WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

دیو استعمار - بوسه با پیغام -  موج شادی-مستان حقیقت ـ  آتش وحشت - مسلخ وطن      رسول پویان

 

رسول پویان

دیو استعمار

جـنــگ میـهـــن فـتــنــۀ آلـــودۀ دوران بود

مـــــردم مـا پـایمـال چکـمــۀ غــــولان بود

نیـست پـایـانی به ایـن جنجـال خـونین وطن

تا رقـابـت هـای خـون آلـوده در جریان بود

کشور ما مرکـز آزمون جنگ افزار هاست

بمـب مـادر راه حـل جـنـگ بی پـایـان بود؟

چوب چوپان را بدست گرگ وحشی داده اند

گـرگ با روبـاه پــرنـیـرنگ هــم پیمـان بود

جنگل از دیو ودد خونخوار مملو گشته است

دور محــو آدمـیـت؛ وحــشــت حـیــوان بود

در کف دل گـر چــراغ معرفت گل می شود

جهــل و تـاریـکی امیــر خـطــۀ ویـران بود

سـرنـوشـت ما بـه دســت مـافـیا افتاده است

عهـد دزدی و فـســاد و غــارت وجـدان بود

مردم بیچاره یک سو زور و زر سوی دیگر

روبه رو مشت و درفش و کله و سـندان بود

کار و بار فاضل و اهل هنر بی رونـق است

خویش خواری قوم پرستی دروطن چالان بود

حـالــت خـر تـا خـری آورده انــد در مملکـت

ســـاربـانـان پـادشـــاه و پـادشـــه دربـان بود

می کـشند افـرشتگان را در خیابان و سـرک

تا که افـراط و سـتم پیـوسـتـه بـا شـیطان بود

خـنـدۀ اهـریمـن از خـون دل خلـق خـداسـت

عـالـمی در سـوگ خلـق بی گنه گـریـان بود

جامـه گرچـه می کند هـردم بدل خصم وطن

با هزاران رنگ و نیرنگ ودغل عریان بود

حـاصـل تاریـخ مـا را دیـو اسـتـعمار خـورد

بـاغ و گلـزار وطـن پـایمـال خـارسـتـان بود

تا که پاکستان صادر می کند جنگ و ترور

مـــردم مظـلــوم مــا در تـابــۀ ســوزان بود

14/4/2017

رسول پویان

بوسه با پیغام

تا که عشق وعاطفه درچنگ زورو زر بود

بـاغ دل بی حاصـل و نخـل امل بی بـر بود

عشق و دوستی رامکن آلوده با چال وفریب

در جـهــان دل سـیـاســت الکـن و ابـتـر بود

عشق فلـم و بـازی بازیگـران صحـنه نیست

خـانـــۀ تـنـگ نمـایـش بـی در و پـیکـر بود

عـالـــم وهــم مجــازی را نبــاشــد اعـتـبـار

ایـن خـیـالات دروغـیـن جمـله درد سـر بود

حـیـلـۀ تخـنـیـک را بـاور نـدارد قلـب پـاک

عـشــق گـرمـای حقـیـقی در دل مجمـر بود

بـادۀ نـابی که بـا خـیـــام می نـوشـــم مــدام

نـه بـه دنـیــای خـیـالی در خُــم کـوثــر بود

دلـربـایـان گـرچــه فـتّــانـنـد بـا طــرز نگاه

بســتـر مصـئون هـســـتی دامــن دلـبـر بود

گـردو دل پیـونـد می یابـد به هـم درزندگی

بـر زمـیـن و در فضـا و در دل بـسـتر بود

همـدم دل لحظـه یی از دل نمی گـردد جـدا

روز خـورشـید فروزان در شبان اختر بود

آدمی از حـال می گیـرد بـه فــردا می دهد

خـاطــرات زنـدگی دنـیـای پـس‏منظـر بود

عیب خود راجستجو دارنداشخاص بزرگ

کور خـود بینای مردم را دوگـوش کر بود

وعـدۀ امـروز را تـاکی بـه فــردا افگـنـنـد

بـوســه بـا پیغــام مثل کان بی گـوهـر بود

24/3/2017

 

 رسول پویان

موج شادی

 

هــوای مـوج شــادی در دل ابحـار می رقصد

هزاران موج برهم می‏خورد بسیار می رقصد

نـوای آبـی خـودجــوش اقـیـانـوس می خـیــزد

در آغـوش فضا نجـوای دل بی تار می رقصد

ز جـنگ صخــرگان پیلـتن با خیــزش امــواج

چکاچک ها به هم دربستر اعصار می رقصد

سـکـوت جنگل آرامش دهـد بـر خاطـر ناشـاد

نــه تـنـهـا آدم ســالــم تـن بـیــمـار می رقصد

درخـتـان کهـن آغـوش بگـشـایــنـد بـر انـسان

زعطرخاک وباران سبزه واشجار می رقصد

طـلـوع صبحــدم آرام بـر جنگل فـشـانـد نـور

غروب ازترس تاریکی درون نار می رقصد

در میخـانـه ها بـر روی انسـان باز می باشـد

طبیعت مست می گـردد دل افگار می رقصد

ســرود دخـتـران رز بـه جـام بـاده می پیچـد

خُـم و خمخـانـه و سـاقی میان بار می رقصد

بنازم مسـتی و دیـوانگی را با می و مطـرب

به بزم باده نوشان عاقل و هشیار می رقصد

خط فـقـر و غنا گـرچـه بـود بـسـیار طولانی

فقیروخان اینجا دل‏خوش وسرشارمی رقصد

به ظاهـر بین ناداران و دارایان نباشـد فـرق

غریب ازمفلسی سرمایه دربازار می رقصد

درین دنیای فانی هـرکه دارد همـدم و یاری

دل دیـوانـه ام بی همدم و بی یار می رقصد

زهی روزی که یابـم دلبر گـم گشتۀ خود را

ز شـادی تا ابـد دل در بر دلـدار می رقصد

19/3/2017

رسول پویان

مستان حقیقت

عشق رابا وحشت وخشم وخشونت کار نیست

مهـر و شـفـقـت هم‏طراز کـیـنـه و آزار نیست

از تعـصـب مهــربـانـی و صـــفـای دل مجــو

نــرمی و لـطــف و مـدارا در دم تلـوار نیست

شیخ ومفتی رامگو ازمطرب و معشوق و می

جـای تـفـتـیــش عقـایـد خــانــۀ خـمــار نیست

قلب افـراطی ز نـور عشـق بـاشـد بی نصیب

قـعـــر تـاریکـی مـکان جـلـــوۀ انــوار نیست

محـتـسب از حـال مـسـتان حقـیـقت بی خـبـر

ذهـن فـاسـد با خـبـر از عـالـم اســرار نیست

بـر سـر منبر چـه می‏گویـد واعـظ گـپ مفت

بی عمل را خاصیت درصحبت وگفتارنیست

در کـتـاب زنـدۀ دل آن چـه می‏بـیـنـد عـشـق

در خــــط و در واژگان مـــردۀ آثــار نیست

گـوهــر نـابی که می‏پیچـد در امـواج عـشـق

در صدف هرگـز نگنجد در دل ابحار نیست

عـشـق اگـر در اوجگه شـور جنون می‏آورد

ایـن تمـرکـز در حــواس مردم هشیار نیست

با زر و قــدرت صـفای دل نمی‏آیـد بـه کف

عشـق کارش با حـساب دالـر و دینار نیست

همـت فـرهـاد می‏خواهـد که کـوه را بـرکند

راه عشق وعاشقی با هرکسی هموار نیست

عشـق شـوق زندگی را جـاویـدانی می‏کـنـد

انتحــاری زیـر نـام مـذهـب و ایثـار نیست

عشق و آزادی و فـرهنگ و تمدن باهم اند

لیک با قتل و ترورو وحشت اشرار نیست

1/3/2017رسول پویان

آتش وحشت

خـون خلـق از خنجر افـراط فـوران می زند

گرگهای گُشنه خون و گوشـت انسان می زند

طالب و داعش بود محصول پنجاب و سعود

تیغ زهـرآلـوده بر روح و دل و جان می زند

داکتر و بیمار و مجروح را به آتش می کشد

تـیـر بـر قلـب پلیس شــهـر و دربـان می زند

منبـع علـم و معــارف را کـنـد از بـن خـراب

آتـش کـیــن و تعـصـب در دبـســتـان می زند

نوجوان وپیر وکودک را کشد درخاک وخون

گُله هــای آتـشـیـن در چـشــم گـریان می زند

گوشـت انسـان را کند در آتـش وحـشت کباب

این بلای جهل و نفرت گوشت بریان می زند

آفــت پـایـیـــــز و تــوفــــــان بـــلا مـی آورد

دســت رد بـر ســیـنۀ سـبـز بهــاران می زند

کـــــودکان بی گـنــــه را انتـحـــاری می کند

زهـر در الطــاف مـادر مهـر دامـان می زند

مسجد و منبر به آتش می کشد در شـهر و ده

پشـت پا بـر سـوره هـای متـن قـرآن می زند

آشــیـان چـوچـگان را بـرکـنـد از شــاخـسـار

باغ ویــران می کـنـد بـم در گلـستان می زند

قصـد افــراطی بـود جنگ و تـرور و انهـدام

جغد وحشت ناله در شهرهای ویران می زند

آن که بـا افـــراط پـیــونــد رفـاقـت می کـنــد

تیـشـه در بیخ وطـن در عمق وجدان می زند

در کشـاکش های قـدرت ها شود میهن خراب

هریکی در جسـم زخمی چنگ و دندان میزند

9/3/2017

 

رسول پویان

مسلخ وطن

قلب وطـن بـه خنجـر افـراط پاره شد

تـعـداد کـشـتگان وطـن بی شماره شد

گویی که جنگ و فتنۀ افراط دروطن

با طرح دشمنان نه دهـه تا هزاره شد

از تیغ طالـبان بچکـد خون پاک خلق

در مسلخ وطـن همـه برپـا قـنـاره شد

از کلۀ بریـده و تـن های ریـش ریش

در پیش چشم ارگ هزاران مناره شد

فـرهنگ صلح اهـل مـدارا و اعـتدال

در مملکت به دست ستمگر کتاره شد

تبعیض در سیاسـت دولت شده عجین

این نه فقط دوباره که برما هماره شد

در سـینه های ارگ نشینان دلی نماند

برجای دل بسینه شان سنگ خاره شد

تا خائنان به قدرت وچوکی رسیده اند

جای فساد و مرکـز رشـوت اداره شد

دزدی ز بس به مملکت ما شده فزون

مالک پیاده ازخروغاصب سواره شد

از مطـبخ سـیاسـت مرموز در وطن

مُلـی ز زیــر قـاب پـلـو آشـکاره شد

شـب جای روز آمده و مه شده نهان

گـویی سپهـر طالع ما بی سـتاره شد

پوشاک پربهای تمدن بـه دسـت غیر

بـر قـامـت بلـنـد وطـن بد قـواره شد

23/2/2017

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید