WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  هوای آلوده ـ قصۀ خونین دلان  - انارستان یلدا - حمام خون در وطن          رسول پویان

رسول پویان

هوای آلوده

جهـان بـازیچـۀ دسـت ددان است

بهرسـو رودبار خون روان است

نــوای بـلـبــل و شـــور قـنــاری

اسـیـر چنگ زاغـان زمـان است

پـرسـتو زار و نالان در بهـاران

جـدا از مهــر گـرم آشـیـان است

بشهـر و روسـتا دود تفنگ است

هـوا آلـوده از نعـش کسـان است

فـضـا از کـرگـسـان آهـنـیـن پـر

پر و بال کبوتر خـونفـشان است

هـوای سـنبل و گل رفـته از یـاد

سموم نفت از هرسو وزان است

به جای سرمـه در چشم غزالان

گـداز آهــن و نـوک سـنان است

صــدای زوزۀ گـرگان وحـشــی

بلـند از بیـشـۀ شـیـر ژیـان است

ز رخـش تهمتن نامی است باقی

لگامـدار زمـانــه خـردوان است

شـکـستـنـد جـام زرّیـن کهــن را

بجای شهد حنظل در دهان است

سلاح دین و نور عقـل و دانـش

اســیـرِ فــتــنـۀ زورآروان اسـت

ز شـرّ داعـش وحـشـی و طالـب

دل پـرداغ مردم خونچکان است

چه می پرسـی ز تـوفـان دسایس

فقط ترفند و جنگ سازمان است

تجـاوز زیــر نـام نـوع دوســتـی

نـه پنهانی دگر، بلکه عیان است

بـه زیـر تـیغ جلادان خـونخـوار

گلوی کودک و پیر وجوان است

صف آوارگان از شرق تا غرب

توگویی از زمین تا آسـمان است

ز ســـــوز نــالـه و آه یـتـیـــمـان

تمام عرش و کرسی درفغـان است

ســرِ حـلاج هـا بـر دار کـردنــد

دل خونین عـاشـق ارمغان است

به دل گرعشق ومستی ها بمیرد

جنازه از کـران تا بیکران است

اگـر از دل بـرآیـد جـذبـۀ وصل

نه ازهستی نه از آدم نشان است

شـود ویـران اگـر نظـم طبیعـت

زمین چون کورۀ آهنگران است

خـدا در لامـکان دلگـیـر و تنها

دگر ماشین سلطان جهـان است

رسول پویان

قصۀ خونین دلان

دلِ شکستۀ من غـرق آتش و خون است

کنار دیـدۀ مـن مـوجخـیـز جیحـون است

شـمار داغی که بـر دل فتاده از هجـران

اگـر حساب کنی از شـماره بیرون است

شـکـست، عـشـق و امیدی بلـور تنهـایی

ولی گـذازۀ هـر ریـزه تـیغ گلگون اسـت

نکـرد کلـبـۀ مخـروبـه را کسـی روشــن

هنوز خـانـۀ امید مـن چـو هـامـون است

برفـت ناله و فریاد مـن بـه گـوش سنگ

مگـر ز خـاره دل گلرخـان افـزون است

به لـوح کنگرۀ عـرش عهد ما باقی است

تو گویی سنگ بنای زمانـه وارون است

خدا گواست که عشق و مرادهمدوش اند

خطا زجانـب ابلیس حرص ملعـون است

ز بس که جنس تجرّد شـده بـه عـالـم مـد

بنای وصل و مراد ازاساس وارون است

به قلب عاشق و معشوق اگر بمیردعشق

جهان پر از دل آشفته ذهن مظنون است

برای پرزۀ ماشین مگو زعشق و وصل

بعصر یورش سرمایه دل دگرگون است

ز قلـب لیلی این روزهـا مجـو احـسـاس

کهن فسانۀ بی روح عشـق مجنون است

کـتاب قـصۀ خـونـیـن دلان چـه بنویسـی

فصول آتش هجـران نصیب مفتون است

هراس و شک و ریا نیست دردل عشاق

        دلی که عشق بگیردپاک ومصئون است 

 

رسول پویان

انارستان یلدا

نـدارد هـیـچ پـانـی تـو گـویـی شــام یلـدایـم

نتابـد پـرتــو مهـری مگـر در صبح فردایم

بگرد شمع هجران سـوختم پروانه سا لیکن

نشـد روشـن چـراغِ کلـبۀ غمگـیـن و تنهایم

لب خندان شرار قلـب خـونین را کند پنهان

انـارسـتـان یـلـدا جـلـوه یـی از درد پیـدایـم

اگـر در آتش کین آشـیانـم سـوخت از بنیاد

نداد هـرگز غـربت در دل خود باز مأوایم

بـه گـرمی دل سـپردم بر امید نـرم الطافی

ولی گردون بسرکوبید هردم سنگ خارایم

به باغ عشق کاریدم اگرچه سنبل و ریحان

ولی نشتر به چشـم دل رساند خارصحرایم

بزخم دل مزن فلفـل که درد انتظارم کشت

مـزن تـیغ جـدایی در دل صبـر و مـدارایم

نیابی گـوهـر تابنده هـرگـز در بـر سـاحـل

به خاکـستان نبینی موج هـای مست دریایم

بخود پیچیده ام چون موی درآتش زتنهایی

نداد هـرگز کسی در قعر شب آب گوارایم

نشـد اسـرار تار خلقت مـن عاقـبت معلـوم

نخـیزد جـز سـکـوت جیغ از تـار معـمایـم

خط پرشـور شیدایی نگنجد در کتاب عقل

به رنگـسـتان ماشـینی نیابی اصل معـنایم

فـقیر عشـق با کاهی فـروشـد پادشاهی را

به گوش دل مخوان افسانۀ متروک دارایم

به راه عشق جانبازی و سردادن بود لازم

زهی گرعشق سـوزانی کشد بر دار بالایم

مراد عشق ازپیوند دل ها می شود حاصل

نچـیدم میـوۀ وصلی ز شـاخ سـرو رعنایم

30/9/1393

  رسول پویان

حمام خون در وطن

آزار قـوم و کشـتن انسـان دگـر بـس اسـت

ویرانگری به ملک خراسان دگر بس است

گلـغنچه‏هــای عـاطـفـه فـریـاد مـی‏کـشـنـد

تاراج بـاغ و دامن بسـتان دگـر بس است

ذبـح کبـوتـران حـــرم نیـسـت در کتـاب

جور و جفا به بلبل دستان دگر بس است

آتـش زدی بـه مکـتـب و دانشـسـرای مـا

بازی به جان  طفل دبستان دگر بس است

عـرش خــدا بـه لـرزه در افـتاده هـشـدار

آتش زدن به مسجد و قرآن دگر بس است

در شـهـر انتحـاری و در روسـتـا تفـنگ

ترس مدام و حال پریشان دگر بس است

کهسار و دشـت و جنگل انبوه از تـو بـاد

وحشیگری به شهروخیابان دگربس است

تنهـا نـه جــور و ظلـم بـه آدم بـود خـطا

رم دادن غـزال بیـابـان دگـر بـس اسـت

بیگانه ای ز عـاطـفه و رحـم از نخـست

لیکن جفا به خواهرگریان دگر بس است

از آه سـیـنـه ســـوز یتیـمـان بـکـن حـیا

سیلاب اشک پرشـرر دیدگان بس است

دزدیــده ای ز کاســۀ مــردم نــوالـه را

لیکن فروش همت دهقان دگر بس است

در گـوش کـر خلـق جهان داد سـر کنید

سنگین‏دلی به مردم نالان دگر بس است

بهـر نجـات خـیـل پـریـان ز چـنگ دیـو

همبستگی به مادر شیطان دگر بس است

وجـدان مـن به مفتی اعـظم خطاب کـن

با نام دین فریب مسلمان دگر بس است

جنگ صلیب ومسلم و خاخام فسانه شد

نازش بتاج وتخت سلیمان دگربس است

سـرمایـه سـوخـت ریشـه و بنیاد اعتقـاد

مکروریا به ساحت ایمان دگر بس است

جنگ و فساد و فتنه‏گری سوخت کشورم

دامن زدن به آتش بحـران دگر بس است

بـا قـاتـلان خلـق وطـن دوسـتی خطاسـت

تسـلیم شـدن بـه فـتـنـۀ پنجابیان بس است

دشـمن بـود هرکه وطن رابه خون کشد

بهـر خـدا معـامله بـا قـاتـلان بس است

میهن به زیر چکمۀ بیگانه شـد خراب

حمام خون به نقشۀ بیگانگان بس است

9/1/2014

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید