WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 نقشیار دامان عشق-  شبگرد  -  غایب - مجرم بیگناه                                    نوشته نذیر ظفر

  

خانه شد خا لی و نقش یار ما ند

چشم   هایم  بر در و دیوار ماند

یار  چون رفته سفر یادش بخیر

خا طرا ت وصلت و دیدار ماند

از صدای نبض من تا صبحگاه

دیدهء همسایه ها بیدار   ماند

چون طبیب از بستر بیمار رفت

اشک غم بر دیدهء بیمار ماند

شهروندان هیچ پر سانم نکرد

در دلم این عقده آدم خوار ماند

زن ستیزی کار نا مردان بود

طعنه در تاریخ بر اشرار ماند

نیست همرازی درین هجرت سرا

راز ها  نا گفته  و بسیار  ماند

 

  

تا گر فتم  گوشه ای  دامان  عشق

یا فتم  ره بر در ی سلطان عشق

شکر باری  را  نما یم   بیکران

عمرمن شد صرف با ایمان عشق

فکر ما بر منبر و محراب نیست

سیر دل  باشد سوی سبحان  عشق

زاهد  ار  ما  را  ملامت   میکند

او  ندارد جراءتء  میدان   عشق

هیچ  میراثی  ندارم  بعدئ  موت

غیر شعر و خا مه در دیوان عشق

آمدم  درین  دیار ی  خار  زار

میبرم  با  خود گلی  بستان عشق

بی ظفر  بودم ؛   ظفر  دادند  مرا

در دبیرستان ء   هم دستان  عشق

  

امشب خیال ؛ پا به ثر یا کشیده است

مرغ امید شهپر عنقا  کشیده   است

در کهکشان زمزمه های شبان تار

شبگرد دل صدای دلارا کشیده است

چشمش برای مستی رندان باده نوش

در جامهای معجزه مینا کشیده است

کوته شده است دست مصور ز آفرش

یعنی خدا جمال تو یکتا کشیده است

در مسلخ محبت او عا شقان پاک

جانها نثار کرده و دلها کشیده است

من در عروق شرم شنا میکنم ظفر

کو خط رد به رغم دل ما کشیده است

 

یاد رخ تو چون  کنم شعر زبانه میکشد

واژه به واژه میدمد عشق نشانه میکشد

قا فیه تنگ میشود همچو دهان پسته ات

شاعر بو ستان تو رنج  شبانه  میکشد

زلف غزل رسا شود از نفس خیال تو

دست معانی بر سرش ناز به شانه میکشد

عکس جمال دلکشت تا که به چشم می فتد

مردم دیده را همی از در خانه میکشد

هر که هوای او کند سبز شود چمن چمن

شا خهء آرزوی او برگ و جوانه میکشد

زادهء نرگس چمن شمع محیط انجمن

غیبت او سزای من بار زمانه میکشد

مجرم بیگناه

نوشته نذیر ظفر

 

هیچ یک همدل طبیب دل برای ما نشد

هیچ  داورئی  بدرد   دل دوای  ما نشد

بر سر شوریدهء ما هر که نا خن میزند

از خود و بیگانه نادم در جفای ما نشد

سالها در آتش قهر و غضب افتاده ایم

گوش یک نا مرد واقف از صدای ما نشد

بیگناه محصور زندان پر یشا نی شدیم

تا کنون ثابت بکس جرم و خطای ما نشد

خانه و مال و متاع ما به یغما برده شد

چور شد دارو ندار ما ؛  بقای ما نشد

هر که قدرت یافت بر ما قاتل و غدار شد

زاهد و شیخ و ملا هم همنوای ما نشد

تشنه جان دادیم در گر مای خشک بادیه

قطره ای  آبی  میسر از سقای  ما نشد

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید