WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 سروده های زیبا صبح فردا دفتر شعر                                          مسعود حنیف "زراب"

حامد کرزی

پدر

  

تا كه نامم خورده پيوندى به نامت اى پدر

عطر صدق خود رسانم بر مشامت اى پدر

گر به پايت مى رسم ، عالى مقامى باشدم

كاش گردم كفش در پاى مقامت اى پدر

چلچراغ و رهنما بودی مرا در زنده گى

ای خوشا تا من بگردم شمع شامت اى پدر

گفته های جان فزایت نقش در دیوار دل

كى فراموشم شود لطف كلامت اى پدر

دل بدست آوردنت را نيك ميدانم ز چيست

خلق نيكت هر يكى را كرد رامت اى پدر

رايگان از كف ندادى تار ها و رنگ مو

مرغ فرهنگ و ادب آمد به دامت اى پدر

اى بسا اولاد ميهن گشته سير از دانشت

هم هزاران تشنه لب بر آب جامت اى پدر

پَیرَو راه تو گردد آرزو دارد زراب

تا گذارد پاى خود را جاى گامت اى پدر

 

مادر بيچاره ام

  

چشمان گريان ترا مادر چه سان خندان كنم

قلب پر از درد ترا با چى دوا درمان كنم

بوسم كف پاى ترا ، بعد از خدا رب گويمت

با اين همه كم گفته ام تا زحمتت جبران كنم

در آسمان بخت خود ماه درخشان خوانمت

خورشيد اقبال منى ، شب با سحر يكسان كنم

با تو بخندد اين جهان ، بيتو بگريد آسمان

نور خدا گويم ترا تا عالمى حيران كنم

گردون اگر بارى ترا از من جدا سازد ، بدان

هفت آسمان آتش زنم ، قلب زمين بريان كنم

هر چند كردم من گنه اما تو بخشيدى مرا

از لطف و احسان تو من آرامش وجدان كنم

شبها نه خفتى تا سحر ، خاموش كردى گريه ام

بگذار تا خاك رهت را سرمه ی چشمان كنم

صد بوسه بستاند " زراب " از ديده ی نمناك تو

خشكيده لبهاى ترا باشد كه تا خندان كنم

 

هوس

  

در دل هــوس هــا داشتــم،امــا زبــر عمــرم گــذشت
تامـن بــه پــا خــاستم، دیـــدم زســر عمــرم گــذشت
تــاطــفل بــودم  بیــــخــبر، فصـــل شــبابــم در ســفر
حـا لا  که پــیرم دربــدر ، بـا چشم ترعــمرم گـــذشت
میـخواستــم انــدر جهان، باشــد  مرا عــــمر جـــوان
فصل بهارم شد  خزان، هی بی ثمر عمـــــــرم گذشت
گفتـم بـه مـاه  و کهکشان، کاهســته گردد  دورمـــان
امــا کجا  پــایـد زمان ، شب شـد سـحر عمــرم گذشت
رفــتاز پیشم  زنــدگی ، در غفــلت و در ســــاده گـــی
درهـجرت  وآواره گـی ، کــردم  نظـرعـــمرم  گذشت
بنگر چـه سان عـاقـل شدم ، کزعمرخود غـافـل  شدم
جـاهل تر ازجاهل شدم ، چون  بی خبر عمرم  گذشت
سرتـابـه  پاگشتم کبــاب ، از شعله ی غمـها  (زراب)
دیــدم  بسی رنج  وعذاب ، اندر شرر عــمرم  گذشت

فال

   

افتاده در كنج قفس چون مرغ بى بالم كنون

هم خسته و پر کنده و بى دانه و گالم كنون

آسوده گى ما را نصيب از روز اول نيست نيست

رنج و غم دنیا روان چون سایه دنبالم كنون

در آتش سوزان دل عمری بخود پیچیده ام

درسینه میسوزم ولی بر کس نمی نالم کنون

آزادی اندیشه ام ما را به قید افگنده است

زولانه در پا دارم و بر خویش میبالم کنون

در بحر هجرت روبرو با موج توفانزا شدم

باری نشد آگه کسی از حال و احوالم کنون

بیرحمی عالم نگر ، تا مقصدش آید به دست

هر سو مرا با پا زند ، چون توپ فتبالم کنون

در كوهساران جهان فرياد ما پيچيده است

از بخت بد كر گشته گوش آدم از قالم كنون

توفان غم در ملك دل دایم کجا ماند " زراب

آيد نسيم خنده ها ، باشد همين فالم كنون

باغ آرزو ها

  

در كشتى محبت گم گشت ساحل من

ای ناخدا خدا را ، بگشای مشكل من

در باغ آرزو ها ، هى در خزان رسيدم

خشكيده برگ زرد گلهاست حاصل من

من چشم مردمان را از بس سپيد دیدم

باور بكن سيه شد از زنده گى دل من

شاعر كجا تواند ديوان خود بخواند

خوانى تو بعد مرگم ديوان كامل من

با جنگ من به جنگم هر دم " زراب " زانرو

تا صلح حاكم آيد در شهر كابل من

 

درد

  

ز هجرت گريه ها دارم ، بسی شور و نوا دارم

برایت قصه ها دارم ، بیا بنگر چها دارم

ز بخت خويش ناشادم ، كسى نشنيد فريادم

ز هجران تو بربادم ، عجب ماتم سرا دارم

چرا با من جفا كردى ، مرا در غم رها كردى

نه دردم را دوا كردى ، حكايت بر خدا دارم

بيا پیشم كه بيمارم ، بسی من خسته و زارم

بيا يار و مددگارم ، ترا هردم صدا دارم

قسم بر بوسه ی گرمت ، قسم بر گونه ی نرمت

قسم بر قلب بیرحمت ، كه دوستت تا كجا دارم

به ناز و جلوه هاى تو، به ساز و نغمه هاى تو

به راز و پرده هاى تو، كه من تنها ترا دارم

مراد دل نشد حاصل ، تلاشم حيف شد باطل

ز سوز دل تویی غافل ، چه درد بى دوا دارم

زراب " از طرز رفتارت ، ز كردار و ز گفتارت

سرا پا شد گرفتارت ، نگاری چون بلا دارم بی دوا

چوبخط

  

سوز و دردِ سينه ام را تا بكى دارم نهان

سر گذشتِ يك پسر را با تو ميدارم بيان

کودکی استاده دیدم لاغرو خشکیده لب

در كنار نانوايى انتظار چند نان

كفش پايش كهنه بود و هم لباسش پينه دار

از نسيم صبحگاهان لرزشی بودش به جان

بوی نان تازه و گرم تنوری در سحر

بر مذاق و اشتهایش می فزود اندر دهان

ساعتى شد منتظر تا قرص نانی را گرفت

شكر گویان روى خود را كرد سوى آسمان

صورتش را آفتاب از پشت كوهى بوسه زد

گرم كردى گونه هايش همچو بوس مادران

گوشه يى نان را به انگشت نحیف خود شکست

باز بنمودى دهانش بهر خورد لقمه نان

نا رسيده دست وى اندر دهانش كز هوا

بس مهيب آمد صداى فير راكت ناگهان

خاک و دود و ناله ها از کوچه ی شان شد بلند

با شتاب از هر طرف هر کی به آنسو شد روان

طفلك بيچاره آمد ، خانه ی خود را نيافت

چونكه گور دسته جمعى گشته بود و بى نشان

لقمه نان از دست او افتاد زیر پایها

شد سیه بخت و یتیم و خوار و زار و بی مکان

يادگار از خانه تنها چوبخط ماندش به دست

بيخبر هستم " زراب " از انتهاى داستان

 

دوستى

  

از شهر و ده دارم گذر با ساربان دوستى

من پيشتاز محملم در کاروان دوستى

از خواب غفلت ديده را بگشوده ام تا بعد ازين

بيدار باشم تا سحر با پاسبان دوستى

آن كس كه در صلح وطن گويد سخن دوست من است

ليكن ندارم سازشى با دشمنان دوستى

نگشوده يى گر صفحه يى از درس عبرت را دمى

ناكام گردى عاقبت در امتحان دوستى

جايى ندارد اى " زراب " امروز در دل كينه ها

تا خانه در دلها كنى بگشا دهان دوستى

 

هرى دخت

  

صدايت از ره گوشم درون سينه جا كرده

دل و جان را به چنگ خود درآورد و بلا كرده

گرفتارم نمود این لهجه ی نايت هرى دختر

به پايم بسته زنجير و به صحرايم رها كرده

شبى گفتا دو چشمانت به من راز محبت را

به مستی و به ایمایش دو تن را آشنا كرده

به دل این آرزو بودم که گیرم دامن وصلت

ولى بختِ بَدم بر من فراقت را روا کرده

نه گستاخم اگر بوسى بخواهم از لبان تو

تو بگذر از گناهش گر " زراب "‌ اين التجا كرده

خدا داند چه ميكردى

  

اگر شاه جهان بودى خدا داند چه ميكردى

وگر شيخ زمان بودى خدا داند چه ميكردى

تو با اين نا رسا ييها بسى مغرور ميگردى

چو با نام و نشان بودى خدا داند چه ميكردى

به پيش چشم من ديشب نظر ميدوختى با غير

زچشمم گر نهان بودى خدا داند چه ميكردى

زبانم را نميدانى ولی جنگ تو با ایماست

مرا گر همزبان بودى خدا داند چه ميكردى

به محض مهربانى ها اسير گريه ام كردى

اگر نا مهربان بودى خدا داند چه ميكردى

زراب " از رنگ زرد خود بهایت را کجا بردی

تو گر رستم کمان بودى خدا داند چه ميكردى

 

خداوندا چه می بینی

  

زمين شد آله ی دستان ، خداوندا چه مى بينى

نه شرمى مانده در چشمان ، خداوندا چه مى بينى

تماشاى جهان بر كس ، نمايشنامه و سر كس

فريب است و دغلبازان ، خداوندا چه مى بينى

يكى در ماتم و رنجى ، يكى دارد غم گنجى

عجب فرقیست بین شان ، خداوندا چه مى بينى

يكى با ذكر و با تقوا ، يكى با ساغر و مينا

به عمر شب دهد پايان ، خداوندا چه مى بينى

يكى مغرور ثروت شد ، يكى سرتاج قدرت شد

دگر شد پوده در زندان ، خداوندا چه مى بينى

يكى دايم وفا دارد ، كسى ظلم و جفا دارد

دگر نى پشت و رو يكسان ، خداوندا چه مى بينى

كسى با گريه مى نالد ، كسى از خنده دل مالد

يكى درمانده و حيران ، خداوندا چه مى بينى

يكى با دین و با ایمان ، يكى با خصلت حیوان

یکی هم پیرو شیطان ، خداوندا چه مى بينى

يكى دور از بلا باشد ، يكى را مى دوا باشد

كسى را درد بى درمان ، خداوندا چه مى بينى

نه نيكى ياد كس ماند ، نه كس انسانيت داند

نه حكمى مانده در وجدان ، خداوندا چه مى بينى

زراب " از درد دل گفتى ، عجب دردانه ها سفتى

نماند راز كس پنهان ، خداوندا چه مى بينى

 

خوب است گر بدانی

  

هر پیشه و هنر را خوب است گر بدانی

کار نى و تبر را خوب است گر بدانى

غافل ز دهر مانى با خنده هاى مستت

غمهاى چشم تر را خوب است گر بدانى

آتش زدن به دلها كار نكو نباشد

خاموشی شرر را خوب است گر بدانى

شام غريب كوته اما شبش دراز است

شبهاى بى سحر را خوب است گر بدانى

از علم بهره بردار از بحر بيكرانش

درياى پر گهر را خوب است گر بدانى

نام پدر به هر جا پيوند با تو باشد

اين نعمت پدر را خوب است گر بدانى

بر سوى نكته دانان از ما فقط اشاره است

گاهى زبان كر را خوب است گر بدانى

فردا " زراب " شايد در بَين ما نباشد

امروز اين خبر را خوب است گر بدانى

 

مشكلات زنده گى

  

مشكلات زنده گى را تا بكى پيچان گرفت

آن كسى آسوده شد كو مشكلش آسان گرفت

دست هم بايد گرفت از بهر عمران وطن

اى دريغا دست افغان گردن افغان گرفت

عاقلان را هر كه پى گيرد به جايى ميرسد

در سيه چاهى فتاد آن كو پى نادان گرفت

تا نصيحت نشنوى آدم شدن بس مشكل است

هر كه را ناصح نباشد خصلت حيوان گرفت

باورم كن با ادب را بى ادب استاد شد

اين تعلم هر كسى از گفته ی لقمان گرفت

گفتن آسان است و لیکن در عمل مشکل " زراب

مشکلات زنده گی را کی توان آسان گرفت

نکته فهم

  

عاقل ز كوى نادان ميل گذر ندارد

نادان به ملك دانا قصدِ سفر ندارد

در شهر علم عاقل از هفت كوچه بگذشت

اين گونه كوچه گشتى ، گفتا ضرر ندارد

هر کی که نکته فهم است او را اشاره کافیست

در گوش هفته فهمان سرنا اثر ندارد

درهر زمان به هرجا باید خدا خدا گفت

ای دوستان عبادت شام و سحر ندارد

گر رشته ی سخن را بگرفته يى مپندار

كز راه گوش دانا حرفت گذر ندارد

ویراندلان شما را شعر " زراب " گنج است

گر این چنین نباشد ، شاعر هنر ندارد

 

نكته ها

  

اشتباه خويش را تكرار كردن نا بجاست

بار ثانی آزمون سرمه در چشمان خطاست

هفت بار اندازه كن وانگه ببُر ، خوش گفته اند

پخته گردد هر کسی کو پیرو اين نكته هاست

هر چه را بر خود پسندى ، بر دگر ها هم پسند

اين چنين رفتار دارد آن كسى كو با خداست

از كسى كارى به دست آيد كه نايد باورت

زهر ماران بهترين مرهم براى درد پاست

بگذرد فصل زمستان ، رو سیه گردد زغال

اين مثال بس كهن دايم به ما يك رهنماست

مه شوى با مه نشينى هم سيه با ديگ اگر

هر چه خواهى باش ، اينجا انتخابش با شماست

کی شود پنهان بسازی با دو انگشت آفتاب

هر که از حق دیده پوشد غرق در بحر ریاست

رنگ ميگيرد " زراب " آلوچه از آلوچه يى

در خصایل آدمی لیکن ز همديگر جداست

 

پيدا و پنهان

  

روح و دل و جان منى ، اى همصدا اى همنوا

نور دو چشمان منى ، از چشم ما پنهان چرا

دل را به عشقت بسته ام ، بنگر چه زار و خسته ام

تنها تو درمان منى ، بخشا شفا درد مرا

در قيد هجران تو ام ، زار و پريشان تو ام

پيدا و پنهان منى ، از رنجها سازم رها

گشتم گدا و بينوا ، در عشقت اى كان سخا

گنج زر و كان منى ، لطفى نما بر اين گدا

ماه شبستان منى ، خورشيد تابان منى

نجم فروزان منى ، بخت مرا روشن نما

هر جا روم بيچاره ام ، بيخانه و آواره ام

راحتگه جان منى ، تا كى ز ما باشى جدا

من از خدا خواهم ترا ، تنها ترا ، تنها ترا

آخر تو از آن منى ، ای دلربا ای دلربا

امروز سوگندت کجاست ؟ آن وعده هایت زیر پاست

همقول و پيمان منى ، بس كن جفا بنما وفا

دیشب ترا دیدم به خواب ، آهسته گفتی ای " زراب

فردا تو مهمان منی ، پیشم بیا پیشم بیا

 

پناه

  

از بس که سر زد از من بعدِ گنه گناهی

در زیر بال خجلت آورده ام پناهی

فرهاد تیشه اش را دیدم که بر سرم زد

دیشب به خواب شیرین راحت کشیدم آهی

از بود و از نبودم تا کس خبر نباشد

ای کاش می فتادم یوسف صفت به چاهی

چون دست من تهی شد ، پا بند قید و شرطم

غیر از مِحن کشیدن دیگر نمانده راهی

زان دم که آسمان بختم سیاه گردید

نی انتظار شمسم ، نی انتظار ماهی

دلسوز باش دایم ، نی اینکه دل بسوزی

تا خرمنت نه سوزد ، آتش مزن به کاهی

تا کی گدا به هر جا خوراک مار شاه است ؟

چون " کاوه " در خروشم از ظلم پادشاهی

بگذار هر که از من نفرت کند ، ولی تو

سویم در دلت را بگشای گاه گاهی

با غیر جوره گشتم ، بد نام و شهره گشتم

اکنون " زراب " دانم ، کردم چه اشتباهی

قرن بیست و یک

  

مى تپم در عشق ميهن بيقرارى را ببين

مى چكد خون از دو چشمم اشكبارى را ببين

در حريم سينه ام آب و هواى ميهن است

جان دهم من در هوايش جان نثارى را ببين

يك نفس هم تاب هجران وطن در من نبود

ميكشم درد فراقش برده بارى را ببين

چون غلامی ميفروشد هر يكى ميهن ترا

قرن بیست و یک شد اما بَرده دارى را ببين

غيرت افغانى ما يكسره برباد رفت

دست طمع ما دراز و عذر و زارى را ببين

انتخاب رهبر ما دست غير افتاده است

با تغيير هر سياست بر كنارى را ببين

اى " زراب " از عدل مى آرى سخن در هر كجا

چشم عبرت را گشا و نظم جارى را ببين

قصه ی حزين

  

راز سرشك چشمم افشا نميتوانم

رمز خموشيم را رسوا نميتوانم

در كوره راه هستى بالا و ته دويدم

راحتگهی دريغا پيدا نميتوانم

خواهم ترا ز عشقم آگه بسازم افسوس

كاين قلب كوچكم را دريا نميتوانم

تهداب راستى را در عمق سينه كندم

خشتى ازين بنا را بيجا نميتوانم

خواهم كه روز محشر بر ناكسان بخندم

هی هی که من قيامت برپا نميتوانم

من كار خود به فردا هرگز نميگذارم

امروز اگر توانم فردا نميتوانم

از درد روزگارم تنها " زراب " داند

اين قصه ی حزين را هر جا نميتوانم

قدرت الهى

  

بنگر به نظم دوران همه قدرت الهيست

چه دهد چه گیردت جان همه قدرت الهيست

به شگوفه ها نظر كن كه رسد به ميوه آخر

بگذر به باغ و بستان همه قدرت الهيست

تو به مردم دو چشمت به سرشت خود نظر كن

به شعور و عقل انسان همه قدرت الهيست

تو ببین فشار آتش که زمین به لرزه آرد

چه غريو سيل و توفان همه قدرت الهيست

به بهار و صيف بنگر به خزان و هم زمستان

نبود فصول یکسان همه قدرت الهيست

بنگر به كوه و صحرا كه غذاى آسمانى

رسدش ز فيض باران همه قدرت الهيست

نتوان ستاره گانرا به شمار در بيارى

منجم نشسته حيران همه قدرت الهيست

همه راز زنده گى را تو " زراب " در بيابى

نظرى بكن به قرآن همه قدرت الهيست

 

شهيد

  

اى شهيد غرقه در خون جاودان نام تو باد

اى جوان قبر گلگون جاودان نام تو باد

مِهر ميهن مُهر شد گويى به لوح سينه ات

جان سپردى همچو مجنون جاودان نام تو باد

در دفاع از خاك ميهن سينه را كردى سپر

قهرمان چرخ گردون جاودان نام تو باد

اين هوس بودت به دل تا صلح آيد در وطن

آرزويت شد دگرگون جاودان نام تو باد

قصه ها و گفته ها و خاطراتت با من است

لاله ی پرداغ هامون جاودان نام تو باد

ای رفیق از ياد ايّامى كه يكجا بوده ايم

چشم من شد رود جيهون جاودان نام تو باد

افتخار ميهنى ، در زير خاكش ای " زراب

خفته يى چون گنج قارون جاودان نام تو باد

 

شهر كابل

  

نى بهار است اندرين جا نى گل و گلخانه يى

نى خروش بلبلان و نى اثر از لانه يى

نى حريفى كو دهد از وحدتم جام شراب

نى مى و ميخانه و نى ساقى و پيمانه يى

شهر كابل را چو ديدم لرزه آمد در تنم

نى نمك در شور بازارش ، نه آن بارانه يى

شادمانى و سرور از شهر گويى رخت بست

نی خرابات است و نی آن مطرب مستانه يى

در گذرگاهش گذر دارد نه اهل آن گذر

آشنايى را نه بینی ، هر قدم بیگا نه یی

ياد آن روزى كه كابل كوچه هايش كاكه داشت

شد نبود و بود آنها بهر ما افسانه يى

گریه های زار زارم از فراق کابل است

مهر ميهن داد بر من خصلت طفلانه يى

ميهنم را دوست دارم وز برايش جان دهم

دارمش دوست از دل و جان گرچه شد ویرانه یی

آرزو دارد " زراب " از رب كه تا در كشورش

نى به گردن دار افتد ، نى به پا زولانه يى

 

شاخه ی خشكيده

  

من شاخه ی خشكيده ام در بوستان آرزو

با باد سوزان گشته ام ا ندر بهاران روبرو

در هر كنارم شاخه ها سبزينه و پر بار شد

ليكن من پژمرده دل ، افسرده و بى رنگ و بو

هر جا روم غمها به دنبالم روان باشد همى

بيهوده ميدارم ولى خوشبختيم را جستجو

هر چيز دنيا عاقبت آهسته رفت از دست من

هر سختى دنيا كشم از بهر حفظ آبرو

دارم كسى را دوست ليكن جرات گفتار نيست

گاهى دلم گويد بگو ، گاهى دلم گويد مگو

آرى " زراب " اين زنده گى هرگز وفا بر كس نكرد

سوى خدا هر كى رود با صد هزاران آرزو

شعر من

  

دل گواهى ميدهد كاين آخرين شعر من است

یاد خواهی کرد ما را تا همين شعر من است

ريشه كرد اشعار من چون سبزه در باغ غزل

زير و سر سازى اگر خاك زمين شعر من است

شعر من با ساده گى مشكلكشاى زنده گيست

نكته هاى ناصحان در بهترين شعر من است

مدح و تحسين را نه بايد گفت بر من هيچگاه

آنچه را شايد كه گوييد آفرين ، شعر من است

با رقيبان من نه جنگم با زبان و دست خود

دشمنم گر حمله ور شد ، در كمين شعر من است

عذر خواهم چون پياپى شايگان شد قافيه

تا مپندارى چنين ، كاين اولين شعر من است

چون " زراب " از خاك هستم ، باد هر سويم كشد

چشم من گر آب دارد ، آتشين شعر من است

صبح فردا

  

گر چه در اندوه ياران عمر ما برباد رفت

روز عيش شان دريغا نام ما از ياد رفت

هر کرا دیدم به قید حرص دنیا مانده است

من بنازم آن کسی را کز جهان آزاد رفت

نی وفاداری بماند و نی وفا داران کنون

باز شیرینی نیابی کز پى فرهاد رفت

هر یکی اینجا به فکر سود و سودای خود است

مهر و صدق و غمگساری یکسره با باد رفت

بر اميد صبح فردا شام ما پاينده شد

هى هزاران تیره بختی همچو ما ناشاد رفت

در غبار آه سردم تا سحر شبها " زراب

آنچنان گمگشته ام كز ياد من فرياد رفت

طناب

  

تا کی دلم اسیر رنج و عذاب باشد

وز شعله ی نهانش جانم کباب باشد

درآسمان بختم نجمی نمیتوان دید

پنهان ستاره ی من پشت سحاب باشد

ما از فریب دنیا عمریست تشنه کامیم

در دشت زنده گانی هر سو سراب باشد

تا زر به کیسه داری ، دور تو هر که چرخد

گل ریشه می دواند جایی که آب باشد

هر جا که خام بینی ‍پیچیده در سوال است

وانرا که پخته یابی حاضر جواب باشد

کی میتوان به سویش با چشم بد نظر کرد

دختی که در حریم خلقش حجاب باشد

خصلت به مثل صورت در هر کسی جدا است

زین رو میان مردم خوب و خراب باشد

گر خر بگوید اسپم ، بس مضحک و محال است

هر چند روی پالان آن را رکاب باشد

با هر کسی به هر جا تا رهنمای نیکی

جایت به طاق بالا همچون کتاب باشد

دانم که لطف یزدان با آنکه بی شمار است

لیکن به روز محشر با ما حساب باشد

بر گردن کسی زر ، یا هیچ ، یا مدال است

از بخت بد یکی را قسمت طناب باشد

این شهرتی که داریم از خوشکلامی ماست

شعری که نقش دل شد شعر " زراب " باشد

 

والدین

  

پدر بايد چراغ رهنما بهر پسر گردد

چه بهتر گر پسر چون سايه دنبال پدر گردد

بنازم مادرى را كو به دختر پند آموزد

خوشا بر دخترى كو مادرش را تاج سر گردد

دعايت كى رود از ياد من مادر كه مى گفتى

پسر بر خاك دستت را زنى و خاك زر گردد

كجا داند پسر كز آتش هجرش پدر سوزد

مگر آنگه شود آگه ، كه خود روزى پدر گردد

ضرورت نيست تا بر مادرم از مرگ من گويى

چرا كو مادر است و قلب وى آنگه خبر گردد

پدر خورشيد فاميل است و مادر ماه تابانش

چراغ شب چو مادر شد ، پدر نور سحر گردد

اميد والدين است اين كه فرزندان شان روزى

به هر جا ارجمند و با وقار و با هنر گردد

تفاوت بَین فرزندان " زراب " اما چو نَی دیدم

كه يك نَى طوله و يك نَی قلم، يك نَى شكر گردد

دين

يادى از جوانى

  

از جوانى خاطرات شاد دارم در سرم

ساغر و پيمانه بود و دوستان هم در برم

در نگاهم موج شادی ، در دهانم خنده بود

حال با لبهای خشک و با دو چشمان ترم

بال و پر درعالم غفلت زدم عمرى ، ولى

عقلم آمد چون به سر ، ديدم كه بى بال و پرم

دايما در جمع ياران خويشتن را داشتم

آنچنان تنها شدم اكنون كه نايد باورم

حاليا افتاده ام در گوشه يى پير و زهير

چوب دستم شد مرا تنها رفيق و ياورم

نيست دستم تيشه ی فرهاد تا بر سر زنم

وز غم شيرين بپا شم خاك عالم بر سرم

رایگان فصل شبابت را ز کف دادی " زراب

در خزان عمر حیفا عقل آمد بر سرم

زندانى

  

سرا پا است اسير غم هر آن كس كو به زندان است

دلش آغشته در ماتم هر آن كس كو به زندان است

سرش را بار دوش خود كند از نا توانى ها

چو مجنون بيد باشد خم هر آن كس كو به زندان است

به یاد آرد همانا مادر بیچاره ی خود را

که میکردش دعا هر دم هر آ ن کس کو به زندان است

كسى ديگر چه ميداند ز درد و سوز پنهانش

كند زخمش خودش مرهم هر آن كس كو به زندان است

نه بينى خنده اش گاهى ، كشد از سينه اش آهى

لبش خشك و به چشمش نم هر آن كس كو به زندان است

به زندان نى بهار آيد ، نه احوال از نگار آيد

كجا بيند گل و شبنم هر آن كس كو به زندان است

فشار چوب آهن را نمى سازد به ميل خود

به عزم خود بود محكم هر آن كس كو به زندان است

دلم سوزد " زراب " از آتشى كاندر درون اوست

كه او هم چون منست آدم هر آن كس كو به زندان است

 

 

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید