2013/07/06

شعر طنینی است، سایه ای را به رقص می خواند. کارل سندبرگ ما بدور حلقه می رقصیم در گمان، ولی راز میداند در میان. رابرت فراست هرگز شمشیر را به مردی نده که رقص بلد نیست. کنفسیوس هنر ملکه ی همه ی دانشهایی ست که آگاهی را به مردم جهان منتقل میکند. اوینچی اگر هنر نبود، حقایق ما را از پا در می آوردند. نیچه هنر صور گوناگون فکر هنری می باشد. معمولا هنرمند در چندین رشته فعالیت می کند. الهه رهرونیا هنرمندی است که سبک "شعر مایع" را در دهه 80ش با نشر چند مجموعه شعر و داستان و نقد در کارنامه خود دارد. او نویسنده، شاعر، منتقد ادبی، فیلم ساز، رقصنده ی تاتر، فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی و معماری داخلی است. نیز 3 فیلم را برای پخش آماده دارد. او در مقدمه 32 صفحه ای "این یک بیانیه نیست تنها چیزی شبیه مایع است" در مجموعه شعر آگهی فروش اسب ترکمن، بوطیقای شعر مایع را با 5 خصیصه زیر تبیین می کند: 1- هنجارشکنی، 2- ترکیب آوایی، 3- حس و معنا، 4- کلمات علمی/ غیرشاعرانه، 5- همنشینی/ جانشینی.

رهرونیا می نویسد: آنچه جاری از ماهیت تکنیکی و مفهومی شعر مایع در این پنج دفتر باز کرده ام، شرح چگونگیِ فراشدِ مایع بودن، در فرایند شکلگیری بافتار و منش این نوع شعر، سپس روش پی ریزی ساختاری، بافت محور است. این بافت محوری نه به معنای عبور از، یا انکار ِساختار، بلکه به معنای سلطه ی 2 محور قائم گزینشی/ جانشینی و چینشی/ همنشینی، بر ریخت/ فرم شعر است.

در منابع زیر محور عمودی همنشینی برای گزینش واژه ها و محور افقی جانشینی برای چینش واژه ها بنا به زبانشناسی سوسور بحث شده اند. برای رساندن یک پیام، در ساخت جمله شاعر از محور همنشینی در لغتنامه، واژه ای را می گزیند؛ از محور جانشینی در عبارت شاعرانه، واژه های محرم و سازگار با دستور با اولی را ترکیب می کند. در جمله ساده فاعل- فعل: جنایت مکافات دارد. جنایت از محور عمودی از میان کلمات مثلا رفاقت، حکایت، شقاوت، مرارت برگزیده شده. از محور افقی واژه های بترتیب خوبست، سرگرمی است، بد است با کلمه اول ترکیب می شوند. مکافات تداعیات زیر را هم دارد: زندان، جریمه، قانون، کتاب داستایوسکی.

شعر وحدت می طلبد؛ خواننده متکثر است.  برای نگینه زیر از بینامین می توان استعاره دایره/ خوانندگان و مرکز/ یک قطعه شعر را بکار برد. او گوید: توده‌ها خواهان تفرق اند، حال آن که هنر از مخاطبان می‌خواهد که تمرکز کنند. این دیدگاهی متداول است. اما مسئله‌ی اساسی این است که آیا این دیدگاه می‌تواند مبنایی برای تحلیل سینما باشد؟ در این مسئله باید تامل کرد. تفرق و تمرکز به‌عنوان دو قطب متضاد را می‌توان به شکل زیر تبیین کرد.

کسی که در برابر یک اثر هنری تمرکز می‌کند در واقع جذب آن می‌شود، به‌راستی در آن غرق می‌شود، همانند آن نقاش چینی افسانه‌ای: نقاشی‌اش که کامل شد خودش هم به اثرش پیوست و در آن گم شد. در مقابل، توده‌ی پراکنده‌اندیش اثر هنری را به خود جذب می‌کند ... دریافت اثر در عین پراکنده‌اندیشی، وضعیتی که به شکل فزاینده در حال برجسته شدن در تمام حیطه‌های هنر بوده و از تحولات ژرفی در حوزه‌ی ادراک انسان خبر می‌دهد، بهترین تبلور خود را در سینما می‌یابد.

سینما، با خصلت ضربه‌زننده‌‌اش، با این شیوه‌ی دریافت سازگاری دارد. سینما نه تنها با قرار دادن تماشاگر در موضع منتقد بل با اتکا به این واقعیت که چنین موضعی مستلزم هیچ‌گونه دقت نظری نیست ارزش آیینی هنر را پس می‌زند. تماشاگر یک تجربه‌گر است، اما تجربه‌گری بی حضور ذهن.-از صفحه پیام یزدانجو -والتر بنیامین | اکران اندیشه: فصل‌هایی در فلسفه‌ی سینما.

رهرونیا ادامه می دهد: مانور تکنیکی در این بافتار، اساساً بر مبنای گزینش آزادانه اما معناساز عناصر همنشین، شکل دهی مجدد ترکیبات اضافی به نوعی تازه، یا حتی گاهی بازسازی ردیف واژگان/ واژه سازی، در ساحتِ هم نواییِ آواها، تشخّص کلام، و البته رساناییِ معنا بعنوان هدف اصلی، اجرا می شود. مثل: بیش از این به ساختارِ صاعقه سنجاقم نکن. در این سطر اول شعر آدم برفی- ساختار، صاعقه، سنجاق- در کنار هم نشسته اند. کلمه ی ساختار میتواند نشانه ی چهارچوب و محدودیت باشد.

اما چرا بجای همه ی کلماتی که میتوانند برای این مفهوم به کار روند کلمه ی ساختار گزیده شده؟ 1- می تواند به دلیل ترکیب آوایی این کلمه باشد. حضور حرف سین، حرف آ، سطر را به لحاظ موسیقیایی غنی تر میکند. 2- خشکی و سرسختی کلمه ی ساختار، خود بخشی از معنا و حس مورد نظر شاعر را به خواننده منتقل میکند. 3-ساختار کلمه ای کاملا علمی و غیر شاعرانه است. همانطور که گفته شد در شعر مایع بخش بزرگی از هنجار شکنی، بر اساس استفاده از کلمات غیر شاعرانه به شکلی شاعرانه است.

طوری که نه تنها به ساحت شعر لطمه ای وارد نگردد، بلکه با برداشته شدن محدودیت در گزینش کلمات، گستره ی تاخت و تاز شاعر نامحدود باشد. تاکید میکنم که هر نوع محدودیتی مجاز به شکسته شدن، بجز موسیقیِ کلام، است. اما ادعای شعر مایع این است که شکستن محدوده ی گزینش کلمات این نوع شعر تنها با گسترده تر شدن دایره ی واژگان اتفاق میافتد.

بلکه تکیه بر گزینش صحیح واژگانِ نامتعارف، چه به لحاظ معنایی و خصوصاً به لحاظ موسیقیایی است  که این ناهنجاری را تبدیل به ابزاری در اختیارِ قدرت زبانِ شعر میکند. البته خواست مولف برای گزینش "ساختارِ صاعقه" در این سطر، میتواند نوعی اعلام تمایل به رهایی از ساختار های پیشین شعری شمع و پروانه و پیوستن به روش سرایشی نو نیز باشد.

بویژه این سطر در واقع اولین سطر از اشعاری است که در کل مجموعه آمده است. این توضیحات برای رسانش دلیل انتخاب کلمات صاعقه و سنجاق نیز میتواند باشد. صاعقه، نمادِ قدرت، تقدس، سنت، و ویرانگری است. سنجاق نماد اتصال، اسارت، گرفتار کردن است. البته در بخشی از همین شعر که پای سنجاق کردنِ جعفر جنّی به میان میاید، این کنایه ی بومی، همان مفهوم اسارت را میرساند.

این 3 کلمه در جایگاه گزینش و جانشینیِ استعاره، به لحاظ داشتن محتوای حسی و مفهومِ مورد نظر شاعر، در جایگاهِ ترکیب و همنشینی به دلیل تکرار حرف سین و الف  و قاف، با همنشینی موسیقیایی ِ ساختار، صاعقه و سنجاق- در جایگاهِ هنجار شکنی و گسترش دایره واژگان، هم در محور همنشینی و هم در محور جانشینی- کلماتی هستند که در مرحله اولیه در ناخودآگاه ذهن شاعر نشسته اند.

زیرا که اگر جز این باشد؛ کلمات بر مبنای شرح فرضی ای که داده شد از پیش انتخاب می شوند. البته در فراشد سرایش چنین چیزی ناممکن است. نتیجه حتی اگر چیزی شبیه شعر از کار دربیاید، مطلقا شعر نخواهد بود. زیرا که چیزی مصنوعی و عاری از حس شاعرانه به دست میاید. تاویلها تنها پس از سرایش شعر از راه میرسند.

البته در شعری که بر مبنای آفرینشِ شاعر از هستی شکل بگیرد؛ خصوصا شعر مایع، گستره ی تاویلی تقریبا نامحدود است. زیرا  تشخیص مصداق و مورد تاویلی کاملا بر اساس فردیّت مخاطب، رسوباتی که در جریان عبور از زندگی شخصی خود در ذهنش لایه ریزی شده، تجربه هایی که مختص خود اوست، تعبیر میشود.

این توضیح نه ادامه نه تاکیدِ دیدگاهِ منتقدینِ اصول هرمونوتیک، بلکه سرفصلی سرگشوده در این گذار است. به عبارت دیگر: شعر مایع شعری است که به دلیل گستردگی در گزینش محورهای جانشینی و همنشینی، در فرایند خوانش، به شدت به انحصار مخاطب در میاید. میتوان گفت که منش شعری شعر مایع، مولود تازه ای از یتیمخانه ی مولفین مُرده است که خاطره ی خود را به آگاهیِ مولودِ خویش سپرده اند.

اگر بخواهم شعر مایع را به یک شخصیت تعبیر کنم میگویم او نوزادی بوده است که از شیرِ کارخانه ای تغذیه کرده است. در حالی که ژن اجدادش از هزاران سال گذشته در تک تک سلولها و اجزای دورگه ی چهره اش هویدا است. او قطعا یک زن است با شعر زنانه. حالا که به سنّ شکوفایی رسیده است، تازه ترین کتابها را به زبان اصلی میخواند. او جدیدترین مارکهای آرایشی و پوشاک را استفاده میکند. با همان سر و وضع به قهوهخانه های سنتی میرود، دیزی میخورد، به صدای دف گوش میکند.

همانطور که مقالات شمس را با ولع میخواند؛ شیفته و شیفته تر میشود. رژ لب بورژوا ی براق به لبش میمالد؛ شربت مقوی هایپ مینوشد. زنی که جوان، زیبا و بلند پرواز است. زنی که به سرزمینش عشق میورزد. در حالی که از خرافات، ارتجاع، آلودگی بیرونی و درونی آن بیزار است. زنی است اخلاق گرا که آزادی را در نهایت آن میخواهد.

زنی است که رویایش مثلا" تدریس در آکسفورد یا مهندس معمار است. او پروژه ی ساخت برجی چهل طبقه را مدیریت میکند. اما هنوز دوست دارد قرمه سبزی را با دست خودش بپزد؛ ترشی لیته بیاندازد. او مادر شدن را دوست دارد. اما میخواهد اندام یک باربی را داشته باشد. مثل یک مانکن لباس بپوشد. او لوند و جلوه گر است. اما در عین حال عاشقِ عاشق بودن و وفاداری به همسرش است. شعر مایع شعری سرشار از خصوصیت ها و تضادهاست- شعری زنانه که شاید بتواند سمبلی متعالی و یوتُپیایی از زن ایرانی امروز باشد. این دور از ذهن نیست. زیرا که بستر سرایش این شعر چنین بستری است. 

رقص. رقص یکی از هنرهای مدرن در مدنیت امروزی برای صحت روحی و جسمی در زندگی شهری مورد نیاز است. رقص یک هنر جهانی پر از زیبایی اجرایی، مهارت جسمانی، تمرکز است. رقص 2جنسی در شهر مدرن منبع تولید ثروت در استودیوهای آموزشی، مسابقات، فیلمها مانند ورزش تک جنسی است. زیبایی رقص با عشق، موسیقی، نمایش، انسانگرایی همراه است. کلاسهای رقص، پارتیهای رقص، گروه نوازنده، شادی مردم، تولید ثروت- همه را دولتهای خاور میانه سرکوب می کنند.

رهرونیا پنهانی استعداد هارمونی موسیقی و نرمش تن را تکامل داده. ولی رقص هنر اجتماعی است. لذا دولت امٌل با نهی رقص، امراض قلبی، عروقی، افسردگی، عارضه های روانی مردم را افزایش و سیستم مصونیت تن بویژه در زنان، در نتیجه نوزادان، را کاهش می دهد- بدون هیچ دلیل منطقی. او رقص تکی- باخلاقیت، سایه وار، کوریوگرافیک پرواز و نیایش را- در ویدیوی منبع زیر تهیه کرده. سوای شاعر او هنرهای اجرایی هم برای بیان عوطفت دارد. عکس، ویدیو، شمه یی از کار هنری او کمک به درک دولت پیشامدرن و تلاش همه جانبه استعدادهای هنری و کسبی می کنند. او می گوید: رقص را در شاخه ی باله و رقص های شرقی خود آموخته یاد گرفتم. و از طریق اینترنت تکمیل کردم؛ 10 سال تمرین مداوم رقص تاتر باعث شد تا بتوانم ترکیبی از رقص باله و شرقی اجرا کنم

 http://iranian.com/ElaheRahroniya

معمار داخلی. رهرونیا استعدادهای چندگانه کلامی، بصری، سمعی، عضلانی دارد که در یک محیط غیرخشن، او میتواند به آفرینش آثار هنری و انباشت سرمایه نایل شود. او ادامه می دهد: چند سالی است که از ادبیات به فیلم و هنر مفهومی روی آورده: در باره ی تکوین ذهینت من در فیلمها شاید بهتر باشد از جلوتر از 1392 بنویسم.

من بعد از مترجمی زبان انگلیسی معماری خواندم. قبل از آنهم در دانشگاه هنر رشته ی نقاشی قبول شده بودم. یک آقا زاده را جایم گذاشتند؛ شکایت نکردم. منظور اینکه در واقع ریشه ی کار تصویری در من موجود بود؛ چون از 15 سالگی نقاشی کرده بودم. استادان خوبی هم مثل پتگر و آسریانس داشتم.

وقتی معمار داخلی شدم در واقع شناخت فرم و رنگ در من قدرت گرفت. دوره ی بازگیری را پیش مصطفی اسکویی گذرانده بودم. اسکویی یکی از پدران تاتر ایران در هنرکده ی آناهیتا بود. اما به دلایل شخصی بازیگری را پی نگرفتم. با شرکت پانه سازان به عنوان عکاس و طراح همکاری میکردم. وقتی شرکت خودم را تاسیس کردم برای در آوردن پول بیشتر شیشه گری یاد گرفتم. نمایشگاه خصوصی مبلمان دست ساز و دست ساخته های شیشه گذاشتم. این کارها بخاطر بیپولی، توانایی اجرای طراحی صحنه را در من ایجاد کرد.

فیلم. دیدن عکسهای نماهای 3 فیلم و ایده های هنری رهرونیا آدم را بفکر می اندازد. چه استعدادها و خلاقیتهای زیبایی را دولت ضایع می کند. دولت با درآمد نفت و گاز معیشت دیوانیان، ارشاد، حراست، امر و نهی، امامان جمعه را تامین می کند. این دیوانیان تا می توانند با سانسور سلیقه ای شکوفانی اقتصادی و هنری شهروندان با استعداد را مانع شده، کاهش داده، یا از کار بدر کنند.

در نهایت فیلم اولم را به شکل مستندی 15 دقیقه ای با یک هندیکم/ دوربین دستی فیلم برداری کردم. به خانه ی یک خانواده ی روستایی ایرانی رفتم. لحظات زندگی آنها را به شکل کاملا واقعی بدون حجاب یا هیچ چیز مصنوعی ضبط کردم. نمیخواستم فیلم را پخش کنم. در واقع آنرا به عنوان یک کار جدی به حساب نیاوردم؛ فقط برایم یک تجربه بود. اما دوستان فیلم ساز صاحب نظر توصیه کردند که این فیلم را جدی بگیرم. چون ممکن است خیلی موفق باشد.

من هم گوش کردم؛ در 1392 در مرحله ی مونتاژ است. با عنوان سیزده از شب سیزده بدر و آمادگی خانواده برای رفتن به دشت و دمن شروع میشود، تا فردا و تمام شدن این مراسم ادامه دارد. در این فیلم کوشیدم گذشته از موضوع اصلی جزییاتی سمبولیک را هم بگنجانم.

فیلم دوم سنتز در زباله دان بود. اتد/ اتود/ طرح آن را در 1387 در ایران زدم. در 1391 برای فیلم برداری اش به ایران برگشتم. فیلم برداری پنهانی بدون امکانات و عوامل، با تعقیب و گریز، قایم باشک بازی آنهم در مکان عمومی، وحشتناک بود. روز اول کویر هنوز یکساعت کار نکرده بودیم که یکنفر آمد؛ سین جیم کرد. فیلم بردارم ترسید؛ گفت بیا فرار کنیم. ما را میبرند اوین. گفتم آقا! این کار من سیاسی نیست. از ترس قرمز شده بود. همین مشکل تحت نظر برای همه ی مراحل فیلمسازی وجود داشت.

گذشته از محدودیت های مالی، همه میترسیدند. دیگران هم قابل اعتماد نبودند. خیلی از نماهایم را نتوانستم بگیرم. فقط ده درصد دکوپاژی که نوشته بودم اجرا شد. به اطلاعات هم تعهد دادم که هیچ کدام از فیلم هایم را کار نکنم حتی سیزده را. وگرنه..اما مگر میشود؟ هرچه بود بالاخره توانستم فیلم ها را از طریق مسافر و جاسازی از ایران خارج کنم. آنهم مونتاژ اولیه شده؛ در مرحله ی اصلاح و افتر افکت است.

موضوع اصلی این فیلم کودکانی هستند که در مراکز بازیافت زباله کار و زندگی میکنند. توی یک مرکز حداقل دویست مرد جوان و کودک زندگی میکنند. گذشته از موضوع آلودگی، به خاطر فشار جنسی، این کودکان مورد تجاوز بزرگترها قرار میگیرند. حالا فکرش را بکنید، توی خانه ای زندگی میکنی که از آشغال ساخته شده، کار تو هم زدن سطل آشغال است، به خانه که میروی آشغال ها را جدا میکنی، موقع استراحت میترسی که بزرگترت به تو تجاوز کند، توی سطل ها زباله پر از سرنگ های معتادان تزریقی است که توی دستت فرو میرود، نه دستکش داری نه ماسک نه حتی کاپشن، هنوز ده سالت نشده ایدز میگیری، یا با سرنگی که توی انگشتت رفته، یا با آمپول شبانه؛ چه میتوانی بشوی جز آشغال؟

نکته اینجا است که کار تو قانونی است، شهرداری شب به شب میاید و آشغالهایت را میخرد یا کسان دیگر، گردن کلفت های دیگر. توی تهران پر است از این بچه ها. پسر پانزده ساله ای یادم هست که صورتش مثل پیرمرد ها پر از چروک بود. آنقدر عادی شده اند که کسی آنها را نمیبیند. میخواستم یک شبانه روز با آنها زندگی کنم؛ لحظات واقعی را ضبط کنم.

به دلیل خطر و تعداد زیاد مردان مجرد امکان این کار نبود. البته مسئولین محل هم خیلی به سختی اجازه ی ورود به ما دادند. موقع فیلم برداری خودم اصلا نمیترسیدم. حس سمپاتی من به آنها هم منتقل شده بود. خیلی دوستانه بودند، اما فیلمبردار به قدری ترسیده بود که تمام مدت دستش می لرزید. حتی یک قاب خوب هم در این قسمت ندارم.

ولی مدت کوتاهتری زندگی آنها را به تصویر کشیدم. از آنها خواستم که همراه من شعر وارثان بادنیوز را با صدای خودشان بخوانند، شعری که انگار از زبان آنها بود، اما حتی نمیتوانستند آنرا بخوانند. در حال جمع آوری و تفکیک زباله ها یکی یکی شعر وارثان بادنیوز را میخوانند. در میانه ی فیلم بخش سورآلی اضافه شده.

اساس آن بر استعاره است. تصاویر = نمادها بقرار زیرند. دو کودک زباله جمع کن = مردم ایران، در شوره زار = ایران فعلی، در جستجوی آب = ثروت ملی، کاسه ی سقاخانه = مذهب که در ته کاسه ی آبی رنگ پر از آب قرار گرفته، روح زنی با لباس سفید = ناسیونالیسم که در آنسوی کاسه ی آب خوابیده است.

کودکان تشنه کاسه ی آب یعنی ته مانده ی ثروت ملی را میبینند. ناگهان دستی با تسبیحی سبز و انگشتر عقیق سیاه- استفاده ی ابزاری از مذهب برای چاپیدن مردم و کور نگه داشتن آنها- بچه را هل میدهد؛ به زمین میزند. بچه سینه خیز به حرکت ادامه میدهد تا به آب برسد. در واقع من این آدمها را نمادی از کل مردم ایران میدیدم، نمادی از خودم و دیگرانی که از تمام داشته هایمان محرومیم، جان میکنیم و له میشویم و جیب یکی دیگر پر میشود.

با افتادن بچه روح زن برمیخیرد؛ با حرکات نمادین رقص بچه را به حرکت تشویق میکند. بچه ی دیگر با حرکاتی دیگر بچه ی زمین خورده را همراهی میکند. در این بخش از حرکات نمادین زنجیر زدن، سینه زدن، رقص عزا، استفاده شده. اینها نماد استفاده ی ابزاری از ایدوئولوژی، دور ماندن از هویت ملّی، در نتیجه وجود این شرایط در ایران فعلی اند.

درست مثل همین آشغال جمع کن ها، این روزها صنعت بازیافت زباله یکی از پولساز ترین صنایع موجود است، سوالم این بود: مگر هزینه ی خرید یک دستکش، یک ماسک، برای هر کدام از اینها چقدر است؟! اینهم از آنها دریغ شده، توی سطل زباله ای که نوار بهداشتی، پوشک بچه، سرنگ تزریق، گوشت گندیده را مثل نقل نبات هم می ریزند، اینها هم آدم هستند، آشغال نیستند.

"ریشخند جنگ" نام فیلم سوم است. پیش تولید آنرا تمام کرده ام که 6 ماه کار شبانه روزی بود. فیلم برداری آن را از آنجایی که کاری پیچیده و پر خرج است؛ خودم توانایی تولید اش را ندارم، به بعد از دیدن نتیجه ی 2 فیلم قبلی موکول کردم. شاید اسپانسر/ سرمایه گذاری برای این کار پیدا کنم. این کار با 17 بازیگر کودک و یک بزرگسال اجرا خواهد شد. میزانسن های آن با ساختار تاتر شکل گرفته. البته به شکل تاتر به روی صحنه هم قابل اجرا است.

هر چیزی که باعث بروز جنگ بشود نمادش در این فیلم هست. نمادهایی مثل کمونیسم سابق روسیه که اکنون لباس سرمایه داری پوشیده؛ جنگ را کنترل از راه دور میکند، قدرت اقتصادی صهیونیسم در آمریکا، شیعه در ایران، مسلمانان تندرو، وهابی ها در خاور میانه، مسیحیت و کلیسا، سرمایه داری چین، هندویسم، بودیسم- تمام اینها را به صورت نمادی در دستان یک کودک نشان داده ام. بیشتر حرکت ها رقص گونه است؛ بر مبنای نماد هر کودک طراحی شده است.

کل فیلم با موسیقی اجرا میشود. شروع آن با موسیقی ناهنجار و سپس صدای کوبه ای سنج و دمام استوانه با پوست، رایج در بوشهر- روز عاشورا است. بقیه موسیقی بقرار زیر است: مقدمه قاره جدید آنتونین دورژاک؛ اوجی از سمفونی پنجم بتهوفن، قطعه ی ترکمن اجرای حسین علی زاده، آخرین موسیقی ایمجین/ تصورکن جان لنون. تمام این موسیقی ها به تناسب تغییر صحنه و رقص ها در پی هم تنظیم شده اند. شعر ریشخند جنگ در ابتدا و بخشی از شعر گودزیلا در حاشیه ی تاریخ در انتهای فیلم را بچه ها می خوانند. http://atlantisi.blogspot.com/2010/02/blog-post_4639.html

مفهوم این فیلم زیر سوال بردن جنگ به هر دلیل و با هر توجیه ممکن است، جنگ را با هر انگیزه ای امری مورد تمسخر میدانم. امری که تنها تمسخر برازنده ی آن است نه حتی تقبیح. انقدر احمقانه است که حتی ارزش زشت شمردن هم ندارد. بلکه باید به آن خندید و مسخره اش کرد. جنگ جنگ است. زمانی که چاره ای جز دفاع نباشد، تلخ ترین واقعه ی ممکن است. غیر از این شعور انسانی را خدشه دار میکند. در این فیلم هر کودک نماد یک قدرت یا دین در جهان است. بیشتر حرکت ها رقص گونه اند؛ بر مبنای نماد کودک طراحی شده اند.

ممیزی. این استعدادها در چرخه تولید می توانند به شکوفانی اقتصاد کمک رسانی کرده؛ به انباشت سرمایه همت گمارند. آنها نه تنها استعداد هنری خود را باید پنهان کنند؛ بلکه بخاطر معیشت خلاقیت کسبی و فنون نان آور باید هنرشان را دور زده؛ بجای رسیدن به ثروت فراوان با درآمد متوسط عمر هنری را ضایع کنند.

رهرونیا ادامه می دهد: نوشتن 3 رمان بلند که فقط یکی از آنها موفق به دریافت مجوز از وزارت ارشاد شد، من را به نوشتن فیلم نامه نزدیکتر کرد. شروع مطالعاتم در شناخت فیلم سازی، با کتاب قطور درباره ی سینما پیام یزدانجو آغاز شد. روزی بی دلیل از کتابخانه برش داشتم تا ببینم سینما چه میگوید. پیام یزدانجو، متولد ۱۳۵۴، نویسنده و مترجم، دانش آموخته ی کارگردانی سینما ۱۳۷۹ و کارشناسی ارشد سینما از دانشگاه هنر.*

همان آغاز مطالعاتم در باره ی سینما شد. قدم به قدم محدودیت های روز افزون ادبیات من را به سمت عکس و فیلم هل داد. چون در تصویر محدودیتی به عنوان زبان فارسی و وزارت ارشاد وجود نداشت. اما چون هرگز نتوانستم از شعر دل بکنم، آنچه به عنوان فیلم در ذهنم شکل گرفت فرمی شاعرانه پیدا کرد. می توان گفت تخیل از شعر کلامی به فیلم تصویری ترابری می شود.

خلاصه اینکه سختی های زندگی و اجبار، باعث شد سلسله وار مهارتهایی را یاد بگیرم که توانایی لازم برای شروع فیلم سازی را به من دادند. روزی تصمیم گرفتم شعر و متن را به فیلم و عکس تبدیل کنم. این روند مخصوصا بعد از نوشتن کتاب گودزیلا در حاشیه ی تاریخ اتفاق افتاد. این کتاب یک شعر بلند روایی، به شدت تصویری است. بخشهایی از آنرا به انگلیسی ترجمه کرده ام. شاید بهترین نماد زبان من در شعر، در این کتاب شکل گرفته است.

گودزیلا در حاشیه ی تاریخ را به دلیل سرخوردگی ناشی از جریاناتی که پس از آگهی فروش اسب ترکمن برایم پیش آمد چاپ نکردم. آنرا به طور کامل در اینترنت می توان پیدا کرد. اما به شکل یک کتاب اینترنتی نشر نکردم. حس کردم وقت مناسبی برای این کار نیست. البته همان قدر هم کافی بود که به دردسر بیافتم. چون وقتی برای ساخت فیلم سنتز در زباله دان به ایران رفتم به جرم نوشتن کتاب گودزیلا در حاشیه ی تاریخ دستگیر شدم که فیلم سنتز هم مزید بر علت شد.

2 ماهی با اطلاعات ایران درگیری و مشکل داشتم. با دادن تعهد و توبه نامه که مجبور شدم آن را امضا کنم، حکم 4 سال زندان را به 50 میلیون تومان جریمه ی تعلیقی تخفیف دادند. اگر از تعهداتم تخطی کنم جریمه تعلیقی به مجازات جدید اضافه خواهد شد. به همین دلیل هم تا به امروز سنتز در زباله دان را نمایش نداده ام. چون دیگر امکان برگشت به ایران را هم نخواهم داشت.

منابع. این جستار 2 بخشی از روی یادداشتهای الهه رهرونیا تنظیم شده. ‏2013‏/07‏/03

ساختارگرایی در شعر الهه رهروینا بیژن باران http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=27306

استعاره و مجاز در شعر بیژن باران http://www.vatandar.at/BejanBaran83.htm

منطق در شعر -دکتر بیژن باران www.hashtaad.com/naghd/414-bijan-baran.htm

ساختارگرایی و نقد -دکتر بیژن باران www.vatandar.at/BejanBaran76.htm

زبان - دکتر بیژن باران www.mahmag.org/farsi/mahmagfarsi.php?itemid

نقد شعر و نقاشی ناهید سرشگی- بیژن باران http://shahrgon.com/2012/08/31 

چندزبانی در شعر زیبا کرباسی- بیژن باران www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=32072

شعر مایع- الهه رهروینا http://www.sahneha.com/maghalat/elaherahro_100521.htm

ترجمه و آثار پیام یزدانجو  http://bargedan.com/author.php?id=1111789

آشنایی با ماکیاوللی- پل استراترن 

ادبیات پسامدرن - گزارش، نگرش، نقادی- تدوین و ترجمه

اکران اندیشه - فصلهایی در فلسفه سینما 

اوپانیشادها - کتاب های حکمت / با مهدی جواهریان

بارت، فوکو، آلتوسر- به همراه جستاری درباره دلوز / مایکل پین

به سوی پسامدرن- پساساختارگرایی در مطالعات ادبی

بینا متنیت / گراهام آلن 

پل دومان / مارتین مک کوئیلان 

پیشامد، بازی، همبستگی / ریچارد رورتی 

در رویای بابل / ریچارد براتیگان 

در سایه اکثریت خاموش / ژان بودریار  

رولان بارت / گراهام آلن 

رولان بارت نوشته رولان بارت / رولان بارت 

سخن عاشق - گزیده گویه ها / رولان بارت 

سخن عاشق - گزیده گویه ها / رولان بارت 

شالوده شکنی / کریستوفر نوریس 

شب به خیر یوحنا 

صید قزل آلا در آمریکا / ریچارد براتیگان

فرانکولا، یا پرومته ی پسامدرن  

فرهنگ اندیشه انتقادی- از روشنگری تا پسامدرنیته / مایکل پین

فوکو در بوته نقد / دیوید کوزنز

فوکو را فراموش کن- بودریار را فراموش کن- گفتگوی سیلور لوترنژه با ژان بودریار 

گیتا - کتاب فرزانگی, با مهدی جواهریان

لذت متن / رولان بارت 

لکان، دریدا، کریستوا / مایکل پین 

مواضع / ژاک دریدا 

موزه ی اشیای گم شده 

 

به بقیه گزیده های مقالات دکتر بیژن باران کلیک نماید  

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد