WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 غدۀ بدخیم افراط -جنبش مینا - جنگ و بحران -زمزمۀ آبشاران - سنگ ستم -  آه مظلوم         رسول پویان

رسول پویان

غدۀ بدخیم افراط

داعـش بـه خـدا ملعـبـۀ آل سـعود است

از قـوم یزیدسـت و همخون یهود است

ویرانگر فـرهنگ بـود از پـدر و پشت

بنیاکن عشق دل و سـاز و سـرود است

از فلـسفه و دانـش و دنـیـای هـنـر دور

با سـینۀ پـر کینه و با مغـز جمود است

بـا علـم کلام هـیـچ نـدارد سـر سـازش

خصم سخن وزمزمۀ گفت وشنوداست

بـانی جهـنـم شــده در عـالــم مـوجــود

درچشم و دل مردم دنیا همه دود است

شمشیر کشِ کله خرِ قـتل و قتال اسـت

در قلـزم خـون دل انسـان غـنـود است

آماده بـه هـر مدرسـه و مسجـد و منبر

باشیخ سعودی زیک رشته و پود است

از حـنبلی هـرگــز نجـوئـیـد دل معـنی

زیرا به قیاس و سخن حق حسود است

در کیـش وهـابی سـلفی گـشـته مقـدس

هر دو رۀ افراط به عالـم بگشود است

گرداعش و طالب وگربوکوحرام است

صد شاخۀ دیگرازین کیش رکود است

این طایفـه هرگـز نـشود عاشـق انسان

برضد تکامل مرض هستی وبود است

با چینی و ایرانی و روسی شده دشمن

ویرانگر دنیای نوین خصم هنود است

از طرف فـرات آمده تا دامـن جیحون

ازخون دل مردم بیچاره چورود است

در مسجد و درمدرسۀ طالب و داعش

اولاد شیاطین به رکوع وبسجود است

تـا ریـشـۀ افـراط بـود زنـده در عـالـم

صدشاخ بهرسو بنموو به صعود است

از منـبـع سـرمـایـه کند تغـذیـه افـراط

خشکیدن این غـدۀ بدخیم نه زود است

با طرح سیا قدرت افراط فزون گشت

روح و بدن عالم ازین فتنه کبود است

رسول پویان

 

جنبش مینا

جــدا گـردیــده ام از ســیـنـۀ دریـا بـه تنهایی

چو ماهی می‏تپم درسوزش صحرا به تنهایی

زلال چـشـمۀ لـب‏هـای امیـدم مگـر خشـکـیـد

که بـالا مـی‏روم از صـخـرۀ خـارا به تنهایی

بـه درد و داغ هجران زنده ام در کورۀ آتش

بسـوزیــدم ز جــور یـار بـی‏پـروا بـه تنهایی

نه نـوشـدیـم هنوز از نـوش لب‏هایش نم آبی

بـیـفـتـادم بـه بحـر جـنـبـش مــیـنا بـه تنهایی

خیال آمیزه کـردم سـیرت عـشـق حـقیقی را

ولی بیرون شـدم از چـرخۀ رویـا به تنهایی

نیـاســودم دمی در ســایــۀ نخل کهن سـالی

فـشانـدم اشک غـم در ماتـم بـودا به تنهایی

ز خاکبازی طفلان تا نیامـد حاصلی برکف

فـرا شـد خیـزشـم از شـهپر عنقا بـه تنهایی

ندارم تا بـه چشمان بصیرت عینک رنگین

به هم پیوسـته دیدم مسلم و تـرسا به تنهایی

ز ملای عـرب چـون دور گشتم متحد دیدم

نبی و زردشت و موسی و عیسا به تنهایی

مـرا بـا کیـنۀ اولاد ابـراهـیـم کاری نیسـت

زدودم اخـتـلاف هـاجـر و سـارا به تنهایی

نیابی اختلاف و کینه یی در فطرت انسـان

درخـشان می‏کنم آن گـوهـر والا به تنهایی

مرا تاعشق خالص می‏دهد نیروی بی‏پایان

کـنـم چـشــم درون آدمی بـیـنـا بـه تنهایـی

نریزم پای خوکان آبروچون ناصر خسرو

گـرفتم درس از فــارابی و سینا به تنهایی

16/12/2015

 

رسول پویان

جنگ و بحران

عشق در دل می کّشند و عقل ازسر می برند

حـب میهـن را ز عـمـق جـان کشور می برند

جنگ وبحران را به میهن دم بدم می گسترند

امنیت را از وطن چـون باد سر سر می برند

تیـر و خنجـر بهـر قتل عـام مـردم می دهـنـد

در بهـایـش تـا قـیـامـت معـدن و زر می برند

بردگانی را بـرای خـود بـه دالـر می خـرنــد

هـمـت و آزادگـی از قـعــــر بـاور می بـرنـد

خیل مزدوران افـراطی چـونـان می پـرورند

که به دون عقـل و منطـق، کلۀ خـر می برند

در مـیـادیــن نـبـــرد مــرگ بـا افـراطـیـــون

چـشـم سـربـاز و شـعاع دیــد افسـر می برند

ترس طالـب را بـه دل های سـپاه می افگنند

یال و کـوپال و شـکوه و فـرّ لشکر می برند

روز را بـر مـردم ما شـام خونین کـرده انـد

صبحدم خورشید و شبها نور اختر می برند

از هــزاره بـامـیــان و بلـخ از تاجیـک تبار

سر ز ازبک ازپتان هیرمند ولوگر می برند

بـا جــوال دالــر و کلـدار و یــورو و ریـال

طالب ازمسجد وشیخ ازروی منبر می برند

جـای دل در سـیـنه هـا قلـب رباطیـن آورند

اعـتـماد از باور شـوهـر و همسـر می برند

گر خموشستان و گورستان شود خاک وطن

قدرت ازبازوی مردم جان ز پیکر می برند

هرقـدر بحران و جنگ بی ثمر گـردد شدید

مفت و مجانی انـرژی را ز خاور می برند

می کـنـنـد ویـرانـه گـر بنـیـاد و اصل آسـیا

مغـزهـا را بـا بهـای هیچ، کارگـر می برند

10/2/2016

رسول پویان

زمزمۀ آبشاران

همین بس است که آزاده ام، انسانم

زلال چشمۀ مهراست عمق وجدانم

طـنـیـن زمـزمـۀ ســرد آبـشـارانــم

سـوار تـوسـن مـوجـم رفیق بارانـم

زنیش خار و خس عاشقی نمی‏دانم

چـرا که همـدم گل همنشین ریحانم

گیاه هرزه نـرویـد در زمین وصل

وفـا و مهر و محبت در آن بیفشانم

کلید مخـزن اسـرار دل اگـر داری

ز پشـت پـردۀ هفتم بـه بین نمایانـم

صدای غرّش رعـدم نمی کند بیدار

هنوزدر دل خـواب خوش زمستانم

زنازو نعمت دنیا مکن قصه فزون

یکی دو روز دگر نیز با تو مهمانم

غنای فـقـر نگر در طریقت عشاق

گـدای میکده ام، لیک فخر سلطانم

بهـار بـال پـرستو نـمی‏رود از یـاد

شکست گرچـه رواق اتاق و ایوانم

به زیر خنجرداعش نمی‏نهم گردن

من از دیار خراسـان، کنام شیرانم

دیگر برده نگردم با عـرب هـرگز

ز پشـت رسـتم و از دودۀ نـریمانم

بگو بـه مادر افـراط و بابۀ داعش

که جـای فتنه نباشـد دل خـراسـانم

ز تیغ طالـب پنجابیان نـدارم بـاک

زفکرطالب و داعش مدام گریزانم

نوای موج هریرود می‏نوازد گوش

اگـرچـه مـدتی دور از دیار یارانم

رسول پویان

سنگ ستم

بـا ریـا از حـــق آزادی انــســان دم زنند

در عمل سنگ سـتم بر جام دل پیهم زنند

جنگ دین و مذهب و اقوام را دامن زنند

بـر ســـر امـنـیـت و آرامـش مـا بـم زنند

کاخ اســتـبـداد ظـلــم ظالـمـان بـرپـا کنند

خانـۀ مظلوم را از بیخ و بـن برهـم زنند

از شـکنجه بـد می گویند لیکـن در عمـل

چـوب تـر بـر کلـه و بـر گـردن آدم زنند

نعش استقلال وآزادی بخاک وخون کشند

تیـغ خـونیــن در دل آزادگان محکـم زنند

در حریم شان تجاوزگر شود فرش زمین

در حریم دیگران دزدی کنند خم خم زنند

ناکسان را رتبۀ بـرتـر و عـالی می دهند

طعنه بر لطف و سـخا و همت حاتم زنند

بـرده داری و کنیزی را ز نـو می آورند

تیغ بـر پشـت تمدن، پا بـه جـام جـم زنند

دیـو را افرشته می گویند و پاکان را پلید

تیشه بر پای سلیمان سنگ بـر خاتم زنند

شـمع را از کلبۀ تنگ فـقـیران می بـرنـد

صبـحـگاهـان آتشی در خـانـۀ شـبنم زنند

در مثل گفـتند کار دیـو از بـن چپه اسـت

گـریه درشادی کنند و چکه در ماتم زنند

بـرنچـیـنند زره یی غـم از دل بیچـارگان

خـاک بـا دسـت سـتم در دیـدۀ پرنـم زنند

5/1/2016

 

رسول پویان

آه مظلوم

جنگ و بحران وطن پایان نمی گیرد چرا

خـانـۀ بی نظـم مـا سـامـان نمی گیرد چرا

خون ناحـق گر نمی خسبد بـه فـرمان خدا

دشـمنان را درد بی درمان نمی گیرد چرا

گـر دعـای شـب اجابت می شـود نزد خدا

آه مظـلـوم دامــن ســلـطان نمی گیرد چرا

گر به میهن مهر عیاری بـود در دل هنوز

بـازوی افـتـاده را خـیـزان نمی گیرد چرا

قلب صاحبخانه از غوغای مهمانان فسرد

جـانب مهـمـان را مهـمـان نمی گیرد چرا

گر خـدا حاجات شـیخ و پاپ را فـردا دهد

حور شیخ و پاپ را غلمان نمی گیرد چرا

دست قلب آمد تمام خیرو برکت را به برد

 گربه یارب موش درانبان نمی گیرد چرا

گر خدا پاکان و نیکان را دهـد اجر عظیم

لعل و گوهـر دامن مستان نمی گیرد چرا

شـیر آزادی بـه زنجیر سـتم مغلول گشت

تیره مرگی جان زنـدانبان نمی گیرد چرا

در لجنزار تعصـب می رود عقـل و خرد

دست نفس گنده را وجـدان نمی گیرد چرا

طشت رسـوایی افراطی فتاد از پشـت بام

ذهن مسلم حکمت وبرهان نمی گیرد چرا

دیو و دد را نیست جـایی در وطنگاه بشر

جای گرگ گوشنه راانسان نمی گیرد چرا

می درد آتش به هستی افکند سر می زند

قـاتـل نسل بـشـر عـنـوان نمی گیرد چرا

کعبه را درخون کشد اسلام را بدنام کرد

حق تعالی از کفش قـرآن نمی گیرد چرا

فقروبدبختی به عالم چون وبا می گسترد

جـان دژخـیـم بـلا یـزدان نمی گیرد چرا

19/1/2016

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید