب درس نه، طالب سیاست بودند.

 آوار جنگ یاد آتش و دود دوزخ را از ساکنان نگرفته بود که دره زدن، سنگسار و اعدام آدمها بر راه عام عادی شد. تعلیم، بازار، فرهنگ به قرن قبل برگشت؛ قضا سر راهی شد. جنگها شدت گرفت، به جنگ و آدم کشی در سطح جهان نام کشیدیم. مملکت ها برای نجات آمدند! خارجیها هر توپ، موتر و هر تانگ را با راکت از طیاره نشانه میگرفتند، طالب گم شد؛ اما زهر و قهرش را با خود نبرد. گروهها جراات داخل شدن به شهرها و ادارات  دولتی را نداشتند. خارجی ها تشکیلات حکومتی ما را در خارج بنا نهادند، پولهای پرمقصد سرازیر کردند.  تجارت قومیت و لسان رونق یافت، گروهها و شرکایشان باز حق عامه را از خود دانستند، از غصب تعمیرهای بلند و شهرک ها بنیاد گردید. سلاح دارها دارا و دارا ها نادار شدند!  آدمها، از خدا روی گشتاندند؛ خودشانرا با اعمال خلاف شان به  خارجیها، سلاح و به بادیگاردها سپردند!

-         سلاح برای چه و چرا میترسیدند؟

-          غاصبین و آنانی که کارمافیایی داشتند از کِرده ها و گذشته های خود میترسیدند

-         حکومت، قانون  و نظام نبود؟

-         حکومت ساخته شده در بیرون، کمزور بود. ملوک الطوایفی آورد. زورگویان اختلافات دامن زدند. اینبار توپ، وهرتانگ از هوا نشانه گرفته نمی شد!  چند سالی گذشت، تکرار، جنگها از هر کجا سر بلند کرد. کار مافیا مشربان گرمتر شد، گروه انتحار و انفجار بر گروههای جنگ افزوده شد.

-         انتحار و انفجار؟

-         بلی آدمها انتحاری میکردند!

-         هی، وای  آدمها؟ چه رقم؟

-         خود را با مواد انفجاری بسته در بدن در تجمع آدمها انفجار میداند! هنوز شرق وغرب شیفته این گذرگاه بودند. سوختن و کشتن ثبوتی از برگشت روزگار و تکرار تاریخ! را گواه شد. تنها دامنه های کوههای سنگی، با سنگینی بر زمینهای هموار دیارما، دل سنگ  نداشتند. هرزگاه پوشیده از برف و بی برف روزانه تابوت های از کشته شده گان را در خود جای میدادند.

 در خواب تکرارسوختن وسوختاندن با صدای کاکاسفروآغا صاحب سید خلیل معلم تاریخ صنف دهم ما در گوشهایم ازهردو حنجره شدت گرفت. دلم تنگ شد، حالت تهوع داشتم، گرمی سوزنده بر بدنم احساس میشد، سرم را فشردم، همه آدمها، صنف ما وهمه جاهها درغزنی می سوختند؛ کنار معلم تاریخ ایستادم شمرده شمرده از جنایات علاوالدین جهانسوزمیگفت؛ ازجهانسوز بدم آمد، بدون اجازه با دست پراگنی سخن گفتم: کاش آن جهانسوز طعمه آتش میشد و رونق سوختاندن را بنا نمی نهاد. هیهات! شهری را، زادگاه مرا میسوزانند! که تاریخ گواه عظمتش بوده، بار دیگر میسوزانند، آنبارجهانسوزباحسادت از مدنیت والا،عروس شهرها را به کام آتش فروبرد. اینبارمرکز تمدن فرهنگ های اسلامی را میسوزانند. چون آدمهای افسانوی بزرگ و بزرگتر شدم؛ با صدای سنگین جیغ زدم " نه، یکبار نه، چند بار سوخته؛ باز غزنه را نسوزانید!" همصنفانم با معلم ما همصدا چیغ زدند" نه نسوزانید، نه نسوزانید" بیدار شدم، بچه های کاکا و برادرانم همه رفته بودند؛ کاکا سفر هم از خواب بیدارشد. کلمه خواندم، فیسبوک را باز کردم خبری خاموشی جنگ در ملک سنایی و البیرونی را در یابم، دریغا شدت جنگ توان دیدن صحنه های جنگ را از دوربینهای گذارشگران گرفته بود.

                                                     

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

36 - احساس درونی و ذاتی

37 - نیم جسدی، جسد کودک نبود

40 -  داستان کوتاه     دل نا سنگ، کوهها 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

38 - داستان کوتاه     فردا فراموش میکنند

39 - داستان کوتاه      جفت شدن

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد