WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  ناز وطن ـ گل ناز محبت سپهر همدلی                                   رسول پویان

با درود و سپاس فراوان

چه نیکوست که دلهای غمین مردم میهن را به طرق گوناگون شاد گردانیم. فکر کردم برای طراوت خاطر هموطنان ماتمزده و عذاب کشیدۀ مان بهتر از هدیۀ عشق، محبت، احساس، عاطفه، شور، طرب و صفای دل چیزی نیست که تقدیم کنم؛ به این سبب خواستم «دفتر شمیم عشق و محبت» که در فارمت (PDF) درآمده است به حضور هموطنان پیشکش بدارم؛ باشد که قبول خاطر واقع شود. از لطف همیشگی تان جهانی سپاس. شاد و سرافراز باشید.

رسول پویان

ناز وطن

وطن فـردا و پارت را بنازم

زمـسـتان و بهـارت را بنازم

به هنگام تمـوز و فصل پاییز

گدام کشت و کارت را بنازم

هـوای دره و دشت تو قربان

ســـرود آبـشــارت را بـنازم

ز خـوبان ژونـد افسانه گویم

گلانِ فــرخــارت را بـنــازم

بیادم لعـل می آرد بـدخـشـان

شکـوه کـوهـسارت را بنازم

ز فاریابـم بگـو از فیلـسوفان

هـوای قـیــسـارت را بـنـازم

بگو ازپسـتۀ خندان بادغـیس

نریمان نوحصارت را بنازم

شمالی جان هوای تازه داره

به خنجان توتبارت را بنازم

ز نـای بلـخ آتـش می بـرایـد

گل سـرخ مـزارت را بنازم

حـدیـث قـندک قـندوز گـویم

شبرغان و تخارت را بنازم

ز غرجستان و غورم یاد آید

به فیروزکُه منارت را بنازم

ز انگور هـری گویم فراوان

انـار قـنــدهــارت را بـنـازم

ز آب هـیرمند مـاهی بگیرم

فـراه و اسـفـزارت را بنازم

زنیمروزوززابل می کنم یاد

به غزنی شهریارت رابنازم

ز مرغاب وهریرودم سرایم

به آمـو مـوجـبارت را بنازم

جـلال آبـاد مـا نـارنــج دارد

به لوگرسبزه زارت رابنازم

ببویـم دره هـای غـوربند را

بپروان چاریکارت را بنازم

پـنـیـر بامیان مشهـور باشـد

بت مهجـورِ زارت را بنازم

به پکتیا و نورستان و لغمان

درخت میـوه دارت را بنازم

نویسـم لـذت جلغـوزه ات را

بـه کـنر رودبـارت را بنازم

به کاپیسا وپنجشیروسمنگان

غرورصخره زارت رابنازم

به کابل دفـتر و دیـوان باشـد

رســـوم کاردارت را بـنـازم

بکاریزمیروچاردهی وافشار

گل وسنبل و خارت را بنازم

ز نـازِ نـرگـسِ فتّان نـویـسـم

نگاه پـر خـمـارت را بـنـازم

به اوج کُه مردم خانه سازند

به هرسو بیروبارت را بنازم

به کابل مندوی باشد فـراوان

وفـور خـواربـارت را بنـازم

وطن گرچه خرابستان گشتی

تـمـــام یـادگارت را بـنــازم

تو بـودی مهـد زیبای تمـدن

شـکـوه افـتـخـارت را بنازم

سراسرقریه و شهرتو قربان

هـمه قـوم و تبارت را بنازم

رسول پویان

گل ناز محبت

عشق در دل گرفتد فرزانه را مجنون کند

بـا غـزالان آشــنـا در دامـن هـامـون کـند

در نهــاد ســـتــرۀ بــودا فــروزد آتـشــی

آن چنان کز سرهوای سلطنت بیرون کند

در دل زرتـشـت افـروزد سـرود آتـشـیـن

نور یزدان را ز شرّ اهریمن مصئون کند

کعبه رادرسرزمین خشک وسوزان آورد

قـصۀ اسحاق و اسماعیل را مضمون کند

هـمــت حـلاج را بـالا کـشــد تـا اوج دار

زهر پسـتی و تعصب را به کام دون کند

بـادۀ خـیـام ریــزانــد بــه جــام مـولــوی

عـالم دین را به نور شمس دیگرگون کند

خرقـه و سجاده را شـوید در بحر شراب

در خـرابات حافـظ مسـتانه را مفتون کند

شیخ وواعظ را بجرم روشن مکروفریب

خالی ازمهر و صفای خالـق بیچـون کند

رو سـیـه سـاز بـه نـزد مـردم پاکیزه دل

پیـرو نـفـس خـبـیث و طالـب افـیون کند

زاهـدان را از سـر سـجّادۀ کـذب و ریـا

پـای مـیـزان عـدالـت کاملاً مـدیـون کند

دربهای روزه زاهد حوروغلمان میخرد

بی خبراز آن که بارمعصیت افزون کند

با خمـوشـی غـرق در بحـر گناهِ قـاتـلیم

تا که طالب روزه وافطار راباخون کند

روزه آخرنیست پرهیزنیازخوردونوش

عشق فطرت رازلالِ زمزمِ جیحون کند

وحشت تیغ ستم را میکند از دل برون

اعتدال و امنیت را دروطن میمون کند

عشـق از دام ریا و فتنه بگریزد به ناز

همدم پاکان شود میخـانه را مأمون کند

در طریـق عشق قتل مـور باشـد ناروا

بـا گل نـازِ محـبت عـالـمی گلگون کند

8/7/2014

سپهر همدلی رسول پویان

 

گر تعصب خـانه در دل ها کند کین آورد

داعـش و بوکوحـرام و وحـشتِ دین آورد

طـالـب مـدرســه را آدمکـش دوران کـنـد

کودکان را بهـر قـتل خلـق مسکـیـن آورد

عشـق و آزادی ربایـد از کف نسل جوان

تفتیش انـدیشـه را با ضرب قـمچین آورد

زن سـتیزی را بزیر نـام دیـن جاری کند

بردگی را بار دیگـر هـمچـو پیشین آورد

فـتـنۀ جنگ صفـیـن و کـیـنۀ جنگ جمـل

شـیخ ظالـم با سـمِ فـرهـنگ و آیین آورد

کین ایـران و سـعـودی را نمـایـد آتـشـین

در عراق و شـام و لبنان و فلسطین آورد

رخـش رسـتم را به زیر ران تازی افکند

دیـو را در جامۀ دیـن بـر سـر زین آورد

جنگ فارس وترک وتازی را بنام کیشها

ازعرب تا هند و روس وخطۀ چین آورد

ازبک وتاجیک وپشتون راکندباهم رقیب

در فغـانسـتان نفـاق و جنگ خونین آورد

هندو وسیک ومسلمان را کند از هم جدا

از دل طالب ستان امراض چرکین آورد

زیـر نام مذهـب و قوم و نژاد و واژگان

کـیـنه و تبعـیض و اسـتبداد ننگـین آورد

جذبۀ عشق ومحبت را زدل بیرون کشد

جای آن شمشیر خـونین و تبرزین آورد

لطف رحمان  رحیم را قهرجباران کند

بـر سـر افـرشـتگان ظلم شـیاطین آورد

از بهاران تازگی دزد خزان را اعتدال

مرگ گلـزار و انـارسـتان رنگین آورد

رقص شاد و نغمۀ مستی بود آخرحرام

برسرگورخموشان سوگ ویاسین آورد

الحذراز فتنه و تزویر ایـن شب باوران

جای شورِ زندگانی مرگ ونفرین آورد

در دل انسانیت جایی ندارد ظلم و کین

عشق وآزادی به میهن مهردیرین آورد

درخراسان نورِخورشیدِ حقیقت را نگر

از سـپهرهمـدلی هـا ماه و پروین آورد

5/7/2014

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید