2014/09/07

ملنگها رفتند

 

10/6/1393

هرات

   خدا بيامرز زن كاكايم اولاد نداشت از صميميت زيادش او را اّبّی (مادر) ميگفتيم، در روز هاي سرد زمستان صندلي را  گرم ميكرد خسته هاي زردآلو و كشمش به تار در كشيده را يكجا با نٔقل و كِشته و توت خشك از بكسش براي ما ميداد. قصه هاي ديو و پري ميگفت، آيات قرآن شريف براي ما ياد ميداد، وقت نماز پهلوي ما مينشست او ميخواند و ما اجرا ميكرديم. ما هميشه در كنار او بوديم، روزانه مصروف نماز ،تسبيح  و كار هاي منزل بود، میفهمیدیم چه وقت از او چه چيز بخواهيم. هر سوال ميكرديم، جواب مي يافتيم.

  ما از اّبّی شنيده بوديم كه ملنگ ها آدمهاي غريب و قابل کمک اند،  كمك شان كنيم ثواب دارد. خودش بر ملنگ ها دلسوزي داشت، صلاحيت هم داشت پدرم و كاكاهايم قدرش را زياد داشتند. بيشتر از ديگران ثواب جمع میکرد هر وقت به هر كدام  پارچه نان خشك غذاي از شب مانده و يا لباس ميداد. هيچ كدام را نا اميد از پشت  در وازه  دور نمسياخت.

   مادرم ميگفت "بچيم، اگر ما به گدا ها كمك نكيم قهر خدا ميشه، باشد كه رحم خدا بيايد." بار ها از او پرسيدم رحم خدا ميآيد؟ آنوقت به نظرم آمدن رحم خدا چون آمدن مهمان بود. شنيده بودم مهمان دوست خداست. گاهي به فكر رحم خدا دوكاندار كنار سرك ميشدم. حدس و گمان ديگري، اما من به آن گمان نميرسيدم. يادم هست روزها و شبهاي بعد هم كسي به خانه ما نمي آمد باز از او ميپرسيدم

-         رحم خدا چه شد، نیامد؟

-         بچیم، به خير باشد همين كه زنده هستيم و جان جور داريم رحم و شفقت خداوند است.  

دیشب برف باريده بود، همسايه ها روز و شب برق نداشتيم بعد از نان شب به شانه مادرم تكيه زده بودم، سوزش دستانم از برفبازي روز درمیان دستان گرم او راحت شدند همانقدر یادم است که از او پرسيدم :

-         گداها به اين هواي خنك چه میکنند؟

-          گدا ها ملنگ ومردمان غريب هستند ،آزار شان ندهيد.

به خواب رفتم، زن لاغر با لباسهای چرك، دندانهاي بد ريخت موهاي كَل دستمالی به سر اش انداخته، تك و تنها، با چوب دراز دستش سگ همسایه ما را از خود دور كرد. عرق خط های سیاه رنگی بر رویش کشیده بود. در آن گرمي چاشت سرطان مثل هر روز ديگر دروا زه ما را تك ،تك زد باز هم دوغ خواست امروز هم نان و دوغ خورد. به گپهاي او نفهميدم زبانش بند بند میشد، از او خوشم نيامد، مادرم بر او دلسوزي کرد، همسايه ها گفتند زمستان را به "گرم سيل"(گرم سير) ميرود. او صيد بيگم بود، تابستان گذشته نيامد تبصره شد به آنطرف سرحد جنوبی مُرده. صید بیگم از نظرم گم شد خودم را کنار زیارت سید احمد مکه یی یافتم تابش آفتاب كنار ديوار کمی گرم بود،"ملنگ لُچ" مثل روزهای تّرق تابستان لْخت بر برفها ایستاده بود میلرزید، باز با بچه ها طرفش سنگ پرتاب كردیم، سر لُچش را با دستانش پنهان كرد، ما بر لٔچی عورتش خنديديم دستی در پیشرو، دستی بر پشت، لُچ  روبه سماوار بنجاره فروشي ها دوید. سماوارچی گيلاس چاي برايش داد، توته بوجي نخي را پیشش انداخت اشاره کرد لُنگ بزند. لُنگ نزد غْم غْم کرد. ما هم از آنجا رفتیم. باد در شب آسمان صاف پٔرستاره برفهاي خشك را در میان سوت كشيدن سردي اينسو و آنسو تیت ميكرد. همه خواب بودند تنها شغال قوله ميكشيد ملنگ لُچ در زيارت علي لالا صاحب کنار دیوار راست افتاده بود. تنش گرم نبود، نفس نميكشيد،بدنش شخ و سخت شده بود، چند نفر هي،هي گفتند فهميده نشد كه كي دفنش كرد. ترسیدم با رفیقم خان آغا از آنجا دور شدیم. خپ خپ رفتیم پشت دیوار. اما سياهي سایه یی مردی بود كه راه میرفت تسبيح ميکرد. خیلی ترسيدم خودم را كنار كشیدم سیاهی از دور چرك بوي بود سایه با چپن پنبه يي گرم و كلاه قره قل شتري رنگ، شخ و تِرينگ بی گپ پيشرويم ایستاد؛ دستم را گرفت دستان او گرم بود از پایٔن به چشمانش نگاه کردم جمعه ملنگ که ما اورا جمعه محمد بزرگ میگفتیم. رفت پیش دوكاندار دست چرب گونه اش را با نوك ناخن هاي رسيده و چركش دراز كرد

-         بده ، كه دادمت.

پاليدم جمعه محمد بزرگ گم شد اينسو وآنسو ديدم پيدا نشد. به راهم ادامه دادم راهی تپه سبز طرف مسجد خرابه بودم، کنار مسجد خرابه بر سبزه های که گل سرخ داشتند مُردهٔ جمعه محمد بزرگ راست و تخته به پشت افتاده بود.

من ازدیدن سبزه هاي تپه خوشحال بودم،اما از جسد ترسیدم آنچنان که مادرم سابقها یادم داده بود سرم را با هر دو دستانم پت کردم که سایه مْرده بر سرم نشیند. از تپه پایین آمدم دورتر مرد زير پشتاره سياه از كار روزانه اش برگشته بود. نزدیک شد  مّلنگِ كاغذ سياه معلوم ميشد؛ لْنگي، بالا پوش، پينه هاي لباس و پشتاره اش هم سياه بودند. عجله نداشت آهسته آهسته گام میبرداشت خیره نگاه ميكرد پشتاره اش باز پٔر كاغذ پاره هاي بازار بود تن لاغرش توان حمل پشتاره و پوشيده گي هایش را نداشت. ازبلندی تپه در لابلاي غروب، آفتاب خورد و خوردتر به چشم رسيد. آمد، آمد در كنار شاهراه عمومي دور از شهر، کنار پْل پشتاره را به زمين گذاشت مثل هر شام ديگر قسمتي از آن كاغذ پاره ها را آتش زد دود به هوا شد، خودش خیره خیره دود را نگریست. چايبر دود زده اش در ميان دود سياه تر معلوم شد. ملنگ زیر لبها غْم غْم كرد گویی بر خودش قهر شد، پهلو گشتاند، انگار شخي هاي قُلِينج اش را ميكشيد. دستها و پاهايش را تكان داد، تنه اش جمع شد پس دراز شد چند مرتبه از گُلو خُر خُر كرد تنه اش دراز ماند،. باد آهسته آهسته بر او پوشش دود و كاغذ داد. در زير آن پارچه هاي كاغذ هيچ تكان نخورد چشمانش بسته بود دندانهاي دود زده اش لبان چملکی دارش را به گونه تبسم پس برده بودند؛ ملنگ كاغذ نفس نداشت.

   گریه کردم همه گدا ها مُردَند شهر ما بي مَلَنگ شد! بيدار شدم بسترم گرم و مادرم هم كنارم خوابيده بود. صداي مادرم بود كه ميگفت:بخور آب بخور،ترسيدي؟ پهلو گشتاندم خواب از چشمانم رفت، سرم درد کرد بدنم خنك خنك ميشد. گدا ميپاليدم راستي همه مُرده بودند. خاکباد بود باد به شدت خاك ها را دور و دورتر مي بْرد، مادرم سرم را مالش میداد میگفت خير و بركت از ما ميگريزند. نفهمیدم بازخوابم برد.

 صبح جنگها شروع شد، منطقه بندي شد، سلاح دار ها زور گفتند تا زور شوند، چور چپاول کردند كوچ و كوچكشي شد، از خود و بيگانه معلوم نبود، ما هم به قصد دور هاي دور از شهر خود رفتيم، اما نشد به شهر دیگری ماندیم، هنوز هم میترسیدم از چند ملا تعویذ گرفتم خوب نشدم. آوازه ها شد، شوق و شادي شد، باز به شمار ملنگها افزوده گشت. خوش شدیم خير و بركت ميآيد، اما نه! برما لقب بيخبر گذاشتند، گفته هاي آمده از بيرون سرحد كاريگر ميافتيد. به كارهاي نو دست ميزدند خلاف ما روابط خيلي برجسته و عميق به نظر شان نميآمد. ظاهر و باطن فرق زیاد پیدا کرد. آدمهاي چِرك و پَژمُردَه- رنگ زرد - موي كشال بيحال و چُپ در شهر زياد شدند، گدایی میکردن اما ملنگ نبودند.  زيارت ها، پارك ، كوچه پسكوچه هاي شهر پٔر از آن آدمها شد.  كناره ديوار ها  در هر محل را سیاه دود زده کردند چایجوش سیاه مثل ملنگ کاغذ نداشتند بر هر كثافات داني به پاليدن خوردني ها مشغول شدند، كودكان هم گدا شدند

-         كاكا يك پنجي بده، كاكا يك پنجي خو بده، كاكا يك پنجي خو بده،....

-         برو بچيم خورد هستی گدايي نكو

-         كاكا يك پنجي خو بده

-         برو گفتم گدايي نكو

-         كاكا يك پنجي خو بده،

-         برو گمشو حرام زاده!

كودك از دامن ديگري گرفت، كاكا يك پنجي خو بده، كاكا يك پنجي.... او هم از خود راندش. زني زير چادري رنگ رفته يي چُندُك بيصدا خوابيده، عابرين گاه،گاه پول برايش مياندازند. زني کنار کودک نشسته بود با عذر توجه جلب ميكرد، دست چرك لاغرش را دراز، خودش را تكان ميداد "به لحاظ خدا به اي صغير كمك كنيد، نان ندارم. ثواب تان ميشه به صغير كمك كنيد." "صغير" گنس افتاده بود عابرين بی اعتنا میگذشتند پولهای خیر شانرا آنطرف بعد از نگاهی به دستان سفيد که خينه دار از زیر چادری بیرون بود کنار پایه برق ایستاده بود میدادند. از فروشگاه لوازم فیشن بوی عطر به مشام میرسید اما طفل لْچ  پيش پاي زني بر زمين سرد خوابیده بود، بوی بد میداد تنها دو خصيه داشت ذّكّر او از بيخ بريده شده بود ارچق داشت. انگار من به دالان سر پوشيده  دور و دراز اما چراغان شده پر از گدا داخل شده بودم، دالان بويناك پٔر دود كريستال و هيروين بود ! گدا ها گيچ، ترياك خودرده بودند؛ نصرو را دیدم، یادم آمد که او  پيشروي سراي شهزاده كابل بود وآنگاهی که دوستش او را به بهانه از هرات به كابل خواسته بود. مثل سالهای قبل جاده ليلامي های هرات با پاهاي پنديده و لْچ بر سنگفرش پياده رو متواتر صدا میزد، "بده او جوان خدا مِيدَه(ميدهد). بده او جوان خدا ميده. بده او جوان خدا ميده." یادم آمد روزهاي كه بيحال بود ،پَژمُردَه- رنگ زرد و گيچ صدايش رسايي نداشت.وقتي به كابل ديدمش لاغر شده بود رنگش زردتر و صدايش كشش نداشت. بازهم با آشفته گي و گويي بر خودش دلتنگ بود ميخواست وادارت كند لحنش شديد بود، ميخواست هرچه زودتر كسي به او خير و خيرات بدهد. "بده او جوان خدا ميدهد" غیر از من كس به او توجه تکرد، سرش را تکان میداد چیزی گْم کرده بود شاید نيچه و زرورق یا دود پرسيدم  چرا از هرات به كابل آمده؟ به جوابم خيلي كفر و لعنت به كابل گفت. آزرده بود كه پايتخت عوايد ندارد.

چه وقتهای بود در هر كوچه و پس كوچه  پوليس ها از كارهاي خلاف جلوگيري ميكردند. "سره مياشت"  و صحت عامه تعدادي را كمك ميكردند. حالا در محله عام و بازار دود كردن هيروءين را ميبينند وراهشان را گرفته ميروند! سابق التماس خير ميشد. صداي ملنگ پشت درو ازه ما را به نياز به درگاه خدا وا ميداشت  ملنگهای این زمان  نمیگویند "شب جمعه محمدي است خيرات بده"،" يك پارچه نان به ملنگ بياريد"، "خير وخيرات،خير ببينيد، بي چوچه نشويد". ملنگها رفتند ملنگهای حالی  نرم نرمك صدا برميآرند "پول نده... فقط ...يك ناااان بده" "پول همي... نسخخخه دواااا را ندارم".  توته بوجی برسر دارند خواب اند، زیر بوجی دود میکنند از كودكان كنار ديوار مكتب که تشله بازي میکنند نمیترسند، فرار نمیکنند . کودکان به آنان دیوانه نمیگویند، میدانند گدا ها غم روزگارشان را ورق  ورق آتش دود و کش میکنند تا از روزگاران قصدشان را بگیرند.

جای ملنگها را گرفتند كسي به ملنگی قبولشان ندارد، دوستشان ندارد! دروازه ها را میبندند ترس دارند دزد باشند. از دور دستها، از غيب، از پس كوهها صدا میآید: او را مسخره نکن به فكر دود است.مترس نمي دزدد زياده از دود را برده نميتواند. كي دست افتاده ميگيرد؟ بگير دست آدم است بلا نيست ديو نيست دست هموطن است آرزوی دلش فراموشش است وقتي دود برسد آرزوهايش يكي پي ديگر به يادش ميآيد. تو و او هردولذت ميپاليد او از كريستال تو از ويسكي. بگير دستش را، مزن پايش را، مشكن، مترس دزد نيست، آدم كش نيست به كشته شدن برابر شده. كشتنش كه خونش نريخت، او زور ندارد خونش را به شيشه كردند از آن بنگاله ها ساختند.

دیدم او،نشناختم کی؟ از پشت شيشه لکسیس بيرون سرد و يخزده را نگاه ميكرد. لرزه كودكان گدا را، دوره گردی زنهای فروشنده را و آدمها ي معتاد خيلي چركتر و ژوليده تر از ملنگها را، كودكان كاريگر بوت رنگي و موتر شويي را. من با صافی پهلو پهلوی موترش میدویدم نمیخواستم رجب که رقیب کار روزانه ام بود موتر خان  را صافی زند، میخواستم زود تر از رجب  صافی زدن موتر را بقاپم. وقتی موتر از جمپ روي جاده تیر میشد پيك شراب خان چپه شد حالش به هم خورد، شيشه بغل موتر را پايان كرد سردي بيرون آزارش داد بالای آستینم استفراق کرد. بوی بد داشت  بلند خنديد در شيشه عقب نماي موتر روي سرخ شده و چشمانم خواب آلوده اش را دید، با خندید. خنده اش یکدم آرام شد چشمانش را کش کرد. پيك آخري را با بوتل ويسكي بيرون از موتر بالای برف یخزده انداخت، از رنگ شرابش بر برف یخزده لذت بْرد دلش بود باز بخندد، بیدار شدم خْنْکّم گرفته بود.

 

 

9 - طنز نامه سر گشاده،از حوصله برآمده

10 - طنز یکبار از سَرِ آن گذشته ام

11 - داستان کوتاه:هوس و آرمان

12 - طنز - فلانی خوب کرد و فلانی بد!

13 ـداستان کوتاه از میونیخ آلمان12/9/2012

14 - همان آش است و همان کاسه ن

15 - طنز : تا باد هرچه بادا

16 -مقاله به گونه تبصرهدا گز دا میداناز

18 - در گرو شفاخانه های شخصی

19 -بحث تعلیمی تربیتی 

 

1 - طنز به شوق رياست جمهوري

2 - داستان كوتاه عروسي 

3- سير انكشاف شركت ها ي تجارتي

4 - بحران آدميت

5 - كلَهء نيم پُختَه

6 - طنز - دينو هم وزن ديمو

7 - ملنگها رفتند هرات

8 - نامزاد

17 - داستان کوتاه   دو جنازه  

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد