دکتر بیژن باران
 

2011/09/12

 

   

انقلاب بمعنی تغییر بنیانی یا تغییر سیاسی در حاکمیت جامعه در یک زمان کوتاه است. این تغییر می تواند به جایگزینی قانون اساسی یا متممات نوین منجر شود. نتایج آن تغییرات عمده در فرهنگ، اقتصاد، نهادهای اجتماعی- سیاسی می باشد. تفاوتهای بین کودتای از بالا، قبضه قدرت سیاسی، جنگ داخلی، قیام، انقلاب وجود دارند. انقلاب می تواند پیروزمند یا شکستخورده باشد.

 انقلاب توطئه فرد یا نخبگان نبوده؛ علل مادی و شرایط عینی دارد. گاهی انقلاب در محتوای غیرسیاسی مانند صنعتی، تکنولوژیک، بطی/ کند هم بکار می رود. روند فروپاشی دولت انقلاب پیروزمند، پس از یک دوره طولانی، کمتر مداقه شده. روشن است که در این دوره طولانی اقشار و طبقات نوینی در جامعه پدیدار می شوند؛ نیز برخی از اقشار و طبقات ؤزیم ساقط از نقطه عطف انقلاب ببعد زوال می یابند.

در طول تاریخ انقلابات مکرری در جهان اتفاق افتاده که نشان از جهانشمولی آنست. هر انقلاب با شیوه، طول زمان، انگیزه، ایده الوژی ویژه خود انجام شده که از دیدگاه روانشناسی، جامعه شناسی، علوم اجتماعی/ سیاسی بررسی می شود. در عصر مدرن انواع انقلاب پیشا-سرمایه داری، بورژوایی اولیه، بورژوایی، بورژوا-دمکراتیک، پرولتاری اولیه، سوسیالیست شناخته شده اند.

 در سده 20م انقلابات قهرآمیز بوده؛ در 2 دهه گذشته آنها غیرخشن می باشند. نمونه های تاریخی انقلاب 1776 آمریکا یعنی نخستین جمهوری مدرن، 1789 کبیر فرانسه بضد سلطنت مطلقه، اکتبر 1917 روسیه بضد سلطنت خودکامه، 1979 جمهوری اسلامی ایران بضد سلطنت استبدادی و نواستعمار می باشند.

 علل انقلاب را می توان بطور عام به درونی/ بیرونی، شرایط/ موقعیت انقلابی، تضادها/ نیروهاتقسیم کرد؛ بطور خاص در هر انقلاب مشخص، این علل را بررسی کرد.  در سده 20م 4 شرط پیروزی انقلاب اکتبر روسیه بقرار زیر آمده: 1- تضادها در رژیم شدید شده؛ بحران آنرا فرا گرفت. 2- طبقه متوسط بین نیروهای انقلاب و حاکمیت نوسان می کرد. 3- طبقه کارگر آماده جنگ و  ایثار شد. 4- حزب و رهبری انقلابی وجود داشت. انقلابی دیگری هم 4 شرط زیر را آورد: خشونت رژیم به مردم، وجود حزب مخالف آشتی ناپذیر، حمایت گسترده توده ها از حزب، بحران اعتماد رژیم.

 انقلاب پدیده عینی است؛ جدا از ذهن در تاریخ- مانند سیل، زلزله، سونامی که قوانین طبیعی مولد خود را دارد. آن را نمی توان با دعا و سطح تئوریک درخشان چند دانشمند علوم طبیعی پیشگیری کرد. بهنگام رسیدن به نقطه عطف/ غلیان، روند انقلاب ایرریورسیبل/ برگشت ناپذیر می شود. این عدم توان پیش بینی و پیش گیری در دستگاه عریض و طویل ام آی 6 استعمار در چین و هند و سیا استعمار نو  در ویتنام و کوبا و ایران در تاریخ ضبط شده.

 در طبیعت مرگ را می توان با طب و دوا به عقب انداخت؛ ولی از پایان محتوم حیات فرد نمی توان جلوگیری کرد. در سده گذشته، 10 ها حکومت سلطنتی یا حتی جمهوری دایم العمری با انواع و اقسام روشنفکران راست، میانه، چپ در اروپا، آسیا، آفریقا فروپاشیدند. نمونه های زیر را در شکست یا انحراف انقلاب می توان آورد: پارتیزانهای ایتالیا، یونان پس از ج ج 21؛ مصر، عراق، افغانستان، سوریه پس از کودتاهای ضد استعماری دهه های 50 و 60م؛ مبارزات مسلحانه در حبشه، اریتره، رودیزیا/ زیمبابوه در دهه های 60 و 70م.

 روشنفکران این کشورها را نمی توان مذمت کرد که اشتباه کرده اند. مگر در یمن، صالح- با سر و صورت زخمی بخاطر سوء قصد بجانش- زیر بار خواستهای تظاهرات خیابانی مخالف، با قربان و صدقه از قدرت 30 ساله کنار می رود. قذافی، صدام نمونه های دیگر اند که دیکتاتور توان تعامل با نیروهای منقد خود را ندارد. برای نمونه قذافی مخالفان و خواستاران سهیم شدن در قدرت 42 ساله اش را "موش" می نامد؛ نه انسانهایی برای تعامل و ائتلاف. گویا موش در زبان عربی لیبیایی مذمومترین جانواران است.

 انقراض حاکمیت را نمی توان بگردن چند 10 هزار روشنفکر انداخت. خطا/ خبط این روشنفکران در نقطه عطف انقلاب در نتیجه محتوم و ایرریورسیبل/ برگشت ناپذیر یکسویه آن تاثیر ندارد. دیگر این که در صف انقلابیون نیروهای متضاد ولی متحد خواهان سرنگونی وجود دارند که بطبع در روند تکوین حکومت انقلابی جوان، یک جناح به قلع و قمع رقیبان می پردازد. چون روند انقلاب با خونریزی همراه بوده؛ در ذهن این جناح انحصارگرا خونریزی یاران و رقیبان پس از انقلاب هم جایز است.

 حاکمیت در جامعه مانند خود رهبر موجودی زنده است که از 3 فاز عمده زایش-رشد-مرگ می گذرد. لذا همانطور که مرگ رهبر مثلا کوروش یا یک پیامبر، محتوم است؛ حاکمیت هم دیر یا زود ملغاء می شود. انقلاب پایان محتوم یک حاکمیت است. البته حاکمیت این امکان را دارد که با اصلاحات در راستای نیازهای جامعه انقلاب را معوق کند. نمونه های سلطنت در انگلیس و جمهوری در آمریکا تداوم حاکمیت را از طریق اصلاحات بموقع نشان می دهند. در این 2 کشور چند سده است که با اصلاحات از انقلاب حذر شده.

 حاکمیت با اصلاحات به عمر خود می افزاید؛ ولی این اصلاحات باید دائمی باشند؛ مانند آمریکا که قانون اساسی آن با حاکمیت مردان سفید پوست مالک با مقبولیت برده داری در 1776 ظرف 230 سال بعد حق رای زنان، حقوق مدنی برای همه شهروندان بدون تضییع بخاطر جنسیت، نژاد، مذهب، قومیت، سن اصلاح شد. لذا اصلاحات باید در خدمت نیازهای جامعه باشد نه از بیرون دیکته شده باشد.

 شکست انقلاب امری نسبی است؛ برای جناحهای برنده شیعی پیروزی بود؛ برای نیروهای سکولار شکست بود. روشن است که نیروهای کمپرادر فراری در این معادله در نقطه عطف انقلاب تارومار شدند. ایده الوژی دهقانی ذهنیت لمپن پرولتاریای بیرون از تولید صنعتی اردوی مخرب انقلاب بودند. عناصری از آن در کمیته های محلی، صفوف فالانژها و لاتها از خیابانها به زندانبانها استحاله یافتند.

 می توان حاکمیت را به خورشیدی شبیه دانست که در ساعت معهود منفجر می شود. هر شب در گیتی با کهکشانهای بینهایتش، چند خورشید متلاشی می شوند. این خبط محاسباتی، خطای مدار یا اشتباه حدوث در نظم گیتی نیست. در 21 میلیون سال پیش، خورشید SN2011FE در همسایگی کهکشان راه شیری حاوی منظومه شمسی ما متلاشی شد. نور آن این روزها به تلسکوپهای زمین و هابل فضا می رسد. پس حتی خورشیدها هم عمر محدود دارند؛ مانند یک موجود زنده یا حاکمیت سیاسی با انقلاب با مرگ برگشت ناپذیر خاتمه می یابند.

 روشن است که توضیح روند برگشت ناپذیری یا عدم توقف قطار انقلاب علاقه به برخی نتایج مخرب این روند نیست. بکرات ثابت شده که رهبر خودکامه همچون نرون در بالکن کاخ واقع بر تپه ای مشرف به حریق رم به نواختن چنگ می پردازد- یعنی از صحنه حیات انقلابی فاصله داشته، حتی فهم، انگیزه، توان پیشگیری انقلاب را ندارد.

 نرون نماد دیکتاتور بیوجدان ناظر تخریب جامعه است. جامعه مانند طبیعت وقتی به نقطه عطف انقلابی می رسد؛ درمانی بجز خونریزی آنرا تسکین نمی دهد. در این خونریزی کسی اشتباه یا خبط نمی کند که گناهکار قلمداد شود. از اینرو انقلاب به زایمان و خونریزی ناشی از آن تشبیه شده.

 هیچ نیرویی، حتی تهاجم ارتشهای امپریالیستی غربی نمی تواند انقلاب در نقطه عطف را متوقف کند. این را تهاحم نظامی- گویا 23 کشور غربی- به شوروی جوان پس از ج ج 1 و به چین توده ای و ویتنام پس از ج ج 2 می توان دید. در هر 2 مورد ارتشهای امپریالیستی یا شکست خورده یا ترک مخاصمه کردند.

 دولت پساز انقلاب نتیجه شرایط سیاسی-اقتصادی جامعه پیش از انقلاب است؛ همانطور که مرگ نتیجه مرض یا تصادم است. این رهبری حاکمیت پیشین است که مسئول وقوع انقلاب است. معمولا خودکامگان سلطنتی مانند شاه فرانسه، تزار روسیه، شاه ایران مسئول پیدایش انقلاب اند. می توان وقوع انقلاب را حاصل عملکردهای قدرت حاکمه ساقط و عدم انعطاف به خواستها و انتظارات مردم دانست.

 انقلابات روسیه، چین، ویتنام، کوبا، الجزیره، ایران در تاریخ بکرات مستند شده اند؛ بویژه ایران که روزانه در زمستان 57 روی صفحه تلویزیونها در سراسر گیتی تصویر می شد؛ متخصصان علوم انسانی آنرا از زوایای گوناگون حلاجی می کردند. آنها نشان دادند که نقطه عطف انقلاب حاصل شرایط پیش از انقلاب و تکوین جامعه بوده که در لحظه تاریخی انقلاب حتی با اصلاحات روی کاغذ مجلس هم پیش گیری ناپذیر است. هیچ نیروی قهاری از جمله ارتش ابرقدرتی نمی تواند نقطه عطف انقلاب را مهار کند.

 روشن است که ضد امپریالیستی بودن یک انقلاب یا کودتا منجر به شکوفانی اقتصاد سرمایه داری دولتی یا خصوصی در یک کشور نمی شود؛ ولی در خدمت شکوفانی اقشار نزدیک بقدرت سیاسی می باشد.

مردود شدن تز غلط رکود اقتصادی بخاطر حضور امپریالیزم، در نمونه های زیر مستند شده اند. ترکیه، کره جنوبی، چین ملی/ فرمز با وجود پایگاههای نظامی امپریالیستی به شکوفانی اقتصاد سرمایه داری خصوصی رسیده اند. ولی نبود نیروی نظامی امپریالیستی حاضر در دول بعثی عراق صدام و سوریه اسد منجر به شکوفانی اقتصاد سرمایه داری مخلوط نشد.

 نمونه های کودتاهای پیدرپی چپی حزب دمکراتیک خلق با نشریه پرچم در افغانستان با ورود ارتش شوروی سپس طالبان و آمریکا و حکومت انقلابی خلق گرانادا با حمله 1983 یانکی- قلع و قمع شدند. بهرجهت این نمونه های عراق و گرانادا هم، حاکمیتها در جهت برآوردن خواستهای لایه های محروم از قدرت سیاسی بوده؛ ولی نتوانستند اکثریت جامعه را در بر گرفته؛ فروپاشیدند؛ یا در نمونه های حزب کارگران کره شمالی و کوبا پس از شکوفانی آغازین انقلاب در دهه های گذشته اکنون مثل خر در گل مانده اند.

 روند تکوین، قیام مسلحانه، سقوط سلطنت، نضج حاکمیت نوین شوراها در انقلاب اکتبر روسیه بخوبی مستند شده. اس آرها و چندین نیروی معتنابه در انقلاب اکتبر، نظرات سیاسی مخالف تمامخواهی بلشویکها را داشتند؛ ولی همه تارومار شدند؛ حتی روسهای سفید تحت حمایت ارتشهای امپریالیستی توان پیشگیری یا سقط انقلاب اکتبر را نداشتند.

در انقلاب فوریه 1917 کرنسکی عضو کمیته ی موقت دومای دولت، نایب شورای پتروگراد، وزیر دادگستری حکومت موقت، وزیر جنگ در حکومت ائتلافی سوسیال-دمکرات بود. نطقهای او برای نیروهای مسلح تهیج کننده بوده؛ ولی اثر دیرپا نداشتند.

 در واقعه کرنلیوف، بدستور کرنسکی اسلحه به کارگران پتروگراد داده شد که بعد بدست بلشویکها رسید. با قیام مسلحانه کارگران پتروگراد در اکتبر، کرنسکی برای سازماندهی سلطنت طلبان به پشکوف فرار کرد؛ در نهایت به فرانسه گریخت. خواندن زندگی او در پاریس تا 1940 بخاطر کتابت زندگی او در تاریخ، کمک به فهم بختیار در تهران یا پاریس در حول و حوش انقلاب 57 ایران می کند. با ورود نازیها به پاریس، کرنسکی به آمریکا و استرالیا گریخت. او در 1970 مرد؛ کلیسای ارتودوکس روسی در نیویورک اجازه دفن اورا نداد؛ جنازه اش به لندن برای تدفین فرستاده شد.

 باید افزود که نیروی عینی انقلاب خواسته های تاریخی خود را دارد. نمونه خواسته ها در روسیه: رفرم ارضی، حق رای زنان، کار-نان-مسکن-بهداشت-ورزش-هنر برای همه، مسئله فرهنگ ملیتهای غیرروس و دهها دیگر. این خواسته ها بتدریج انباشته شدند، در نقطه عطف انفجار اجتماعی انقلاب اتفاق افتاد. اینها شعارهای حاد انقلاب بودند که بسیاری از آنها در دهه های پس از انقلاب اکتبر اجرا شدند.

 شبیه همین خواسته ها را در ایران هم می توان دید. خواسته های انباشت شده مردم عبارت بودند از: آزادی احزاب و رسانه ها، عدالت اجتماعی، ایجاد دانشگاه در تمام شهرستانها با میلیونها دانشجوی سالانه، سیاست مسقل از آمریکا، داشتن مترو در کلانشهرها، رساندن آب- برق- جاده- گاز- اینترنت- تلفن به تمام شهرها و شهرستانها، چرخاندن صنایع نفت و گاز بدون مستشاران غربی با حقوق هنگفت و حق قضایی ویژه، اخراج 92 هزار مستشار نظامی و غیرنظامی آمریکا در ایران، سرنگونی بختک 1000 فامیل کمپرادوری بر شریانهای اقتصادی کشور، آزادی ساختمان و مسکن.

 خفقان سیاسی، اعدام آزادیخواهان، قلع و قمع سکولارها، اصلاحات ارضی، اشاعه خرافات قرون وسطایی مبتنی بر تز کمربند سبز یانکی در خاورمیانه برای محاصره شوروی، تک حزبی فاشیستی - خطوط برجسته 25 سال پس از کودتای 32 اند. این خطوط روند انقلاب ایران را تسهیل کرده؛ در این مدت شرایط عینی - اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی برای محتوای انقلاب 57 تکوین یافتند. تنفس سیاسی 39-42 آخرین شانس خودکامه خرافی بود که نیروهای سکولار مردمی را در قدرت سیاسی سهیم کند تا بتواند دوام یابد.

 در همین رابطه باید گفت: از شهریور 20 تا کودتای 32 جنبش ملی کردن صنعت نفت در وجه غالب سکولار بود. پس از سرکوب 15 خرداد 42، سرنگونی رژیم وابسته ذهنیت اکثریت مردم شد. این نشان داد که عامل عینی یعنی وجود نیروهای پشت رهبری شیعی در آنروز، آماده نبود. نتایج رفرم ارضی 41 نیروهای پیشامدرن دهقانی را از زمینهای کشاورزی و دامی کنده؛ آنها را به حومه ی شهرها کشاند. در واقع رفرم ارضی 41 منجر به آمادگی عامل عینی یعنی نیروهای اکثریت انقلاب در بهمن 57 شد.

 اصلاحات ارضی بهمن 41 ایران کشاورزی را داغان کرد؛ با بانکهای استقراضی روستایی دهقانها را به حاشیه شهرها در حلبی آبادها، زاغه نشینها، کارهای روزانه بدون تامین بیمه، فرهنگ لمپنی کشاند. رهبر خودکامه این اصلاحات را با تکرار واژه "انقلاب" ملکه ذهن توده های خرافی دهقانی و خرده بورژوای شهری کرد. سپس در اواخر دهه 40 اصلاحات عقیم شد؛ بفراموشی سپرده شد. از این پس تراکم خواستهای مردم شدت گرفت؛ به نقطه انفجار در بهمن 57 رسید.

 پس از رفرم ارضی 41، نیروهای بریده شده از کشاورزی در حاشیه شهرها بیتوته می کردند؛ این نیروی عقب مانده از دهه 50 زیر بار حرفهای نهضت آزادی و مجاهدین که بزبان آنها حرف می زدند نمی رفتند؛ چه برسد به حرفهای سکولار جبهه ملی و فداییان گوش کنند. در انقلاب ایران، نیروهای مخالف خط شیعی سیاسی بسیار ضعیف بودند. با اینکه آنها نظرات سکولار مترقی داشتند؛ نیروی معتنابه مادی اجتماعی برای سهم گیری در حاکمیت تمام خواه شیعی نداشتند. حاکمیت جدید زیر بار حکومت ائتلافی نمی رفت. این را می توان در لیست 15-21 نفره کمیته انقلاب دید که همه شیعی بودند. در این لیست 2 تیمسار ارتشی شیعی از جمله قرنی نیز وجود دارند.

در حکومت 37 روزه، تظاهرات طرفداران بختیار 130 هزار نفر بودند. بختیار از پشتیبانی ارتش برخوردار نبود؛ نیز به تلفنهای او به شاه در پاناما بیمحلی میشد. بخیتار از جبهه ملی اخراج یا خارج شده بود؛ بصورت منفرد نخست وزیری را قبول کرده بود. مارش سراسری در عاشورای انقلاب 57، با 14 میلیون در خیابان بزرگترین تظاهرات تاریخ نامیده شد. در برابر این مارش سراسری نیم میلیون سکولار 7رنگ نامتجانس، چپ و دمکرات، نیروی عرض اندام کنی نیست.

اعتصاب کمرشکن کارگران نفت سراسر ایران، اعتصاب کارمندان دولت، بیطرفی ارتش 800 هزار نفری حاکمیت ساقط- امواج انسانی بودند که کشورهای سرمایه داری بزرگ جهانی را به تحسین واداشتند؛ برای چند هفته - روزانه نیمی از برنامه اخبار رسانه ای سمعی-متنی - تصویری غرب برای پوشش انقلاب ایران در غرب بود که پیش چشمان بینندگان ساعت به ساعت گشوده می شد. در اردوگاه شرق سر و ته این اخبار زده می شد.

 در بررسی انقلاب باید عامل ذهنی، آرمانی/ پنداری را در برابر عامل عینی مادی، کمیت/ کیفیت، تناسب نیروهای درگیر سرنگونی، برد جناح انحصارگرا در مغلوب کردن یاران انقلاب- همه را بدقت مداقه کرد. انقلاب پیروزمند تابع عنصر ذهنی برآمده از نیروی اصلی عینی خود همان انقلاب است. پس سطح تئوریک عالی یا "فقر فرهنگی و فلسفی" بلسان ژورنالیستی بکمک جناحهای انقلابی نیآمده، بلکه کمیت و اراده جناح برنده پیروزی را تامین می کند.

 ارگانهای ضدانقلاب در سیا، هوور استانفورد، ام آی 6 و دانشگاههای رده اول متروپل نه تنها انقلاب را نمی توانند پیش بینی کرده، آشکارا راه سرکوب آنرا هم ندارند. لذا برعکس کودتا- مثلا 28 مرداد در ایران یا 11 سپتامبر در شیلی- انقلاب از حیطه توطئه مراکز اطلاعاتی ابرقدرتها بیرون است.

 ژورنالیستهایی هستند که 32 سال پس از انقلاب با اما و اگر نتیجه تحمیل شیعی بر انقلاب را بگردن نیروهای چپ و سکولار می اندازند.  این ژورنالیستها به سرکوب مادی نیروهای انقلابی برخورد جدلی و شرطی می کنند. یعنی بجای تحلیل علمی از عوامل عینی، تکوین این عوامل به نقطه انفجار، صفآرایی نیروهای متخالف به نقل قول از افراد، اگر و اما، کاسه و کوزه را سر شخصیتها یا گروههای تشخص personification داده شده می شکنند. این سرکوب شامل کودتاهای راست، نیروهای ضربتی مسلح و عملیات ویژه می باشند.  نمونه های سرکوب کانونهای انقلاب: ایران پیشا انقلاب 57، بلیوی، گواتمالا، شیلی، آرژانتین، گینه بیسائو، ظفار/ عمان، یمن جنوبی، فلسطین، آنگولا، موزامبیک، صحرا/ پلیسارو، ساندینیتسهای نیکاراگوئه.

 در 3 انقلاب کبیر فرانسه، اکتبر روسیه و بهمن 57 ایران- برخی نیروهای شرکت کننده انقلاب، فردای انقلاب فدای انقلاب شدند. این تمامخواهی یک جناح انحصارگرا ربطی به مذهب ندارد؛ بنیان آن کاملا مادی بوده؛ انحصارگری پیشامدرن است. این انحصارگرایی خونین را در هر 3 انقلاب بورژوایی، پرولتری، شیعی می توان دید.

 در لحظه انقلابی، بخاطر هیجان وضع انقلابی انعطاف نیروهای صف انقلاب از دست می رود. در کمون پاریس، انقلاب اکتبر روسیه، انقلاب 57 ایران این روندِ عدم  ِسازش با حاکمیت ضدانقلاب دیده می شود. سپس با وقوع انقلاب، در نهایت برای جناحی تمام خواه امکان تاریخی عرض اندام انحصارگرانه بوجود می یاید؛ دیگر زیر بار سازش نمی رود؛ بقلع و قمع رقیبان می پردازد. هنوز هم پس از گذشت 33 سال از انقلاب، حاکمیت جناحهای رقیب را "فتنه" و انحراف می خواند؛ نه نیرویی برای تعامل.

از پروسه انقلاب در نهایت ائتلاف بیرون نمی آید؛ بلکه جناحی تمامیت خواه و قتال قدرت را قبضه می کند. ائتلاف و خردگرایی در پروسه اصلاحات پارلمانتاریسم تکوین می یابد تا جاییکه در حکومت ائتلافی اسراییل در 2011 تعداد 29 حزب راست و چپ در کنست/ مجلس شرکت دارند؛ حتی خود حاکمیت فعلی، ائتلاف 2 جناح راست لیکود و چپ کار است.

قلع و قمع انقلابیون بیرون از حاکمیت در 30 خرداد 60 در خیابانها کلید خورد؛ سپس در زندانها، اعدامهای گروهی، تحدید رسانه ها و احزاب باوج رسید. البته حمله حاکمیت جدید به کردستان و ترکمن صحرا را هم باید در نظر داشت. نیز فالانژها، حزب اللهی ها، کمیته های محلی بویژه با عناصر لمپن شهرها را در قرق داشتند.

انقلاب 57 ایران در اجرای شعار ضدامپریالیستی- ضدسلطنتی موفق شد. ولی آزادی احزاب و رسانه ها، برابری کامل جنسی، حقوق ملیتها و غیرشیعیان، عدالت اجتماعی بدست نیآمدند. ضدامپریالیستی آن هم طیف ناهمگون چپ فدایی، توده ای، مجاهد تا ضدغربزدگی آل احمد، شریعتی، مطهری و انبوه نیروهای شیعی را در بر می گرفت. ضد سلطنت زوال خودکامگی موروثی هم دیگر با مرگ طبیعی شاه مصادف بود؛ هیچ نیرویی از جمله کارتر- برزنیسکی و نهادهای تحت فرمانشان سرنوشت محتوم سلطنت را نمی توانستند تغییر بدهند. چرا مستبد مریض شورای سلطنت تحت بنیابت شهبانو را چند سال پیش از فرار، بجای حزب رستاخیز، پروبال نداد؟

‏12‏/09‏/2011

بقیه گزیده های مقالات دکتر بیژن باران کلیک نماید

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد