WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

   شور عشق بهار وصل -  صفای دل                                     رسول پویان 

رسول پویان

شور عشق

چوسوزعشق در فطرت نهان است

بـه دل شـور و نـوای جـاودان است

نهـادیـم آتـشــی در سـیـنـه جــاویــد

که همچون کـورۀ آتـشـفـشـان است

نـخـیـزد جــز وفــا و مـهــر از دل

چــو دل مـنـزگـۀ آرام جــان اسـت

بعـد از مـرگـم نـبـاشـد حاجت گور

که هـر جانـب مزارعاشـقان است

بجز ازعشق و مستی نیست راهی

که این آرامش جسم و روان است

مرا محـراب ابـرویش کافی اسـت

که آن جـا سـجدگاه عـارفـان است

حـلالـت شـیـر مادر شـیرِ مـســتم

که عزمت قدرت پیل دمـان است

فـرو شد پیکرت درچـشـمۀ عشق

دیگر روح تو روح بیکران است

نـدارد قـدرتـی زنجـیـر و زنـدان

رهــایـی سـیـرت آزادگان اسـت

نگیرد رنـگ زشـتی قلـب پـاکان

که مهر پاک انسانی در آن است

چـه دانـد بی خـبـر از سـرّ معنا

که شورعشق منظورجهان اسـت

مـقـام عـاشـــقـان پــاک طـیـنـت

بـراوج عـرش واندرلامکان است

مگو بـا مدعـی از عـشـق چـیـزی

که چشمش بسته وتن خاکدان است

ز مولانـا و از شـمسـم بـه گـویید

که نور بلخ و سـوز نیسـتان است

ز حـلاجـم شـهـید مشرب عـشـق

که دارش اوجـگاه آسـمـان اسـت

ز عـطار و سـنایی، شـعر حافـظ

که قند پارسـی اکسیر جـان است

شهید بلخ، دخت عـشق  و مستی

که نـامش زینت لوح زمان است

ز بیـدل آن غـریب شـهـر دهـلی

که خوش آیینه دارعهد مان است

مگوییدم دیگر از خون از جنگ

دلـم بیزار از دیـو و ددان اسـت

به پـاشـانید نـور عشـق و مسـتی

که دل ها را غذای رایگان است

گل عـشـق و وصال و جـاودانی

بهــار مـا در ایـام خــزان اسـت

17/3/2014

رسول پویان

بهار وصل

بیا بـه دامـن صحـرا بهـار آمده است

شقایق و گل سوری به بار آمده است

ز چشـم نرگـس مستی گرفته ام الهام

که بیـت بیـت دلــم آبــدار آمده اسـت

ز جـام لاله بنـوشـم شــراب آشـتناک

از آن تنور بـه دلها شرار آمده است

بیا به تخت صفرجوش ارغوان بنگر

که طفـل گل بغـل کهسـار آمده است

درآ به باغ علی شیر و پیر انصاری

که مرغ نثر مسجع شـعار آمده است

نمی شـود ز سـرم پاک نقش شیدایی

ستاره درشب او بی شمار آمده است

هوای باغ کرخ می زنـد به دل آتش

طبیعتی که به تصویرغار آمده است

ز آب چـشـمۀ اوبـه شـفا کنید حاصل

بهرطرف نگری چشمه سارآمده است

صـفای درۀ چـشــتم نمی رود از یـاد

 زلال چشمۀ او خوشگوار آمده است

منارجـام نگـر در ســواد فـیروزکـوه

که درجهان هنر تک شمار آمده است

زدورسلطنت غـوریان در ایـن میهن

چـه آبـدات کهـن یـادگـار آمـده اسـت

به تختگاه خیابان دیگر دلم خـون شد

ز غـارتی که ز حکام پـار آمده است

ز روزگار تمـدن نمانـد جز تل خاک

زبسکه برتن وجانش دمار آمده است

نـرفت لـذت انجیر و تـوت فـوشـنجم

 شمیم خاطره زان روزگارآمده است

توگویی دروسط کوچه باغ خاطره‏ها

هوای کودکی از کـشـتزار آمده است

شـراب کهنه بخـشکید در بـن سـاغـر

ز کیف جـام دیگر دل خمارآمده است

گذشت فصل غـم واضطراب آخـر شد

به جان توان و به دلها قرار آمده است

نسیم تازه زکویش بصد جهان احساس

چو بوی گل ز یمین و یسار آمده است

بهار وصل چـو فـردوس تا ابـد جاوید

به همره گل و صوت هزار آمده است

خیال او چـو پرسـتوی نـاز نـوروزی

به جشـن پرگل سـرخ مزار آمده است

زمـان درد دل و اختلاط خـواهـد شـد

شکسـت در کـمـر انتظـارآمـده اسـت

به روز مهرفروزان به شب ماه تمام

چـو گنج خالص عزو وقـارآمده است

هـزار بـار کـنـم وصـف کابـل زیـبـا

که بوی یاراز آن مرغزارآمده است

تمام همت ما صرف خدمـت انسـان

چه تحفه یی بوطن یادگارآمده است

رسول پویان

صفای دل

دوهمه برخه دمنځنی ختیځ داتلولی لوبه

دلـم بـه خم فکنید جـوهـر شراب کنید

جگر بـه آتـش عـشق کسی کباب کنید

بـه جـانـم از شـرر بـاده آنقـدر ریـزید

که در زلالی مسـتانـه تـن خـراب کنید

درین کشاکش شب خفتگان دلم بگرفت

ســراغ صـبح ز گـرمـای آفـتـاب کنید

مـس رقـیـب بـود غـرق دردل زنگار

ز عـمق سـینه هـوای طلای ناب کنید

ز گمرهـان دل پـاک پـاک اقـیـانـوس

فـقـط سـراغ هـوسـخانـۀ ســراب کنید

گناه مست خرابات گر دل پاک است

صـد اجتناب از آن کاذب ثـواب کنید

در ایـن زمانـۀ پـرفتنه و دغـل بازی

طریق مهر به شعر و ترانه باب کنید

به کیش ما نبود بـدتـر از دل آزاری

هر آنکه دل بخراشدخطرخطاب کنید

ز دسـت غیر گریـزیـد در صفای دل

 همیشه راز دل خویشتن به آب کنید

فــدای هـمـت آزادگان شــوم هــردم

ز هـم نـشـینی نــاکس اجتـنـاب کنید

مـلولـم از پـرش زاغ هـای بد آواز

ز بلبلان وطـن رفع اضطراب کنید

گرفت ابـر سـیه باز دامـن خورشید

منادیـان سـحر هـو زنید عـتاب کنید

مراد کس نشـود حاصل از ریاکاری

دروغ وحیله به زندان تن عذاب کنید

بلای کین و تعصب وطن کند ویران

به بند کشید بلا زشـت در نقاب کنید

به جای غیبت و دشنام و کینۀ مـردم

هوای بیت و غزل  نغمۀ رباب کنید

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید