WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات دکتر بیژن باران

 

 زوریخ 80-   عشق دمشق - نی-لرمانتوف 1814-1841 شاعر رمانتیک روس  دکتر بیژن باران 

زوریخ 80

بیژن باران

ممنون تو ام ای زیبا

تو در پوشاک رنگین،

بدون جامه،

در دودی شب،

نقره ظهر با نور سفید،

غروب آفتاب طلایی،

سحر با زمزمه روز در دور،

از شاخه های بیرون پنجره

شعله آتش نارنجی

در پس ابرهای سربی می پیچیدی.

چون گل در باران بهاری باز شدی.

 

تو با مداد بر کاغذ

چهره مرا رسم کردی که پیر نمی شود.

آیینه روبرویم گذاشتی.

من در زمان یخ زدم بر سفید و سیاه بوم.

با دوربین عکس ترا گرفتم.

تا هم در حافظه هم در کاغذ در آن دم بمانی.

 

دوستت دارم تا پایان زمان – گرچه بی تو.

تو به نرده کشتی تکیه دادی

مجمر طلا بالا

تاجی بر سر تو بود.

پای برهنه بر عرشه، نزدیک ماه مشتعل در دریا،

امواج سر از پا نمی شناختند در شادی شب.

 

آنشب بزیر ماه بزرگ

بر امواج دریاچه آرام کشتی آهسته می رفت.

مهمانی با میز 70 نوع پنیرسوییس- خشگ تا نرم،

بر عرشه سقفدار.

مدعوین غرق در بحثهای مدرن-

ترافیک ایده ها؛

اکنون در حافظه ام رژه می روند.

 

خاطرات، صداها، عکسها

نشسته کنار پنجره

مرا به گذشته می برند.

 

دور در شهر

جوانان با گزمگان خیابان می جنگیدند.

شهر اشرافی اپراخانه می خواست.

جوانان خواهان محل کنسرت

برای موسیقی مدرن بودند.

صدای آژیر، تیر، فریاد جوانان برای حقوق خود

با طنین در اعصار گذشته، حال و آینده.

این فریادهای آزادی و عدالت

از ونیز، تهران، استانبول، قاهره، پاریس

تا شیکاگو، بوگوتا، سانتیاگو، کاراکاس؛

از مزدک، اسپارتاکوس، مارتین لوتر

تا سده کنونی تداوم دارند.

231116

*در پاییز 1980 تظاهرات برای داشتن خانه موسیقی جوانان زوریخ را پلیس وحشیانه قلع و قمع کرد.

 

 

اوج

 دکتر بیژن باران

 

عقاب اوج می گیرد
بسوی سر درخت.
بالهای سیاه و سرخ
بر چناری می لغزد
که ریشه دوانیده بود-
پیش از جلوس شاه عباس کبیر 
به سلطنت بر تخت چوبی.
او بر بیشه سبز دوران می کند.
غذایش را خودش می گیرد.
خرگوش بازیگوش سبزه زار
چشم در چشم پرنده شکار
چون رعد ساطع از سپهر بیکران
دریده سفره وحش پشم و خون
دور از گنبد و منار مینا
چند زنبور و مور سر سفره یغما.
عقاب آشیانه هوا
بر فراز شهر دارد.
عقاب اوج می گیرد.
لحظه ای فکر می کنم.
او خورشید می شود در آسمان؛  
به آزادی می رسد.
300914
شاه عباس کبیر 1571-1629م. عقاب به خورشید دیزالو می شود.

 

Dissolve  -دکتر بیژن باران

در پشت پنجره بباغ خزانزده مي نگرم.
در آسمان شهر مسکون اکنون
بزير خاکستری ابر دور می شود کلاغ سياه.

خاطرات مرا مي برند بدور؛
بسوی گذشته شور.

کلاغ سياه مي کند ظهور
در گرگ و ميش بلند آبی و نور
در خلوت خيس خيابان
با رديف چنار، جوی پرآب روان
بسوی شمال
به ميعاد کوهستان
صعود به برف و يخ توچال.
۱۲۲۰۰۸

در سینما گذار از یک صحنه به بعدی با اشتراک یک موتیف/شئئ Dissolve است. این یک جهش مکانی/ عینی یا زمانی/ ذهنی می تواند باشد. در فیلم لارنس عربی دیوید لین، یک شمع روشن در صحنه بعدی غروب خورشید کویر مستحیل می شود. در ادبیات و فیلم نوع خاصی-با اشتراک/ تداعی یک شئی- از فلش بک/ فوروارد است. در آثار مدرن و پسامدرن مانند جیمز جویس گاهی یک کلمه، صدا، شئی واسطه تداعی گذار از یک زمان/ مکان به دیگری می باشد. در این شعر، کلاغ واسطه/ تداعی مشترک زمانی/ مکانی 2مفصل حال و گذشته از پنجره به توچال می باشد.

عشق دمشق - بیژن باران

فی زمن الحروب، یشتد الموت، و یشتد الحب./ در زمان جنگ، تشدید مرگ، و تشدید عشق. عمر یعقوب
چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق. سعدی

 

همیشه در تاریخ موج مردم

در گریز از مرگ و ستم- تکرار می شود:

مهاجران از فقر ایتالیا و ایرلند

به دنیای نو در کشتیها؛

ارمنیان در خمپاره و قحطی ترکان؛

یهودیان در کوره های نازیها؛

هندو و مسلمان در تجزیه پاکستان از شبه قاره؛

ویتنامیها از بمباران هوایی یانکی؛

حبشیها از خشکسالی و قحطی؛

سوریها موج کنونی دفع داعش جهادی.

 

موج مهاجر سوری

چون قوم یهود صحرای سینا-

بدون موسی

بسوی اروپا.

 

پناهنده

وقتی چیزی از بوتیک می خرد-

فکر می کند روزی آن را

در چمدانش به دمشق خواهد برد.

دمشق با جادوی سبز رود برادا،

غذا، بوی دوستان، زبان خویشان

در چمدان جای نگرفته و ماندند.

در این راه پیش می رود

با گذشته در غبار.

 

دوری از تو

ترا زیباتر می کند

برای پناهجو در غربت-

ای دمشق عتیق،

مشق عشق- از هزاره های دور.

 

فراسوی شهر دیو آتشین با غریو مهیب

پنجره ها را سیاه، سقفها را اریب،

دیوار را کلنگی می کند.

کودکان گلهای پرپر بر خیابان اند.

 

در کوبانی دختر و پسر در جشن نوروز.

در زمان جنگ، مرگ تشدید شده،

و عشق تشدید شده؛ زمان دمی است

 

نی-لرمانتوف 1814-1841 شاعر رمانتیک روس

بیاد پیروزجو، آموزگار دبستان غزالی 1332 که این ترجمه را سر کلاس برای شاگردان خواند.

به نزدیک نیستان بر لب رود

نشست آهسته ماهیگیری دلشاد

رخش روشن ز نور شادمانی

دلش از بند رنج و غصه آزاد.

 

نی خشگی جدا کرد از نیستان

که می لرزید از گستاخی باد

میانش را تهی کرد از سر شوق

به لب برد و نوای عشق سرداد.

 

غروب رود بود و نی به لب برد

به آهنگ غم انگیزی سخن گفت:

به ماهیگر در آن خلوت انس

سخن از سرنوشت خویشتن گفت.

 

به ماهیگیر گفت از روی پرخاش

که از آزردن نی دست بردار

شکنجه از چه بر من می پسندی؟

ز پا افتاده را از خود میازار.

 

نمیدانی که من در این گلستان

شکفته بلبلی شاداب بودم

دلارا دختری چون غنچه صبح

بپاکی شبنم و مهتاب بودم.

 

بزندان زن بابا شب و روز

ز چشم خلق پنهان داشتندم

نیالوده بجرمی دست خود را

چو زندانی بزندان داشتندم.

 

ز اشگ گرم دائم جویباری

روان از چشم گریانم برو بود

در آن زندان ز آزار و شکنجه

چنان بودم که مرگم آرزو بود.

 

زن بابا یکی زیبا پسر داشت

فریب دختران شهر کارش

گذشتی هچمو مرغان بهاری

بکار عیش و مستی روزگارش.

 

بهنگام غروبی مست و خندان

من و او راه این صحرا گرفتیم.

شفق را تا میان رود بینیم

در این ساحل که بینی جا گرفتیم.

 

بدامان افق هر لحظه می کرد

هزاران نقش زیبا خودنمایی

میان موجهای لاجوردی

فرو می رفت آفتاب طلایی.

 

پسر کز شرم و عفت بیخبر بود

زعشق خویش با من گفتگو کرد

ز شهوت پنجه لرزان خود را

میان گیسوان من فرو کرد.

 

خرد تا گوهر ناسفته ام را

ز چشم خویش بر پایم گوهر ریخت

چو در من گریه او بی اثر ماند

بپایم بس فراوان سیم و زر ریخت.

 

نشد چون کام او از وصلم حاصل

به نیش خنجری از پا فکندم.

در این ساحل برای کند گوری

ز خشم و کینه در آنجا فکندم.

 

از خاکی که گلگون شد ز خونم

برون آمد سر نای حزینی

که از گور شهیدی رفته از یاد

بر آرد ناله های دلنشینی.

 

غم و دردی که در روح جوانم

ز دور زندگانی یادگار است

در ین نی زنده و جاوید باشد.

ترا با این نی محزون چکار است؟

 

تو تا سرشار از شوق و نشاطی

غم و درد منت باور نباشد.

چه سود از همدمی چون تو که چشمش

ز اشگ نامرادی تر نباشد.

 

لبانت را که گرم نوشخند است

بگو با بیدلان حرفی نگوید.

زمانی همدم آزردگان شو

که این لبخند را اشگی بشوید.

 

اگر کسی نام مترجم شعر نی لرمانتوف بفارسی را می داند لطفا بنویسد.

میخاییل‌یوری‌یویچ لرمانتوف -گزیده اشعار شورانگیز لرمانتوف. مترجم: بابل دهقان‌آبكنار، خانه کتاب، تهران.

 

    

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید