WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  نسیم محبت ـ باغچۀ خاطرات -جوشش عشق - تا سرچشمۀ زلال -  تجلی اسرار   رسول پویان 

رسول پویان

نسیم محبت

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه

رسـید مژده که جـوش بهار می آید

گل از دریچۀ خلوت به بـار می آید

شکوفه هم نفس باد صبح خواهد شد

به دشت و دامن دل مهر یار می آید

بگوش دخت رزان گوشوارمروارید

پر از شـراب و عسـل آبـدار می آید

نوای باد خنگ پر ز بـوی نوروزی

 ز طرف باغ و بـر جـویبار می آید

سرود سرخوش حافظ و نغمۀ جامی

بـه گوش دل ز نـوای هـزار می آید

شمیم خاک وعلف تاهنوز می شنوم

هـوای خاطـره از کـشـتزار می آید

نـرفـته از سر مـن نغـمۀ هـریـرودم

بضرب تنبک وصوت دوتارمی آید

همیشـه یـاد کنم خاطـرات کابـل را

بـویـژه بـوی گلی زان دیـار می آید

هزار جان ودلم نذر چشم مخمورت

که مـستی ابـدی زان خـمـار می آید

پـیام وحـدت دلـهای مـا مبارک بـاد

که زان ترانۀ وصل و قرار می آید

به بـوسـتان دل خسـته سـرو آزادم

چو پادشاه به چمن تاجـدار می آید

سپند برآتش ودر ره گلاب افشانید

       که بـا نـسـیـم محـبـت نگارمی آیـد

 

رسول پویان

باغچۀ خاطرات 

دلم را آنجا کاشتم؛

         در باغ رویاها؛

در باغچۀ خاطرات؛

         درگلوگاه توفان؛

در صدای بمب-

         و آتش گلوله؛

نمی دانم!

شاید:

روزی سبز خواهد شد،

در حافظۀ تاریخ.

28/5/1390

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه

رسول پویان

جوشش عشق

شراب عشق می جوشد مدام از گوهر ذاتم

توگویی با طرب آمیخته باشد اصل وبنیادم

فکـنـدم آتشـی در سـینۀ بی کـنـیـه ام یاران

که تا روزابد می سوزم و از سوختن شادم

بـنـازم چــشــم فـتــان غــزالان بـیـابـان را

که من هم مثل آهوگان صحرامست وآزادم

به بازار محبت می فروشم هست وبودم را

اگر چه بیوفـایی هـای خوبان کرده بـربادم

ننالم همچو حلاج از جفای سنگ بدخواهان

ولی می‏رنجم ازبرگ گلی آن شاخ شمشادم

شـدم همچون گهر پـروردۀ آغـوش تنـهایی

توگویی از زلال جـوش اقیانـوس دل زادم

نگیرم چون کبوتر بهر آب و دانه یی آرام

پریدم از قـفـس بشکسـته ام زنجیر صیادم

بهم ریزم بنای کینه و خـشم و عـداوت را

به نور مهر خورشید دل و لطف خدادادم

نویسم قصۀ عهد و وفا بر لـوح دل هردم

که بـاشـد تـا قـیامـت زینت دفـتـرچۀ یادم

نگویم جزثنای عشق ووصف دوستی دایم

اگرچه پرشداز جور و جفایی قلب ناشادم

گلاب عشق ومستی می فشانم دردل میهن

که تا جوش دیگر خیزد زقعرمحنت آبادم

مسوزان شاخ و برگ خرم باغ خیالم را

اگر لطفی نداری درتموز داغ چون بادم

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه  

رسول پویان

تا سرچشمۀ زلال

هنوز،

پروانه‏های خیال،

در حریم راز خاطرات،

 در دامن شقایق های پرپر،

پرواز می‏کنند.

گاه گاهی،

کودکان بازی‏گوش،

آتش ‏زنند،

بر بال‏ها،

و شاد و سرمست،

از بوی کباب.

آه!

دردهای شیرین،

سوزیده بال‏ها را،

نیرو بخشید؛

تا پرگشایم،                    

به سرچشمۀ زلال،

که امواج رُهبانی تردید و تحیّر یار،

پریشانم کرد،

از پیوند دل‏ها.

بیا، بیا و دستم را بگیر،

تا افقهای ناپیدا،

بسوی چشمۀ حقیقت.

آه!

ای چشمۀ زلال،

چه شفاف و روشنی؛

از لابلای جسم و جانت،

جز،

عشق، صفا و محبت ناب،

چیز دیگری نمی‏تابد.

همه گره‏های کور تردید و توهم را،

در زلال دل بگشاده ای،

وه که پرزدن،

در فضای آزاد، صاف و زلال،

چه فرح‏بخش و دل‏انگیز است.

درک می‏کنم،

که عشقی در قفس،

محدود و متناقض؛

احساس و عاطفۀ زخمین،

سخت رنجور است و-

 پرخاشگر. 

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه

رسول پویان 

تجلی اسرار

آیـیـنـه از تجـلی اســرار عـاجــز اسـت

خورشید من ز مستی انوار عاجز است

ســرما مگر بـریـده رگ حـس زنـدگـی

پیکر ز جـذب همهمۀ نـار عـاجـز است

کـوه سـتـم شـکـسـته مگـر در دل زمـان

چشمه زجوش و آب زرفتار عاجز است

بـس تـیـرگی هجـوم کـنـد بـر محـیـط دل

آدم ز نــوش بـادۀ ابـرار عـاجــز اســت

پـایـیـز را نگـر کـه چــه بـیـداد می‏کـنـد

بلبل ز شـور و گل ز تیمار عاجـز است

زهره شکسته چنگ خود و ماه دل‏پریش

خورشید خسته ثابت و سیار عاجز است

گویی رحم وعاطفه درخون غریق گشت

عشـق و محبت از یم ایـثار عاجز است

زنجیر رسـم زنگزده از پـای دل شـکن

ورنه دل از مکاشـفۀ یـار عاجـز اسـت

عشـق و صفا کجاسـت دگر در دل بشر

دل از صمیم جـذبـۀ دلـدار عاجـز است

بس خـوپذیر گـشته به زنـدان مرغ جان

زندانی از شـکستن دیـوار عاجـز است

آخـر عـزیــز دل مشکـن شـاخـۀ طرب

نخل شـکـسته از گهر بار عاجز است

در میکده چو آمده ‏یی باده نوش باش

قید شـریعت از دم خمار عاجز است

درباغ گر روی بنگر جلوه‏زار رنگ

گلدان مـا ز جلوۀ گلـزار عاجـز است

هرلحظه دردل همهمه وشوردگراست

محکوم بند از گـذر پار عـاجـز اسـت

مکر وریا ز بس شده مرسوم روزگار

واعظ زوعظ و شیخ زگفتارعاجزاست

گردان معـرکـه هـمه افکـنـده انـد سپر

باطل محیط وحق ز پیکارعاجز است

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید