2014/01/02

كلَهء نيم پُختَه

 

سگ ما هميشه روزها به زنجيرش درحويلي ما بسته بوده وهميشه پاسبان خوب بوده است. چشمانش در روز و شب راه بيگانه ها را نظاره ميكنند.حتي روز كه خواب است با جزئي تكان و شرفه پا،چشمانش باز ميشوند.گاه سرش خسته از بيخوابي هاي شب است كه چشمانش زود بسته ميشوند و گاه با فاجه كه ميكشد و شخي هاي دستانش را يك جا با شخي هاي كمرش با ديدن شخص و يا حيوان كه از خواب بيدارش كرده ميكشد و در صورت لزوم غرغر كنان با صداي غورش عوعو ميكند،لبهاي لك لكش هم ميلرزند كه همه ما در داخل خانه ديده نا ديده باخبر ميشويم كه "جيف" كدام نا شناخته يي را ديده.

همه مهمانان و همسايه هاي ما از او ميترسند.جيف در قريه ما سگ نامي يي شده چند مراتبه برعلاوه كه سگ كوچي و يا سگ رمه و ياهم سگ همسايه را خون آلود كرده،دزد ازترسش چپ طرف خانه ما نگاه نتواسته است. اما او همه اعضاي خانواده ما را ميشناسد و تفكيك ازخود و بيگانه را دارد.

به همان صفات كه او داشته خوراكش خوب،جاي استراحت ا ش نرم، در زمستان محل آفتابي و در گرمي سايبان دارد. نامش رابرادرخوردم "جيف" گذاشته كه معني آن را خودش هم نميداند.اما جيف اسمش را دوست دارد با شنيدن اسمش گوشهاي بريده شده اش بلند، بلند شده و جيف آماده اجراي امرميگردد.

موقع غذا دادن به مستي خيزميزند و دلش ميشود كه با پنجه هاي پهن و كلانش روي شانه هاي من،پدرم  و يا برادرم كه برايش غذا برده ايم تكيه نمايد،انگار باپوز و دهان كلانش و چشمان هيبتناكش رخ به رخ هريكي ما ميخواهد بالاي دو پا ايستاده شود.اما وقتي مادرم برايش غذا ميبرد تنها هله،هله دارد خودش را كش ميكند تا غذا را دريابد،اما هيچ مستي نميكند و ناآرامي و تكيه بر شانه ها را انگار فراموش مينمايد. به همان جهت هم بر ايش ميگوييم  جيف سگ، با ادبي است.

هفته چند مراتبه جيف موقع چكر دادن در بيرون ازحويلي كه من و يا برادرم ميبريمش،مستي كنان با زنجيرش هريك ما را كش ميكند.اما وقتي زنجيرش را به دست پسرم ميابد قدم قدم ميرود.مثلي كه ميداند او كودك چندساله است.خيلي كوشش دارد طرف جوي عقب خانه برويم چون هر بار خودش را داخل آب چند مراتبه تكان ميدهد ناپاكي هاي بدنش را پاك ميكند. وقتي پس به خانه ميآوريميش تمام بدنش كه تر بوده خاك كوچه برآن گرفته و گل پر معلوم ميشود.با تكان دادن اينطرف و آنطرف آب و گل باد ميكند.بايد حتماً اول سگ و بعد خود رابا آب و صابون شستشو بدهيم.اوموقع شستن آرام ايستاده ميشود.زنجيرش را هم از گردنش بيرون مينمايم.اما دروازه عمومي را ميبنديم تا كدام بيگانه گذر نكند. اما گاهي بدون اينكه بداند آبد بدنش برما پاشيده ميشود يانه خودش را تكان ميدهد و آب موي هاي بدنش را بالاي ما پاش ،پاش ميدهد،كه چند بار بالايش صدا ميشود :" ني،آرام،لعنتي، بي ادب." در ختم ميرود چند قدمي برميدارد تا خشك گردد.درآن موقع گردن بند چرمي فرمايشي اش را برسينه و گردنش ميبنديم،آرام بالاي فرش دراز ميكشد انگار خسته گي هايش رفع شده لذت ميبرد. چشمانش به ما بل،بل و آرام ،آرام مينگرد انگار جيف با چشمانش از ما اظهار سپاس مينمايد كه پاك شد.

 سگ همسايه ما كه هميشه پيشر وي در وازه خوابيده به هر يك راهرو دمبك ميزند. صد فيصد از سگ ما فرق دارد، ناپاك است،"مگسك سگ" در لابلاي موي هاي بدنش راه ميروند.دايم خاك پر و ناشسته است. بدتراينكه هرسگ خورد يا بزرگ كه از راه ميگذرد سگ همسايه ما يكبار نزد او رفته با او معاشقه مينمايد. اگر آن رهگذر با حيا يا شرير و زشت باشد بعد از درهم افتيدن سگ همسايه ما فغان كرده لنگ لنگان طرف دروازه همسايه ما ميگريزد.اگر آن سگ رهگذر سُست و آرام باشد سگ همسايه ما كوشش ميكند راه او را گرفته و خودش رابه بدن او بمالد.خصوصاً كه آن رهگذر سگ ماده باشد بدون وقت معين و فصل جفت شدن سگها، سگ همسايه ما فاصله هاي زيادي را به تعقيب آن سگ ماده  دور و دور دمش را بوي بوي كرده ميرود تا اينكه جدال ميان آندو واقع شود و بازهم سگ همسايه ما فغان كرده و يا لنگ لنگان برگردد به در وازه همسايه ما. شامها ناوقت به خانه ميآيد،گاه شب در خانه نيست و بعد از نماز خفتن موقع كه ما از نماز برميگرديم و يا از مهماني هاي دوستان بر ميگرديم سگ همسايه ما نا پاك و خسته از آن دور ها معلوم ميشود كه به سوي در وازه همسايه ما روان است.

از فغان سگ همسايه ما، نه تنها ما بل سگ ما، جيف هم هميشه  نا راحت بوده هر گاه جيف ناله و فغان "قوله سگ همسايه " را ميشنود ايستاده ميشود و اينطرف و آنطرف خود گويي ميچرخد ،پنجال هايش را به ديوار ميكشد انگار اظهار قهر،ناراحتي و شرم مينمايد.رويهم رفته همانقدر كه سگ ما در قريه نام نيك دارد نام سگ همسايه ما به همان اندازه ميان همسايه ها بد است. همه از او دوري ميكنند،هرقدر موي هاي بدنش را با زبانش چرب و لشم مينمايد هيچكسي نوازشش نميدهد حتي حاجي گل و بچه هايش كه همسايه ما هستند هم از او ناراضي اند.حاجي چند بار با من  در مورد شكايت  و راز دل كرده و گفته دلش است كه سگش را در كدام جاي دور كه نتواند راه خانه را بيابد رها كند. "گرچه چند باري اينكار را كردم اما سگ دوباره راه خانه  را به بوي پيدا كرده و دوباره آمده پشت در وازه خوابيده. همسايه ما  دل نازك و صله رحم دارد دلش براو ميسوزد  بازهم برايش نان و غذا ميدهد،ميگويد:

" حيوان است،گرسنه بماند قهر خدا ميشه، براي ما چندين سال در وازه وان خوب بود.حالا كه خراب شده،شده! گناه ازاين نيست گناه ازياران ولگردش است كه سگ ما رابا خود عادت به ولگردي دادند.اگرنه ماهيچ وقت به او ولگردي رااجازه نداده بوديم. حيف كه چند مرتبه مراعاتش را كرديم اوهم رفت و بدعادت شد."

 گاهي كه دقيق به چشمان سگ همسايه ما مينگريم راستي هم باور ميكني او با پشيماني و بيچاره گي نگاه ميكند،انگار ميگويد ملامت نيست او را ديگر ها به چنين حال و احوال رسانيده اند.ناخواسته به آن راهها رفته و ناخواسته ولگرد شده.گاه، گاه انگار از ادب سابقه و نسل و نصبش يادش ميآيد آرام و منظم ميايستد و مثل اينكه چرت بزند به فكر فرو رود چشمانش راه ميكشند.دل آدم بر او هم ميسوزد، قابل ترحم است! نا فهميده پشت اين و آن رفته و با دل پاك زحمات زياد را متقبل گرديده اما ندانسته  و كسي هم به او نگفته كه به راه كج ميرود و نتيجه اش خوب نيست.وقتي ديده ديگرها ميروند اوهم رفته وحالا كه ميداند رسوا شده پشيماني سودي ندارد.روزها شبها پيهم به همين ناچاري گذشت و اما....

****

نيمه شب تيرماه بود،شب مهتابي نبود، همه در گرمي صندلي خواب بوديم صداي عَو عَو جيف شنيده شد اما زود چپ شد فكر كردم  شايد شرفه پا يا كدام پشك باعث شده جيف صدا بكشد.لحظه هاي بعد دوباره بيدار شدم شنيدم جيف خُر خُر كنان ميغُريد، انگار كسي را نزدش به كمك ميطلبيد.گوش گرفتم صداي پاهايش عادي به گوش نرسيد،مثل آنكه پاههايش را ترپ ترپ به زمين مي زد. نا راحت شدم خواستم بروم بيرون ببينم چه گپ است.اما وقتي من رسيدم ديدم جيف با چشمانش اشاره ميكند كه گپ از گپ گذشته. دلش ميشد دستانش را به پاه هايم برساند اما نيتوانست.اشكهايش سرازير شده بود،كله اش كج گويي عذر ميخواست اما سست و بيحال بود. انگار بدنش را گرمي طاقت فرسايي گرفته و حلقش خشك باشد.سرش گيچ ميرفت،خودش را تكان ميداد انگار از من ميخواست كمكش كنم نميدانستم چه كنم.نميدانستم چه شده و كجايش درد ميكند.نا فهميده دست به هر قسمت بدنش زدم راضي نشد و گويي ميخواست كسي ديگري را كه بداند جيف را چه شده صدا بزنم .بيحال سرش را بر زمين تكيه داد با دم كوتاهش كاسه آب را چپه كرد فكر كردم تب بدنش را با آب سرد ميسازد اما نه،خيلي نا راحت بود.سرش  را محكم به زمين كوفت جداً آزرده شده بودم بلند صدا زدم جييفففففف.مادرم وارخطا آمد ديد جيف پيشروي پاهايم افتيده و من دستانم را به بالاي شانه و دستان گرمش تكيه داده ام اما جيف به سختي نفس ميكشيد.مادرم مهربانانه به شانه ها و روي شكم جيف دست كشيد گفت :

-         تو خوب بودي تو را كُشتند. خلاص است. جيف تان مُرده.

-         چرا مادر؟ چرا جيف مُرد؟

-         حتماً كسي با ما و جيف تان دشمني دارد!

مادرم سرش را تكان داد و رويش را گشتاند انگار براي جيف حيوان كه صادقانه با ما زنده گي داشت پُت از من گريه ميكرد.ليكن همه گريه هاي من عقده شده بود و در دلم چون گره ميپيچيد،گلويم گرفته بود ميخواستم به صدابلند نا شناخته به آنان دشنام بدهم نفرين شان كنم، به آناني كه جيف را كشته بودند. اما ديدم شب است همه همسايه ها به خواب اند.

اما دزدان ماهرانه از بام همسايه كله نيمه پخته گوسفند را به جيف انداخت بودند حيف و صد حيف كه كدام ظالم سوزن دادش و زهر به نانش انداخت جيف مُرد.ندانستيم چرا؟در حاليكه خس از خس نجنبيده بود.هيچ كسي در حويلي ما نيامده بود،هيچ چيزي از حويلي ما دزدي نشده بود.اما فهميديم كه براي فردا هاي شان كاري را انجام داده بودند خيلي در نبود جيف غصه كرديم.شبها خود ما پاسباني كرديم تا مبا داد دزدان غافل گير ما كنند.

*****

وقتهاي گذشته خيلي خوب و به ياد ماندني بود، آرامي و قراري-احترام و پاس ديگران صفا و صميميت- صداقت و شفافيت- حيا و پرده پوشي- وفا و قول همه و همه احساس ميشد،اعتماد ميشد و ما باور داشتيم كه آب از آب نميجنبد. رفته رفته كاسه سرچپه شد كس نميداند زير كاسه چيست؟ وقتي به نقطه آخري ميرسي ميبيني زير كاسه نيم كاسه است! به "جان زدن" و فريب در لباس دوستي!ظاهر آرام و دوست اما باطن بي پروايي و بيگانه گي!

راستي هم كه:

همو وقتها كه شهر،شهر كهنه بود

جاده بيخطر،خانه كاهگلي بود

....

حالا كوچه ما مثل سابق ها نيست،كسي كاه گِل تيارنميكند و حشر بام كاه گِل كردن رواج نيست،كوچه ما تاريك شده ديوارهاي بلند تعميرهاي ما همسايه ها آفتاب كوچه ما را از ما گرفته از زيبايي و سرسبزي كوچه ما قصور سبز بودن گذشته هايش راميگيرند.! كه چرا زمين كوچه ما به پول امروزي قيمت است؟لذا از زمين گذشته اند و به سوي آسمان، تعميرهاي قد بلند آباد كرده ميروند.حيف كه حكومت هم پرسان و ممانعت نميكند. نفس كشيدن ما تنگ شده از بي آفتابي آن گلهاي زيباي حويلي خود را كه داشتيم حالا نداريم!سگ نداريم كه نوازشش كنيم.كفتر نداريم كه ار غمبر زدن كفترها لذت ببريم،قناري ها كه يگان دانه به يگان خانه همسايه هاي ما تا هنوزمانده اند صداي بي حوصله گي ميكشند.

از همسايه هاي سابق ما فقط يك خانه مانده ديگران تيت و پراگنده شدند رفتند هر طرفي. حالا ديگر كسي نيست كه مثل سابق به احوالگيري بياد و يا ما به احوال گيري آنان برويم .حالا ديگر خاله همسايه مثل خاله همسايه سابق حيثيت مادري و خاله گي را بر ديگران نميگذارند همه بيگانه وار برخورد داريم. خاله جميله خواهر خدا بيامرز خاله نازي گاهي كه دلش به خانه خود شان تنگ ميشود مي آيد ديدن ما با حيرت ميپرسد:

-          ما و شهر ما رفته رفته زنده گي ماشيني اختيار ميكنيم؟ ماشينهاي كه كار بلد اند و مهر نمي ورزند،ماشينهاي سرمايه همسايه هاي ما؟ با همان حق و حقداري؟

-         شايد

-           وللهُ وعالَم.

اشاره خاله جميله كه معلم است به بشير همسايه چند خانه آنطرفتر ديوارشان بود.بشير حالا سرمايه دار بزرگ و سلاح دار است.اما كه به حق دختران  خاله جميله و كبير همسايه ناسزا كرد.

******

فيروزه و ديبا هر دو دختران همسايه هاي قديمي ما بودند ميرزا شوهر خاله جميله پدر فيروزه بود كه از زمان جواني خيلي مشهور و وقار  ومقام  نامش را تا حال نزد همه حفظ كرد.وقتها ديگران كه بايسكل داشتند او موتر سايكل يكصدو بيست و پنج سي سي داشت گاهي دختر يكدانه اش را با خود سوار موتر سايكل به بازار ميبرد. با امكانات معاش ماهوار ميرزايي كه داشت زمينه اي خوب زنده گي نو جواني را براي دخترش مهيا كرد.يك زماني آوازه شد كه بشير و فيروزه با هم ارتباط عشقي دارند.كارشان از راه پيامك و زنگ هاي  تليفون مبايل برقرار بود.ميرزا خبر نداشت،رفته رفته آنگونه رابطه ها در كوچه ما رايج شده بود.حالا هم كه همه بچه هاي كوچه ما تليفون مبايل در دست دارند با اين و آن در تماسهاي به مقاصد مختلف اند.اما از آنجا شروع شد كه فيروزه با بشير رفيق شد بعد بشير با ديبا دختر ظابط كبيرهم علاقه گرفت اما فيروزه خبر نداشت. روابط محكم و محكمتر شده ميرفت تا روزي از روزها كار به رسوايي كشيد همهمه به كوچه ها پيچيد:

-         بشيرخان باز با دختر گير شده!

-         باكي ؟

-         با دخترميرزا

كاكا فدا دوكاندار كوچه از رفت و آمد فيروزه را به مهمانخانه بشير خان شك كرده بود كه شايد ارتباط اين دختر هم  مثل قصه ارتباط سابق ديبا دختر خاله حميرا با بشيرخواهد بود. هر روز جاي ما پيشروي دوكان كاكا فدا بود،ازآنطرف و اينطرف باهم ميگفتيم وميشنويديم كاكا فدا امروز خيلي خسته بود رنگش سياه و پيشاني اش چروك داشت وقتي پرسيدم خيريت باشه كاكا؟ به جوابم گفت:

-          از خيريت گذشته،توبه كن توبه

-         پرسيدم گپ چيست؟

-          ديروز به گرمي تابستاني كه همه گي را به خواب برده بود تنها كاكا فدا كه شايد كسي سودا از دوكانش بخرد نيم خواب و نيم بيدار بود.دختر ميرزا ساعت دو بجه بعد از ظهر با احتياط  رخ سوي منزل بشير كرد.من مشوش شدم چون قبل از چاشت خانم بشير به سواري موتر از خانه شان به مهماني خانه پدرش رفته بود. هي هي اي مبايل بازي،سريال ها، حقوق بشر،خانه هاي امن وغيره چه چيز هاي ديگه را براي ما نشان بده! نا فهميده به سويچ هاي بلند دست ميزنيم.

 

كاكا فدا گفته گفته داخل دوكان رفت:

-         اول درجه و هوش مردم را بالا ميبرديد و بعد چشم شانرا باز ميكرديد.تف! لعنت به شما،تجارت است تجارت - سريال ،مود،حقوق،صلاحيت، هي هي!

هيچكس  جواب و سوال با كاكا فدا نداشت ما چند نفر پيشروي دوكان كا كا، مات و مبهوت مانده بوديم.فردا و پس فردا هم گذشت روز ديگر نام بدي همانند حادثه بشير از محله بالا شنيده شد.شرميديم،فكر كرديم چه واقعه هاي!رفته رفته تعداد واقعه ها زياد شد هر يكي سرگوشي با ديگري از موضوع اين و آن داشتند. هر روز كه تير ميشد دادن صلاحيت ها و توجه به بي تجربه ها زيادترميشد.از آدم ها باتجربه كسي  به اصطلاح نرخ پياز را هم پرسان نميكرد.احساسات جواني بود.از كهنه و نو صحبت ها در ميان بود. سابقه دار هارا كهنه فكر نام داده بودند.سرچپه گپ كه جوان به پير مشورت تجربه ميداد سخنگو مقرر ميشد.سابقها شنيده بودم به كنايه ميگفتند " دختر به مادر زايُيدن ياد ميدهد" اما اينك ديدم و فهميدم كه پلان گذاران اينكار خيلي رسيده و پخته بودند اما حيف كه سر دمداران ما نميدانستند چه ميگذرد.طراحان خارجي تازه رسيده ها را پيدا كرده بودند مفكوره ها و مقاصد خود را برآنان زودتر ترزيق ميتوانستند هيچ دليل نمي شنيدند جز قبولي.ولي بر مجرب ها كه نميشد اهداف شان را بدون دليل بقبولانند. 

كوچه ما هر روز نه هر روز يك گپ نو داشت ذبير بچه همسايه ما از پدرش شبير خان جداشد با پدر جنگ كرد رفت به دفتر سازمان/نهاد.معلوم نبود كه دفتر سازمان/نهاد چيست؟  بعدها خبر شديم چند گروپي از جوانها جدا گانه براي خود نهاد ها ساخته اند و تعدادي دختر ها و پسر هاجمع شده، گاهي درس و گاه ساعت تيري و رفته رفته شب نشيني و ميله و ساز سرود و نامش را نهاد رشد و تمدن گذاشته بودند!بچه ها دخترهاي مردم و دختر ها بچه هاي مردم را بي راه ميكردند. آزادي به دوست بچه و دوست دختر خلاصه شد!!

بچه همسايه ما هم به دفتر رشد وتمدن دل جمع كرده بود، رفته آنجا شب و روزش ميگذراند. گرچه به پخته گي سني نرسيده بود، اما چيز چيزي نا مكمل ياد گرفته بود.قبلاً هم پدرش در يگان مجالس با افتخار چند مرتبه  ياد كرده بود كه "ذبير جان حالا دفتر دارد.دوست بچه ها و دوست دختر هايي دارد.گاه شبها ناوقت و گاه شبها نمي آيد خيلي مصروف است."

اما از وضيعت ميبرآمد كه حرف پدر اهميتش را ازدست داده بود همراهان بچه را بد هوا ساخته بودند.ذبير به گفته كاكايم "با كله نيم پخته اش" به پدر تَن نميداد.اما پدر دلسوزي اش را به پسر هنوز داشت. ذبيرمثل خود چندين ديگر را ميشناخت يكي به ديگر ظاهراً احترام ميگرفتند و فردايش باهم ادامه ميداند يا آزرده ميشدند.از رنگهاي لباس گرفته تا دوخت آن به پسند دوست پسر يا دوست دختر بود، خانواده صلاحيتش را از دست داده ميرفت.تيپ موي ها جرمني،روسي،امريكايي.... شده بود.گاه فكر ميكردي سلمان فرا موش كرده نصف موها را اصلاح نمايد و يا شخص از زير كار سلمان فرار كرده و نيمكاره مانده است.امانه آن مود  خارجي ها بود كه با خود به وطن ما آورده بودند.

آنطرفتر از خانه ما دختر كبيربا چند دوست دختر ديگرش وقتي از چند سفر كوتاه چند روزه  از سلسله سازمان/نهاد شان برگشت .نفهميدم نام سازمان/نهاد آنها چه بود. براي ما همه نو بود كه دختر تنها شبها و روزها به سفر است! روزي با مادر و پدرش جنگ كرد از نامزدش طلاق گرفت به دليل اينكه فاميل پدر راه  رشد و پيشرفت او را گرفته و او بايد با دنياي انترنيت زنده گي نمايد. از خانه رفت سفر كرد به مسافرتهاي دور از شهر تنها و يكه به خانه ماما در شهر ديگري و به دفتر داريهاي ديگري روبرد.شنيديم خانه ماما را هم ترك كرد،دفتر شخصي دارد شبها و روز ها مصروف است تنها زنده گي مينمايد. كليد آپارتمان به جيبش است.

 شيطنت دوست دخترش زهره ميان ليلا و نامزدش آن دو را بلاخره از هم جدا ساخت.بچه يي كاكا فدا گفت "شهناز دختر ناصر سوپر ماركيت والا هم از دوست پسر سابقه اش جدا شده و با فريدون رابطه گرفته. اما خواهر خوانده اش شهلا بدون موجب ديشب در محله پايان كنار سرك كشته شد! گفتند نشه بوده."

با كاكا فدا گفتم واي،واي مردم! عاقبت به خير.دوست زياد شده و دوست بازي دادن زيادتر! يادم از گپهاي حاجي گل همسايه سابق ما آمد:

" گرسنه بماند قهر خدا ميشه، براي ما چندين سال در وازه وان خوب بود.حالا كه خراب شده،شده!گناه ازاين بي زبان نيست گناه ازياران ولگردش است كه سگ ما را با خود عادت به ولگردي دادند.اگرنه ماهيچ وقت به او ولگردي رااجازه نداده بوديم. حيف كه چند مرتبه مراعاتش را كرديم اوهم رفت و بدعادت شد."

 هيجاني شدم،سرم گيچ رفت، با كاكا فدا گفتم :

-          از سابق از عادت هاي بد، مي شرميديم رفته رفته حالا به آدمها سرايت كرده- همه گير شده ،چه شد حيا ؟ چه شد شرم؟خُوبِ ما را بَد ميسازند. ديوانه نبوديم با عقل روزگاران را مرور مينموديم. تلفيق ارزشهاي گذشته با دست آوردهاي زمانه حاضر راه پيشروي ميددانستيم. وقتي در بستر خام و زمينه هاي نارسيده و عقل جوان چيز هاي را بياوريم رواج دهيم كه بايد در بستر هاي تجربه و پخته گي و درجهء فكري رسيده و بالغ رواج مييافت نتيجه اش همين آش و همين كاسه .

-         گپ، گپِ خودت است.

-          همان قصه انداختن كله نيم پخته گوسفند از بام همسايه است. خوب و خوبي ها را از ما ميگيرند.

 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد