2014/09/30

س.ح. روغ

05/11/10

«لغزیده ایم، ورنه ره ِ ما دراز نیست»!!

بیدل

 

 

دربارهء وطن و هموطن

ما به یک پاتریوتیزم ِنوع ِجدید ضرورت داریم

 

صورت ِتحریر ِسخنرانی شفاهی اینقلم در اتاق پالتاکی «سخنگاه» موءرخ 30/10/ 10؛بعلت ضییقی وقت،نقلهاازنوشتهء«چندحرف ستره»  به آینده موکول گردید.

چند حرف ِ شُسته در حاشیهء چند حرف ِ سُتره

قسمت دوم

1

دربارهء وضعیت روشنفکری افغانستان

مابه یک تعریف دقیق از «وضعیت روشنفکری افغانستان» نیاز داریم.

درینجا مفهوم«وضعیت»را ما به معادل همان مفهوم کوندیتیون

مطرح میکنیم که هاناآرنت در  [1]Condition Humanمطرح کرد؛ پس موضوع بحث ما تکوین تاریخی وضعیت وجودیروشنفکری افغا- نستان ازگذشته بهاکنون است؛عجب اینکه در بحث ازین وضعیت، ما پیوسته فقط "خامُشی" گزیدهایم؛و بیدل حق بجانب بود، که می پرسید، این«خامُشی، وضع ِ گستاخانهء کیست»؟؟

مهمترین سوالی که ازین نظر به آدرس ما مطرح میگردد، سوال درین است که روشنفکری ما چگونه به عرصهء سیاسی بر گردد؛ و بنابران سوال این میشود که نسبت کنونی روشنفکری ما با عرصهءسیاسی چیست؟؟

ازنظر این نسبت، روشنفکری ما دچار یک وضعیت خاص است، آن چنان خاص که شاید به ندرت همانند داشته است؛

اینکه روشنفکری افغانستان دچار پارچه پارچه شده گی است، این نیاز به بحث ندارد؛ این یکی از محصولات وضعیت روشنفکری مااست؛ مساءله این نیست؛

مساءلهاین است که درطی این پارچه پارچه شدهگی، روشنفکری افغانستان معتادشده است به اینکه خودراصرفاً در پارچه ها ببیند و برآورد کند:روشنفکری افغانستان "پارچه گرا" شده است؛

نه تنهااینکه این روشنفکری همهء همت خودرا بمصرف توجیه همین پارچه ها میرساند؛ بلکه روشنفکری افغانستان اساساًاز نظر انداخته است که درعقب این پارچه ها، یک تصویر کلی منظور می شده است؛ که این پارچه ها درغیاب آن تصویر کلی، فاقد معنای تاسیسی هستند؛

روشنفکری مامعتاد شده است که به همان سهمی ازحقیقت بسنده کندکه در پارچهءمربوطهءوی پنهان است؛روشنفکری ما خود را پیوسته از حقیقت ِخود نتیجه میگیرد؛وازدیدن حقیقت کلی که همه را بیکسان منعکس میسازد؛و همه را نیز بیکسان موءظف می سازد؛ عاجز مانده است:

زمان روشنفکری افغانستان در تجزی ها سیر می کند؛ روشنفکر افغانستان تَحَر ِی رااز تَجَز ِی نتیجه میگیرد؛

پس مساءلهءاساسی مااین میشود که روشن بسازیم که روشنفکر

ما هماکنون درکدام نا همزمانی ها ،بسرمیبرد؟؟ وبنابران باید روشن بسازیم کهکدام همزمانی ها راباید دوباره یابی کنیم؛ ویااصلاً پی ریزی کنیم[2]؛

زمان ِ"تاکنونی" که روشنفکر ما دران بسر می برد،«زمان ِ دیروز»،«زمان ِسازمان ها» و«زمان ِتنظیم ها»، «زمان ِپارچه ها»است؛ 

اینکه روشنفکر ما، هرچیز وهرگونه اقدام را فقط هنگامی "سیاسی"می پنداردکه آن چیز وآن اقدام به گونه یی ازگونه ها با«سازمان[3]» در پیوند باشد،درست از همینجاست؛ و این که یکی به دنبال دیگری سازمان "میسازیم"؛واینها یکی بدنبال دیگری فرو میریزند،نیز درست ازهمینجاست؛واین که بعد برای یکجا کردن "سازمانهای کوچک" دریک "سازمان بزرگ"، ما سوال «وحدت» وسوال «اتحادیهءنیروهای چپ» رامطرح می کنیم،وهمین تلاش هم هیچگاه بهیچ نتیجه نرسیده است، نیز دقیقاً از همین جاست؛

روءیای سازمان سراسری ما راپیوسته به خلسه میبرد؛وما نمیخواهیم دریابیم که مفهوم سراسری از راهی بدست نمی شود که آن راه ما را به جلسه میبرد:

روشنفکری ما دچاریک ناهمزمانی خشن است؛زمان ِروشنفکری ما، با زمانِ ِتاریخی که انسان افغان[4] دران قرار گرفته است، در تناقض است؛این دو، در دو زمان  متفاوت در حرکت اند؛

روشنفکری ما، با منظومهء مفهومی که دردست نگهداشته است، استعداد ِدرک ِسرنوشت ِانسان ِِافغان رااز دست بگذاشته است؛

 

شاخصه های اصلی این  ناهمزمانی، دوتا هستند:

1- ما،درنسبت به پایان جنگ دروطن،ودر نسبت به مستلزمات ِ سیاسی دوران پس ازجنگ، دچار ناهمزمانی هستیم؛

2- ما،در نسبت با مستلزمات  ِدوران گلوبال دچار ناهمزمانی هستیم؛اگرمیخواهیمموضوع یکجانبهءمناسبات گلوبال نباشیم، پس باید توضیح دهیم که ما چگونه می خواهیم بسوی دوران گلوبال دریچه باز کنیم؟؟

روشنفکری ماباید بدرستی دریابد که کار فکری-تیوریک برای دریافت چنین یک راهی، به خودِ ما مانده است؛

روشنفکری ماباید بدرستی دریابد که یک تعریف ِنو از وضعیت روشنفکری افغانستان، فقط ازطریق تاءسیس یک گسست منظم از گذشته، متصور است؛

وما باید بدرستی دریابیم که تاهنگامی که ما از مبانی تاءسیسی این آغاز نو یک تعریف روشن ودقیق به پیش نکشیده ایم،تا بدان هنگام،هرحرکتی که مابخواهیم براه بیاندازیم، این حرکت محکوم است به اینکه یک تکرار از گذشته باشد؛

وهرگاه درنظرآوریم که گذشتهءما،یک فاجعه بوده است؛پس به درستی در مییابیم که هرحرکت ما که گذشته را تکرار کند، تکراری از فاجعه است:

یکباردگر،این سرنوشت مردم است،که سرشت روشنفکری افغا- نستان رارقم می زند؛و نه برعکس ؛

روشنفکری ما باید بدرستی دریابدکه درطی غفلت مااز تبیین وضعیت ما، سرنوشت وطن زیرسوال رفته است[5]؛

پس ما به گسست از منظومهء مفهومی کهنه؛ ودر نتیجه به یک منظومهء مفهومی نو ضرورت داریم که زمانه گرایی[6] روشنفکری مارا برطرف بسازد؛ما را در زمان حال فرود آورد که درنزد مامفقوداست؛ ما را به اکنونیت در زمان-مکان برگرداند؛به ما امکان بدهد که آرمان ها و امید های جدید بیافرینیم.

پس استدراک ِکنونی اززمان،درغیاب یک استدراک نو از مکان، میسر نیست؛

ماباید به یک آغاز ِنو "برگردیم"؛

یک تعریف نو ازوضعیت روشنفکری افغانستان،ازمسایل "پارچه گرایی" معمول درمیان ما نیست؛بلکه از شرایط امکان یک آغاز ِنو برای وطن ومردم است.

روشنفکری افغانستان درراه تبیین وتعریف یک آغاز ِنو،اولتر ازهمه یک ایتیک ِنو (Ethik)راسازمان بخشد؛یک ایتیک ِنوکه از هرگونه تبری سازی ویامحکوم سازی فراتر برود و به یک همه جانبه گی برساند؛یعنی درراه تعریف ازیک آغاز نو، ما طوری حقایق متعدد و تعدد در حقایق را مجاز بسازیم که تا سیمای آن تصویر کلی دگرباره نمایان گردد:

ما به یک پاتریوتیزم ِنوع جدید[7] ضرورت داریم؛

ما به یک تبیین جدید از مفاهیم وطن- هموطن[8] ضرورت داریم.

2

دربارهء آغاز ِما

درجستجوی پیگیر برای یک آغاز ِنو،توجه ما(به همه دلایل) به این معطوف میگردد که بار ِقبلی از کجا آغاز کرده بودیم؟؟

این کجا، که حرکت پُر از پیچ و خم، و پُر از قربانی ما را بسوی یک ناکجاآباد،آغاز نهاد،مشروطه بود. تاریخ افغا- نستان نوین را ما با مشروطه آغاز کردیم؛

گفتیم[9] که نهضت های 50 سال اخیر در افغانستان(اعم از چپ و راست)برمبنای گسست ازمشروطه نه، بلکه برمبنای مقاطعه از مشروطه تاسیس شدند؛

اینک اگروظایف اساسی که کماکان در برابر ما قرار دارند

وظایفی هستند که مشروطه به پیش کشید؛ واگرنهضتهای 50 سال اخیر به نتایج فاجعه بار رسیدند؛پس ما به یک مقاطعه از آن منظومهءفکری نیاز داریم که نهضت روشنفکری افغانستان رانه به کجا رسانید،و نه به ناکجا؛ یعنی ما به یک مقاطعه ازمقاطعه(ءقبلی)نیاز داریم که مانع در برابر برگشت به سرچشمه های اولی مشروطه را از میان بردارد؛ تا ما، سپس،از طریق گسست از آن سرچشمه های اولی، به تعریف ازیک آغازنو دست بیابیم؛

پس اول: پایگاه نقد از روشنفکری "تاکنونی" ما را، فقط می توان در مشروطه گذاشت؛

وبعد: به این سوال باید پاسخ داد که برای نهضت کنونی روشنفکری ما، چارچوب تیوریک برگشت کنونی ما به مشروطه کدام است؛ یعنی ماامروز واکنون،ازگسست چی وچگونه معنایی مراد می کنیم؛

وقتی ماازضرورت نقدازگذشته سخن میگوییم،منظور ما همینست؛ منظورمااز«نقد»،نقدمفهومی، نقد فلسفی سیاسی است؛همه باید بدرستی دریابیم که راهی برای گریز از یک چنین نقدی بروی ما گشوده نیست؛

3

اندر میان ِمشروطه و دموکراسی

از حقایقی که از توجه ما بیرون مانده اند، یکی هم اینست که میانپردهءاصلی که مارا به چشمپوشی از مشروطه کشانید، میانپردهء«دههءدموکراسی» بود؛

نه تنها یکی از مهمترین تعارض های مااینست که ما اکثراً مشروطه را بادموکراسی مغالطه کرده ایم؛ بلکه مهمتر اینکه «اندیشه های پیشرو ِعصر ِما»ازطریق وبمنزلهءیک تفسیر ِ "انقلابی"از دموکراسی وارد میدان شدند: بدینسان بود که ما مفاهیمی بمانند «انقلاب ملی ودموکراتیک» را بمنزلهء ادامهء مشروطه درافکار جاسازی کردیم؛روشنفکری افغانستان برکرسی  دموکراسی نشست،تا به هرگونه بررسی ازمشروطه پشت پا زند؛

این روکش  کردن دموکراسی بالای مشروطه،بمنزلهء نماد ِ فروکش کردن فکر درنزد ما، را ما تاکنون هم ادامه میدهیم؛

آنجاکه مامینویسیم کهدولت امانی،مشروطه نبودچون یک دولت «شاهی» بود؛ودردورهءامانی «نهادهای دموکراتیک مردم بوجود نیامدند[10]»؛ درینجا ما چندبار دچار مغالطه هستیم:

v    بلحاظ اینکه مشروطهاساساًیکی ازاشکال دولت شاهی بوده است؛

v    بلحاظ اینکه شاهیودموکراسی ناقض یگدیگر نیستند؛ بخش مهم دموکراسی ها دراروپا از طریق پذیرش نظام شاهی شکل گرفتند؛

v    بلحاظاینکه مضمون اساسی سیاسی نهضت مشروطه در افغانستان، نه درشاهی،نه در دموکراسی،نه در "مردم"، بلکه درجای اصولاً متفاوتی قرار دارد؛

درجریان جنگهای سلاله داران سدوزایی و محمدزایی،درطی قرن 19 افغانان به مفکورهء شاهی انتخابی رسیدند[11]؛ معنااینکه افغانان مصمم شدند که ارادهء مردم را در تاسیس موسسهءسلطنت دخالت دهند:

افغانان مفهوم ارادهء مردم رامطرح کردند؛ و اما از موسسهءسلطنت فراتر نرفتند؛

درنهضت مشروطه،که با سیدجمال الدین افغانی آغاز شد، افغانان به یک امری اقدام کردند که سابقه نداشت: افغانان مفهوم قدرت را زیر سوال بردند؛

درشرق اسلامی از1000سال بدینسو،یگانه تفسیر ِسیاسی از مفهوم قدرت، مفهوم ظل اللهی از قدرت بود؛ یک تفسیر خاص از قدرت بود که به سلطنت، خصلت ظل اللهی بخشید؛

این مفهوم ظل اللهی دراروپای پیش ازانقلاب فرانسه هم مطرح بود؛اماعلیرغم این،اروپا بسوی تفسیر ِمدرن از قدرت حرکت توانست؛ چرا؟

دلیل این بودکه در«الهیات مسیحی»بحث ازخداوند مجازبود؛ وامادر«حکمت الهی» که مقارن باتاسیس سلطنت ظلاللهی، درجهان اسلام بسط یافت، بحث از ذات خداوند ممتنع قرارداده شد؛ پس مسلمانان مفهوم قدرت را زیر سوال نه بردند؛ ودر نتیجه دو مفهوم بنیادی یکی دخالت مردم در تدویر قدرت،ودیگری مفهوم نظارت بر قدرت؛و بنابران مفهوم مشارکت ، را نه شناختند؛

واین جریان برای 1000 سال درحوزهءما عمل کرد؛ آخرین دولت ظل اللهی بوسیلهءامیر عبدالرحمن تاسیس شد؛امیر شریعت رادر دولت منجذب ساخت[12] ،تا«مرکزیت» خود را تحقق بخشیده باشد؛

اینک مشروطه طلبان ، که بدون ِ تردید مسلمانان ِ راسخ بودند،این تفسیر ِنو را به پیش کشیدند که قدرت را می توان زیر سوال برد، و بنابران می توان قدرت را تحت نظارت قرار داد؛ و بنابران مردم حق دارند در تاسیس قدرت مشارکت داشته باشند؛ وازینجا سوال مشروطیت و قانون رامطرح کردند؛

حسین آبادیان درکتاب[13] خود بدقت نشان داد که هم حرکت مشروطه و هم حرکت ضد مشروطه، هر دو برای مستدل ساختن دیدگاه خود بر تفسیر ازنص مقدس متکی بودند؛ یعنی هم مشروطه،وهم ضدمشروطه،هردو، اشکالی از تفسیر ِنص مقدس متکی بودند؛پس مشکل اساسی1000سال تداوم ِسلطنت ظل اللهی درحوزهءما،عبارت بوده است ازیک مشکل درتفسیر؛

اینکه مشروطه طلبان موفق شدندکه بااتکا بریک تفسیر ِ نوازنص مقدس راه رابرای زیرسوال بردنقدرت بگشایند، درقیاس باتاریخ طولانی سلطنت ظل اللهی در حوزهء ما، این یک انقلاب حقیقی بود؛ مضمون اساسی سیاسی مشروطه درین جابود؛شاه امان الله برای بارنخست پس از 1000سال، این اصل را مطرح کرد که«دولت خدمتگزارمردم است»؛

اجرالدین حشمت درکتاب[14] مهم خود،اگرکه این مباحث را مطرح وپیگیری نمیکند؛امایک موضوع مهم راروشن میسازد:

اینکه محافل و حلقاتی که درافغانستان درآن دوران مواضع و فعالیتهای ضد مشروطه داشتند،کدام ها بودند؛ این حقیقت  که ملای لنگ در1924در پکتیا ادعا کرد که قانون ضدشریعه است،نشان میدهد که تکیه گاه فکری این محافل، تفسیر قدیم ازنص مقدس بود؛این محافل از داخل موسسهءسلطنت رهبری میشدندونصرالله خان و عبدالقدوس خان اعتمادالدوله از مخالفین اصولی مشروطه بودند؛ معنا این که ایشان مشروطه را بلحاظ اصول ِدین رد میکردند؛

این ضدمشروطه بودکه نهاد و پایگاه بنیادگرایی بود؛

درست ازینرو برگشت به مشروطه، برگشت به دین مردم است،امابرگشت به بنیادگرایی نیست؛برگشت بهمشروطه، برگشت به ضدِ بنیادگرایی است؛

درست ازینرو برگشت به مشروطه روشنفکری افغانستان را در کنار مردم برمیگرداند وبنیادگرایی را منزوی میسازد؛

برگشت به مشروطه، موضع هژمونیک نهضت روشنفکری افغانستان رابه آن برمی گرداند؛

v    بلحاظ اینکه نهضت مشروطه در افغانستان،درغیاب مفهوم دموکراسی(وطوریکه دربالا گفتیم در غیاب مفهوم انقلاب) آغازشد[15]؛این دوفقدان از دلایل مسترد کردن مشروطه در افغانستان نیست،از مشخصات مشروطه درافغانستان است؛ ازناتوانی ها و نارسایی های مشروطه، نمیتوان و نباید به این نتیجه گیری عبور کرد که مشروطه نادرست بوده است.

v    بلحاظ اینکه مشروطه درافغانستان را درچارچوب مثلث ِ مفهومی«استقلال– وطن- قانون» باید برآورد کرد؛ ازین فراتر برای بار نخست مشروطه بود که سوال تمدن رادر افغانستان مطرح کرد[16]؛ازیننظرمشروطه نخستین دیدگاه ضدانحطاط درافغانستان است؛در همین چارچوب مشروطه سوال ازپیشرفت افغانستان،وسوال از «راه پیشرفت»[17] را مطرح کرد؛

وقتی میگوییم معیارقضاوت مابرای ارزیابی نهضتهای 50سال اخیر، مشروطه قرار می گیرد؛ منظور ما دقیقاً اینست که مااین نهضت هاراازین لحاظ مورد ارزیابی قرار میدهیم که این نهضت ها تا چه اندازه ازین پنج مفهوم فاصله گرفتند و یا به این پنج  مفهوم نزدیک شدند؛

روشنفکری افغانستان بایدپاسخ به این راز را بیابدکه چرا نتوانسته است این لغزش ِپیوسته ازمشروطه را دریابد؟

4

نقد«انقلاب»،بمنزلهءنقد«دموکراسی افغانی»

نقد"دموکراسی"،ونقدمفهومیی تبعات ِدموکراسی درافغانستان، بموضوع اساسی نقد ِوضعیت روشنفکری ما مبدل میشود؛ما باید دقیقاً نشان داده بتوانیم که چرا هر اقدام ِمابنام و برای دموکراسی،به اعدام و به الغای دموکراسی انجامید؟؟ ماباید دقیقاًنشان داده بتوانیم که چرا نقد مفهوم انقلاب، حلقهء مرکزی در نقد مفهومی جریان دموکراسی در افغانستان است؛

v    مفهوم انقلاب[18]،همان مفهومی است که نهضتهای 50سال اخیر درافغانستان ازطریق عنوان کردن آن، مقاطعهء خود را با مشروطه تجسم بخشیدند؛ نهضت مشروطه در افغانستان مفهوم انقلاب را نمی شناخت[19]؛

انقلاب مفهوم پارادیمی[20] نهضتهای نیم قرن اخیردر افغا- نستان است؛

v   فرآوردهءاصلی دورهءمشروطه عبارت بودازتاسیس نخستین وفاق افغانی؛ وفاق مبتنی بر سه اصل رهنمای مشروطه:

- وطن و هموطن؛

- استقلال؛ و وحدت در مبارزهء ضد استعماری؛

- قانون؛ و تاسیس دولت ملی در افغانستان؛

مهمترین محصول این نخستین وفاق افغانی،عبارت است از مفهوم هموطن،که درمفهوم افغان بیان شد؛مفهوم افغان محصول فکر سیاسی مشروطه است؛

v    پس از35سال مبارزهء جانبازانه و پُراز قربانی مشروطه طلبان،بالاخره سلالهءنادری عقب نشست؛وبا قانون اساسی {1343/1964}موضع مشروطهاعاده[21]شد؛نهضت روشنفکری افغا- نستان توانست درتحت یکی ازتاریکترین اختناقهای شرقی، نیات واهداف خودرابرکرسی بنشاند واستبداد شرقی رایک گام عقب زند:

نهضت روشنفکری افغانستان ، دگرباره در وضعیت مشروطیت

قرارگرفت؛

v    موسسهءسلطنت که درسال1947 مفهوم دموکراسی را به پیش کشید[22]،این جریان راتا قانون اساسی 1964ادامه داد و قانون اساسی 1964، قانون اساسی دموکراسی نامیده شد؛ درحالیکه مهمترین تحولات سیاسیی راکه قانون اساسی مسجل ساخت،تحولات سیاسیی بودند که مطالبات مشروطه را تکمیل کردند:تفکیک حکومت ازموسسهءسلطنت؛ تفکیک قوت های تقنینی وقضایی ازحکومت؛

واین درست در حالیکه مهمترین مطالبات دموکراسی، یعنی آزادیاحزاب سیاسی اجرا ناشده ماند:

قانون احزاب توشیح  نه شد!

موسسهءسلطنت،عقب نشینی دربرابرمشروطه خواهان رابایک حرکت معکوس خنثی ساخت؛موسسهءسلطنت ازتاسیس یک نهضت (وحزب)مدافع ارزش های مشروطه درقانون اساسی ممانعت کرد[23]؛

درنتیجه نه تنها ارزشهای مشروطه بل همه ارزشهای نو، درقانوناساسی ناشناخته ومسکوت ماند؛راه برای نهادینه ساختن مشروطه درمیدان سیاسی مسدود شد؛ میدان سیاسی به وسیلهءدوگرایش نهایت پسند ِ(انقلاب ِ)راست وچپ اشغال شد؛میدان سیاسی دچارانقطاب شد؛واین انقطابدر انقطاب های بعدی ادامه یافت وبه فاجعه کشانید؛

5

از موضع ِمقایسه

اینکه وفاق  بر سیر پروسه های سیاسی  در افغانستان غلبه داشته است، بیش از همه از طریق مقایسه در اصول ساختار و عملکرد راست وچپ درافغانستان،برازنده میشود.

این مقایسه نه یک تعارض،بلکه یک تقارن بسیار حیرت انگیز این دو را نشان میدهد:

انقلاب راست                                                  انقلاب چپ

- پایگاه اجتماعی:            - پایگاه اجتماعی:

اقشارمتوسط شهر و روستا؛      اقشارمتوسط شهر و روستا؛

(مراکز تحصیلی و تعلیمی)          (مراکز تحصیلی و تعلیمی)

-کودتاازطریق قوای مسلح       - کودتااز طریق قوای مسلح 

- تضادمیان کفر واسلام         - تضاد میان طبقات متخاصم

- جهاد                       - مبارزهء طبقاتی

- انحصار ِحقیقت                - انحصار ِحقیقت

- انحصار ِ قدرت                - انحصار ِ قدرت

- سرکوب نهایی کفر             - سرکوب نهایی ضدانقلاب

-انترناسیونالیزم اسلامیستی     - انترناسیونالیزم پرولتری

- مدل مارکسیستی سازمانی [24]      - مدل مارکسیستی سازمانی

حاصل اقدام ِ چپ و راست در افغانستان چی بود؟؟

·        هر دو میدان سیاسی را دچار انقطاب کردند؛

·        هردو خشونت را به میدان سیاسی وارد ساختند؛ وهردو میدان سیاسی را میلیتاریزه کردند؛

·        هردو سرکوب را نهادینه ساختند؛

·        هردو افغان ها را قربانی کردند:

- مردم از طرف چپ

- مسلمانان از طرف راست؛

·        هردو افغانها را از وطن شان محروم ساختند؛

·        هردو مفهوم ِ مردم را عقب زدند؛هم ازین نظر که خود را در جای مردم قرار دادند؛ وهم ازین نظر که مفهوم مردم را که مفهوم کلیدی دموکراسی است،به تعلقات قومی عقب زدند؛

·        هردو درمیدان قومی،یگدیگر را دوباره به آغوش کشیدند و وصال خود را جشن گرفتند؛واما زفاف آنهااز خون مردم آماده شد؛

·        هر دو باعث و وسیله شدند که افغانستان 60 سال پس از جنگ استقلال، به جنگ داخلی کشانیده شود؛ و مداخلهء خارجی استقلال افغانستان رابه گروگان بگیرد؛

·        هردو باعث ووسیله شدند که افغانستان در عدم قانونیت محض فروبغلتد؛

هردو باعث و وسیله شدند که نخستین ووسیعترین وفاق افغانی، وفاق پس از مشروطه درهم بشکند؛ مفهوم وطن و هموطن درمیان افغانان دچار انقراض شود؛

این نیرو ها درچه چیزی چپ؛و در چه چیزی راست بوده اند؟؟

کمترین حاصل این مقایسه،این ست که مسایل سیاسی افغانستان درقرن 20 را نمیتوان برمبنای مقابلهء"راست" و"چپ" توضیح داد؛ یک چنین مقابله یی در افغانستان دایر نه شد:

راست بعوض چپ ، جامعهءسنتی در دهات را ویران ساخت؛راست،

جامعهءسنتی دردهات رابلعید؛ چپ، جامعهءمدنی درشهر ها رابلعید؛ 

دومین حاصل این مقایسه اینست که مسایل سیاسی افغانستان درقرن بیستم رانمیتوان برمبنای مقابلهء"سنت" و "مدرنیته" توضیح داد؛

نه راست درافغانستان ، نمایندهء"سنت" بوده است؛ ونه "چپ" در افغانستان نمایندهء"مدرنیته"بوده است؛راست راه مارا به دیدن ِدرست ِسنت بست؛چپ راه مارابه دیدن ِدرست ِ مدرنیته بست؛مسلم است که بر اینها باید افزود که مسایل سیاسی افغانستان رانمیتوان برمبنای مقابلهء"کفر"و"اسلام"؛ و یا مقابلهء"انقلاب" و "ضدانقلاب"؛و یا مقابلهء "مرکز" و "محل" توضیح  داد؛

"چپ"و"راست"،برخلاف آنچه آنان درسخن ادعا کردند، درعمل، خویشاوندان بسیار نزدیک برامدند[25]؛ چپ و راست هر دو بیکسان مارااز آنچه باید انجام میدادیم،دورتر بردند؛

چپ و راست افغانستان دو نهایت یک خط بودند؛ هردو بیکسان به فاجعه راندند؛وهردو بیکسان درافغانستان به بنبست رسیدند؛

هنوز نمیتوان گفت،واین کار ما نیست که بگوییم، که مفهوم انقلاب همواره و در همه موارد به فاجعه رانده است؛و اما می توان و باید گفت که برونرفت ازفاجعهء کنونی ما و برپا کردن یک نهضت نجات وطن،نمی تواند از نقد مفهوم انقلاب،و بنا بران از نقد چپ و راست دیروز آغاز نه شود؛

6

دربارهءمفهوم وفاق

درین رابطه دو تذکر:

نخست اینکه مفهوم وفاق از کجا می آید؟؟

دومفهوم«وفاقkonsens/نفاق dissens»، یک  دوگانهء مفهومی هستند؛وپیوسته درپیوند با یگدیگر مطرح میشوند[26]؛

درنظریهءسیاسی مفهوم انقلاب،(که به ریشهءنفاق برمیگردد) اساساًًبمعنای برهم خوردن ویابرهم زدن وفاق است؛حال برنامه ناشده؛ویا برنامه شده؛

نیروهای سیاسی که انقلاب راهدف برنامه یی خود قراردادند، بر این نتیجه گیری ایستادند که وفاق جاری دیگرنمیتواند و یانباید ادامه بیابد؛و بنابران آنرا باید(از طریق انقلابی) برهم زد، تا راه برای یک وفاق جدید گشوده شود؛

یک انقلاب که نتواند راه را برای یک وفاق جدید بگشاید، دچاربحران مشروعیت است.چنین است دیالکتیک وفاق وانقلاب؛ دقیقاًازهمین نظرمفهوم انقلاب،ازمفهوم انارشیستی «ویرانگری مداوم»، متمایز میشود[27].

دوم اینکه ماتاکنون به یک تبیین دقیق از جای مفهوم وفاق درتاریخ سیاسی قرن بیستم در افغانستان، دست نیافته ایم؛

گفتیم که پروسه های سیاسی قرن بیستم درافغانستان را نه میتوان بر مبنای تعارض میان کفر و اسلام توضیح داد؛ نه میتوان برمبنای تعارض میان سنت و مدرنیته توضیح داد؛ و نه میتوان بر مبنای تعارض میان راست و چپ توضیح داد؛

حلقهء مفقودهء تبیین رویدادهای سیاسی افغانستان درقرن20

را در جای دیگر می باید جست:

پروسه های سیاسی افغانستان در قرن بیستم را بر مبنای تعارض میان جریانات وفاق انگیز و جریانات وفاق گریز می بایست توضیح داد؛

از6 قانون اساسی افغانستان،4 قانون اساسی بر مبنای وفاق قرار داشت؛این امر نشان می داد که وفاق افغانی مهمترین سرچشمهء تاسیسی قانون  در افغانستان است؛

درقرن بیستم ما چاربار توانستیم درافغانستان فراز های سیاسی تاسیس کنیم،که هرچار برمبنای وفاق قرارداشتند؛

بارنخست دردوران مشروطه کهبرمحورمبارزهءاستقلال طلبانهء ضداستعماری مردم افغانستان،و برمبنای اندیشهءدولت ملی امانی قرار داشت؛

باردوم در آستان تاسیس قانون اساسی 1343که برمحور تکمیل مشروطه قرارداشت؛ وفاق ِموسس ِقانون اساسیِ 1343،در واقع مهمترین مظهر ِبرگشت به مواضع مشروطه بود؛

بارسوم در دوران محمدداود که برمحور اندیشهء جمهوری قرار داشت؛محمدداود کوشید اندیشهءجمهوری را مبنای یک حرکت جدید قرار دهد تا انقطاب دهساله در میدان سیاسی رفع گردد؛

بارچارم در دوران نجیب الله که برمبنای مشی مصالحهءملی قرارداشت؛درین دوره است که اندیشهءسیاسی افغانی برای بارنخست مفهوم وفاق ملی رابه پیش کشید؛واین مهمترین حرکت فلسفی سیاسی مستقل افغانان در قرن بیستماست؛ زیرا مفهوم وفاق ملی، در مقام مفهوم پارادیمی نهضت روشنفکری افغانستان مطرح میگردد؛

7

مفهوموفاق،بمنزلهءمفهوم رهنما(پارادیمی) مفهوم وفاقkonsens/konsensus،مفهوم رهنمای فکر سیاسی ما قرار میگیرد؛مفهوم وفاق همان پارادیم ِنو ِما است.

وقتی مامیگوییم که روشنفکری افغانی دچار بحران پارادیمی است؛منظور مااینست که روشنفکری افغانی(ومثلاً "راست"و"چپ" افغانی)،که مفهوم پارادیمی دیروز یعنی مفهوم انقلاب را کنار گذاشته است، تا به حال نمی داند که کدام مفهوم جدید  پارادیمی را بجای آن جابجا بسازد؛

آنجاکه مفهوم انقلاب عقب میرود،مفهوم وفاق جلومیآید؛ وفاق مفهوم جدیدپارادیمی است،که دستگاه فکری جدید مابه دَور ِآن آباد میشود؛

اینک میبینیم که چرا مفهوم وفاق یک مفهوم پارادیمی است؟ یعنی مفهوم وفاق مارا بکدام عرصه های فکر و اقدام سیاسی رهنمون می شود، که سایر مفاهیم نمیتوانند رهنمون شوند؟؟

v    مفهوم وفاق راه ما را به سوی یک تبیین نو از مفهوم امر سیاسی میگشاید؛

در فکر سیاسی قرن بیستم خاصتاً از طریق نظریات دو تن یکی کارل شمیت، ودیگری و.ای. لینین، این تفسیر از امر سیاسی غلبه داشت که سیاست میدان تفکیک دوست و دشمن است؛ این تفسیر فعالیت سیاسی راچون دشمن تراشی ، و دشمن کشی میدانست؛

پس از تجربهءسهمگین دوجنگ جهانی، فکر سیاسی در تعریف امرسیاسی به جلو حرکت کرد؛ و این تفسیر پذیرفته شد که امرسیاسی عبارتست از یک میدان ِ مناسبت ِ متقابل kommunikationsraumکه دران بازیگران سیاسی درفعالیت خود، مختار هستند؛واما هیچ نیروی سیاسی، بعلت هیچ برنامهء سیاسی ،مجاز به عدول ازین میدان سیاسی نیست؛

چرا مجاز نیست؟زیرااین تبیین ِنو از امرسیاسی از موضع امر ِهمگانی واز موضع مصلحت ِهمگانی صورت گرفت؛ ومفهوم وفاق بمنزلهء شاکلهءخصلت ِهمگانی امرسیاسی مطرح شد؛

نجیب الله آنجا که گفت:

«کلید حل مسایل افغانستان، درکنار گذاشتن نیروها نیست؛بلکه در کنار آمدن نیرو ها است»

درینجا وی درواقع سنگ بنای این استنباط نو از امر سیاسی رامیگذاشت؛چنین یک استنباطی از امرسیاسی برای

بارنخست درافغانستان عنوان میشد.

v    مفهوم وفاق، مفهوم دشمن رااز میان بر میدارد؛عمیقترین جراحت های وجدان سیاسی افغانان،در طی 50 سال اخیر از طریق مفهوم «دشمن» وارد شده است.

درشرایطیکه مهمترین مساءلهءکنونی ما،مساءلهء برونرفت ازجنگ است؛درین شرایط مفهوم وفاق، از موضع چندین پارچه گی ناشی ازجنگ، و ازینرو از موضع پلورالیزم، مطرح میشود؛درست ازینرو مفهوم وفاق راه باز می کند که مااز«دشمنی» های ایجاد شده فراتر برویم؛یک ارادهء سیاسی سرتاسری بوجود بیاوریم؛ واین اراده به امر خاتمه بخشیدن به جنگ معطوف ساخته شود. مفهوم وفاق به حرکت ما برای پایان بخشیدن به جنگ خصلت هژمونیک میدهد. یک هژمونی ملی که جنگ را منزوی میسازد.

یک هژمونی ضدجنگ، مبنای حرکت بسوی تاءسیس یک ارادهء ملی دوران ِپس ازجنگ قرارمیگیرد،که بااستقلال وطن و تاسیس دولت ملی پیوند می یابد.

v    مفهوم وفاق راه مارابسوی مهارزدن به خشونت میگشاید؛ مفهوم وفاق جریانهای معطوف به حذف اجتماعی را متوقف میسازد؛و در نتیجه مفهوم وفاق راه ما را بسوی خشونت زدایی از میدان سیاسی میگشاید؛نهاد ها و برنامه های سیاسی که مفهوم وفاق را منظور نمیکنند ، نمیتوانند به خشونت زدایی از میدان سیاسی متعهد باشند؛

v    مفهوم وفاق راه میگشاید که ما یک تبیین جدید از پایگاه های تاسیس دموکراسی به پیش بکشیم؛

مفهوم وفاق نشان میدهد که دموکراسی نه معادل مشروطه است؛ونه بدیل بلاواسطهء مشروطه است؛ یکی ازاین دو هم نیست؛ تمادی بلاواسطهء مشروطه، دموکراسی نیست؛ جامعهء مدنی است؛

ازطریق مفهوم وفاق،واز طریق تاسیس جامعهءمدنی،ما به یکی ازاساسی ترین جریانهای پس ازجنگ عبور میکنیم: وفاق راه میگشاید که جریان تاسیس جامعهء مدنی، به جریان تاسیس نهضت شهروندی فراتر برود؛

وقتی مامیگوییم کههدف برنامه یی نهضت روشنفکری افغا-

نستان،تاسیس  جامعهءمدنی قرار میگیرد؛ به این نتیجه گیری ها نظر داریم.

v    مفهوم وفاق راه باز میکند که مجموعهء مفهومی وطن- هموطن بار دگر در کانون فکر سیاسی ما قرار گیرند؛ تاسیس دولت قانون  برمبانی جدید استوار شود؛ دولت قانون و جامعهء مدنی دومحور اساسی را بدست میدهندکه بااتکابه آنها،جریان یکهزار سالهء بازتولید فرهنگ استبدادی متوقف گردد؛ نهاد های سرکوب کنارزده شوند؛ راه برای تکثروپلورالیزم وگفتگو ومشارکت گشوده شود.

v    مفهوم وفاق ملی راه باز میکند که ما از زمینهء ملی، وازطریق تحکیم زمینهءملی، به زمینهء حوزه یی فرا تربنگریم ووفاق حوزه یی- تمدنی را بمنزلهء مهمترین چشم اندازنو دربرابر نهضت روشنفکری حوزهءما قرار دهیم؛ یک چشم اندازی که پنجرهء ورود ما به جهان گلوبال قرار میگیرد.

روشنفکری افغانستان بایددریابد که وضع جاری،یک وضع ششدر است؛ویک راه برونرفت ساده و سرراست و«مکتبی» ازان مکشوف نیست؛ماباید بهاین حالت تخیلی که چیزهای زیادی را در وطن مسلم میگیریم،پایان بخشیم؛ ما باید در یابیم که بنیادهای اولی هرگونه حرکت سیاسی دروطن ما درهم ریخته است؛

وضع جاری تنهاپیچیده نیست؛ دروضع جاری کوشش برای مرتب کردن دوبارهءهمه زمینه ها،تنهامدخل و مقدمهء (مسلم گرفته شدهء) فعالیتهای سیاسی بعدی نیست،بل از ضروریات اجتناب ناپذیر بیرون رفتن از درهم ریختگی همگانی است؛ازینجاست که این کوشش از مفهوم وفاق میگذرد؛

8

وفاق ویا نفاق:سه نمونه

ما خودرا پیوسته نیرو های سیاسی معرفی کرده ایم؛در حالی که ماهیچگاه یک تاءمل مستقل درفکرسیاسی تاسیس نکردهایم؛ وتنبلی های خود را پیوسته بااین "دلیل" پوشانیده ایم که «تیوری یکی است؛وظیفهءماصرفاًیادگرفتن است[28]»؛ پس بدیهی ترین و اساسی ترین مفاهیم فکر سیاسی ازساحهء توجه ما بیرون مانده اند؛وعاریت گرفتن مفاهیم«قرضی» مارا دردام وابستگی در عرصهءفکر و اقدام سیاسی کشانیده است؛

درگام نخست ما از سه مفهوم قدرت؛ و اقتدار؛ و دولت؛ تصور روشنی نداشته ایم؛وبدتراینکه هماکنون هم بضرب همان تصورات ناروشن سالهاپیش،میکوشیم پیچ ومهرهءوضع کنونی رابگشاییم؛

درطی قرن بیستم درواقع مهمترین تناقض ما، درعرصهء سیاسی، این بوده است که ما کوشیدیم تبیین اروپایی ازمفهوم قدرت ودولت را دنبال کنیم؛و ما پیوسته ازین حقیقت غافل مانده ایم که مفاهیم قدرت و دولت درشرق رااصلاً نمیتوان برمبنای مدل اروپایی تبیین کرد؛و یا نتیجه گرفت؛

تنها دوبار درطی 1000 سال،مفهوم قدرت راما به زیر سوال بردیم:یکبار در هنگام تاسیس سلطنت ظل اللهی؛و باردگر در هنگام مشروطیت؛

چپ افغانستان،ومثلاً حدخا که مدعی شد که«نوع جدیدی ازقدرت سیاسی» را مطرح کرده است؛و مفهوم«دولت دموکراسی ملی» را نشانی داد؛در کار تبیین ماهیت این نوع جدید قدرت سیاسی عاجز ماند؛ تاءکید اصلی توضیحی حدخا درین زمینه بالای دو مفهوم ملی و دموکراتیک قرار گرفت؛آنچه اما در تحت این دو مفهوم منظور میشد،جریان غفلت ماافغانان ازمشروطه را فقط تشدید کرد؛ تبیین حدخا از مفهوم ملی(ضدامپریالیستی)،آگاهی سیاسی ما رااز روند ِناسیونال در افغانستان بیگانه ساخت؛ وتبیین حدخاازمفهومدموکراتیک(ضدفیودالی)،آگاهی سیاسیماحتی از"دموکراسی" معمول دران دوره را بیگانه ساخت؛

حدخا شاید حق بجانب بود که بحیث یک حزب سیاسی، تبیین خاص خوداز مفاهیم سیاسی را به پیش بکشد؛آنچه اما حدخا دران حق بجانب نبود،این که، حدخا ازتبیین پدیدهء قدرت ودستگاه

حاکم در شرق اسلامی،دچار غفلت سیستماتیک شد؛

این تبیین بودکه به بحث وبررسی از پدیدهء سلطنت ظل اللهی می انجامید؛واین بررسی بودکه  روشن میساخت حدخا کدام تحولات ساختاری درعرصهء نظام سیاسی را در پیش بگیرد؛ کدام تداوم ها و کدام گسست ها را پیگیری کند؛

طوری که معلوم است در کشور ما چنین نه شد؛

این حقیقت تلخ که چپ افغانستان در دوران اقتدار خود،به چیزی به جز تداوم نهاد سرکوب نه رسانید، مهمترین نشانهء ناآگاهی چپ از ماهیت دستگاه حاکم درشرق، و مهمترین مظهر ناآگاهی چپ حتی از ماهیت مشروطه در افغانستان بوده است؛

اینک یکی از مهمترین دلایل ضرورت برگشت ما به مشروطه، اینست که ماآن نقد ِاز قدرت ظل اللهی راکه مشروطه آغاز کرد وناتمام ماند، باید به اتمام برسانیم؛

فقط ازینطریق می توان نشان داد که مثلاً چگونه میبایست چرخ بازتولید فرهنگ استبدادی را متوقف ساخت؛ موانع و معیار های تاسیس دولت قانون در نزد ما کدامهااند؟ برای تاسیس جامعهء مدنی درافغانستان از کدام راهها باید رفت؟ و ازینگونه.

الف– نمونهءاسلامیستی:

v    مفهوم دولت،ازمفاهیم قراءن مجید نیست؛ پس مفهوم دولت اسلامی، یک مفهوم غیرمنصوص و بی پایه است؛ نواندیشان اسلامی، چون ع.ک.سروش، امروز آنچه راتحت عنوان«دولت اسلامی» منظور می شود، «استبداد دینی» می نامند؛واز «جامعهءاخلاقی»و از«حکومت  فرا دینی»، سخن میگویند؛

v    بااینهمه،تفسیر مشروطه ازمفهوم دولت(وملت) یک تفسیر اسلامی ماند؛ این یکی از مهمترین منابعی است که چرا مشروطه در افغانستان مفهوم قدرت رازیر سوال برد،و امااز مفهوم سلطنت فراتر نرفت؛

ادعاها دربارهء"تاسیس دولت اسلامی"،از مدعا های اصلی نهضت های اسلامیستی طی 50 سال اخیر درافغانستان بود؛

تورن اسماعیلخان گفت:

«حکومتی که درهرات مابوجودآورده ایم،بهترین نمونهء حکومت اسلامی است[29]»؛

سیکورسکی(پولندی)که سالها در همین"جبههءهرات"بسر برد، نوشت:

«...آنان...در مورد حکومت اسلامی اصلاً معلوماتی نداشتند.حکومت اسلامی در نزد افراد مختلف، مفاهیم مختلف را احتوا مینمود...[30]»

v    درین احوال "تنظیمی ها" بر قدرت دست یافتند؛ وگوشه یی ازآنچه بروطن گذشت،درکتاب "جنگ های کابل[31]" تصویر شده است؛

ازسه شاخهءموءسس نخستین وفاق افغانی(مشران؛روحانیون؛ وروشنفکران)،هرسه بوسیلهءتنظیمیهادرهم کوبیده شدند؛

- مشران بصورت سیستماتیک نابود ساخته شدند؛

- روشنفکران سلاخی شدند واز خود به برون پرتاب شدند؛

-وامامهمترین انقراض ،در روحانیت عنعنوی افغانستان ظاهر شد؛نه تنهاروحانیت افغانستان در وجود تنظم های متعددپارچه پارچه ساخته شد و بوسیلهء یک عامل اصلاً بیگانه معاوضه شد؛ بلکه دین مردم افغانستان که یکی از مهمترین منابع همبستگی مردم ما و یکی از مهم ترین پایگاههای تاسیس وفاقافغانی بود،ازمردم دزدیده شد؛و به جای اسلام عنعنوی مردم افغانستان، حد اقل سه اسلام تحمیل شدند:

                - اسلام وهابی؛

                - اسلام ایرانی؛

                - اسلام پاکستانی؛

مشکل این سه اسلام تنهااین نیست که بادین مردم

ما بیگانه اند؛ مشکل این سه اسلام اینست که در میان خود درجنگ اند؛وآنهااین جنگ را به وسیلهء مردم افغانستان پیش می برند؛آنهااین جنگ را بالای مردم افغانستان تحمیل کرده اند؛

عدهء پیوسته افزایندهء ازسالمترین نیرو های افغانی که دیروز در زیر چتر های تنظیمی قرار داشتند،ماهیت این جریان ننگین را درمی یابند،تنظیمهارا ترک می کنند؛و به جریان همگانی وفاق می پیوندند؛ این عده را کاملاً بدرستی«روشنفکران دینی»افغانستان می نامیم؛ روشن فکران دینی افغانستان نه تنهاحق مسلم شان است که به جریان همگانی وفاق بپیوندند؛ بل روشنفکران دینی افغانستان این رسالت عظیم رابدوش میکشندکه مردم را بسوی ختم جنگ وبیرون رفتن ازین دایرهءننگین، ارشاد کنند؛

روشنفکری افغانستان باید بیاموزد، که روشنفکری دینی یک جناح سیاسی درمبارزهء همگانی مردم افغانستان برای بیرون جستن ازدایرهءننگین جاری است؛روشنفکری افغا- نستان باید برای جای این جناح ، درین مبارزهء همگانی مردم، یک تعریف ارایه کند؛ این تعریف بهرگونه یی که داده شود،ازمفهوم وفاق میگذرد؛مفهوم وفاق ، مفهوم کلیدی یک آغاز نو ما میشود؛

 

ب- نمونهءفدرالیزم

v    مفاهیم «هویت» و«اقلیت»،از مفاهیمی هستند که بعنوان مفاهیم ضد سیطرهء استعماری در آسیای میانه(بر علیه استعمار روسها و چینایی ها)، بالا کشیده شدند[32]؛

افغانستان هیچگاه مستعمره نبودهاست؛یک انتقال سر راست این مفاهیم برمناسبات داخل کشوری در افغانستا- ن، یک اقدام نسنجیده و از روی تعصب بوده است؛

مفهوم هویت در تحت گلوبالیزم بر مبنای نوین مطرح می

گردد؛ که مشکل بتوان گفت که ما افغانان ازین مبانی نوین اطلاع دقیقی نداریم؛

v    مفهوم ستم ملی که درافغانستان 50 سال اخیر،به تقلید ازمتون مارکسیستی،مطرح شد؛ یک مفهوم قابل انتقال بر افغانستان نبوده است[33] ؛میشل فوکو نشان داد که مفهوم ستم،از مفاهیم مشروعیت سیاسی است؛ یعنی در فقدان مشروعیت سیاسی، مفهوم ستم را نمیتوان مطرح کرد؛

تنوع قومی ودر نتیجه امتزاج قومی در افغانستان از داده های اولی است؛ مناطق صاف تکقومی در افغانستان موجود نیستند؛

اینک به جزدورهءمشروطه(ودورهءامانی)حاکمیتهادرافغا- نستان دچاربحران مشروعیت بوده اند؛دردورهء مشروطه گامهای اساسی درراهمتوازن ساختن مناسبات میانقومیدر افغانستان برداشته شد؛این گامهاتنها در چارچوب حرکت افغانی درتحت دولت ناسیونال (امانی) قابل تفسیر اند؛

عصبیت های قومی که در دورهء بعدی در افغانستان دامن زده شدند؛ تنها یک عکس العمل در برابر عصبیت حاکم (دروجوداستبداد خانواده گی -پشتونیستی سلالهء نادری) نه بود؛این عصبیتهای قومی، عقبگاه در حرکت ناسیونال دورهءامانیداشت؛ که حُرمان از آن، پیوسته بیشتر به آن خصلت آرمانی می بخشید؛

ماغفلت کردیم ازینکه در نظر بگیریم که درین دوره طی یک جریان نیرومند ِتحریف مفهومی،دستاورد های مفهومی مشروطه از ما دزدیده شدند:

مفهوم «جوانان بیدار[34]» با مفهوم «ویش زلمیان» معاوضه شد؛بعدمفهوم«جوانان بیدار»در"راست"به مفهوم «جوانان  مسلمان» تعدیل شد؛و در"چپ" به مفهوم«سازمان جوانان» تعدیل شد؛

مفهوم « وطن و هموطن» به چار مفهوم (اساساً نادرست[35]) «کلانقومی» تعدیل شد؛

دومفهوم«وطن»و«استقلال وطن»،در آن سو از نهضت مقاومت افغانستان سلب شدند؛وبه مفهوم « جهاد»، تعدیل شدند؛ ودر اینسو دو مفهوم «وطن» و«استقلال وطن» در نسبت با مفهوم«انقلاب» فرع قرارداده شدند؛ومفهوم« وطنپرستان» (که چپ افغانستان در طی مبارزات خود با افتخار از «وطنپرستان تاریخی افغان» یاد میکرد)، بالاخره به گروه های دفاع خودی در محلات اطلاق شد؛

v    چپ افغانستان که به تقلید از متون شوروی و چینایی «مساءلهءملی»رامطرح کرد؛ودررابطه با«حقوق خلقهای تحت ستم» از«نمونهءدرخشان شوروی»سخن گفت؛دوحقیقت اصلی را از نظر انداخت:

- یکی اینکه هم در شوروی ،و هم در چین، مفهوم خلقهای تحت ستم ازموضع تحمیل خشن حاکمیت استعماری آنهابرمناطق حوزهءتمدنی ما(آسیای میانه)،واز موضع درهم شکستن دو نیروی  مهم مقاومت در برابر اشغال روسی(وچینایی)این مناطق درآنزمان(یکیدولت مستقل امانی؛ودیگری پان تورکیزم که این دومی نیز در تحت حمایت دولت امانی عمل میکرد و با انقراض دولت امانی دچار انقراض شد)، مطرح شد؛ کاملاً برعکس هم شوروی سازی وهم چینایی سازی این مناطق عملی ساخته شد؛نسخهء مارکسیستی «حل مساءلهءملی» بالای افغانستان قابل انتقال نبود؛

- دیگری اینکه هردومفهوم هویت و اقلیت در شوروی وچین از موضع اسلامی و از موضع تفسیر اسلامی ازین دو مفهوم مطرح شدند؛یعنی از هویت اسلامی؛ و از اقلیت اسلامی؛درمناطق تحت اشغال استعماریسخن گفته شد؛

چپ افغانستان از نظر انداخت که طرح این مفاهیم درافغانستان درقالب مارکسیستی خصلتاًتحریفی است؛و روبه عقب، رو به احیای قومیگری دارد؛در حالیکه نهضتهای سیاسی حتی آسیای میانه درآغاز قرن 20 درجریان طرح این مفاهیم به نظریات ناسیونال رسیدند[36]؛این نظریات، همان نظریات مشروطه بودند؛ چپ افغانستان با غفلت ازمشروطه، مبنای درست مفهومی طرح این مفاهیم در افغانستان را ترک کرد؛ودر طرح این مفاهیم به یک تحریف سیستماتیک از برون تن داد؛

«راست»افغانستان، نیز، در طرح این مسایل مبنای اسلامی را که ریشه در مشروطه داشت،ترک کرد؛ و به مبنای اسلامیستی عبور کرد؛و در نتیجه از استقلال افغانستان دچارغفلت شد وبه وسیله یی برای تطبیق نیات استعماری پاکستان و ایران مبدل شد؛

v    چپ افغانستان باطرح مفهومحقوق اساسی مردم افغا- نستان، بدون تردید یک گام مترقی برداشت؛

واما درین طرح نخست چپ افغانستان درخط پیشکسوتان نهضت مترقی افغانستان گام برداشت؛ غبار و محمودی وآهنگ و دیگران،درین طرح پیشقدم بودند؛و سپس این مفهوم حقوق اساسی مردم افغانستان، اساساً از موضع نقد حقوق و امتیازات یکجانبه ومن درآوردی خانوادگی خانوادهء حاکم مطرح می شد؛ومعطوف به تاسیس حقوق اساسی مردم مبتنی برقانون اساسی بود؛ افغانستان درهمه اکناف آن در مرحلهءبدوی  Primordial نگهداشته شده بوده است؛ محرومیت ازحقوق اساسی وضعیت اصلی همهء مردم افغانستان بوده است؛

دقیق شویم: طرح حقوق اساسی مردم در مرام دموکراتیک خلق، یک طرح همه شمول و همگانی بود.

وامااز طرح این مساءله تا به عنوان کردن مسایل میانقومی درافغانستان،هنوز فاصله بود؛ چپ افغانستان درغیاب یک بررسی دقیق ازین مساءله یک سری رهنمود های ازپیش پذیرفته شده رانصب العین خود قرارداد ودر نتیجه آشکارا دچار لغزش شد؛این لغزش، برخلاف معروف، تنها منابع «ایدیولوژیک» نداشت؛این لغزش منابع «تیوریک» هم داشت؛

منبع این لغزش تیوریک یک عبارت مطروحه در مرام دمو- کراتیک خلق

«مبارزه درراه اتحاد و همبستگی تمام ملیت هاو اقوام زحمتکش افغانستان براساس تاءمین منافع طبقات محروم؛وبراساس اصل مساوات برادرانه؛ مبارزه همه جانبه علیه هرگونه ستم ملی اعم ازتفوق طلبی قومی،نژادی، قبیلوی، ومنطقوی، و همچنان علیه تمایلات محلی که نفاق ملی بار می آورد»

بوده است؛

درین عبارت یک بند وجود دارد که قرار معلوم منشاء سوء تفاهم های متعدد در فکر سیاسی چپ افغانی بوده است؛ این بند «اصل مساوات برادرانه» است؛

س.کشتمند، که میگوید سند طرح پیشنهادی ح د خ ا برای قانون اساسی را وی نوشته است، درین "طرح پیشنهادی" درج کرده است که این بند را چگونه فهمیده است:

«قانونی ساختن برابری تمام ملیت ها و اقوام افغا- نستان[37]»

این درج گواهی میدهد که ما حتی تاکنوناز تبیین درست این عبارت عاجزماندهایم؛واین تنهاحیرت انگیز نیست؛ این بسیار و بسیار حیرت انگیز است؛

«مساوات برادرانه»، یک اصل فلسفی سیاسی است؛این اصل ازنسبت تبیینیدرمیان سه اُقنوم[38]آزادی؛برابری؛برادری؛ نتیجه شده است؛نسبت ِتبیینیبدین معناکه این سه اقنوم فقط درپیوند بایگدیگر قابل تبیین هستند؛وبدین معنا که نمیتوان گفت کدامیک ازین سه اقنوم مقدم بردیگری است؛

درینمیان هرکدام ازین اصول، پویایی عظیم فکری بر

انگیخته است؛وازین جمله اصل برابری رامتمایز میسازیم که درپیوندهای آن با هردو اصل بعدی بیشتربحث شده است؛ بخصوص پس از توکویل محرزشد که منظور از برابری،قبل از همه عبارت از برابری فرد در مقابل قانون است؛ توکویل سپس استدلال کردکه اصل برابری مبنای حرکت بسوی آزادی است؛درنظریهء سیاسی درقرن بیستم مفهوم برابری مبنای حرکت بسوی عدالت قرار داده شد[39]؛

واما پذیرفتن اصل برابری(درمقابل قانون)،بمعنای نادیده گرفتن (سایر)نابرابری ها نمیتوانست بود؛ پس کوشش شد که برابری های بعدی و دومی جستجو شوند؛ این برابری های دومی، در برابری در مشترکات جستجو شد؛ یعنی سایر نابرابری ها دریک برابری نوع جدید، معادله شدند؛این برابری دومی، عبارت از برابری در برادری بود؛ مطابق به همه مولفین، مثلاً اندرسن[40]،این برابری در برادری، اصل موسس ناسیون(ملت)قرار داده شد؛

درهمینجا تذکر میدهیم که اصل برادر بزرگ که در آغاز قرن 20 درافغانستان مطرح شد؛ازاصول تاسیسی ناسیون درآنزمان دراروپا بود؛این درست است که دراروپا بعداً ازین اصل فراتر رفته شد؛ و اما روشنفکری افغانستان، وخاصتاً چپ افغانستان درطی قرن بیستم ازین پیشرفت بی اطلاع ماند؛ونتوانست مفاهیم متبادل به پیش بکشد؛چپ افغانستان نه تنهانتوانست مفهوم شهروندی را بجای مفهوم برادربزرگ به پیش بکشد؛بلکه خوددر یک قومیگری لجام گسیخته "عقب" نشست؛

ازین فشرده دو نتیجه بیرون میشوند:

1/برابری در برابر قانون،به آدرس فرد مطرح شده است؛این اصل،ناظر برشرایط یک کشور چندین قومی، به یکی ازمهمترین رویکردها هدایت میکندکه از نظر ما پنهان مانده است:راه ِفراتر رفتن از گروه بندی های خویشاوندی(ازجمله قومی)عبارتست ازتاسیس حقوق فردی؛واما برای نیل به این وضعیت ضرورت دارد که مفهوم انسان افغان مبنای حرکت قرار داده شود.

قانون وفرد،دوموناد ِتاسیسی منظومهءمفهومی دولت- ناسیون هستند؛ مونادولوژی دولت - ناسیون را نمی توان به ماقبل آن،ومثلاًبه اقوام صادرکرد؛ تقاضای برابری دربارهءحق کاربست زبان مادری را نمی توان «قانونی ساختن برابری ملیتها[41]واقوام» نامید؛

2/اصل«مساوات برادرانه» مطروحه درمرام دموکرا- تیک  خلق یک اصل دقیق بوده است؛و اما معنای این اصل این نبود که حدخا میخواسته اقوام رادر کنار هم "قطارک بنشاند"؛این اصل بیان می کردکه توجه اساسی "حدخا" باید به استقامت تاسیس ناسیون /ودولت-ناسیون/در افغانستان قرار داده می شد؛ مهمترین نتیجه گیری تیوریک ازین اصل،در شرایط تنوع گستردهء قومی در افغانستان ، فقط می توانست عبارت باشد ازینکه حدخا پیگیرانه موضع ترویج نهضت شهروندی در افغانستان را اتخاذ میکرد؛

طوریکه میدانیم در کشور ما چنین نه شد؛

حدخا،بنابر سوءغرض یکعده،به سوی بر پا ساختن نهاد های قومی منحرف ساخته شد:

تقاضای مرامی  حقوق اساسی برای همه مردمان افغا- نستان،که یک تقاضای مترقی بود،در تحت حاکمیت حدخا به یک حرکت عظیم عقبگرایانه و ارتجاعی انجامید: حدخا برخلاف نص مرامی خود«اصل مساوات برادرانه» راترک گفت؛برخلاف نص مرامی خود که ناسیونالیزم قومی،و سکتاریزم محلی رااکیداً رد میکرد؛به مواضع قومی و محلی کشانیده شد؛ حدخا و حاکمیت حدخا، بر خلاف نص مرامی خود،به یکی از محورهای تاسیس «نفاق ملی» در افغانستان مبدل شدند؛

این یک حرکت عظیم ارتجاعی بود، زیرا حدخا درین راه نه تنهامفاهیم برنامه یی"اتحاد" و "همبستگی" میان مردمان افغانستان،را قربانی کرد؛ بلکه مفهوم پایه یی مرام خود، مفهوم "زحمتکشان" را هم قربانی کرد؛ ودر زیر دهل و دنگ قومگرایی بالاخره به عقدازدواج همان نیرو های درآمد که 40 سال تمام آنان را«ارتجاع سیاه»و«ضدانقلاب»نامید؛ و از بابت مقابله باآنان،ویرانی وطن و قربانی ساختن مردم/ زحمتکشان را "توجیه ِانقلابی" کرد!!

حدخا در میدان ِاقدام، به یک نیروی ارتجاعی مبدل ساخته شد؛

بلی!!!یک گام عملی، بهتر از یک هزار برنامه است!!

v    مفهوم فدرالیزم ازمفاهیم مرامی حدخا نیست؛ حدخا در مرام خودبه رابطه درمیانتنوع فرهنگیدرکشور و تشکیلات اساسی مملکت اشاره کرد؛در قانون اساسی سال 1366حتی یک گام فراترگذاشت:«دولت زمینهء ایجاد واحد های اداری را بر مبنای خصوصیات ملی به تدریج مهیا میسازد»؛واماهنوزمفهوم فدرالیزم رامطرح نکرد؛از نخستین اسنادمرامی حدخا؛ تا آخرین اسناد حزب وطن این مفهوم تدریج مصرانه بر جا ماند؛

تکرار می کنیم :در دورهءحاکمیت حدخا؛وسپس در دورهء حاکمیت حزب وطن، مفهوم فدرالیزم مطرح نه شد؛

حتی کمترین دلایل نیز موجودنیستند که امروز وهم اکنون شرایط برای طرح این مفهوم(از جانب چپ) فراهم شده باشد؛مگر نیاتی از بیرون؛ موضع چپ موضع ناسیونال باقی میماند.

v    پارچه پارچه سازی افغانستانرا 150 سال پیش انگلیس ها توصیه کردند؛انگلیس که همه ستراتژی های خود را از نگاه دست نرفتنی ساختن هند طرح میکرد، دریافت که ازبیشتر از2000 سال، یکی از گرایش های مهم در حوزهء مااین است که افغانان بسوی هند هجوم برده اند؛حداقل اززمان مدنیت هندوسکایی به بعد میتوان این گرایش و آمیزش تکرارشونده رادر تاریخ حوزهءما نشان داد؛ازین رو بود که انگریز سیستان وبلوچستان وپشتونستان را در میان خطوط سرحدی مختلف تجزیه کرد؛

امریکا که «جهادافغانستان»رامدخل فتوحات در«اویرو-آزیان»ساخت، از نظرانداخت که این "جهاد"، یک  نیروی خفته را بیدار می سازد که مهار ناپذیر است؛و بارنت روبین امریکایی که درسال 1995 تحت عنوان پارچه پارچه شدن افغانستان[42] یک کتاب نوشت؛ازنظر انداخت که منافع کنونی امریکادرحوزهءما،دیدگاه دورهءاستعماری درباره این حوزه را عدول میکند؛اینک 15 سال پسانتر معلوم می شود که جریانات نیرومند اقتصادی، برعکس افغانستان را بسوی همگرایی حرکت میدهد؛

برخیها درافغانستان همین مفکوره هارا بعاریت گرفتند؛ و«داخلی»ساختند؛و مفکورهء فدرالی ساختن افغانستان را پیش کشیده اند؛

کنرادشیتتر درکتاب عظیم خود، نظریه فدرالی ساختن برای افغانستان را رد میکند،و مینویسد که چنین اقدامی در افغانستان فقط به یکEthno-federalismus  میانجامد[43]؛

نظریهءتقسیم افغانستان،به شمال وجنوب؛ونظریهء تقسیم افغانستان به جزایرقومی؛اصلاًمحصول رقابت های شرق-غرب درافغانستان هستند؛دردههء1980 غربیهاکه درافغانستان مصروف رقابت با شورویهابودند،دومفکورهء غربی یعنی Lebanisationو Balkanisation افغانستان رابه پیش کشیدند؛

درلیبانیزاسیون آنهافرض میکردندکه شمال افغانستان به شورویها واگذارشود؛وجنوب افغانستان درتحت تسلط ایشان قرارداده شود(مانندکوریا)؛این مفکوره در شوروی هم طرفدارانی داشت وگورباچف درسال 1987 این مفکوره را با دکتورحسن شرق مطرح کرده بود[44]؛

دربالکانیزاسیون،آنهافرض میکردند که افغانستان رابه جزایرقومی تقسیم کنند؛دردههء 80، هم امریکایی ها (و پاکستانیها،وایرانیها)وهم شورویها وبعد روسها برای عملی ساختن این مفکوره، خصومتهای قومی و مذهبی در افغانستان را دامن زدند تاجنگ ِمسابقوی در میان دو ابر قدرت در افغانستان را به جنگ  ِقومی در میان خود افغانها مبدل کرده باشند؛

همین اکنون هم نظریهءتجزیهءافغانستان درامریکا طرف- دارانی دارد؛اینکه این فکرراامروز واکنون غرب  مطرح میکند،دلیل اصلی آن ایجاد موانع در راه امکان تاسیس یک ارادهءملی در افغانستان برعلیه حضور نیرو های خارجی و پایگاه های شان درافغانستان است؛

گروههای سیاسی واشخاصی ازافغانستان که مفکوره های فدرالیزم راشایع میسازند؛ در واقع  تبلیغاتچی های "دیرآمدهء" همین مفکوره هاهستند؛ یعنی مدعاهای شان محصول تفکر مستقل سیاسی نیست،بلکه محصول «انتقالات» اندیشه ها،ومحصول «معاملات» سیاسی است؛

v    ادعاهابرای فدرالی ساختن افغانستان یک راه حل برای بحران افغانستان نیست؛ بلکه ادامهءبحران معاصر ماست؛ فدرالیخواهی یک نتیجه گیری سرچپه از اوضاع کنونی افغانستان است؛فدرالیخواهی این غلط فهمی را تقویت میکندکه گویاجنگ افغانستان،کدام جنگ میانقومی باشد؛ مضمون اصلی«فدرالیخواهی کنونی»، این است که وابستگی ماافغانها درعرصهءفکر واقدام سیاسی هنوزادامه بیابد؛

در همینجا تذکر میدهیم که خود فکر فدرالیزم کدام چیز مذموم ویا نادرست نیست؛ اما در طرح کنونی این فکر در نزد ما،از دو چیز غفلت می شود:

یکی اینکه مفکورهءفدرالیزم،ازمفاهیم یک دولت ملی nation-staateاست؛ ودر شرایط حضوریک دولت ملی، وبحیث یکی ازاشکال تاسیس دولت ملی مطرح می شود؛ و نه در شرایط فقدان یک دولت ملی؛و فقدان گرایش به تاسیس یک دولت ملی؛

درغیاب یک دولت ملی،طرح فدرالیزم،به تجزیهءگرایش به تاسیس ارادهء ملی می انجامد.در احوال کنونی که مردم افغانستان از زیر بار یک جنگ طولانی باید قامت راست کنند؛ این مفکوره، نادرست، ومردم-دشمنانه است؛

دیگری اینکه مفکورهءفدرالیزم،ازمقولهءقیچیانداختن در دستگاه دولت نیست؛از مقولهء"تفکیک قوا"، از مقولهء غیرمتمرکز ساختن قدرت،است؛فکر فدرالیزم اصلاً به معنای تاسیس تکثرنهادیاستکه مشارکت رانهادینه ساخته بتواند؛

وامااین تکثر نهادی ،وبه تبع آن مفهوم مشارکت،در شرق اسلامی اساساً مفقود است؛ساختار دستگاه قدرت در شرق اسلامی(سلطنت ظل اللهی) یک ساختار تکنهادی است؛ این ساختار به تقلید از نظام قبیله تاسیس شده است؛ و عملکرد اصلی آن نیز حذف و سرکوب است؛

خاصتاًدرشرایط شرق اسلامی،فکرفدرالیزم دقیقاً به پیروی ازرفع خصلت قبیلوی- قومی ازقدرت میتواند تحقق بیابد؛ خاصتاًدرشرایط شرق اسلامی، مساءلهء تنوع قومی، بمنزلهء یک مساءلهء جامعهء مدنی مطرح میشود، و نه بمنزلهء یک مساءلهء دستگاه قدرت؛ فقط پس از تاسیس تکثر نهادی و پس ازتاسیس ِشرایط ِامکان ِمشارکت که جامعهءمدنی پایهء اصلی تاسیسی آن قرار میگیرد،وبنابران در چارچوب یک دولت ملی بطورکل است که میتوان از فدرالیزم نیز سخن گفت؛

·         

حدخا15 سال وقت داشت که درمقابل خصلت تکنهادی این نظام، تکثرنهادی تاسیس کند؛ نهاد های مشارکت و گفتگو تاسیس کند؛ امااین کاررانکرد؛و برعکس خودش به انحصار قدرت پرداخت؛

·         

حدخا 15 سال وقت داشت که در مقابل عملکرد حذف وسرکوب، عملکردمدنی راتاسیس کند؛امااین کار رانکرد؛و برعکس خودش خشن ترین شکل سرکوب را تکرار کرد؛

·         

حدخا 15 سال وقت داشت که در مقابل یک نظام خصلتاً قومی- قبیله یی، قومیت زدایی ازدولت راانکشاف بخشد وبسوی دولت ناسیونال حرکت کند؛امااین کار را نکرد؛و برعکس خودش در قومگرایی مستغرق شد که در واقع مشکل یکهزار سالهءمااست؛ واینک بحیث"گل سرسبد" با«افتخار» به فدرالیزم هم چسبیده است!!

چپ افغانستان در همه زمینه ها،ساختار ظل اللهی را فقط تکرار کرد؛

یک حزب که نه تنهانمیدانست که ماهیت دستگاه قدرت در شرق اسلامی اساساً چی هست؛بلکه حتی معنای اصول مرامی خود را نمیدانست؛و نمیتوانست ویااصلاً قصد نداشت که به اصول مرامی خودپابندبماند؛چرا باید قدرت را"جرمیکرد"؟؟ مگر "گیرَکان" بود[45]؟؟

 

ج-«اتحادیهءنیروهای چپ ودموکراتیک»

عنوان اصلی این "اتحادیه" بسیار طولانی است:«اتحادیهءنیرو های چپ و دموکراتیک و ملی و مترقی»؛

دررابطه بااین "اتحادیه" چند ملاحظهءاصلی:

v    نخست از همه اینکه وضعیت ومبانی تاسیسی این اتحادیه چیست؟؟ مااین وضعیت واین مبانی رااز چی نتیجه گرفته ایم؟؟ از احوال کنونی روشنفکری افغانستان؟؟ و یا از «وضعیت روشنفکری افغانستان»؟؟

v    معیارهای مشابهت وتمایز درمیان این نیروهاچیست؟؟ آیا ماواقعاً یک طیف چنین وسیعی از نیرو ها در افغانستان داریم؟؟ کدام نیرو ها در افغانستان چپ هستند؟؟ تمایز در میان چپ و دموکراتیک و مترقی چیست؟ مصداق های این مفاهیم دروطن ماکدام نیروهاهستند؟؟منظور ما از راست چیست؟؟

v    نخستین مفهومی که درین رابطه مطرح شده است، مفهوم «الترناتیف دموکراتیک» است؛

درین مفهوم از دو غُمض ِ بسیار عمیق غفلت شده است:

نخست این مفهوم،که از فرهنگ سیاسی غربی بعاریت گرفته شده است،"دموکراسی" را مسلم میگیرد؛ مشکل تنها درین نیست که درواقعیت ِما دموکراسی غایب است؛و این مفهوم موانع تاسیسی دموکراسی در افغانستان رااصلاً منظور نمی کند؛مشکل درینست که نیرو هایی خودشان خودرا دموکرات میدانند، درغیاب دموکراسی در واقعیت؛

یک الترناتیف دموکراتیک،درغیاب دموکراسی، فقط مقابله رانهادینه میسازد؛وامااین مقابله درست همان چیزی است که ما ضرورت داریم با تدارک همه وسایل ازآن فراتر برویم؛

درمفهوم الترناتیف دموکراتیک، چپ افغانستان خود را مسلم میگیرد،تا بخود بازگردد؛این مفهوم یک دور باطل است؛

سپس این مفهوم یک مفهوم بسته است، نه یک مفهوم باز؛ یعنی این مفهوم یکعده رامستثنی میسازد؛ اینک صرفنظر از طبیعت نیرو هایی که مستثنی ساخته میشوند؛ درین مفهوم درنظرگرفته نمیشودکه خود ِمستثنی سازی،یک جریان غیردموکراتیک،یک جریان ضددموکراتیک،یک جریان توتا- لیتاراست؛

برای تاسیس یک جریانی که منطبق با شرایط ما، بمعنای شرایط بیرونرفت از جنگ و شرایط پس از جنگ، رخ به دموکراسی گشوده بتواند، باید یک مفهوم باز را اساس قرار داد؛ این مفهوم، مفهومِ وفاق است.

v    دومین مفهومی که درین رابطه مطرح شده است، مفهوم    «سازمان سرتاسری» است؛

درین مفهوم از دوغمض ِ بسیار عمیق غفلت شده است:

نخست اینکه ما سازمان سرتاسری را از موضع «ترکیبی» و انباشتی مطرح میکنیم؛ بنظر ما آمده است که سرتاسری یعنی اینکه یک چاردیوار هرقدر وسیعتر آبادکنیم که هر چه"نیرو"، از هر سنخ وسیخ که پیدا شود، در آن جاگیر  شده بتواند؛

اینک اگرما درین "تجربهءپارچه بافی"،« بی تجربهءمورچه پُف »برامدیم؛این ازین باعث نیست که تلاش زیادنکردیم؛ این از باعثی است که در چنین یک سازمان سرتاسری، «سازمان» های هم اکنون موجود، بدون اینکه موجبهء حضوری شان واضح شده باشد؛ در وضعیت کنونی شان ابقاء میشوند؛

این تعدد طولانی سازمانها چیست؟؟ "هویت سازمانی"این سازمانها چیست؟؟

سازمانهای قبلی براساس اصل:

«قبلهءمن،رهبر است؛ رهبر ِمن، بهتر است»

تاسیس شدند؛واین دقیقاًیکی از فراافگنی های روحیهء قبیلوی درمیان مابوده است.اصل «وفاداری به رهبری» و اصل«جانفدایی»که درسازمانها ترویج کردیم، اساساًاصول ظل اللهی هستند؛سازمان های قبلی نهادها و نمادهای قبیلوی بودند.

وسازمان های"جدید"براساس اصل منافع گروهکی آباد شده اند؛اینها «گروه های همسود» هستند؛  

این سرها را نمیتوان درکدام«سرتاسر»، سربسر ساخت؛صد بار بسازی، پس می لمبد؛

اگرمیگویی نه، بازهم در تجربه پُف کن!!هرچه برما رفته است؛ همین خو هست که پُف ِ ما، برباد نرفته است!!

سپس اینکه این مفهوم، راه را برای طرح سوال اصلی می بندد:سوال اصلی ما این نیست که این سازمان، با آن سازمان یکجا شود و یا نه شود؛ سوال اصلی مااینست که آن مسقط الراءس اصلی که همه سازمانها ازان جداافتاده اند،کدام است؟؟وچگونه میتوان باآن دوباره متصل شد؟؟

ازینجاست که خصلت سرتاسری،بمعادل خصلت ناسیونال مطرح میشود؛

- پس قومیگری و پارچه گرایی که بالای حدخا مسلط ساخته شد؛وبرای درهم شکستن حزب وطن مورد استفاده قرار داده شد؛یک گرایش ضدسرتاسری،و انحرافی بوده است؛تا ما قومیگری، و پارچه گرایی، در همه مظاهر آنرا طرد نکرده ایم،اصلا ًمستعد به بالا برامدن به خصوصیت سرتاسری نیستیم؛ این را باید همه بروشنی بدانند؛

- درشرایط کنونی تاسیس یک سازمان سرتاسری، فقط ازموضع طرح سوال های اساسی میتواند متصورگردد، که افغانان امروز با آن مواجه هستند؛

پس ما باید از وضعیت روشنفکری افغانستان؛ بلحاظ فلسفی سیاسی؛ یک تعریف نو ارایه کرده بتوانیم؛ تا پس ازان یک منظومهء فکری نو تاسیس بتوانیم؛

نیازی به توضیح ندارد که امروز نهادها( و سازمان های متعدد) قومی در افغانستان بوجود آمده اند؛ مابااین سازمانهادرهمه سطوح رابطه برقرار میکنیم؛ واماموضع ما دربرابراین سازمانها، موضع ناسیونال  باقی میماند:هدف سیاسی مامبارزه برای تاسیس دولت ناسیونال در افغانستان است.

 

اینچنینست که روشنفکری امروز افغانستان،از تکرار گذشته، از تکرار فاجعه، فراتر میرود؛ و وفاق را بر نفاق ترجیح می دهد: وفاق مفهوم پارادیمیی نو ِما میشود.

 

                                               پایان قسمت دوم


 

[1] - hana ahrendt . condition human.1958;

[2]  -نا همزمانی به معادل  ِ anachronisme ؛

[3] carl becker این گرایش را «سازمان - شیفتگی » نامیده بود؛

[4] - مراجعه به انسان ِافغان از مفاهیم اصلی اینقلم بوده است. اینک این مفهوم هر چه بیشتر در فکر سیاسی کنونی افغانی بعنوان مفهوم کلیدی ظاهر می شود/نک. گفتگوی عبدالغفور لیوال با سایت آسمایی؛ و دیگران/.

[5] - روشنفکری افغانستان حداقل 18سال از یافتن پاسخهای روشن برای مسایل مبرم وطن، عقب مانده است؛ جریاناتی که در طی غیابت منفعلانهءروشنفکری ما، بر وطن ما رفته اند،بارسنگین مسوولیت رامتوجه روشنفکری مامیسازد؛باید متوجه بود که انداختن همه مسوولیت ها بر دوش دولت مستقر در افغانستان دلیلی برای تبریهء روشنفکری ما بدست نمیدهد؛ روشنفکری افغانستان به مناسبت مسوولیت مدنی،دربرابر انکشافات وطن مسوول و جوابده است.

[6] - دومفهوم زمان؛وزمانه؛ مفاهیم متفاوت اند؛

[7] - نگارنده قصداً مفهوم پاتریوتیزم، را باافادهء"نوع جدید"قیدکرد، تاتوجه حلب گرددبه این که ازتبیین قبلی دربارهءپاتریوتیزم باید فراتررفت.پاتریوتیزم ِ نوع ِ جدید،ازنقد ِفلسفی سیاسیی مکاتب ایدیولوژیک قبلی(راست وچپ)بحصول می آید،که مشخصهءاصلی آنان پارچه گرایی بوده است؛

[8] - «وطن – هموطن» را بحیث یک مجموعهءواحد مفهومی مطرح میکنیم؛

[9] - نک.چندحرف شسته درحاشیهءچندحرف ستره؛قسمت اول؛

[10]- نک. ن.کاویانینگاهی به زمانه وکارنامهءتجددخواهی درسراج الاخبار»؛سایت دیدگاه؛2009/4؛

-ا. ع.کهزاد: در زوایای تاریخ معاصر افغانستان؛1376؛پشاور؛ص4؛[11]

- استااولسن:اسلام وسیاست درافغانستان؛ترجمهء خلیل زمر؛دنمارک؛2009؛[12]

- حسین آبادیان : مبانی نظری حکومت مشروطه و مشروعه؛ تهران 1374؛[13]

[14] -دکتوراجرالدین حشمت:ازجنبش مشروطه تادولت مشروطه درافغانستان؛کانادا؛2007؛

[15]-این سخن میر قاسم لغمانی راپیوسته بخاطر داشته باشیم:«درانزمان به جز یکی دو نفر،کسی ازکلمهءدموکراسی اطلاعی نداشت»؛

[16]-به نقل ازصحبت شفاهی جناب پروفیسورمحمد حسن کاکر بااین نگارنده 19.11.10. این سخن که مشروطه افغانستان مفهوم تمدن رامنظور کرده است، یک سحن بسیارجدی است، که بایدموضوع یک تحقیق جداگانه قرارگیرد؛ منابع و مآخذ این سخن را باید دقیق ساخت؛

- مفهوم «راه پیشرفت» را بار نخست شاه امان الله مطرح کرد؛[17]

[18] - برنارد لوییس بدرستی مینویسدکهمفاهیم فلسفهءسیاسی اروپایی،ازنیمهءقرن 19 ببعد درگفتارسیاسی شرق اسلامی بشکل«ترجمه های قرضی»واردشدند؛یعنی این مفاهیم در خود ِگفتارسیاسی درشرقاسلامی پایهءاستدلالی نداشتند؛یکی ازین مفاهیم،مفهوم انقلاب بود:«اصطلاحاتی که کمتر آشکار وامادارای موضوعیت دامنه دارتری اند؛ترجمه های قرضی اصطلاحاتی ازقبیل«آزاد»،«کشور»،«ملت»،«دولت»،و«انقلاب»هستند؛دربیشترزبانهای اسلامی، این آخری{انقلاب}،مفاهیم منفی پیشین :فتنه،آشوب،اغتشاش را وانهاده،وپذیرفته ترین عنوان برای مشروعیت بشمار می رود»؛/برناردلوییس :"مشکل از کجاآغازشد"؛ ترجمهء شهریار خواجیان؛تهران 1384؛ ص210؛/

[19] -«انقلاب مشروطیت» یک مفهوم ایرانی است؛ نک.«انقلاب مشروطیت؛ یکصدمین سالگرد»، ایرج پزشک زاد؛آلمان1385؛

[20]- پارادیم یک مفهوم افلاطونی است؛درفکرمعاصر بمعادل اندیشهءرهنماآورده می شود؛ اندیشهءرهنما،یک چنان اندیشه یی است که همه مفاهیم یک نظام فکری را بتوان ازان نتیجه گرفت؛وبه آن برگردانید؛

پس ازمرگ مارکس، دوگرایش در سوسیال دموکراسی بوجود آمد:اولی گرایشی که نظریهء وفاق اجتماعی رادرآموزش مارکس عمده میساخت؛این گرایش به سوسیال دموکراسی های اروپایی انجامید؛ودومی گرایشی که نظریهءانقلاب اجتماعی رادرآموزش مارکس عمده می ساخت؛این گرایش بنام سوسیال دموکراسی چپ(سوسیال دموکراسی رادیکال ؛سوسیال دمو- کراسی انقلابی)یادشد؛ مفهوم«انقلاب» به مفهوم پارادیمی چپ مبدل شد؛

[21] -این سخن کهموضع مشروطهاعادهشد؛اهمیت جدی تاریخی سیاسی دارد؛برخی ازنویسندگان /ص.فرهنگ؛وبه پیروی از وی یکعده،مثلاً نبی عظیمی/به نادرست دههءپس ازقانون اساسی 1964رادورهءمشروطیت نامیده اند؛این دهه،ازنظرسیر تاریخی مشروطیت در افغانستان، صرفاًیک میانپردهاست؛اصطلاحدههءقانون اساسیکه ص.کشککی آنراوضع کرده است؛ نیزدقیق نیست.افغانستان  از1924تا2004 به تعداد6 قانون اساسی داشته است؛ازینرو یک دههء خاص رانمیتوان به قانون اساسی اطلاق کرد؛بنظرمیرسد دقیقترین افاده یی که مضمون سیاسی،ودرعین حالتناقض آشکارسیاسی این دوره رابدقت بیان میکند،افادهء دههء دموکراسیاست؛همین افادهءدههءدموکراسی هم از ص.کشککی است؛منتها وی این مفهوم را بطور ضمنی میآورد؛وازتبیین مبانی اصلی تناقض دموکراسی درین دوره غافل می ماند؛  

[22]-این یک دموکراسی ازبالابود؛زیرا صدراعظم شاه محمود(خان)ایندموکراسی رااعلان کرد؛وی به این مناسبت پدر دموکراسی در افغانستان نامیده شد؛درانتخابات شاروالی وانتخابات شوری دورهء7(1949)،حکومت بیطرفی اتخاذ کرد؛واما بزودی(ازینکه،علیرغم دورهءخونین سرکوب هاشم(خان)،مردم بیداربودند،و وکلای خود راانتخاب کردند) حکومت وارخطا شد؛ودموکراسی خودرا پس گرفت؛و اما مفهوم دموکراسی بوسیلهء نهضتهای سیاسی افغانستان پیگیری شد؛غبارنوشت:«هدف اساسی مااستقرارنظام مشروطه است»؛و دموکر- اسی راعنوان کرد؛محمودی مفهوم مردم را عنوان کرد؛

تااینجا تاریخ.

آنچه مابرجسته میسازیماینست که سلالهءنادری مفهوم دموکراسی رادرمقابل مشروطه و برای ممانعت ازبرگشت ِتوجه مردم به دورهءامانی عنوان کرد؛این مهمترین تناقض دههء دموکراسی است که تاکنون از توجه ما بیرون مانده است؛

 [23] - این برخورد موسسهءسلطنت، یا دربررسی های تاریخی(مثلاً در مجموعهءمصاحبه های بی بی سی"افغانستان درقرن بیستم")اصلاً مسکوت گذاشته شدهاست؛ویادلایل ناروشن برای آن ذکرشده است؛ مثلاًسیدقاسم رشتیا درخاطرات خود می نویسد که ج.اف. کنیدی در مسافرت 1963شاه سابق به واشنگتن،ازتوسعهءدامنهءدموکراسی درافغانستان،وبنابران از اقدام برای تاسیس نهضت مدافع قانون اساسی،نیز،مانع شد؛ اما این مشکل در تناقضات داخل موسسهءسلطنت ریشه داشت؛موسسهء سلطنت کوشید بدینوسیله راه محمد داود رابرای بر گشت به صحنهءسیاسی درمقام رهبر یک حزب طرفدار قانون اساسی، ممانعت کند؛ گویا محمد ظاهرشاه دربدل استعفی محمدداود،این شرط محمدداود راپذیرفته بود؛ ده سال بعد محمد داود انتقام این بدقولی را گرفت؛

[24] - اولیور روا درکتاب اسلام ومدرنیتهء سیاسی در افغانستان مینویسد که حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، براساس مدل چپی حزب طراز نوین طبقهء کارگر ساخته شد!!

[25] -برای تفصیل نک."کوچ نشین کوچهءچپ"؛ازینقلم؛

[26]- دوگانه های مفهومی/ diadها/درقسمت اول نوشتهء"چند حرف شسته"،مطرح شده اند؛ مفهوم وفاق،حداقل ِمشترک رادرمتن یک «نظریهءهویت Identitäts theorie»،بیان میکند؛درتاریخ اندیشهءسیاسی افلاطون،روسو(که به پیروی ازمفهوموفاق،مفهوم ارادهء همگانی volonte general رابدست داد)،کارل مارکس، وکارل شمیت،به اشکال متفاوت این مفهوم وفاق را منظور کردند؛

درمقابل ِ"نظریهءعینیت"، نظریهء"پلورالیزم Pluralismus theorie"قرارمیگیردکه به پیرویازارسطو،جان لاک(که مفهوم توافقدرعدم توافق aggree in not aggreeرابدست داد)وایمانویل کانت؛ وهانا-آرنت؛ نمایندگان آن هستند؛

[27] -سوسیال دموکراسی انقلابی روس،که درآغاز سدهءبیستم مفهوم وفاق را بسود مفهوم انقلاب کنارگذاشت(کتاب"انقلاب پرولتری وکاءوتسکی مرتد")؛پس از دردست گرفتن قدرت، ناگزیرشدبهمفهوم وفاق برگردد(کتاب"چپ روی")؛سوسیال دموکراسی اروپا نظر دادکه مضمون اصلی اندیشهءمارکس وفاق(داخلی) بود،زیرا مارکس انقلاب را صرفاً بمنزلهء یک پروسهءجهانی منظورکرده بود؛ بعدها والرشتاین ودیگران، همین بحث ها رانوسازی کردند؛«چپ» اروپایی، بعداًاز مدل روسی «انقلاب پرولتری ودیکتاتوری پرولتاریا» انتقادکرد؛ واز مدل روسی مارکسیزم فاصله گرفت؛

[28] - بسیاری ها حتی هنوز نمیدانند که این واقعاً یک نظر بسیار بی پایه بوده است؛ کمترین حقیقت اینکه خودشان  به نقل ازمنابع ایرانی،"آموزش مترقی" را ترویج می کردند؛ یعنی ایرانی ها مجاز بودند که نظریه پردازی بکنند،اما ما مجاز به چنین کاری نبوده ایم!! فقط چند قدم پایانتر از افغانستان، نیروهای چپ در هند، خود یک مکتب عظیم و مستقل پژوهش در فکر سیاسی تاسیس کرده اند؛ و ازینگونه؛

زندگی نشان داد که درسیاست، چشم به دهان دیگران داشتن، فقط شکست ننگین نمی آورد؛ بارمسوولیت سنگین نیزمیآورد؛تازمانی مانتوانیم افکارمستقل،ولو کوچک وکم اهمیت، تاسیس کنیم؛ تاآنزمان ما در عرصهء فکر و اقدام سیاسی وابسته باقی می مانیم؛

[29] - حامدعلمی: سفرها و خاطره ها؛

[30]- ر. سیکورسکی:«خاک اولیاء»؛ترجمهء ن.احراری؛ایران 1370؛ص 375؛

- سید عبدالقدوس سید:«جنگ های کابل»؛آلمان2009؛[31]

[32]-نک. ا.ام. لاپیدوس: «آسیای مرکزی زیر فرمانروایی روسهاوچینایی ها»؛در میانهء آسیا؛بکوشش محسن مدیر شانه چی؛ تهران 1378؛صص3و4؛

[33] - تفسیر ستم ملی به «تفوق طلبی قومی،نژادی، قبیلوی، و منطقوی »، طوری که در مرام دموکراتیک خلق قید شده است، بحث طلب است؛ عصبیت های قومی در افغانستان یک محصول قرن بیستمی هستند؛ یعنی بر سراسر تاریخ سرزمین ما قابل تعمیم نیستند؛

[34] - مفهوم«جوانان بیدار»،یک محصول صرف فکر افغانی نبود؛ این مفهوم بمنزلهء طلایه داربیداری ضداستعماری مردمان درسرتاسر جهان مستعمراتی درآغاز(درپانویس ص بعدی) قرن بیستم عنوان شد؛غفلت از مضمون ضد استعماری مفهوم «جوانان بیدار» ،از علایم ِ نخستین ِ زوال فکر سیاسی مشروطه در میان افغانان بود.

[35] - درینباره نک. مناسبات میانقومی در افغانستان ازینقلم؛ بزودی نشر میشود؛

[36] -ابونصر قرصاوی ؛ شهاب الدین مرجانی ؛ عبدالقیوم نصیری ؛ اسماعیل غصپرانکسی؛ عبدالروف فطرت؛ودیگران؛

ع.فطرت نوشت:«تولد مجدد جامعهء مسلمانان نیازمند شناخت تازه ای از اسلام است که درآن رهبری جاهلانه واطاعت کورکورانه نفی شود»؛وی نخستین متفکر بخارا بود که برعمل سیاسی تاکیدکرد؛وهویت اسلامی را براساس مفاهیم «وطن»و«ملت» مطرح کرد؛/در میانهء آسیا؛ص 21/

[37] - س.کشتمند:«یادداشتهای سیاسی ورویدادهای تاریخی»؛چاپ انگلستان؛2002؛ص 271 ؛

[38] -"سه اقنوم"آوردیم؛ تاروشن شده باشدکه فکر مدرن درین سه اصل،اساساً سه اقنوم فلوطینی را بازآفرینی کرده است؛ سه اصل آزادی؛ برابری ؛ برادری سه اصل منصوص هستند؛و در هر سه کتاب مقدس ادیان ابراهیمی میتوان ریشه های آنها را نشان داد؛

- راولز و هایک و دیگران؛[39]

[40] -Anderson: Die Entdeckung der Nation;

[41] - تاپر و دیگران نشان دادند که مفهوم شوروی ملیت، یک مفهوم نادرست است؛ در تحت مفهوم ملیت، یک مرحلهء عبوری درمیان قوم وملت منظور میشد؛(درپانویس ص بعدی) واما در میان قوم وملت یک امکان عبور و انتقال برقرارنیست؛نظام های خویشاوندی قبیله و قوم واقعیت های اجتماعی هستند که بطور تاریخی  و تدریجی تاسیس شده اند؛ ملت یک واقعیت اجتماعی نیست؛ ملت یک نظام مفهومی است؛ که بر مبنای مدرن بنا میشود؛

[42] -Barnett Rubin: „ The Fragmentation of afghanistan“, State Formation and –Collapse in the International System; 1995; US;

[43] -Conrad Schetter : “Ethnizität und ethnische Konflikte in Afghanistan“; 2003; BRD; p586;

[44] - دکتورحسن شرق:«کرباس  پوشان برهنه پا»

[45] - د.پنجشیری میگوید که کودتا بالای حزب تحمیل شد؛ س. کشتمند میگوید که پرچمیها کودتا نکردند؛کودتاراخلقیهاکردند؛این سخنان دقیق نیستند؛حدخا،درهر دو جناح، با شتاب برای کودتای نظامیآماده ساخته میشد؛این آمادگی اساساًاز نوع رقابت سیاسی بود؛قیام های تنظیمی پس از سال 1973 نه تنها برای داوود، بلکه برای نیرو های سیاسی طیف های مختلف یک هشدار شدید بود؛ ماوویستهاو ستمیهادر سال 1974 در اجلاس سالنگ سوال اشغال قدرت از طریق قیام مسلحانه را مطرح کردند؛فقط یکسال پس ازان درسال1975 ح.امیناعلام کردکهخلقیهاآماده هستند قدرت راازطریق نظامی اشغال کنند؛ تناقضات بین المللی که در افغانستان کانونی میشدند، به این اقدامات دامن زدند.

پس مشکل درینجا نیست؛

مشکل درجای دیگراست:

حدخا نتوانست بدقت درنظر گیرد، که تحول در نظام سیاسی در افغانستان از سلطنت به جمهوری،یک تحول عظیم تاریخی است؛نه داود، بلکه خود ِاین تحول، در برابر نهاد یکهزار سالهءسلطنت، بایدتحکیم بخشیده میشد ونهادینه میشد؛ خود ِتحول جمهوری،وطوریکه مرحوم محمد داوود میگفت «انقلاب جمهوری»، می بایست نه تنها اساس همه سنجش های سیاسی قرار میگرفت، بلکه باید اساس همه سنجش های سیاسی را دگرگون میساخت؛یعنی چپ افغانستان بایدخودراازنگاه تحول جمهوری،ازنو برآوردوتعریف میکرد؛چپ افغانستان درشرایط جمهوری نمیتوانست همان چپ"دههءدموکراسی"باشد؛ و یا باقی بماند؛ روشنفکری افغانستان باید درراه تاسیس یک هژمونی پیروزمند برای نظام جمهوری همیار میشد؛ نه تنهاحدخا، بلکه هیچکدام از نیروهای سیاسی در افغانستان این کار را نکردند؛ آنان درین فکر شدند که چرخی را که داوود بکار انداخته بود، برای خود بکار بیاندازند؛ حدخا نیزنه خودراازنظرجمهوری،بلکه جمهوری راازنظرخود برآورد کرد؛وهمین ِخودمحوری بود که راه را بازکرد برای این خبط ِخشن که حدخا میتواند قدرت رابدست گیرد؛وحدخا قدرت را"بدست گرفت"،تا آنرا به بدترین شکل ممکن "ازدست بگذارد"!!؛

ازینجاست که از مسایل اساسی اینده، یکی این قراتر میگیرد که به دستگاه قدرت باید یک ساختاری داد،که هیچ جانبی نتواندآنرابطوریکجانبه در انحصارگیرد؛ وعلیه دیگران بکار گیرد؛

 

       

 

 

 

        

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد