WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

   تصویر خیال - مرتبۀ عشق ـ عشق پاک دل ساز خموشی            رسول پویان 

رسول پویان

تصویر خیال

صـورتکـدۀ عـشـقـم و تصـویـر خیالم

طاووس چـمـن گـم شـده در پَرپَر بالم

آن آهـوی زیبا که بـود رشک غزالان

نقشی بدل افکنده ز جوش خط و خالم

در برگ خـزانـم بنگر جـوش بهـاران

در دامـن گلـریـز چـمـن عطر شـمالم

در بـزم جنون عـلم و خـرد راه ندارد

فـارغ ز غـم مـدرسـۀ پـر قـیل و قالم

ازخون دلم آب خورد برگ وبرعشق

پر ریشه درختی شـده این تازه نهالم

در بحـر مجـازی نبود جـایگۀ عـشق

تا غـرق بـه ابحار یـقین گشـته کمالم

فهم سـخن عشـق نگنجـد بـه دل غیر

بیهـوده مکـن سـیر بـه دنیای محـالم

خامُش نشـود تـا به ابـد آتـش شـوقـم

خورشید طرب نوردل جنبش و حالم

ازبسکه دل ازمهرو وفایی شده لبریز

تـا روز قـیـامـت نـرســد شــام زوالم

ازبرکت عشق وطرب وجذبه ومستی

شـور غـزل و بیتـم و مـشـتاق جمالم

در اوج تکامل که رسـد مرتبۀ عشق

در شـام جـنون منتظـر صبح وصالم

چنگی زده ام بر غـزل حافظ شیراز

در ســازگـۀ ســرّ ازل قـرعــۀ فـالـم

با این همه مستی وطرب در برمیهن

آزرده دل از دغـدغـۀ قـتـل و قـتـالم

6/6/2014

رسول پویان

مرتبۀ عشق

 عـشق پـوشـیـدۀ دل لایـق بـاور نشود

تا که رسـوا نکـنی شـامـل دفـتر نشود

در رۀ عـشـق نترسـید ز آسـیب خطـر

گـنج بی مـار بـه انـســان میسـر نشود

گر رهـایی طلبی بال و پر عشق گشا

که در آن قله به پا هیچ کسی بر نشود

رنگ عشقی که به اوزان خیال آمیزید

غـزلی بهتر از آن بـاب سـخنور نشود

گـر شـرابی ز طربخانۀ دل نوش کنی

سـاز مستی ز ازل تـا به ابد کر نشود

افتخاردوجهان عشق بود خرده مگیر

هر که را ایـن دم عـالی مـقـدّر نشود

نشـود مهر درخشنده به انگشت نهان

دیده گـر کـور بـود وارد منظر نشود

رازها از پس هر پرده برون می افتد

حامی عشـق چو واعظ به منبر نشود

آنقـدر مرتبۀ عـشق بـه عـالـم بالاست

          که میسر به کسی با زرو افسر نشود 

 

رسول پویان

عشق پاک دل

عشق دل را مست وشیدا می کند

عـقـده هـای خـفـته را وا می کند

سـنگ خارا می کند مـانـند مـوم

بـوریــا را رشــک دیـبـا می کند

می پـرد از خـاکـدان بـر آسـمان

آشـــیــان اوج ثــریــّا مـی کـنـد

بشـکـند بـنـد و غـل و زنجیرها

رنگ رنگ زندان رسوامی کند

خـاکــدان را گــنــج آزادی کـنـد

خـانـه را فـردوس اعـلا می کند

صد هزاران راز و اسرار نهان

در حضور خـلـق افـشـا می کند

نکته هـای بسـته و نـاخوانده را

بـا جنون عـشق خـوانـا می کند

صد نیسـتان نـاله دارد بر زبان

صد هـزاران نغمه پیدا می کند

مکه چون مأوای ابراهیم گشت

کعـبه را پرعشق سارا می کند

غـرق می گردد در نــور بقـاء

طور موسی ذکر عیسا می کند

می کـنـد خلـوت بـا کنفـسیوس

رازهـا بـا قـلـب بـودا می کـنـد

بـاده می نـوشــد از نجـوای نی

رقص وشادی باکریشنا می کند

خـاتـم ملک سـلـیـمـان می دهـد

هـدهـدش بلـقـیـس پیـدا می کند

آتـشـی گـنـج دل رزتــشـت را

نقـش هـای طرح مانا می کند

یوسفی از چه بـرون می آورد

بـا زلیخا، گـنـج سـودا می کند

شور داوود افگند در تار ساز

صد مزامیر نغمه انشا می کند

می کشد حلاج را بر اوج دار

سـرّ حق از دل هـویدا می کند

از دل رابعـه در حـمام عـشـق

نهرخون جاری زرگها می کند

داسـتان و قـصه و حمـاسـه را

از دل  فـردوسی گویا می کند

رودکی را در سمرقند و خجند

مـوج جیحون درّ دریا می کند

بـادۀ خـیـام می آرد بـه جـوش

شـوق ها بـر گرد مینا می کند

شیخ صنعان را زمحراب نماز

عـاشـق ابـروی ترسـا می کند

جـام جـم را می کند گنج غزل

شعرحافظ مست صهبا می کند

مثنوی و شـمـس می آرد پـدید

رایـت عــرفــان بالا می کـنـد

جامی و انصاری و بهزاد را

زیب بوسـتان هـریـوا می کند

خسـرو و بیدل را در باغ هند

چون پر طاووس زیبا می کند

مارکس رادردل نهدعشق بشر

انقلاب و شور وغوغا می کند

نیچـه و دارویـن و انشـتاین را

نـور دانـش سـرّ معـنـا می کند

قیس را دیـوانه میسازد عجب

عـاشـق و رسوای لیلا می کند

تیشه برسرمی زند فرهاد لیک

قصر شیرین را مطلا می کند

فتنه های حاسدان را مو به مو

ازدرون و ریشه رسوامی کند

چشـم کـور مفـسـدان کینه توز

بـا فـروغ مهـر بـیـنـا می کـند

قلب سنگ دین فروشان رازنو

روشن و نرم و مصفّا می کند

سختگیری و تعصب را ز دل

می برد نور سخن جا می کند

در بهـاران بـلـبـل مسـتانـه را

در چمـن محـو تماشـا می کند

شــاعــر آواره و بـیـچـاره را

بیخود ومجنون صحرا می کند

می کُشد هـردم بـه تیغ کـند ناز

کشـته را از نـو مـداوا می کند

بس یقین دارم که عشق پاک دل

صد هـزاران نـه را ها می کند

با قرارسبزو قول و وعده لیک

باز هـم امروز و فـردا می کند

29/5/2014

رسول پویان

ساز خموشی

به تار ساز خموشی چه شور وآهنگ است

میان پـردۀ دل صد هـزار دنگ دنگ است

مـقــام راگ ز عــشــاق دل کجــا شـنـونــد

به گـوش اهـل ریـا پنبه دیـدگان تنگ است

ز نـقـش مانی و بهـزاد مـا چـه می پـرسی

جهانی رنگ دریـن بـوسـتان ارژنگ است

ز اهـل کـیـن و تعـصب مجـو نـشاط روح

سری که عشق ندارد زکودکی منگ است

دیگـر به طبل عـزا پیـش مـن مـزن طبال

که گوش دل بنوای خوش سرآهنگ است

مـیــان زهــد ریـایـی و عــالــم مــســتان

محیط فاصله صدها هزار فرسنگ است

بـه قـله یی که هـمای جـنـون کند پـرواز

همیشه بال خرد بند وپای دین لنگ است

محیط تنگ صدف نیست جـلـوه گاه گهر

چوازصدف بدرآید تجلی یی رنگ است

ز ژرفـنــــای تـمــدن کـســی بـــود آگـاه

که اهل ذوق وهنردوستدارفرهنگ است

بـیـا زلالـی خـورشــیـد دل تمــاشــا کــن

چوباده صاف چوآیینه پاک اززنگ است

24/5/2014

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید