WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  توفان دسایس - طرح نو -عشق و امید ـ زخم وطن - جام دل                         رسول پویان

 

رسول پویان

توفان دسایس

به قصر فـتـنه سـیاسـتمدار دیگر نیست

بغیر چـور و چپاول شـعار دیگر نیست

بلای زشـت سـیا می خورد صداقت را

وفا به وعده و قول و قرار دیگر نیست

کجاست عشـق و صفا در دل هنر آخر

بـه واژگان و قـلـم اعـتـبار دیگر نیست

بـدام عـشـق سـیاسـی مکـن دلـت را بند

که جزدروغ و ریا انتظار دیگر نیست

ازیـن ستمکده اسـطوره ها دیگر رفتند

شـکـوه و دبـدبـۀ شهـریـار دیگر نیست

ندیده چشـم غـزالان بجز تفنگ و خون

به خطه ای که بغیر شکار دیگر نیست

به روی مـردم آزرده دل ز شش جانب

به غیر سـیل فسـاد و فشار دیگر نیست

ز بیـم وحـشت قـتـل و قـتـال در مـیهـن

به جز روان پریش و فگار دیگر نیست

به کشـتزار جنوب و به دره های شرق

به غیرچرس و سم کوکنار دیگر نیست

چـونان کینه بـه نـام نـژاد و دیـن کردند

که حبَ میهن و عشق دیار دیگر نیست

مکـن تجـارت نـام جهـاد و قـوم و قبیل

که ایــن معـامـلــۀ پـایــدار دیگر نیست

ز ظلـم و فـتـنۀ همسایگان چـرا پـرسی

به جز موشک و بم انتحار دیگر نیست

اگـر بـه بحـر دسـایس به چنگ گردابیم

به ایـن تلاطـم تـوفـان کنار دیگر نیست

کسی که در دل امـواج خـون خنده زند

دریـن زمانـه بـه غیر انـار دیگر نیست

مخوان قصۀ چـوپان و گرگ بـر مردم

بگوش دهکده جزنیش خاردیگر نیست

رسول پویان

طرح نو

بـاز ای جـــان بلــب آمــده فـــریـاد دگـر

راه و رسـم دگـر و طــرح نو و داد دگر

زین دوکجره نبری راه بسرمنزل دوست

حــرکتـــی کـــن بـه مسیـر ره آزاد دگـر

چشمه سار دل دیوانه شود غـرق سراب

گــرنیــابی گــهـر بحــر کهــن زاد دگـر

تیغ بی جوهـر ما کی بزند گردن خصـم

 خنجــر تـیـز دگــر ســاز زپــولاد دگـر

عشق در پنجۀ بیداد و ستم افسرده است

عـدل و قانـون دیگر بایـد و ارشـاد دگر

تا که درچادر زن سوگ کفن پیچیدسـت

نوعـروس دیگری خـواهـم و داماد دگر

بیستون غـرقۀ خون گشت زفـرهـاد ولی

تیشـه زن برسـر بیداد چـو فرهــاد دگـر

تا معـلـم شـده در راه خطا شهــرۀ شـهر

درس و تعلـیم دگـــر بایــد و استـاد دگر

این حریصان زرو زورنه ارزند به کاه

دل و جـان نـذر فقـیـرانـۀ شیرزاد دگـر

صـد هـزاران ورق کهـنـۀ دیـوان بهـل

دفـتـر عـشـق نـویـن سـاز ز انشاد دگر

هــرم میهن خـون خفتـۀ مـا گشتـه فساد

تا کـه ویــرانه شــود وحــدت بنیاد دگر

اندرین جنگــل وحشی بنمـا هیبت شیـر

تـا نیـفــتـی بـــدم پنجـــــۀ صیــاد دگــر

مغزسرمی طلبت ماربدوش ازمن و تو

بـاز کـــن ره بیـک کـاوۀ حـــداد دگــر

آسیابان وطـن خفتـه و شب گشته دراز

فکر شیپور دیگر کـن که وزد بـاد دگر

پاک شد نقش و نگار هنـر از خـانۀ دل

خامه و رنگ دیگر بایـد و بهـزاد دگـر

فتنه و جهل و تقلب شـده مرسـوم زمان

پاک نهـادان وطـن همت و امـداد دیگر

جنگ قدرت طلبی سوخت زبنیاد وطن

اعـتـمـادی نـتـوان کـرد بـه شـیاد دیگر

ازغم و درد جگرسـوز دگرخسته شدیم

غــزل عیـش بـگو بـا گهـر شــاد دگــر

اجنبی صاحب این خانه نگـردد هـرگز

ای جـوانـان وطـن جنبـش و میلاد دگر

تا ز بیداد خزان سـرو چمن گشت دولا

در بهــاران بسـرا قـصـۀ شـمشـاد دگر

رسول پویان

عشق و امید

زندگی مرگسـت بی عشـق و امید

کـی تــوان در یـأس بار تــن کشید

عشـق نیروی تـن و جـان و دلست

بی امیـد و عـشق بـودن مشکلست

بـازکـــــن اُرســـی، ز بــاغ آرزو

دور بیفگن حالـت بی رنگ و رو

شعـر پر شور و غـزل آغـاز کـن

فصـل نـو آخـر بـه میهـن بـاز کن

بر جـوانان آییه های یأس مخـوان

شـعـر دلـتنگی برای کـس مخـوان

از انــــار آمـــــــوز آیــیــــن ادب

با دل خــون خـنــده می آرد بـلـب

یـادگیــر از شــاعــران بلـــخ پـنـد

«زهر باید خـورد و انگارید قند»

عشـق را تا رابعـه با خـون نبشت

از بـرای عاشـقان شـد سـرنوشـت

عشـق را با وصل آذیـن می کـنیم

وحــدت کامــل تـدویــن می کـنـیم

عـشق میهـن شـوق حـرکـت آورد

مـرده را از نـو بـه حـرکـت آورد

ریـشــۀ ظـلـم و سـتـم را بـر کـنـد

جنگ را در پـیـش مـردم سـر کند

خــائــن و فـاســـد را رســوا کـنـد

ره بــه تـطـبـیـق عـدالـت وا کـنـد

رأی مـــردم بـازی حـکّام نیـسـت

بهـر چـوکی از بـرای نـام نیسـت

نیست جنگ مذهـب و قوم و نژاد

حکـم دیکـتاتـوری و طـرح فـساد

رزم مـا بـا تـشنگان قـدرت اسـت

از بـرای اتّـفـاق و خـدمـت اسـت

زیـر تـیغ ظلـم رفـتـن نـا رواسـت

عاجزی و صبر با ظالـم خطاست

خـصــم مـا فــرزنــد آدم می کشـد

آرزو و عشــق بـاهــــم مـی کشـد

می ربایـد از دماغـت شـور عشق

می کُشد در دل هـوای طور عشق

ســـر ز نیـروی خــرد خـالی کـنـد

جــان و تــن مـاشـیـن حمـالی کنـد

گـر سـتمگـر وحـشـت و بیـم آورد

آتــش و پـــولاد و دژخــیـــم آورد

تخـم یأس و کینـه پاشــد در وطـن

خــار کـارد در دل بــاغ و چـمــن

نقشـه هــای شــوم شیـطـانی کـشد

گــه عـیـان و گـاه پنـهــانـی کـشـد

دل ندارد شـکـوه از کـردار خصم

چـون نباشد مهر ما در کار خصم

مـا بـرای همـدیـگـر یـاری کـنـیـم

ملک و مـردم را غمخـواری کنیم

گـر نبـاشــد در دلـت عـشـق نگار

در نیـابـی جــذبـۀ شـــهـر و دیـار

دل بـه یـاران ریـایـی خـوش کنی

طـبع را افـسـرده و نـاخـوش کنی

جـای عـشـق و آروز یـأس آوری

آنـچــه بـر مـا رفـت واپـس آوری

خامه در دسـت سخنورخنجراست

قـدرتش افـزونتراز زوروزراست

حـرمــت و قــدر قـلــم را نـشکنید

دســـتِ آزادِ عَـلَـــم را نـشــکـنـیـد

قلب بی مهروطن سنگ وگل است

زنـدگی بی عشـق دور باطل است

عشـق و امـیـد و خـرد جـاویـد باد

در سـپهـردل مـه و خـورشیـد بـاد

*****

ترجمان دل

وفا و عشـق در ذاتم نهـان است

ازانم دل پر از شوروفغان است

نیـابـی در نهــاد مـن دو رنگـی

        زبان من دلـم را ترجمـان است 

 

 رسول پویان

زخم وطن

میهن اسـیـر چـال و فـریـب و ریـا شده

قـربـانـی دروغ و فـســاد و خـطـا شـده

کارخانـۀ پـروسس تـریاک و هـیرویین

آری فــقـــط ســتـمـکــدۀ مـافـیـــا شــده

رحمی به قـلـب حاکم ظالم نمانده اسـت

ازعدل و داد و مهر وعواطف جدا شده

 پوند و ریال و دالر و کلدار حاکم است

سودای خلق و عـشق وطن بی بها شده

شوق از دماغ و مستی ز دل ها گرفتند

گـویی که روز ماتـم و درد و عزا شده

قول و قرار و وعده بود خط بروی آب

دوران وهـم و فـتـنـه و بیـم و وغـا شده

عشق وصفا به چنگ سیاست شده اسیر

دل صخره سنگ وقحطی مهرووفا شده

اخـلاص و اعـتماد نباشـد به کس دیگر

دزدی و قـتـل و غــارت مـلی بـپـا شده

درزیرنام مذهب و قوم و زبان و سمت

نا امنـی و جـنایـت و ظـلـم و جـفـا شده

دیـو سـیه تنوره کنان خون خورد هنوز

تـیـر بـلا و مـوشـک وحـشت رهـا شده

پول و زمین و ثروت ملی بـه باد رفت

جـیب سـران پـر شـد و مـردم گـدا شده

جمعی برای قدرت و چوکی کنند تلاش

میهـن اسـیر کـیـنـه و جنگ و بـلا شده

زخـم وطـن مـزمـن و داکتر زند نمک

آهی کشم که چون سرطان بی دوا شده

کشـتی شکـسته در دل توفـان پر خطر

در کام کـوسـه رفـته و بی نا خـدا شده

دانـم که یـار و یـاوری نبـود در وطـن

گـویی دیگـر فـرامـوش لطف خدا شده

5/8/2014

رسول پویان

جام دل

در دل امواج هستی شور وغوغا می کنم

درّ و گـوهـر از بحار عـشـق پیدا می کنم

صدهزاران قصه بنویسم زهرپیچ وخمش

گـنـج هـای ســرّ پنـهـانـی هـویـدا می کنم

گـره هـا از کارهـای بسـته بگشـایـم بسی

بـا اصـول تـازه یی حــل معـمّـا می کـنم

چشـم کـورانی که در بند شـبان افتاده اند

در طلـوع صبحدم دوبـاره بـیـنـا می کنم

نعش بدبـوی تعصب را کنم در زیرخاک

سجـده در بتخانـه و دیر و کلیسا می کنم

از خـم محـراب مسجـد تـا در میخانه ها

راز دل بـا بـاده و تسـبیح و مینا می کنم

کینه و تبعـیض نبـود در دل انسـان پاک

دوستی بـا مسـلم و هندو و ترسا می کنم

تا بدست آرم متاع عشق و مستی وجنون

عقل ودین را برسردروازه سودا می کنم

تا که خشکستان میهـن را کنم باغ بهشت

نهرها جاری به هـرسوزاب دریا می کنم

عهد بسـتم با وطنداران که با لفـظ و قـلـم

خاینان را هرکجا از ریشه رسوا می کنم

گـر به بندد دشمن میهن در لطف و کـرم

از دل پاکان درِ عشـق و صفا وا می کنم

همچو قلب لاله و نرگس در صبح وصال

جام دل پـر از شـراب چـشم لـیلا می کنم

یار مـن شـاید رضای وحـدت کامـل دهـد

زان سـبب دل را بـرای آن مهـیّا می کنم

6/7/2014

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید