WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 ترانه ساز -   مرگ غریبان - فساد و افراط - امواج طالع  - عشق و تمدن        رسول پویان

 رسول پویان

مرگ غریبان

نرخ انسان دروطن ارزان تر ازشلغم شده

روزگار انـقـــــراض هـســتــی و آدم شده

دزدان ارگ بـا افـــراط شـــادی می کـنـند

جـشـن افـراطی و فـاسـد بر همه ماتم شده

کودکان ازبرف وسرما پیش مادرجان دهند

ارگ ازمرگ غریبان سرخوش ووردم شده

طالب و داعـش کـم بـود بهر قتـل و انتحار

جـانی و زنـدانی قـاتــل بـه آن مـدغـم شده

در میان جنگ قـومی و نفـاق و کشـمکـش

اتّحـاد جــانـی و دزد و دغــل محـکـم شده

چارکلاهان را اگـر کرزی قدرت داده بود

دور داعــش آمــده فــردای مـا مبهــم شده

می زنـد از پشت خنجـر مـردم بیچاره را

 با شـرور و انتحـاری همدل و همدم شده

عشق و امید و صداقت را به دار آویختند

زنـدگی مــردم مـا درهـــم و بـرهــم شده

عـقده و کین و جفـا و دشمنی این سال ها

رســم و آیـین ســران مملکــت باهــم شده

یکطرف قهرطبیعت یکطرف جنگ وترور

یک کلام ماتمسـرای مـا بـه روی بـم شده

مـرکـز افـراطیت در خـاک پاکـسـتان بـود

طالب وحـشی بـه جـان ما بلای غـم شده

رسول پویان

فساد و افراط

خـزان مـا ز بهاران تـان بـود بهتر

سکوت خفـته ز افغان تان بود بهتر

هـوای دلکش پایـیز و نـم نـم باران

قـنـاری ام ز هـزاران تان بـود بهتر

نسیم چهچۀ مرغان عشق جاری باد

کبـوتــرم ز عـقــابـان تان بـود بهتر

دمی به خلوت عشق خدا بسر بردن

ز صـد تـلاوت قـرآن تان بـود بهتر

وصال یار میسـر شـود اگر یک دم

ز حور جنت وغـلمان تان بود بهتر

خلوص بزم فقیران وجمع درویشان

ز آســتـانــۀ سـلـطـان تان بـود بهتر

به حال سـاده و دیوانگی بسر بردن

ز کید منطق و برهان تان بود بهتر

سکوت جنگل تاریک و غار تنهایی

ز بیم شهـر خـروشـان تان بود بهتر

نهان به کنج سکوت وبه قعر تنهایی

ز اوج شهرت وعنوان تان بود بهتر

درون کلبۀ خود سنگ بر شکم بستن

ز رنـج محـنت دو نـان تان بود بهتر

سرشک دیـده و خـوناب دل نوشیدن

ز آب چـشـمۀ حـیـوان تـان بـود بهتر

به پشت سنگ کشیدن بروی بم رفتن

ز عمـر فـاســد آســان تـان بـود بهتر

زخشم تیر وتفنگ و زوحشت افراط

بـه دیـده خار مغـیلان تان بـود بهتر

زصلح طالب وداعش و تیغ استبداد

درون کــورۀ سـوزان تان بـود بهتر

ززهر سوزن و قیچی مکرپاکسـتان

دریــده چاک گـریـبـان تان بود بهتر

زکید تازه دم روس و چین وامریکا

گـشـاده دیــدۀ گـریـان تان بـود بهتر

ز خم شـدن به حضور جماعت ظالم

به سینه خنجر و پیکان تان بود بهتر

ز پول و قدرت و چوکی دولت فاسد

جـدا ز دفـتـر و دیـوان تان بـود بهتر

اگرچه بیکس وتنها شدم درین غربت

خوشم؛ زوحشت زندان تان بود بهتر

زسـوز درد چو مو در تنور هجرانم

ولـی ز کـولــر ایـوان تـان بـود بهتر

هـزار مـرتـبــه مــردن بـرای آزادی

ز قـیـد دارو و درمـان تان بـود بهتر

17/1/2017

رسول پویان

عشق و تمدن

تا سروددلکش سیحون وجیحون ساز شد

چـشـم اسـکـنـدر بـه انـوار تمـدن باز شد

در فـروغ گفـتـه و پندار نیکان در عمـل

اختـلاط حکمـت یـونـان و بلـخ آغاز شد

ریشۀ غربی ز باغستان شرقی برگرفت

تا که عشق از حجلۀ مهر و فا غماز شد

آتـش بلخ گزیـن و سـغد در دل شعله زد

صـورت رُکسانـه خورشـید محبتساز شد

روشنک مهـر خراسـان بـود در اقلیم دل

عشق اسکندر به او ازعمق دل ابراز شد

قـرص نان با تیغ اسکندر در بـزم نشاط

شـد دونـیم و نـیـم آن تقـدیـم آن طنّاز شد

عشق تیغ خونچکان رادرغلاف عقل کرد

دشمنی دررنگ خویشی آمد و دمساز شد

روشـنک در آسـمان هـنـد تابیدن گـرفـت

گه پـرسـتـوی بهـاران و گهی شـهباز شد

رشـته هـای ابریشم سـغد تا دورهای دور

تار و پـود عشـق را نقاش خوشپرداز شد

تا سکـندر بـود عـشق و آشـنایی یار بـود

بعـد از آن رُکسـانه قـربانی کین و آز شد

شادی و سوگ و می و مستی بهم آمیختند

گه خدنگ سـینه دوز آمـد زمـانی ناز شد

گه سیاوش گاه رستم شد گهی سهراب یل

برهـه یی آرش برآمـد مـرد تیر انداز شد

علم وفرهنگ وتمدن ریشه دارد در وطن

بـردبـاری، روشـنـایی، نغـمـه و آواز شد

15.1.2017

 

رسول پویان

امواج طالع

از دل امـواج طـالــع گـوهــری پیدا نشد

سـیـنـۀ گـرم صـدف همبـسـتـر دریا نشد

غنچـۀ بخـت نگـونسـار از سـرگلبن فتاد

زیـر پا خـشکید از گـرما؛ لیکـن وا نشد

خاطرات نغزوشیرین سربسربرباد رفت

زندگانی در عمـل هـم مشـرب رویا نشد

سرمۀ بیگانگان از بس که ناآزموده بود

کـور شـد چشـم امید و دیـده یی بینا نشد

تاکه میراث زبان مادری تحـریف گشت

دفـتر مغـشـوش تاریخ وطـن خـوانا نشد

قلب فرهنگ وتمدن را خشونتها شکست

نای مولانا خموش و سینه ای  سینا نشد

همچو موران زیر پای اجنبی افتاده ایـم

بال و پـر پـوسـید؛ لیکن شهپر عنقا نشد 

در سراب وهم استبداد قومی عمر رفت

جوچه ها خشکیددرصحراولی دریا نشد

عهد باستان و خراسان وطن ازیاد رفت

مهــرِ اسـتـقلال و آزادی دیگـر بالا نشد

مام میهن اشک ریزان دردبسترمی کشد

زیــر تـیـغ طالـبـی راه شــفـاء پـیـدا نشد

در سـیه ذهـن تعصـب در تـن افـراطیت

لطف احساسـی نیامـد یک دلی شیدا نشد

جای دل در سـینۀ طالـب بـود سنگ پلید

مهربان و نـرم هرگـز صخرۀ خارا نشد

گر دل از عشق خدا مملو باشد پس چرا

همـدلی بین یهـود و مسلـم و تـرسـا نشد

4/7/2016

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید