بقیه گزیده های مقالات عزیزه عنایت کلیک نماید
نوشگفتــن عزیزه عنایت

چقدر سکوت تلخ است به شبی سیاه و تارم
کــه بیان کنــد فضایم غــم و درد آشکـارم
بــاغ سبــز آرزویم زهــوای غــم فســـرده
که نسیــم نــو شگـفتــن نـوزد بـه نـوبهارم
بسرایــم ازجـدائی وحـــدیـث غربت اینجـا
که حـریـم شب بـلرزد زنـــوای شعله بارم
چنـد,ازپـی امیـدی همچـوآهـوی تـپـیــد ن
نشــود حصـول مقصـد ز تلاش بـاربـارم
مرغ دل به سینه دارد هوس زتن رهیـدن
ننگرد,فلک به زخمی دل وآه پر شرارم
منم و هـزار قصه زشیرین و تـلخ هستـی
چه بسا ست یاد گاری زگذ شت روزگارم
گـه گـه فضـای تارم زفروغ گـریه گــردد
روشن و پر از ستـاره زدوچشم اشکبـارم
زغبــار تیــره بختی نتوان کسی رهیـد ن
به کجا برم ( عزیزه) غم خود کجا گذارم؟
17/6/2011
هالنـد

![]()
رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار ! لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

“
“این دژ یا حصار در حدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسیحی) آبادی روی
پشته بالاحصار به شکل اثر مذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور
میتوان آن را نیایشگاه بودائی خواند که احتمالاً بعید نیست که شالوده
اولین قلعه جنگی در همین زمان بدست یکی از شاهان هپتالی (هون) بوده
باشد. تیمورشاه که پایتخت افغانستان را از قندهار به کابل انتقال داد و
در بالاحصار کابل جاگزین شدند. تا عصر سلطنت امیر عبدالرحمن خان پایتخت
در همانجا بود”












