WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  باغ وصل - عشق پاکان ـ کام دل                                          رسول پویان 

رسول پویان

باغ وصل

ز چشم مست تو جوی شراب می خواهم

جگـر بـر آتـش عشـقت کباب می خواهم

مـیـان تـابـۀ هجـر تــو پـاک می ســوزم

چـو ماهی از لب لعل تو آب می خواهم

بـه سـان کـودک بی خـانمـان شـدم آخـر

فقط بـه دامن مهر تـو خواب می خواهم

اگـر روا نکـنی رحـمت و کـرم بـر مـن

همیشه جور و جفا و عذاب می خواهـم

قـرار سـبز تـو جـوش بهـار آوردســت

گل و ترانه ورقص و رباب می خواهم

من و تـو غـرق شدیم در زلال اقیانوس

کجـا ز سـوز بیابـان سـراب می خواهم

خمـار چـشـم تـو نـوشـیده ام ولی دیگـر

ز باغ وصل تو عطر گلاب می خواهم

گداز آهن و صرب اسـت دامن هجران

به کلک حلقه ای از زرناب می خواهم

عـقاب سـرکـش مـستم ولی به دام زلف

اسیر بی کسـم و پیچ و تـاب می خواهم

اگـر دریچۀ عـشق و نشـاط بســته شـود

نه رنگ خامه نه فصل کتاب می خواهم

زکیف بوسـه یی نوشیده ام شراب سرخ

ز پیر میکـده عـفـو و ثـواب می خواهم

بری ز اسـترسـم گرچه ازنشـاط عشق

روان منتظـرم اضطـراب می خـواهـم

فسـانـه ام شــده مشـهور در دل تـاریخ

دوباره معجزۀ فصل وباب می خواهم

از آن دمی که شدم مست چـشم فتانت

بنای عقل وخرد را خراب می خواهم

هـزار جرقـه زدی در نهـاد مـن ظالم

بـه پیشگاه خداوند حسـاب می خواهم

چنانکه لطف به دل هـا کند دل یاران

ز حق مراد همه مستجاب می خواهم

همیشه در بـزنـم تا به روز رسـتاخیز

فـقیر خـسـتۀ وصلم جواب می خواهم

24/4/2014

رسول پویان

عشق پاکان

عشق و مستی به خدا بازی به آتش باشد

عقل و دین در خطر شـعلۀ سرکش باشد

بـه سـرایـم ز طربخانۀ دل بیت و غـزل

بی سبب نیسـت اگـر تازه و دلکش باشد

در سـراپـردۀ دل عشـق کـسـی آتـش زد

وه که خاکستر آن خالص و بی‏غش باشد

هرسروشی که رسد ازطرف یارنکوست

ایـن به تقدیـر منی عـاشـق غمکـش باشد

در صنمخـانـۀ دل نقـش کی را می ‏بینـم

که از آن شـیخ دغـل سخت مشوش باشد

عـشـق پاکان نـبـود جـز شـرر سـرّ ازل

آن کـه بر لـوح  ابــد بـاز منـقـش باشــد

به خـورد بر هـدف واحـد ما تـیـر قـضا

گر بدین عرصه کماندار چـو آرش باشد

گر به کامم شود از بار کرم وصل نگار

نـذر شـکرانـه کـنم آنچـه مـرادش بـاشـد

«نـازپـرورد تنعـم نبرد راه بـه دوسـت»

«عـاشـقی شـیـوۀ رنـدان بلاکـش باشـد»

5/4/2014

رسول پویان

کام دل

یک غزل و چند دوبیتی که از عمق دل فواره زده است به حضور تقدیم می کنم.

شراب از چشم مستت وام گیرد

غـزل از نـوش لـب الهـام گیرد

دوبیتی های عشقت را سرودم

دل از وصل تو آخـر کام گیرد

زدی یک جرقه تا درریشۀ دل

از آن خـاکسـتر مـن نـام گـیرد

سـحـر از جلـوۀ شـاخ نگاهـت

چـو شـبـنـم بـادۀ گلـفـام گـیـرد

پـرسـتـوی دل سـبـز بـهــاران

ز رویـاهـای تــو پیغـام گیـرد

کنون مـرغ اسـیـر زلـفکانـش

ســراغ آشــیـان از دام گـیـرد

نـبـنـدم روزن صـبح دلــم را

وگـر روز آیـد و یا شام گیرد

ز لطف دلکش صبح خـیـالی

مـراد عـشـق دل انجـام گیرد

خمار خندۀ چشـم تـو نـوشـم

که مـستی از گل بـادام گیرد

غچی مست خیالت را بنازم

در آغـوشـم مگـر آرام گیرد

گهی مشکی گهی نیلی بپوشد

ازاو سـرو چمن اندام گیرد

زعشق معنوی وشـوق دنیا

دل ما دم بـه دم انعـام گیرد

نمیگردم بجز وصل توقانع

قیامت هـم اگـر انجام گیرد

----------------------------

دوبیتی های دل

همیشه درب دل بهر تـو بازه

پراز وصف تو وآهنگ سازه

نـدارم آشــیانی جـز بــر یـار

اسیرزلف تو چه چاره سازه

******

وفا و عشق در ذاتم نهان است

ازانم دل پر از آواز جان است

نیـابی در نهـاد مـن دو رنگی

زبان من دلم را ترجمان است

*******

شراب ازچشم شوخت وام گیرد

مـیــــــان جـــام دل آرام گـیـرد

نپاشـد تـا قیامـت پیکـر عـشـق

چو وصلـم از لبانـت کام گیرد

*******

به ظاهرگرچه از من دوردوری

ولی در آســمـان دل چــو نـوری

چونان پیچیده ای در جسم وجانم

که همچون خون درحال عبوری

******

تو می پیچی دراعماق وجودم

امید سرمدی در هست و بودم

به تمکین بافمت قالیچۀ عشق

ز احساس ظریف تار و پودم

******

به دل  احساس عـشق آتشینه

کُهی محکـم و دریـای وزینه

به کلک نـازک تقـدیـر زاول

زعشقم حلقه ازوصلت نگینه

*******

تو را در شیشۀ دل پاک بینم

همه مسـتانه و بی بـاک بینم

نیفـتـد در دل مـا رنگ آزار

که آنجا مخـزن ادارک بینم

******

ز رنگ و بـوی دور زندگانی

گزیدم عشق و مستی جاودانی

که عمری با تو بنشینم بشادی

بچـیـنم از دلـت رنـج خـزانی

*******

من و او روح سبز نوبهاریم

سرود مست لای شـاخساریم

نجوشـد از دل ما جز محبت

برای اهل میهن جـان نثاریم

******

نگیرم بی تو من یک لحظه آرام

نخواهم بی تو عمر بی سرانجام

تو باشی آروزیم در دو عـالـم

نگیرم از کسی جز از لبت کام

*****

خــدا دل را بـرایـت آفـریـده

بـه چـشـمان سـیاهت آفـریـده

توخواهی قهرکن یا رحم بردل

فـقـط بهـر ثـنـایـت آفـریـده

*****

تو را جانان جانان آفریدند

ضیای چشم گریان آفریدند

چو خورشید دل دیوانۀ من

و یـا مـاه خراسان آفریدند

*****

دیگـر جانـم زمـان اختلاط است

زمانی راز دل طرح ثبات است

هزاران راز دل ناگفته باقیسـت

سخن سازندۀ قصر حیات است

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید