WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات دکتر بیژن باران

 

    29 سال -  بهار تو                                                             دکتر بیژن باران

29 سال

29 سال

آیا 29 سال آزگار گذشت؟

بنظر می رسد دیروز بود.

با 3 دهه کسوف،

تمیز زمان کدر شده.

نسل سوم- کودکان در باغ می خندند

بازی می کنند

هر روز قد می کشند

آنها راه خود را می یابند.

می دانم که تو این ندیدگان را دوست داری.

 

29 سال- جوانان ما

اکنون بیشتر می دانند.

جهان با ارتباطات ماهواره ای بهم وصل است.

آنها عکس ترا بارها دیده اند-

در شبکه های اجتماعی مجازی تکثیر می شود.

اخلاف تو ترا می بینند.

کسانیکه تو آنها را ندیدی.

آنها بعد از تو متولد شده اند.

 

اگرچه 3 قلدر تو و 2 برادرت را از سبز زمین ربودند

به سیاهی خاک فرو کردند.

ولی عکس، آرمان، گفته های تو

در جهان روز و شب به جوانان

نوید فردای بهتر-

عدالت، آزادی، شکوفانی می دهد.

کلام تو از گلوی جوانان

در میدان و خیابان و کارخانه بیرون زند-

چون آتشفشان با شنگرف درفش مزدک.

 

در آسمان آبی روز

صدای ترا می شنویم.

تو فراموش نمی شوی.

ولی قاتلان در زباله تاریخ غرق اند.

 

زمان روزمره گی را تار می کند.

حفره های حاضر در سینه و قلوب ما

هنوز در غیبت تو خالی اند.

آینده تو سنگدلانه از تو ربوده شد؛

از ما هم ربوده شد.

 

پس از لحظه حکم، تمایز بود و نبودت بلورین است.

تو در خاطرات ما، همزمان لحظات رژه می روند.

زندگی در پرواز پرستوها تداوم دارد.

شاید. ولی حتی با خنده و امیدهای جوان

رنج نبود تو شبحی دیرپا در خانه است.

این رنج گاهی با اگر و امای گناه، ما را می آزارد.

اگر ترا پنهان می کردیم.

اگر ترا فرای مرز می بردیم.

اگر قلدر در صاعقه ای جزغاله میشد..

اما بهنگام الم

زندگی لبخند می زند.

دمی خوش چون نسیم بهار می وزد.

اما تو نیستی تا آنرا بروی پوست حس کنی.

 

تو نور بودی در تاریکی

ربودنت نباید رخ می داد.

ولی رخداد: 73، 60، 40، 29 سال پیش.

042913

دکتر تقی ارانی 1282 تبریز- 1319 تهران، 37 سال.

احمد رنجبران 1298- 28 مرداد 1332 اراک، 34 سال.

خسرو گلسرخی 1322 رشت- 1352 تهران، 30 سال.

دکتر بهروز ر 1339 تهران -1363 تهران، 34 سال.

هر بهار تو

در باغچه با لبخند نرگس،

غرور سنبل ظاهر می شوی.

 

باد بهاری یاد ترا زنده می کند.

از تپه سرازیر می شوم

با صدای تو در گوش.

 

تو رفتی

خورشید را با خود بردی.

 

زعیم قبیله

از دشمن می گوید

گویا خود از اردوی دشمن آمده.

 

او در جهان نه اعتباری دارد

نه کسی باو اعتنایی دارد.

 

سپاه سیاهی از هر سو

بسیج عدم امنیت- چاه در راه.

 

خودکامه هم می میرد-

چون بقیه مردم.

 

هر خنده شلیکی

به استبداد است.

 

هر شادی

سیل است

با بیل نتوان بست

با فیل نتوان شکست.

 

تو می آیی

سوار بر اسبی سفید.

برای ما

که از گرسنگی سیریم

گل نرگس و شاخه گندم می آوری؛

در دستت کتاب قانون حقوق بشر.

020312

   

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید