WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

   تیک تاک دل -  رنگ غزل - خوی انسانی -  رقص رویا -  بلای جنگ و فساد   رسول پویان

 

رسول پویان

تیک تاک دل

ز تیک تـاک دلـم خمخانـۀ تینتال می جـوشد

تُـن راگ خـیالی با لـی و بـا تـال می جوشد

ساری گَ مَ پَ دَ با تار دل دارد سـر مسـتی

ز گرمای گـده در سـردی چوتال می جوشد

بنرمی راگ درباری زند برگوش دل چنگی

زلال بـابـری در چـشـمۀ سـلسـال می جوشد

ز طرز بهـروی سـاز خـراباتی بگیرد شـور

در آواز سـرآهنگ سُـر ها همبال می جوشد

مقام شـور از سی لحـن باربد قصه می گوید

پر سـیمرغ گـویی در هـوای زال می جوشد

ز سـمفونی تـوازن می کند پـرواز رویـایـی

نوای گرم و رنگین از دل زلزال می جوشد

حجازوشش مقام از رگ رگ عشّاق میخیزد

نـوا و خـسـروانـی بـر لـب قـوّال می جـوشد

شباب واصفهانی می کند زنگوله راسرمست

همایـون با مقـام راهــوی در هال می جوشد

غزال و اوج با ماهور و آسا می خورد پیوند

فلک خوانی وقرصک دردل طبّال می جوشد

کوک دوتار با سوز دوبیتی می شـود موزون

ز سُـرنای کهن شـور و نـوای نال می جوشد

نگار و نیریـز و چـند گاهـان می کند غـوغـا

ز فـرهنگ خراسـان نغمه و امثال می جوشد

ز فـارابی و سـیـنا و بنایـی سـاز مـا شـد سُر

غـزل وار تمـدن در هـمـه احـوال می جوشد

تُن رنگ صدا درسازدل ها می شود موزون

دم بهــزاد و مـانـی در دل تمـثـال می جـوشد

رباب خوشنوازان سُر نمی گردد بدون عشق

زسیلاب غزل ضربان شور وحال می جوشد

17/5/2016

رسول پویان

رنگ غزل

شـفـق در سـازگاه صبگاهـان نغـمه می سازد

شـراب صـبحـدم رنگ غـزل مسـتانه پـردازد

نـوای عـشـق و مسـتی در دل آشـفـتـۀ انـسـان

سـرور حرکت و جنبـش به آب و دانـه اندازد

سـرود دختر خـورشـید می پیچد بگوش شوق

غـزل را بـا ربـاب و طـبـلـه و دوتـار آغـازد

ز بس آهنگ ساز و می دل واعظ بجوش آرد

لـوای شعـر و مستی و طرب بر ممبر افرازد

سر مفتی و شیخ از شوق مستی گر بود خالی

به نـزد شـوخ چشمان بهشت آخـر به چه نازد

به میدان خـرابـاتی اگـر رخـش اسـت یا دلـدل

به سازعشق ومستی بی خودومستانه می تازد

به کوی عشق بازان آمدی گرمختصرمی دان

هزاری سـر نهـد برکف هـزاری دل می بازد

اگـر با گـوهـر راگ و مقـام آگه شـود مطرب

بـه طـرز سـاز دل هـا رنگ هـای تازه اندازد

وگـر محبـوب و یـار همدلی پـیـدا کـند انسـان

جهــاز آروز را در فـضـای عـشـق می گازد

ز راه عشـق ورزی برنمی گـردم دگـر زاهد

اگـر مـلا زنـد سـنگـم؛ خــدای عـشـق بنوازد

 

 رسول پویان

خوی انسانی

گـره از دل گـشـایـد با اشـارت هـای پنهـانی

تبسم بشگفد چون غنچـه بر لـب های خندانی

چو صید بسملی زخمی شدم از ناوک مژگان

به خـون غلطیده ام لیکن نمی میرم به آسانی

هـزاران دل به تار زلف مشکینش کند دربند

نمی تـرسـد ز آه سـیـنـه ســوز خـیـل زندانی

جگر را درتنور سینه بریان می کنم هرشب

نمی آیـد شـبی در کلـبـۀ مسکـیـن به مهمانی

گرفتم درس عشق و عاشقی ازمکتب عشّاق

نـیـم در فکـر دانـشگاه چـو طـفلان دبستانی

نـدارم حلـقـۀ رزّین و الماسـین بـه انگـشـتـم

کـنـد کلک هنر بـر دفـتـر خاطـر زرافشانی

فقیران را قناعت ثـروت بی انتها داده است

نـبـاشــد احتیاجی بـا غــرور تـاج سـلطـانی

چه میپرسی زکیش ومسلک وویران مأوایم

همینم بس که انـسانـم و دارم خـوی انسـانی

ضمیر زیسـتن با لحـظه ها همراز می باشد

به میدان عمل ورزیده می گردد؛ نه ارمانی

محبت را زبوی عشق دلها می کنم احساس

نـه از لای کتاب مکـتب و تحـقـیـق میدانی

اگـر حیوان ناطق را معادل کـرده با انسان

زبـان و فکـر آدم را بـرون آرد ز حـیوانی

ز تار و پـود فـرهنگ و تمدن با دل انسان

بـه بافـد اجتماع قـالـیــنچۀ رنگـین وجدانی

اگر از پوستۀ قـوم و نژاد آیی بـرون دانی

          نباشد فـرق بین ازبک و تاجیک و افغانی    

رسول پویان

رقص رویا

رقص رویا در دل احساس می آید به جوش

بـاز یـاد رفـتــۀ وسـواس می آیـد بـه جـوش

گوهـر پاکی که در بتن صـدف پرورده شـد

در بـر انـگـشـتـر الـمـاس می آیـد بـه جوش

از نگاه گـوشـۀ چـشمی مـشو غـافـل که باز

همچـو شــور بـادۀ گیلاس می آید بـه جوش

خـاطـرات عشـق و مسـتی با حیات جاودان

در مـیــان بســتـر انـفــاس می آید بـه جوش

بـرد و باخـت نرد طالع قصـۀ تکرار هاست

گاه گاهی آب سـرد شـانـس می آید به جوش

آســـیـاب روزگار خـسـتـه می گــردد مــدام

در کنارش خـرخر دسـتاس می آید به جوش

از بــرای رنـگ کالا در دوکان رنگــریـــز

دیگ رنگ اطلس وکرباس می آید به جوش

اختلاط و قصه گـویی هـای  حـمـــامِ زنــان

در هـریــوا بـا نـوای تاس می آید بـه جوش

در تموز داغ و سـوزان وقت غـوغـای درو

خـون گـندم با سـرود داس می آید بـه جوش

گر بمیرد عشق و امید و طـرب در جان دل

در دوکان زنـدگی افـلاس می آیـد بـه جوش

 رسول پویان

بلای جنگ و فساد

ز ابــر تـیـرۀ دولـت فـسـاد می بـارد

گلـولـه بـر بـدن عـدل و داد می بارد

گـشـایـشــی نـبــود در دفـاتــر دولـت

دراوج رشـوه خوری انسداد می بارد

به روی صفـحۀ سیمین دفتر و دیوان

نه خــط خامه که رنگ دواد می بارد

به زیـر نام تخصص و مسلکی بـودن

ز خویش خوری شان بیسواد می بارد

رکـود بر سـر کشور زند سنگ گران

به شـهر و قـریـۀ میهن کساد می بارد

بجای کاروعمل حرف مفت می گویند

ز طمـطـراق و سـفـر انعـقاد می بارد

زدرد کینۀ قومی دل وطن خون است

بـه جـای وحـدت ملی تضـاد می بارد

تگرگ یاس بهـر فصل بـر سـر مردم

نه قطره قطره و کم بـل زیاد می بارد

ز زهـر چرس و افیون مافیا در ملک

به هـر طـرف نگـری اعتیاد می بارد

ز هـم نـوایــی نـاتـو و دولـت و مافی

شکست و ریخت سرِ اقتصاد می بارد

مذاب کـورۀ وحشت به صورت مردم

نـه از دهـانـۀ تنگ از گـشاد می بارد

ز مغـز گندۀ افراطیون بـه جای کمال

عـفـونت و مـرض و انجماد می بارد

پلان داعـش و طالـب پیاده می گردد

اگـرچـه از هـمه سـو انـتقاد می بارد

گذشت عمروطن دردسیسه و بحران

بـلای جـنـگ بـه نـام جـهاد می بارد

12/5/2016

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید