WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

  دل پاک محبتسال نو؛ سال کشتار - هند و پاکستان -  شب یلدا            رسول پویان

 رسول پویان

دل پاک محبت

نـه بـر هـر بام و در مـرغ دل دیـوانـه بنشیند

نه مثل شــوم جغـدان بـر سـر ویـرانـه بنشیند

اگـر چـه لانــه ام در آتـش بـیـداد می ســوزد

ســزا دانــم که بـر خـاکـسـتـر کاشـانـه بنشیند

وطـن درماتـم آوارگان گرچه سیه پوش است

شـود روزی که شـادی بـا دل مسـتانـه بنشیند

به روی گنج میهن چـون فقیران دل پریشانید

ز همـت بـار دیگـر شـوکـت شـاهـانـه بنشیند

مبـر میــراث پـربـار تـمــدن را دمـی از یـاد

که بـر شــاخ تفـکـر دانـش و افـسـانـه بنشیند

نشـد از بـنـد و زنـدان مـدارس جـز بلا نازل

تـلاشـی تـا که در پـای ســتـم زولانـه بنشیند

ز دام مسـجـد و شــیخ و کلیسایــم کـنیـد آزاد

که دل در بـزم شـادی با می و پیمانـه بنشیند

مکن خاموش شمع نیمه سوزم تا سحرگاهان

به شـاخ شعله هایش دم به دم پـروانه بنشیند

چـونان دیوانگی در قلـب پـاکان عالمی دارد

که در بـزم صفا بی پا و سـر فـرزانه بنشیند

خموشسـتان امـواج دلـم تـا بحــر پیما گشـت

در اقـیـانــوس پنهـان صـدف دردانــه بنشیند

میفشان در سـراب خشک هرگـز دانۀ یاری

که در خـاک دل پــاک محـبـت دانــه بنشیند

کـشیدم سال‏هـا بـر کاکل و زلف خیال شـانه

ولـی در سـنبلـسـتـان حـقیقـت شــانـه بنشیند

نیامـد خاطـر جمعی بـه سـر از بـزم تنهایی

بــه تـالار طـبـیـعــت آدمـی دوگانــه بنشیند

3/1/2016

رسول پویان

سال نو؛ سال کشتار

سال نـو بر مـردم ما سـال کشتار است و بس

کودک و پیر و جـوان ما عزادار است و بس

کینه و خشـم و تعـصب گـشـته رسـم روزگار

نعش آزادی فـقـط بـر چـوبـۀ دار است و بس

حاکمـان بـی عمـل غـرق فـساد و رشــوه انـد

وقت چـور دالـر و سـودای کلدار است و بس

از ریـال و درهـم و دیـنـار می خیـزد نـفــاق

سـود آن بـر مردم ما درد و آزار است و بس

گاو پیـر پندانـه می بیـنـد در خـوابـش هـنـوز

خـائـن دیـروزه بـا حـکام همکار اسـت و بس

سـگ زرد  آری می باشــد بـرادر بـا شــغال

مردم ما از همه مأیـوس و بیزار است و بس

حــاکمــان فـاســــد دیــروز و دزدان کـنـــون

جمله درخواب صبوروخصم بیداراست و بس

خـون مـردم زیـر پـای ظالمان ریزد به خاک

روز بیـداد تفـنگ و تیـغ و تلـوار است و بس

نـوکـــران اجـنـبـی بـر جــان هــم افـتــاده انـد

جنگ خونین درمیان گرگ وکفتاراست و بس

تا که فـاسـد گـشـت جسـم و جـان افـراط کثیف

کشمکش دربین چرک وبول وادراراست وبس

می زنـد در چـشـم عـالــم نیـش زهـرآلـوده را

گویی درمغز تعصب عقرب و ماراست و بس

گل به تـاراج خـزان رفت و چمن نابـود گشت

طالب وداعش به چشم زندگی خار است و بس

طالب ازپنجاب خیزد، داعش از ترک و سعود

دالـر و پونـد و ریال بر جمله بادار است و بس

طالـب و داعـش نـدارنـد جـای در قلـب وطــن

جـای هـردو در میان دوزخ و نار است و بس

عاقبت مزدور و چاکـر می شـود خوار و ذلیل

یک دوروزی قاتل وجانی و غدّار است و بس

از دل ظلـم و سـتـم افــراط می جــوشــد مـدام

با فـروش نفـت ارزان گـرم بازار است و بس

بهـــر تقــسـیـم منـابــع، بهــــر بازار فـــروش

جنگ قـدرت‏هـا برای جـذب اقمار است و بس

در جهـان پــر ز دیــو و دد شـــود جـنـگ اتـم

تا که قدرت درکف غدار خونخواراست و بس

31/12/2015

 

رسول پویان

هند و پاکستان

اگـر پنجـاب دیــو و طالـب جـلّاد می سازد

دل دهلی فـرشته حـور مـادر زاد می سازد

میان هـنـد و پاکـسـتان دیـدم آنـقــدر تـوفـیر

یکی ویران کند مُلک و دیگر آباد می سازد

نشستیم در پلاس غم ز جور و کین همسایه

ولی لطف وسخای هند ما را شاد می سازد

ز پاکستان نخیزد جـز سـموم ذهـن افراطی

فـقـط فـوج ترور و ظلم و استبداد می سازد

به جـز عشـق تمدن از دل هندی نمی خیزد

نـوای نـو ز کلک خسرو و بهزاد می سازد

ز گنداب مـدارس انتحـاری می کنـد فـوران

بیابنگر که دهـلی فاضل و اسـتـاد می سازد

اگـر آتـش بـه بنیاد طبیعـت می زنـد طالـب

هـری با سد سلما سـنبل و شمشاد می سازد

ز هندوستان هنر آید، ز کینه فـوج پاکستان

بـرای قـتـل مـردم خنجــر فــولاد می سازد

برای ســاختن افغانسـتان هندی کند کوشش

ولی اردوی پـاکـستان همه بـرباد می سازد

وطـن را می کشد در بند اسـتبداد، پاکستان

بیا بنـگـر که هـندی از سـتم آزاد می سازد

بـه دزدد از گلـوی مـردم ما نان، پـاکسـتان

ولی هندی غـدا و مرهـم و امداد می سازد

خـدا خصم وطن را خوار گـرداند در عالم

محبّان وطـن را سـرفـراز و راد می سازد

27/12/2015

رسول پویان

شب یلدا

مـۀ نـو یـخ زده در خـیمۀ زلـف شـب یلـدا

بـه زیـر کـرسـی دل تـا گلو گـردیـده ناپیدا

انـار و شـبچره بـا هندوانـه می‏کند شـوخی

دل غــم را بـتـرکان بـا نـشـاط خـنـدۀ میـنا

بگردان گرد محفل دم به دم پیمانه وساغر

بـه ریـزان در دل پیمانه‏هـا دریـا در دریـا

مترسـانـم زجور تیغ افـراطی دیگر طالب

ز پیر عشق و از دنیای دل بگرفته ام فتوا

نبشتم واژگان و حـرف دل از نـو در دفتر

نـدیـدم در کتابستان افـراطی خطی خـوانـا

شب تارتعصب را فروزان می‏کنم ازعشق

شمیم صبحگاهـان بـرفـشانم در دل صحرا

ندارد در دل سنگین‏دلان مهر و وفـا جایی

بـه نیـروی محبت نـرم گـردانــم دل خـارا

بگشتم سر بسرکشوربه کشورگردعالـم را

نـشد یک هـم‏زبان و همـدم جانـانه یی پیدا

اگـرچـه فـرش دل در خانۀ دلدار گسـتردم

ندیـدم زرۀ لطفی که گیرم گـوشـه یی مأوا

کتاب عشـق با گلواژگان وصل تزئین شـد

نباشدهیچ تردیدی به دل کس رادرین معنا

نسـیم خوش‏پیامی بر نشد از جانب مشرق

بـسـازم بـا شـمال داغ مغـرب بـا دل تنـها

دلا در کلبـۀ ویـرانـۀ خـود شـادمـانـی کـن

کجا شد ملک اسکندر کجا شد مکنت دارا

 

30/9/1394 خورشیدی - 21/12/2015 میلادی

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید