WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

   تاراج باغ ـ سوگ وطن ـ دوبیتی‏های پرسوز -  بادۀ طرب                    رسول پویان

رسول پویان

تاراج باغ

آزار قـوم و کشـتن انسـان دگـر بـس اسـت

ویرانگری به ملک خراسان دگر بس است

گلـغنچه‏هــای عـاطـفـه فـریـاد مـی‏کـشـنـد

تاراج بـاغ و دامن بسـتان دگـر بس است

ذبـح کبـوتـران حـــرم نیـسـت در کتـاب

جور و جفا به بلبل دستان دگر بس است

آتـش زدی بـه مکـتب و دانشـسـرای مـا

بازی به جان  طفل دبستان دگر بس است

عـرش خــدا بـه لـرزه در افـتاده هـشـدار

آتش زدن به مسجد و قرآن دگر بس است

در شـهـر انتحـاری و در روسـتـا تفـنگ

ترس مدام و حال پریشان دگر بس است

کهسار و دشـت و جنگل انبوه از تـو بـاد

وحشیگری به شهروخیابان دگر بس است

تنهـا نـه جـور و ظلـم بـه آدم بـود خـطا

رم دادن غـزال بیـابـان دگـر بـس اسـت

بیگانه ای ز عـاطـفه و رحـم از نخـست

لیکن جفا به خواهرگریان دگر بس است

از آه سـینـه ســـوز یتیـمـان بـکـن حـیا

سیلاب اشک پرشـرر دیدگان بس است

دزدیــده ای ز کاســـۀ مــردم نــوالـه را

لیکن فروش همت دهقان دگر بس است

در گـوش کـر خلـق جهان داد سـر کنید

سنگین‏دلی به مردم نالان دگر بس است

بهـر نجـات خـیـل پـریـان ز چـنگ دیـو

همبستگی به مادر شیطان دگر بس است

وجـدان مـن به مفتی اعـظم خطاب کـن

با نام دین فریب مسلمان دگر بس است

جنگ یهـود و کـین نصارا سـراب بود

نازش بتاج وتخت سلیمان دگربس است

سـرمایـه سـوخـت ریشـه و بنیاد اعتقـاد

مکروریا به ساحت ایمان دگر بس است

جنگ و فساد و فتنه‏گری سوخت کشورم

دامن زدن به آتش بحـران دگر بس است

رسول پویان

 سوگ وطن

از بس‏که وضع کشور ما تار و مبهم است

در دیـده جای نـور فـقـط خاکه و  دم اسـت

احساس و رحم وعاطـفه یارب کجا شدست

در ملک ما سینه فزون لیک دل کم است

خـورشـیـد مـن مکـش دیگـر تـیـغ انتـقـام

خـون شقایق اسـت که در قلب شبنم است

صلح و صـفا بـه دوزخ آدمکـشـان اسـیـر

هرجا که بنگری سخن ازکشته و بم است

در کـام خـشـک مـردم مـا تـابکـی خـــدا

جای شراب ونقل وعسل حنظل وسم است

در زیـر بـار جـور و جـفـای سـتمگــران

پشت وطن شکسته و زانوی دل خم است

در خـانـه خـانـۀ وطـن از بمـب و انتحار

سوزوفغان و ولوله و سوگ و ماتم است

آن یک کشیده خنجر خـونینش از غلاف

تشـنه بـه خـون ما و تـو والله دمادم است

دیگـر فروخت خاک وطـن را به اجنبی

غرق ریال و دالر و کلدار و درهم است

بی‏جـا مـزن بــرای خـــدا لاف دلـبـری

محبوبه نیمه‏جان نه دارو نه مرهم است

رسول پویان

دوبیتی‏های پرسوز

در تاریخ کشور ما دوبیتی زیباترین و مناسب‏ترین قالب برای ابراز سوز و درد عشق، صداقت و پاکی عاشقان صاف‏دل است. در این قالب آنچه در اعماق سینه نهان و در ژرفنای دل پیچان است، فرصت رهایی وگشایش می‏یابد. در این زمستان غمناک و خشم‏آلود که در میهن به جای بارش مهر، صفا و آرامش- تگرگ یأس و باران گلوله، فساد، کینه و تعصب می‏بارد، چه به جاست که با سرایش دوبیتی‏های راستین و پرسوز فصل نوی در پیوند دل‏های پاک بگشاییم و گلاب مهر، محبت و صفا برافشانیم. من هم با این نیت نیک طبع آزمایی نموده و این دوبیتی‏ها را به طور فی‏البدیهه سرودم؛ می‏بخشید اگر کم و کاستی در آن یافتید.

 

تو را سرمایۀ جان می‏توان گفت

شکوه عقل و ایمان می‏توان گفت

اسـاس زنـدگانی گــشـت کامـل

تو را الگوی انسان می‏توان گفت

تـوهی زیـب کتـاب خاطـراتم

کلـیـد تــازۀ راه نـجـــاتـــم

نگردد شعلۀ عشق تو خاموش

توهی درقلب وجان وحرکاتم

دل بی‏عشق تو سنگ است، سنگ است

سر بی مهر تو منگ است، منگ است

نـگـیـرم تـا و صـالـت را در آغــوش

درون سینه ام جنگ است، جنگ است

نگیرم بی تو من یک لحظه آرام

نخواهم بی تو عمر بی سرانجام

تو باشی آروزیم در دو عـالـم

نگیرم از کسی جز از لبت کام

دلم از درد و غم خون است جانا

دوچشمم موج جیحون است جانا

به جز وصل تـو دل آرام نگـیرد

به سینه قلب مجنون است جانا

تـوهی مـاه شـبان تیره دل

و یا خورشید فصل خیرۀ دل

لـبانـت چـشـمۀ آب حیاتـم

تـو بنویسی کتاب سیرۀ دل

خـدا دل را بـرایت آفـریده

به چـشمان سیاهت آفریده

توخواهی قهرکن یا رحم بردل

فـقـط بهـر ثنایـت آفـریده

توهی ازمن ومن هم از برایت

مده بیگانه را ره در سرایت

بنای عـشق را از نو بسازیم

توهی لیلا و من مجنون راهت

تو را الگوی خوبان می‏توان گفت

طبیب قلب بـریـان می‏توان گفت

نـدارم تاب هـجـران تـو را بیش

تو را در پیکرم جان می‏توان گفت

تو را جانان جانان آفریدند

ضیای چشم گریان آفریدند

چو خورشید دل دیوانۀ من

و یـا مـاه خراسان آفریدند

نسوزد دل اگر در عشق دل نیست

دل بی‏عشق جزاز سنگ وگل نیست

بـر آیـد شعله از خـاکـستـر عـشق

پلوش عشق تو جانا  خجل نیست

بتی من اضطراب وشرم دارد

کـمی دلـهـره و آزرم دارد

دلش پاکیزه تر از برف باشد

زمسـتانش بـهـار گـرم دارد

محبـت جاودان جاودان است

سکوتش سوزفریاد زمان است

میـان بـاغ دل آتـش بـکاریـم

 که بارش لایق نسل جوان است

درون سـینه ام آتشـفشان است

چو راز عشق جانانم نهان است

نگویـم با کسـی این داسـتان را

که درد عشق درد جاودان است

نگاهت قصۀ دل می‏سـراید

لبانت  شعر محفل می‏سراید

نفس‏های تو رامن می‏کنم حس

به جانم نور منزل می‏سـراید

توهی درلابلای جسم وجانم

از این پیچیدگی‏ها در فغانم

گـذشـتـم از گـذرگاه تحـیـر

چو روح بیکران آسـمانم

نگنجد در سخن عشق من و تو

به سوزاند دهن عشق من و تو

رضا و رغبـتی نـبـود در کار

فرا شد از زمن عشق من و تو

توهی در التجاء و التماسـم

نمی‏داند دگر عقل و حواسم

فقط وصل تو را خواهم ازدل

که من فانی الطاف و نیازم

 

24/2/2014

رسول پویان

      بادۀ طرب

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه

جهان چـو کـوه گران بـر سـرم فرود آمد

چونان‏ که از جگرم خون همچو رود آمد

ز سـوز آتش هجران تار و پودم سـوخت

 بـه آن طـریـق که از اســتخوان دود آمد

انیس و مونس دل نیسـت جز غزل گفتن

بـویــژه وقـتـی‏که غــم از در ورود آمـد

کجاســت زنده‏دلی درمحـیط خــشـم‏آلـود

نبیـنی مـرده اگـر مطـرب و ســرود آمد

ز دست کین و تعصب وطن بود ویران

تـو گـویـی جهـل عـرب فـتـنۀ یهـود آمد

ز کـوی یـار در ایـن تیـره شــام یلـدایی

خوشا اگر نفسی بوی مشک و عود آمد

سـرود عشـق سرا تا به روز رستاخیز

کـه بـادۀ طـرب از گـوهـر وجـود آمـد

نگار مـن چـو درآمـد به بزم خنده کنان

ز هر طرف به نظر احسن و درود آمد

ز چار سـوی جهان بـر محیط ابـرویـش

ملائـک و بـشـر و جـن در سـجـود آمد

فــشــان دانـۀ اســفـنـد بــر ســـر آتـــش

که در سراچه رقیب و ز در حسود آمد

کجاسـت رخـش‏ســواران زبـدۀ تـاریـخ

که از دیـار عــرب تـوســن کـبـود آمد

سرود حافظ شیراز و صاحب و خاجو

بگـوشــم از غـزل مـوج زنـده‏رود آمد

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید