WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات اقتصادی فرهنگی  سیاسی وفلسفی

 

  دامان زن   - برف کوچ   -  شعر عاشقانه  - هوس                      محمد اسحاق ثنا

دامان زن 

میدرخشد خانه ها از چهره ای تابان زن

غنچه  ای معنی کند گل هر دم از بوستان زن

مظهر لطف و محبت جلوه مهر و کمال

عالمی از جان و دل دلداده و حیران زن

رستم دستان یا شیران و مردان دلیر

شیر غیرت خورده اند از شیره ای پستان زن

میتراود نگهت صد  بوی گل های چمن

در مشام است تار تاری موی مشک افشان زن

زندگی خوش بگذرد بی درد سر در روز و شب

 مرد چون باشد موافق یار و هم پیمان زن

این سخن بی گفتگو منظور اهل دانش است

مکتب آموزش انسان بود دامان زن

بشکند پای که دارد عزم قصد نا پسند

وانکه میخواهد بگیرد با ستم تا جان زن

تا جهان باقیست این فرخنده روز بانوان

این دعا گوید ثنا باشد همی از آن زن

محمد اسحاق ثنا

ونکوور کانادا

یکشنبه ۸/۳/۲۰۱۵

برف کوچ

زمستان شد جهان رنگ دگر شد

خزان آماده ای عزم سفر شد

درخت باغ از سردی فسردست

عروس باغ از غم خون جگر شد

برودت آنچنان طوفان بپا کرد

ز آزارش جهان زیرو زبر شد

به پنجشیر این زمستان غصه آورد

ز رنج برف کوچ عالم خبر شد

بهار آید خبر از کشور آید

که از گل گلشن اش با زیب و فر شد

خوشم آنروز جناب فاریابی (۱)

لب اش از بوسه ای دلدار تر شد

نویسم تا به کی از درد میهن

چرا هر روز او از بد بدتر شد

وطن از بی تمیزی های رهبر

به کام هژدها موج شرر شد

ثنا آن کوه کند خدمت به مردم

عزیز و محترم نور بصر شد

 محمد اسحاق ثنا

ونکوور کانادا

جمعه ۲۷/۲/۲۰۱۵

(۱) مراد از جناب داکتر عزیز فاریابی است .

 

شعر عاشقانه

بیا و زمزمه کن شعر عاشقانه بخوان

بیا به خواهش دل درد دل شبانه بخوان

بیا به کوچه باغ غزل بانوای سبز سرود

بیا و لب بگشا شعر جاودانه بخوان

بگیر به دست خودت چنگ تار یا که رباب

به شور آور و مستی کن ترانه بخوان

به چوچه مرغ که در لانه مانده بی پروبال

نوید بال گشودن ز آب و دانه بخوان

به گوش چرخ اگر بشنود صدای ترا

شکایت از ستم مردم زمانه بخوان

ثنا به رغم دل عاشقان ملک کهن

سرود ناب به الفاظ شاعرانه بخوان

محمد اسحاق ثنا

ونکوور کانادا

۸.۲.۲۰۱۵

هوس

بینمش آفت جان برسر راهی گاهی

مست سازد من از کیف نگاهی گاهی

دادمن گر ندهی اشک من و آه سحر

که توان سوخت ترا آتش آهی گاهی

هوس وصل کشم هر نفسی کار خطاست

آرزو هست مرا وصل تو گاهی گاهی

سخت شرمنده ام از جرم گناهی که مراست

بگذری از گنه ام بار الهی گاهی

مست و شادان شوم وخنده به لب می آرم

تا ببینم به رهی چشم سیاهی گاهی

چی شود با نگه ای شام سیاهی که مراست

نور افشان شوی با چهره ماهی گاهی

شاد و مغرور شوم همچو ثنا آن روزی

خندد از باد صبا شاخ گیاهی گاهی

م-اسحاق ثنا

ونکوور کانادا

یکشنبه ۴/۱/۲۰۱۵

   

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید