WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

   خطۀ خورشید -بحر خون ـ چشم جنون - درد مزمن وطن - نغمۀ وجدان           رسول پویان

رسول پویان

خطۀ خورشید

به میدانی که رخـش تهمتن زیبد سـواری را

نباشد فرصتی، اشـترسواری،  خرکاری را

ملاف ازتاج وتخت اجنبی درخطۀ خورشید

فقیران خراسـان پاس کـردنـد شـهریاری را

عـقـــاب آســـمـان قـلــۀ بـابـا و هـنـدوکــش

بـرآرد ازنهـاد کرگسـان مـردارخـواری را

نگیرد دردل فرزانگان خشم وغضب جایی

بیـامـوز از بــزرگان تـمــدن بـردبـاری را

مگواز شیخ وازدرس تعصب در دبستانـت

به رندانی که برپا کـرده بزم میگساری را

نـشیند در دل کـس قارقار زاغ هـای زشت

بگلزاری که طوطی درسخن آرد قناری را

نباشـد فـرق بین مسـجد و میخـانـه و معـبد

اگـر معنا کنی سـجاده و چـشم خمـاری را

همه خلق جهان باهم رفیق وهمدم و یاراند

بیابی گـر بـه مفهـوم حقیقی رسـم یاری را

شود خرم تر از خلد برین خاک وطن آندم

که دریابی طریق کشت وکار و آبیاری را

اگـر داری هـوای بـره آهوگان صحـرا را

بران از قریـه و بادیـه گرگان شکاری را

زپاکستان نخیزد جزترورو وحشت طالب

مکن باور فریب هـرزه گـویان مداری را

زبیم موشک وازبمب طالب نیست پروایی

ندارد قلب مردم طاقت این شـرمساری را

25/11/2014

 

رسول پویان

 بحر خون

گـر آشــنـا وســیلـۀ خـصـم زبـون شود

سرتاسر وطـن به خـدا غرق خون شود

گرسده ها به جنگ وبرادرکشی گذشت

بـایـد ز سـینه عـقـدۀ خونین برون شود

باگرگ دنبه خوردن وبا میش نوحه گر

این طرح ورشکسته زبنیان نگون شود

ظلـم عـرب، و حلم عجـم را مبر ز یاد

صد بار تجربه!! غـم دورِ قرون شود؟

همسایه تا به آتش و خون میکشد وطن

بایـد که طـرح و چارۀ نـو آزمون شود

ورزش در تمدن ما چـون عبادت است

لیکن بـه پکتیکا روان بحـر خـون شود

طالـب که قتل عـام کـنـد و آتـش افکـند

بـایـد که منـفجـر ز بـیـخ و درون شود

ارگون وپکتیکا، شمال وجنوب وغرب

خالی زگرگ و قاتل و دیو حرون شود

غمداستان قتل و خشونت به صد زبان

عبرت فسانه یی ز فریب وفسون شود

خوش آندمی که جای نهیب سیاه جنگ

میهن پر از ترانۀ عشـق و جنون شود

24/11/2014

رسول پویان

چشم جنون

در آســمـان دلـم مهــر آشــیـان دارد

امید شـوق وصال کسـی مکان دارد

محبت از دل عشاق کی شود بیرون

انرژی ای که دل پیر را جوان دارد

ز ساز زهره و آهنگ مشـتری گویم

بـه خلوتی که مراد دل ارمغـان دارد

سلام من به شمالی که درسحرگاهان

هــوای تـازه دم بــوی دلـسـتـان دارد

ز خون گرم شقایق نویس قصۀ عشق

که صد بهـار نهان در دل خزان دارد

سکوت از دل تنگ صدف به شیدایی

همیـشه قـصـۀ لعـل گهـرفـشـان دارد

سـواد خـیمۀ مجنون و قصر لیلی را

خرد چگونه زچشم جنون نهان دارد

کتاب فـلـسـفه و عـقـل را کنم تفسـیر

که عشـق حالت دیوانگی درآن دارد

نهـان ز دیـده نگـردد ارزش تـاریـخ

حدیث تجربـه از گردش زمان دارد

زعقل وتجربه وعشق خانه میسازم

         که ازخیال وجنون نیز سایبان دارد

 

رسول پویان

درد مزمن وطن

خیزک زنـان فسانه و انگشـتنما شوی

خـالی تـر از پغـانــۀ روی هـوا شوی

در عـرصۀ سـیاسـت بیـن الملـل چـرا

کم مـایـه و شـتابـزده و وارخطا شوی

همسایه یی که هستی ما را کند خراب

بـا نـقـشـه و دسـیسـۀ آن همـنـوا شوی

دروازۀ وطن بگشایی بـه روی جنگ

بـا طالـبـان مبلـغ صلـح و صفـا شوی

بار دیگـر که سـجده کنی پـای ابلیـس

دور از فرشتگان و جدا ار خدا شوی

بـا قـاتـلان خـلـق خـدا گـر شـدی ندیم

بی اعـتـمـاد مـردم و بـی آشـنـا شوی

ازخون پاک مردم اگر بگذری به فن

طبال جنگ وحامی مرگ وعزاشوی

بار دیگر بـه قلـزم خون چاه پر فساد

بـا ریسـمـان پـودۀ خـود کله پـا شوی

کرزی گـونـه گر بکنی رهبری ملک

لطف عصا نـه بلکه سـر اژدها شوی

درد وطن مزمـن و ناشـی بود طبیب

با نسخۀ گذشته بـه مـردم، دوا شوی؟

عشق وطن نه عرصۀ بازیگری بـود

گربی وفا شوی همه جوروجفا شوی

سـلطانی جهـان نکـنـد خـدمـت بـشر

آماده شـو که یار فـقـیر و گـدا شوی

ازسازعشق ونالۀ دل بشکند سکوت

گر آشـنا به نغمه و موج صدا شوی

بهتر ز خاک کعبه بـود خاک میهنم

گر واقعـاً ز قـیـد تعصب رها شوی

17/11/2014

رسول پویان

نغمۀ وجدان

ز ســاز عـشـق غـیـر نـغـمۀ وجـدان نمی خیزد

ازیـن خـوشـتـر نـوایی از دل انسـان نمی خیزد

گهـر از قـعــر دریـا ســرزنـد بـا پاکی روشــن

ز گـنـداب تـعـصب گـوهــر غـلـتـان نمی خیزد

بـیــا در مــشــرب مـا هـمــت و آزداگی آمــوز

که جـز فـریـاد زنجیر از بـن زنـدان نمی خیزد

فـروشــم تـاج و تخـت سـلطـنـت را با پـرکاهی

خلوص عشق ومستی از دل سـلطان نمی خیزد

بچـیـنـم بـا ســرانگـشـت محـبـت نـوگل عـشـقـم

که جـز رویا زحـور و قصۀ غـلمان نمی خیزد

چـرا شـوق طرب را از نهاد عشـق می دزدنـد

ازیـن وحشتسـرا جـز نـالـه و افغـان نمی خیزد

بشـر چـون آهــن تفـتـیـده در زیـر فـشـار افتـاد

بـه جـز آه خـروشــان از دل سـندان نمی خیزد

بـلای ذهـن مسـموم داعــش و الـقـاعـده زایـیـد

ز دالـرهـای نفتی غیر ایـن جـریـان نمی خیزد

به خون رنگین بـود خاک وطن ازکین همسایه

به غیر از وحشت طالب ز پاکستان نمی خیزد

نبـاشـد اعـتــمادی بـر ســیـاکاران فـوجـســتـان

بـه جز گند دسـایـس از دروغسـتان نمی خیزد

مگو ازجنگ و خون در زیر نام دین ای ظالـم

که جزتخریب ووحشت ازدل بحران نمی خیزد

مکـن وصف پـری و صحبت افـرشتگان دیگر

ز بتن اهـریمن جـز چـوچـۀ شیطان نمی خیزد

به گلخن نیست کـس را آرزوی گلشن فـردوس

زدوزخ عطر یاس ونرگس وریحان نمی خیزد

مجـو از سـینۀ پرکینه عشـق دانـش و عـرفـان

ز مغز خشک نـور منطق و برهان نمی خیزد

بشـر در آتـش بـیـداد می ســوزد به بی رحمی

صـــدا از حـاکـمــان خـفـتـۀ دوران نمی خیزد

10/8/2014

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید