WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 مادر هستی- دل سنگین استبداد -  شرارت طالب -همای کاغذی - کشتی بی ناخدا     رسول پویان

 

رسول پویان

مادر هستی

دلت که از یم عشـق بتان شود خالی

نیابی جـز تن بی جان و جسم بی حالی

سری که عشق ندارد کدوی خالی است

توگویی سنگ بود جـسم و یا که تمثالی

سـحر که بوسـه زنـد بر لبان گل شـبنم

بگـیـرد از سـر زلفـان شـب کهـن شالی

اگر چه خیل پرستو ز لانه کردند کوچ

بگـو حکایـت هجـران و شـرح احـوالی

سرود عشـق بخوان بر شکسته دلهایی

بـه پـای نغـمـــۀ دوتــار و تـال تـنـتالی

فـرشـتـگان بـه تمـنـای عـشـق می آیند

گــذشــت دور دد و دیـو وحشی و آلـی

حدیث رسـتم و رودابه وامـق و عـذرا

بخـوان حمـاسـۀ سـیمرغ و قصـۀ زالی

بدون عشق و محبت و مطرب وساقی

کـشـی لاشـۀ خـود را بـه سـان حمـالی

اگر ز همدم و محبوب دل شوی غافل

حـیات جمـله بـود درد سـر و جـنـجالی

خوشا انرژی عشق وزهی جذبۀ وصل

فگـنـده در دل و جـان بشر چه زلزالی

بیا ز مکتب حافـظ درس عـشق آمـوز

دهـد دوشـهـر تمـدن را بـه یک خـالی

امید وعشق و محبت حیات می بخشند

زهـی دلی که بـود پـر زوجـد و امیالی

دودل به عشق و محبت اگر شود پیوند

بــرای مــادر هـستـی پـدر شــود بـالی

14/5/2017

 

رسول پویان

دل سنگین استبداد

به قلب خستگان عشق وطرب را می کنم جاری

وبای غم نگردد تا به جسـم و جان و دل ساری

اگـر بـر طبل جـنگ طبّـال افـراطی زنـد هـردم

محـبـت را ســـرایــم بـا نــوای نــــرم دوتــاری

اگرچه عهد و پیمان و وفا زخمین زخمین است

بسـازم مرحـم لطـف و امـیـد از گـرمـش یاری

وفــا و گــرمـی دل از محـبـت می شــود پـیـدا

بـنازم جـذبـۀ عـشق و طـرب در طرد بیزاری

به صحرای جنون گم کرده ام قلب پریـشان را

رهـایم از سـیاســت بازی و زنجـیـر هـشیاری

ز بـس پایین و بالا چاله و چـه دیـده ام در راه

نـوای شــادمـانی سـر کـنــم در بــزم همـواری

سـرود عشق می خوانـم به گوش مردم مأیوس

نـدیـده مـردم ما جـز غـم و رنـج و گـرفـتـاری

ز افراط و ستم در زیر هر نام و نشان بگریز

مکـن بـا قـاتــل و افــراطـی و جـلاد همکاری

نـدارد عامـل قتل و تـرور و جـنگ و ویـرانی

دل صلـح و صـفا و نقــشـه و ابـزار معـماری

مکـن با طرح صلح و سـازش افراطیون باور

که با ایـن شـیوه تخـم فتنه و افـراط می کاری

مجو از سـینۀ قـدرت طلب مهـر و محـبت را

دل سـنگین اسـتـبـداد از مهر و صـفا عـاری

سراسر می کشد؛ غارت کند؛ آزاروکین دارد

ولی در پـیش مـردم می کـنـد اظهار همیاری

ز عـمـق قلـزم خون نخل آزادی کـشـیده سـر

بـرای نـسـل فـردا مـی دهــد پـیـغام بـیـداری

امـیـر و پادشـاه زنجـیـر و اسـتـبـداد می آرد

دیگر در ملک ما جایی ندارد ظلم و باداری

4/5/2017

 رسول پویان

شرارت طالب

دولت شـریک قاتل و دزد و ستمگر است

طالب، غـنی و کـرزی کل را برادر است

کـرزی چـرا حمایـت جنگ و تـرور کرد؟

زیرا غـلام طالب و مـزدور و چاکر است

در خـواب غفـلت اسـت وزیر دفـاع ارگ

قــربـانی شــرارت طـالـب، عسـکـر است

ارکان امـنـیــت شـــــــده بـازیـچـــۀ عــدو

کـس را بـه ایـن ادارۀ نا امـن باور اسـت؟

چشمان دشمنان همه باز است روز و شب

درارگ دیده کور و گوش ها همه کراست

دزدان ز هـر طــرف تجــاوزگـری کـنـنـد

در خانه ای که بی سرو بی دروپیکراست

دولــت از درون بـــود فـاســــد و خــراب

معـمـار کـج سـلیـقـه بـه دنبال منظر است

بیمار وطفل و پیر وجوان غرق خون بود

تاراج ملک و ارتش و سرباز افسر است

طالـب می کـشـد و غـنی خـنـده می کـنـد

این خـنـده با شرارت طالـب برابر است؟

در ارگ جنگ قـوم و تـبار و قبیله است

کشـور اسـیر فـتنه و جنـجال رهبر است

اسـب امـیـر داعـشـی در ارگ می چـرد

          لیکــن مهــار قـافلـه بـر دنبۀ خــر است    

 

رسول پویان

این غزل را در سال 1361 خورشیدی سروده ام؛ اما اوضاع جهان و افغانستان روز به روز بدتر شده است؛ زیرا در حال حاضر نه تنها زندگی طاقت فرسا شده است، بلکه امید را هم از مردم گرفته اند. برای یادی از احساسات گذشته این غزل را تقدیم خوانندگان می کنم.

همای کاغذی

انـدریــن بـیـدادگاه دور گیتی داد نیست

زنـدگانی جــز فـشـار پنجـۀ بیداد نیست

مـرغ آزادی اگـر افـتاده در کـنج قـفـس

این همای کاغـذی جـز حیلۀ صیاد نیت

در طلـسم تـنگ و تاریک نظـام مسـتبد

فـرصـت خفتن بـرای مـردم آزاد نیست

نغمۀ شـیریـن آزادی چـو نبود مـرگ به

زندگی بی شورشیرین شیوۀ فرهادنیست

بسکه توفان تباهی می وزد از هرطرف

در مـیان شـهـر دل هـا خـانـۀ آباد نیست

پایمـردی در طریـق عشـق آیین وفاسـت

انتخاب شیرمردان چون مسیر باد نیست

روزگار بی نــوا را ظـلـم بـنمایـد ســیـاه

چون فقیر بی نوا بدبخت مادر زاد نیست

در مـیـان آتــش ســوزنــدۀ هجــر وطــن

         کار و بار مـردم آواره جـز فـریاد نیست

13/1/1361

رسول پویان

کشتی بی ناخدا

کشـتی بـی ناخــدا در کام توفـان می رود

هـان تا اعمـاق بحـر خـون پایان می رود

سَـیل بینان از لـب سـاحـل تماشـا می کنند

موجها برهم خورد سِیل خروشان می رود

در عــزای کـودکان و نـوجــوانـان وطــن

کوه دود و آتش از چشمان گریان می رود

صخـره سـنگ آسـیاب ظلم و بیداد و سـتم

سـال هـا بـر سـینۀ میهن شـتابـان می رود

خنجـر خونـین طالب را به داعـش داده اند

راه طالب را زنو با چنگ ودندان می رود

کرزی و ملا غنی دوروی یکنوع سکه اند

راه هـردو چون سـرابی در بیابان می رود

تا بکی بازی دهــد خلـق وطـن را کـرزی

طـبـل رسـوایـی او تـا اوج کیوان می رود

دزدی و چور و فـساد از عهد کرزی آمده

پیش مردم بار دیگر با چه عنوان می رود

او ز اول مهــرۀ شــطـرنــج امـریـکا بــود

باز در نقش دیگر گـویی به میدان می رود

زیرلنگی وچپن صد گونه چال و حیله است

خوب شـد حالا به نزد خلق عریان می رود

طالـب و داعـش محصول رژیـم فاسـد است

جنگ وبحران وطن درپشت دزدان می رود

تا کـشاکـش های قـدرت ها بـود در مملکـت

قلب میهن زیر پتک و روی سندان می رود

18/4/2017

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید