WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 بقیه گزیده های مقالات  عزیزه عنایت  کلیک نماید

 

  شیوۀ بیدل درتصوف !- گلهای نا شگفته ! ـ قافلۀ اشک ! - خارچشم افلاک ! ـ یاد وطن !عزیزه عنایت

عزیزه عنایت :

 

شیوۀ بیدل درتصوف !

شهابی پــرفروغی جلوگــــرشـــد

تجلی دیــد و چون نور سحر شــد

یکی خــوش طبع مرد علم ودانش

جـهــان معــرفت را  راهـبـرشــد

سخـنــورعـــارفـی والا مقــا مــی

دبستــان ادب را  زیـب و فــــرشد

لـقــب کــردنـــــد اورا بوالمعــانی

کلامش تــازه چـون گلهای تر شـد

ببــالــد هـــرنفـس گـیتی بـنـا مـش

که فــرزنـدی بدینسان نا مور شــد

مـقــام ارجمــنـد ش در فضـلـیـــت

فــلک را نــازد وعـقــدء قمر شـــد

بسی محبــوب شـد بــیــد ل بد لهـا

که نــور دیـــدۀ اهـــل نظـــرشـــد

صفــا بخشــد کلامش هــر دلی را

ســرودش ازگهر تــا بنده تر شـــد

رهی بیدل رهی علم است وعرفان

زفیضـش طالب او بهــره ورشــــد

( عزیزه) ازفیــوض شعــربـیـد ل

رهـی مقصـود جسـت وپــرثمرشد

 

میسزد اگردرهوای لطافت مطلب بلندش، بلندپروازان سخن سنجی،فکرها

رابه عالم بالابفرستند. رواست که گویند کلام دلنشینش، ازپرتؤ مضامین،

روشن،چون خطوط رنگین وزرین خورشید تابان، گلستان ادب فارسی را

رنگین ساخته است.دروصف این سخن سالار بزرگ هرچه بگویم کم است

میخواهم درمورد فروتنی وشیوۀ تصوف بیدل کوتاه سخنی به عرض برسانم

قبل ازآن باید گفت طریقۀ صوفیه رامیتوان به دو دسته  تقسیم بندی کرد که یکی زهد و دیگری  عشق است .

اول: راه زاهد راهیست که متصوف با بکار بردن اذکار،عزلت گزینی،وبا

ریاضیات به پیشرفت های نایل میگردد. اما راه عشق راه سوزوگدازو

درد محنت  کشیدن است که این هردو طریق، یعنی زهد وعشق درنزد

ارباب تصوف مقبول است. ولی اختلاف نظرموجود است که رهروان

هریک ازاین طریقه، روش خود را بردیگری ترجیح میدهند .

که بیدل راه عشق را،درتصوف برزهد ترجیح داده وبرگزیده است .

چنانچه که خود گفته است.

"زهد وتقوا هم خوش است اما تکلف برطرف

درد دل را بنده ام درد ســری درکـار نیســت"

پس ازاین مبحث درمی یابیم که بیدل صوفی زهد وتقوا نبوده و انچه که

اورا شیفته ساخته بود راه عشق بود که بابالهای عشق تاآستان محبت

پروازنموده، چشم ظاهر را بسته وبا فروتنی وچشم باطن تجلیات ذات خداوندی را دیده است. که بطورنمونه به این ابیات وی میپردازیم .

" به اوج کبریا کزپهلوی عجزاست راه آنجا

سرمویی گراینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا"

دراین بیت ابوالمعانی انسان را به طاعت و بنده گی  متوجه میسازد واز

کبروغرورمنع میکند عجزرا وسیلۀ تقرب به آستان الهی میداند یعنی تا

رسیدن به آستان آفریدگاربجزازعجز وبندگی راه دیگری وجود ندارد.

درصورتیکه جوینده سرمویی دراینجا که مقصدش همین دنیا است خم شود

کبروتکبررا ازخود دورکند میتواند به بارگاه خدا راه یابد وآن وقت است که بنده  میتواند با این تقرب بنازد وافتخارکند.

ناگفته نماند که عرفا ازنگاه روش با هم  مختلف اند هریک ازاین بزرگان

مطابق ذوق خود به یکی ازسجایای اخلاقی مانند زهد،تقوا،سخا،صدق و

صفا،عجز تمسک نموده  وآنرا تهداب کارخود قرارداده اند چنانچه که بیدل

عجزرا بنای تصوف خود دانسته است . شاید علت این اختیار از جانب

بیدل آن باشد که دربارگاه  کبریایی عجز وانکسار وجود ندارد.لهذاخداوند

تعالی خریدار عجزبنده گان خود است .یعنی وقت بنده عجز خود را تقدیم

آن بارگاه مینماید  مورد قبول حق واقع میشود .

بازهم به بیت دیگری میپردازیم.

 

" ادبگاه محبت نــاز شــوخی بــرنمیدارد

چوشبنم سربه مهراشک میبالدنگاه آنجا"

این بیت که درنوع خود کاملا یک شعر تصوفیست  چنین افاده میشود .

محبت الهی بی باکی و بی پروایی را تحمل کرده نمیتواند چه او تعالی غنی و بی نیاز است و حتی به طاعت وعبادت کس احتیاج ندارد .

ناز شوخی که کنایه از گستاخی میباشد. درآستان خداوند  راه ندارد بلکه

راه یافتن  درآن جا، با عجزوبنده گی ورعایات آداب میسر میشود.

زیرا به قول متصوفین  تصوف عبارت از آداب است . پس لازم است که

صوفی درادبگاه  محبت چشم ظاهر را با مهراشک ببندد و با چشم باطن

که دل است تجلیات حق را مشاهده کند.چنانچه که بیدل کرده است .

ابوالمعانی میفرماید دردیگر جاها باید با چشم بازهمه چیز را دید ولی در ادبگاه محبت  که منظورش بارگاه خداوندی است با چشم بسته باید دید.

یعنی همان طوریکه شبنم  با اشعۀ خورشید به پروازمی آید صوفی هم با دیدن تجلی ذات پاک خداوند  میبالد و به پرواز میاید و همچنان عشق را نظر به زهد ریاکارانه ترجیح  میدهد که در این بیت میگوید .

" راست ناید با عصای زهد سیــر راه عشق

این بساط شعله خصم پای چوبین بوده است"

ابوالمعانی چیزی راکه  غیر قابل قبول دانسته و آنرا نمیپذیرد زهد ریاکارانه است که خود میگوید

" مکر زاهد ابلهان راسرخط مشق ریاست

سامــری تعلیم باطل میکنــد گوســالــه را

ازاین مثالها وسایرمثالهایکه دراثار وی دیده میشود ثابت میگردد که ابوالمعانی با این روش سازگار نیست.

ازحضرت ابوالمعانی بیدل عارف و گویندۀ بیشترین شعرفارسی، وقتی سروده هایش را میخوانیم  موضوعات بسیار جالب درآن دیده میشود که خواننده را محو کمال و قدرت  استعداد خویش مینماید و در بعضی جا ها واژه های را بکار برده است که دارای دو معنی میباشد  مثلاً واژۀ حلقه در بیت های ذیل :
                     "درخلوت دل صحبت اوهام وبال است
                      بیزارم از آن حلقه که یارب بدر اید"
دراین بیت حلقه دومعنی دارد یکی اینکه  حلقۀ دروازه که همیشه جایش بیرون دروازۀ خانه است  هیچگاه به داخل خانه  راه یافته نمیتواند و دیگر اینکه گروهی که  لیاقت  همصحبتی را نداشته باشند هیچ گاه نمیخواهید که آنانرا بیرون از درخانه وارد خانه سازید .
دل نظرگاه حق است وقتی با دل خلوت میکنی اندیشیدن به چیزی های دیگرروا نباشد وبجز اهل دل  کسی دیگری نمیتواند وارد آن خانه شود .

"عاشقان بی کس اند از درد نومیدی مپرس  
                  حلقه را از شوخ چشمی جا برون در بؤد"

دراینجا بازهم، منظور همان حلقه یعنی جمعی اند :
وآنانکه شوخ چشم اند، هم کسی به خانه راه شان نمی دهد که همیشه بیرون درمیمانند.
به معنی عرفانیش تا لیاقت وارد شدن به خانۀ دل که جایگاه ذات یکتایی است پیدا نکینم  هیچگاه وارد آن خانه شده نمیتوانیم . بادرود

 

ماخذ: کلید عرفان اثرجناب قندی آغا

 

 

عزیزه عنایت

 

گلهای نا شگفته !

 

این بهار میهنم بارنگ و بوی  دیگراست

باغ وبستان وچمن خونین وگلها ابتراست

از گــلــوی خـاک آیـد نـالـه ی پرسوزغم

کــزشــرار آتش دل دامنم خـاکستــر است

سینــۀ کــوه میشگافــد نــالـه وفــریــادهــا

درگلستانی که غـم برشانه های اکثر است

ابــرگـریــد ازغـم پــرســـوزو آه مــادران

لیک گـردون درشنید نـاله های ما کراست

اشک جـاری ی یتیمـان دامـن دریـا گرفت

غنچه هـای نـا شگفتـه ازحوادث پرپراست

بـوی کیـن و نفـرت آیـد ازستیــزو جنـگهـا

هــروجب دامان میهن در گداز اخگر است

جوی خون جاریست درمیهن زتیغی ظالمی

ملک از ظلم و جفای ناکسان شعله وراست

مادری درسوگ فرزند می تپد چون بسملی

دامنش ازخون دیـده پـرزاشک احمـر است

کشتی هستی ملـت غـرق طـوفـان غم است

برنجـاتش جـزخـداونـد عالمی بی باوراست

پــربــه دامانم "عزیزه" ازغـم و یــاد وطـن

تـاسحــرهـرشب زدیـده دانـۀ اشک تــراست

 

قافلۀ اشک !

 

بــازکن پنجـره را که بـوی طوفان برود

بــوی کین بوی عــداوت زگلـستان برود

غنچه هــای گل و بستـان وطن زارشدند

بگـو، زین گلشن مـا چوچۀ شیطان برود

دست وحدت بدهیم دشمن خود خوارکنیم

ورنــه زین خـانۀ دیرینه کی آسـان برود

همچولاله بــدل اسـت داغ شهیـدان وطن

کی شود مادرمیهن خوش وخندان برود

پــا بــرهنـه ســربــازار بـؤد طفل وطن

بــاشـد آنــروزکــه غم یـاد یتیمـان برود

شـرم بــاد آنکه فـروشد وطنـم بهـرعـدو

نــرود ازکف ما تـا ســروهم جـان برود

یــاربــا ! روزنـۀ بــازکن ونــور فشـان

که شب ما به سحــرخـانـۀ خنـدان برود

تا"عزیزه" غم میهن بؤدت اشک هنـوز

روزوشب قــافـلۀ خسته به دامـان برود

15/2/2017 – هالند

 

عزیزه عنایت

مخمسی برغزل حضرت ابوالمعانی بیدل

خارچشم افلاک !

زســوزعشق نــوای دلم بــرافــلاک است

زبس شکاری دل درکمین وچـالاک است

که دل دراین ره دشــوارساده وپاک است

"حــذر زراه محبت که پرخطرنـاک است

تومشت خارضعیفی وشعله بی باک است"

بســر نـبــود هــوا وخیــال حشــرت دهــر

کــه دل دمی نـبــؤد شــاد ازمســرت دهــر

چـه فـتـنـه هاست زاول منم به حیرت دهر

"تـوان به بیکسی ایمن شـد ازمضرت دهر

سمـوم حـادثـه را بخت تیره تـریاک است"

زاشـک دیــدۀ خــود محمــلی بــره بستیـم

هـــزار پیـچ وخــم دهــرتـا کــه بشکـستیم

بـدسـت چـرخ فــلک همچـو دانــۀ هستیــم

"بــاخـتـیــارنــرفـتـیــم هــرکجــــا رفـتـیـم

غبـارمـا ونفـس حکـم صیـد وفتراک است"

زمـانـه پـرزفسـون هـرکجا شـررجاریست

بــرای مـانـدن مازین غباردرد، بیداریست

بشـرزحــرس وهـوا درپـی دل آزاریست

"زبس زمانــه همجوم کسـاد وبازاریست

چواشک گوهرما وقف دامن خاک است"

درایــن چمـن کــه نشـد مزد، باغبـانـانـرا

کـجـا رســد دم گـل دربســاط ، یــارانــرا

فــلک نشــد رفیــق و پـنـاه، پــاکبازانــرا

"غبــارحــادثــه حصنیست نــاتــوانـانــرا

کمنـد مـوج خطـرنا خدای خاشاک است"

جنــون عشق گـزیـدم و برتری نمیخواهـد

شکــوه نالــۀ دل حکـم داوری نمیخواهــد

بساط محو شدن عشق سرسری نمیخواهد

"زخــویــش رفتـن ما رهبـری نمیخواهــد

دلـیـل قــافــلـۀ صبح سینــۀ چــاک اسـت"

(عزیزه )هیـچ نشـد یک مـراد دل حاصل

بــا آنکــه راست بـؤد راه مقصـد ومـنـزل

که دهـرپـرزفســون است وکـارمـا مشکل

"زمـانــه کج منشــانــرا بـبــرکشـد( بیدل)

کسی که راست بؤد خارچشم افلاک است"

عزیزه عنایت :

یاد وطن !

 

شـاد خـاطـرازهــوا و یـاد میهـن میکــنم

باغ دل ازیاد نـامش سبزوروشـن میکنـم

کی شــود تـا بـازگـردد گلشن زیبـای دل

سبزوخرم هرطـرف زیبنده وپرموج گـل

غنچه هـای آرزو بشکفـته گردد هــرکجا

یکدلی را پیشه سازیم ازبــرای ملک مـا

اتفــاق  وهمــدلـی آرد ببـار آســوده گـی

محـــو سازد ظلم وبنیـاد جفـا وبـرده گی

تــابـکـی چشـم امـیــدی ازکسانی  داشتـن

ملک را دردسـت دیگـردادن و بگذاشتـن

گربکابـل بگـذری حیران حیران میشویی

حال مردم  بنگری هردم پریشان میشویی

از فضای دود آلودش چه گویم یک سخن

درمیــان دود خفتـه جــاده و شهــروطــن

کودکانـش زاروابترهـرسـو نالان میروند

صبح تـا شـام ازپی آوردن نــان میــروند

درس وتعلمی نــدانــد ازجفــای روزگــار

کارشاقــه میکند ازصبـح، او تـا شام تـار

فقر بــردوش هزاران هموطن افتاده است

خانه وکاشانۀ خود مردم ازدست داده است

دردل کوهــا نهفته ثــروتـی بی پــا و سـر

لیک ملت گشتــه خــوارونتــوان ودربــدر

دزدی وقــاچــاق گشتــه پیشۀ غـارتگـران

فتنه آشوب اند، هریک تـا ربـایند نـقد جان

اهـل میهــن درهــراسند هــرکجـا ازانتحار

ازوجــــود دشمنــــان وازربـــودن بـاربـار

قصــر شـدادیـست اورا لیک ازحـال وطن

بـی خبــرافتــاده آن غـارتگــرپــرورده تن

تــابــدل دارم "عزیزه" رنج میهـن بیشمـار

راحـت وآســودگی را آرزو هــرگــزمـدار

3/1/2017 – هالند

 

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید