2018/09/24

 داستان کوتاه

نوشته: عبدالصمد ثبات

سنبله/1397

بر قبر خود دعا کرد

آنروزها به کارهای دهقانی مصروف و در خانه به هیچ کسی از پریشانی ام در باره رحیم الله چیزی نگفتم. روزیکه بازار ولسوالی رفتم خبر های ضد و نقیض در مورد وضع امنیتی هلمند بر پریشانی ام افزودند. شب در چهره های نواسه ها چند باری چهره پسرم را دیدم.  شیطان را لاهول و باری از عروس احوال رحیم الله را پرسیدم، با شرم گفت چند روز شده نصرالله زنگ میزند مبایل او جواب نمی گوید! زرگل دختر رحیم الله صدا زد "من برای بابایم امروز نان پخته کردم" نصرالله هاهاها خندید، "بابا به کجا و تو نان پخته کردی. تو که تا هنوز نان پختن یاد نداری"

مادرش از نصرالله شکوه کرد "یک هفته شده مکتب نرفته. میگوید بابایم کجا مکتب رفت که من بروم!"  پیشانی ام را گرفتم بر فرشهای خانه نگاه می کردم رحیم الله سلاح بر شانه در میان خاک و دود میدوید که دشمن را زنده اسیر کند. ترسیدم صدا زدم رحیم الله رحیم الله. متوجه شدم اعضای خانواده حیران به من میدیدند. نصرالله پرسید بابه کلان، بابا یم کجاست که صدایش کردی؟ گفتم " بچی تو باید مکتب بخوانی، ما که نخواندیم پس ماندیم خدا مهربان است تو به خیر صاحب منصب شویی. صبا یکجا با تو پیش سرمعلم میروم. حالا برو بخواب" مادر رحیم الله نمازش را سلام گشتاند در ختم دعا گفت " مردکه، خیلی تشویش نکن برو بازار ولسوالی یا برو به شهر لغمان  ان شاالله خبری از رحیم الله پیدا بتوانی. دلم گواهی میدهد که هیچ گپی نشده خیروخیریت است."

دو روز بعد به دفتر رهنمای معاملات دگروال نذیرگل در مهترلام مصروف نوشیدن چای شدم، نذیر گل از اخبار جنگ و اوضاع نا آرام هلمند گفت و جویای احوال رحیم الله شد.

-         من هم به شهر و پیش خودت به همین خاطر آمدم اگر کدام احوالی به دست بیاید. دلم گواهی های بد میدهد، شماره تماس رحیم الله و دو رفیقش را بارها زنگ زدم جواب ندادند.

-         شاید مشکل از شبکه های مخابراتی باشد. گرچه آنطرفها اوضاع هم خراب شده! ان شاالله اوخوب است. از قطعه مربوطه شان کسی کدام احوال نداده ؟

-         کاشکی، خدا کند کدام مشکلی را روبرو نباشند. طفلکها، من و مادرش چشم به راه  احوال هستیم. 

-          ما که خبر موثق نداریم، ان شاالله خیریت است.

عصر روز بود با همسایه ها از شهر به ولسوالی روداد و به قریه رسیدیم.  هر کدام پرسیدند خیریت باشد چرتی هستی؟ جواب دادم خیر و خیریت است. سرور صدا زد " کریم لالا هر گپی شده شده، به چرت چیزی جور نمی شود"  روبه دیگران کرد و گفت: "همسایه ها خیلی از دلبدی در موتر بیحال بودم متوجه شدم که کریم لالا گاهی با خودش چیزهای در مورد پسرش میگفت که من نمی فهمیدم."

*****

 بعد از نماز خفتن حین بیرون شدن از مسجد سرور با شفیق کنار دیوار چیزی می گفت؛ حبیب لالا بر او صدا زد خیریت باشد؟  امروز کریم الله خیلی تشویش داشت. خودت که خبر ها را تعقیب می کنی، چه گپهاست؟

-         ها،  او حتمآ از وضع هلمند تشویشی شده؛ از خبر ها شنیدم که وضیعت هلمند خراب است بچه یی کریم که آنجا سرباز است . یک ولسوالی و خیلی پوسته ها سقوط کرده، شهید زخمی زیاد بوده! خدا خیر کند.

حبیب لالا بر کریم الله صدا زد:

 تشویش نکن. کریم الله میخواست چیزی بگوید که مبایلش زنگ زد. بلی گفت و پرسید خودت کی هستی؟ ببخشی نشناختم؟ از کجا گپ میزنی؟  اوف، اوف، الله!!! در همین لحظه کریم الله "انا لله و انا الیه راجعون" گفته بر زمین نشست. چند همسایه های دیگر ما هم در آن لحظه دور ما حلقه  زدند. حبیب لالا پرسید:

-         چه شد خیریت باشد؟

-         از خیریت گذشته. به تقدیرات الله تسلیم هستیم. ولسوالی سقوط کرده تعداد زیادی پرسونل آن شهید شده که در جمله رحیم الله هم شامل است. از قطعه شان زنگ زده بودند. جنازه به چهار صد بستر کابل انتقال شده. باید بروم تسلیم شوم.

-         "انا لله و انا الیه راجعون"  همسایه ها برگردیم به مسجد، مشوره کنیم.

تصمیم برآن شد من، کریم الله و پسرکاکایش داود برویم کابل در باز گشت اعضای خانه را با خبرمی سازیم.سه روز بعد در تاریکی شام با همسایه ها تابوت رحیم الله را در مسیر راه قریه تا به مسجد قریه مشایعت نمودیم. سلطان احمد گفت ملا صاحب تابوت سبک اما خوشبو است،  خدا بیامرزدش. ملاصاحب گفت "وقتی جنازه سبک باشد معنی دارد که شهید پاک و بخشیده شده است" همسایه ها به کریم الله مشوره دادند برود خانه و به آرامی موضوع را که قسمت و تقدیر است به اعضای خانواده برساند. تابوت را بعد از دعا های به غسل خانه مسجد جابجا کردیم تا صبح به خاک سپرده شود.

بعد از نماز خفتن همسایه ها  از مسجد برای غم شریکی رفتیم خانه یی کریم الله. او چای آورد ملا صاحب سوره خواند فاتحه دادیم. اعضای خانواده و دوستان مرحومی گریه میکردند. شیون مادر رحیم الله همراه با بابا چیغ زدن کودکان مرحومی گریه ام داد؛ با          پا فشاری رفتند مسجد. مادر مرحومی وقتی شنید ملا صاحب گفت" گریه کردن گناه دارد" خاموش شد، کودکان  و مادر شان همچنان گریه میکردند.

فردا هم در حویلی کریم الله  خیلی ها گریه کردند، وقتی جنازه را برای دفن از خانه بیرون آوردیم کودکان و مادر مرحومی با واویلا و شیون های تا به کوچه  بیرون آمده بودند. جنازه دفن، دعا خوانده شد اسقاط تقسیم شد، همسایه ها رفتیم خانه یی کریم الله غذا خورده شد اما گریه های مادر، کودکان و اقارب مرحومی هنوز ادامه داشت. همسایه ها و اقارب مرحومی در روز سوم، هفتم، چهلم و سال وفاتش بازمانده گان او را تنها نگذاشتیم، دعا ها کردیم و یکجا باآنها غذا خوردیم. خداوند خیر نصیب کند به پدر مرحومی خیراتها کرد. همه اعضای خانواده روزها بر قبر دعا کردند تا ارواح او شاد باشد.

مرگ پسر، ریش کریم الله را سفید ساخت. روزی در مسجد خپ خپ به من یاد کرد که لعل محمد چند روز کم دوسال شد از خودت چه پنهان به دهقانی من و نصرالله بچه مرحومی چاره قرضداری از بابت خیر و خیرات مرحومی نشد مجبور دخترش را به نکاح بچه گلاب الدین دادم دیگر چاره نبود. دعا کردم خداوند اجر آخرت نصیب بکند.

چاشت روز بود کریم الله، زن، عروس و نواسه هایش روبه سرک  میدویدند. شنیدیم رحیم الله آمده، لاهول خواندیم، حیران شدیم که فامیل بیچاره دیوانه شده اند. ولی براستی رحیم الله با ریش دراز و چهره باریک آفتاب زده  با تن لاغر یکجا با خانواده اش از راه سرک قریه به داخل قریه آمد. دور او جمع شدیم با حیرت نگاه کردیم، چشمان خود را مالیدیم، باور ما نمی شد اما او رحیم الله بود که از اسارت مخالفان رها و به خانه اش برگشته بود. بعد از نماز خفتن در مسجد چنین قصه کرد:

آنروز به ادامه جنگ دیشب تا به شام تپ و تلاشها برای دفع جنگ در میان خاک، دود، بوی باروت و درهوای گرم تابستانی هلمند از همه بیشتر تشنگی میآورد. زخمیها آب سرد میخواستند، ما آب گرم آفتاب زده داشتیم، افراد تولی دست به دست هم داده بودیم از ساحه تحت مسوولیت  پوسته های خود دفاع میکردیم. مرمی ها و سلاحهای رفیقهای زخمی شده و جان باخته خود را هم استفاده کردیم. حلقه مدافعه در میان دود و آتش، گرمی آفتاب و بوی باروت در کنار بوی خون  همسنگران زخمی و کشته شده ما  خفه قان آور و هنوز تنگتر شده رفت،  اجساد مکمل و نا مکمل روی هم افتاده بودند، حدود نیم ساعت شد  صدای قوماندان تولی از مخابره شنیده نمی شد مطمین شدیم در جمع کشته شده گان است.

 حملات سلاحهای ثقیل مخالفان بر مواضع ما افزایش یافت. آتش تعمیر تولی و کندک ما در نزدیکی های ما  زبانه میزد. تعداد ما به حد اقل رسید، همانند پوسته های همجوارعقب نشینی کردیم. مخالفین هجوم آوردند. حین عقب رفتن از موضع ها آتش هاوان و مرمی های ثقیل مخالفان تعداد از همسنگران ما را سوختاند؛ تلف شده ها را با خود انتقال داده نتواستیم. تماس مخابره رادیویی ما با قرار گاه قطع شد. دیگر مرمیهای توپ و سلاحهای ثقیل از قرار گاه نقطه های لازمه  دفاعی ساحه ما را  نشانه نمی گرفت. خورد ظابط قطعه گفت: رحیم الله فرار کنیم. فیرمیکردم، بدون اینکه رویم را بگردانم پرسیدم چگونه؟ جواب نداد، باز پرسیدم چه رقم؟ جواب نیافتم. نگاه کردم از نیم جسد باقی مانده اش خون میچکید. مخالفان برموضع ما ایستاده دشنام داده دستان ما سه نفر با قیمانده را می بستند. چهره های خون آلود زخمی های بیحال و چشمان سفید شده کشته شده ها گپهای برای گفتن داشتند، که نمیشد ما و مخالفان بشنویم. تنها گریستم.

وسایط  نقلیه و نظامی قطعه ما همراه با موترهای مخالفان راه را که من مقصدش را نمیدانستم در پیش گرفته بودند. اسیران خسته از جنگ دست و پا بسته در بادی موتر بودیم. قطار وسایط مختلفه نیمه شبی پشت تپه های نا آشنا توقف نمود. از بلند گو ها صدای ترانه شادیانه بدون ساز اما اسلامی به هوا میشد. یک تعداد با تفنگهای شان اتن کنان راه بلندای تپه را برای امنیت جانبی قطار غنیمت گرفته شده در پیش داشتند. شخص به لباس نظامی همراه با موهای کشال و ریش درازش با گفتن " دخارجیانو نوکران" دستهای ما را باز کرد اما پاههای ما بسته ماند. شخص دیگری برای ما آب و بسته های غذایی داد. به بادی های موترهای دیگر هم غذا بردند. دانستم دیگر همسنگر های ما را هم اسیر گرفته اند. با تاکید به روی یکدیگر نگاه میکردیم، هر سه ما گریستیم و هیچ نگفتیم.  با ولع همه یی غذا را خوردیم؛ آب نوشیدم. تنم گرم شد همه یی بدنم درد داشت سرم سنگین بود، بوی خون و خاک از گرمی تنم به مشامم میرسید، با تکان و حرکت موتراز خواب بیدار شدیم.

سپیده دم چشمان ما را بستند، فاصله های را رفتیم درگرمی تندآفتاب، صبور نالش کرده پرسید اینجا کجا خواهد بود؟ فقیر نفس زنان گفت چه میدانم دلم تنگ شده، خیلی گرمی است. از موتر ها پایین شدیم، چشما نم را باز کردند آنجا تاریک بود، با دست هایم فهمیدم که چند نفرهم آنجا بودند، آنها هم مثل من گپ نمیزدند. تمام بدنم درد داشت، زمان خیلی دیر و آهسته میگذشت. با صدای بلند " د المانڅه وخت ده" بیدار شدم خیلی به مشکل برخواستم؛ فهمیدم آن زیر زمینی فقط یک راه و یک دریچه داشته. مسلح ما را به محل وضو کردن برد. بعد از نماز صبح  فهمیده نشد فقیر و صبور را کجا بردند؛ بعد از یک ماه اجازه بیرون شدن به صحن زیر زمینی را یافتم غذا خوردن و نماز خواندن اجازه داشتم عذر میکردم که  چه وقت آزاد می شوم هر یک میگفت خبر ندارد. باید از بالا ها امر شود. تا اینکه یکهفته قبل امر آزادی رسید.

فردا صبح که رحیم الله یکجا با اعضای خانواده رفت بر قبر خودش، دعا خواند. کریم الله و مادرش یکبار دیگر سر و رویش را بوسه زدند. دو کودکش با دستانشان شانه ها و روی پدر را نوازش میدادند. از چشمان زرگل و نصرالله قطره های اشک شوق جاری بود.

 

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

23 - داستان کوتاه سگ و آدم

24 ـ خواننده

27 -داستان کوتاه: زن بودن

28 - فیسبوکک شیرین

29  - کوری و کری ساری شده

33 - بازمانده

34 - داستان کوتاه     رسوایی

36 - احساس درونی و ذاتی

37 - نیم جسدی، جسد کودک نبود

40 -  داستان کوتاه     دل نا سنگ، کوهها 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

20 - داستان کوتاهرقصِ گدا

21 - داستان کوتاه ياد ايام  

22 -داستان کوتاه  - شطرنج

25 - بر نمیگردد

26 -داستان کوتاهروزنامه

30 - داستان     کوتاهبی علاقه

31 - داستان کوتا ه یک سال بعد از عروسی

32 -  داستان کوتاه     شْکریه، تبسم

35 - داستان کوتاه     در مسافرت 

38 - داستان کوتاه     فردا فراموش میکنند

39 - داستان کوتاه      جفت شدن

41 - داستان کوتاه       بر قبر خود دعا کرد

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد