WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 شهروند عدل و مساوات - دل خونبار کابل ـ کابل در خون شناور - جنگل وحشت - رقص واژگان   رسول پویان

 

رسول پویان

شهروند عدل و مساوات

به من بـرده و تابـع مگـو که شهروندم

برای حق و حقـوقـم همیشه می جنگـم

گذشـت دورۀ جهـل و فـریب و استبداد

دیگر نـه تـابـع ظلـم و اسـیـر تـرفـنـدم

کسی زخنجر خونین دیگر نمی ترسـد

مگو ز کنده و زنجیر و محبس و بندم

ز جـنگ قـومی و رسـم قبیله بـیـزارم

امـیـد وحــدت ملـی نمــوده خـرسـنـدم

هزاره همدم تاجیک وازبک و پشتون

ز کینه گـر گذری زهـر می‏شـود قندم

طلسم شـب شکـند مهـر پاک دل آخـر

به نـور وحدت عشـق و امید سـوگندم

اجیر و فعله و مزدور کس مشو جانم

بـنـه عمـارت قـانــون کار و کارمندم

زچشم شورحسودان نمی کنم تشویش

فلک فکـنده بـر آتـش بـه سـان اسپندم

طلسـم دیـو سـیه بشکـنم وگـر نـه باز

چـو پـیـره آل خـورد پاره‏هـای دلبندم

زخشم و کینه و نفـرت خالی ام خالی

دل از تـرانـۀ مهــر و محـبـت آگـنـدم

ز اخم وحشـت شمشیرخونچکان تیرم

نشـاط بـوی خـوش غنچـه‏هـای لبخندم

پیام حرکت و گفتارذهن ما نیک است

چنین بخوان ز قـرآن و زنـد و پازندم

ز چشم علم و تمدن چو بنگری بر ما

بـه نـور عـدل و مسـاوات تازه پابندم

رسول پویان

دل خونبار کابل

جگـر بـریان شــده در نار کابل

بـتــرکـیـــده دل خـونـبــار کابل

زن و مردوجوان وکودک وپیر

شــهـیـد بمـب و انـفـجــار کابل

بسوگ لاله های غرقه در خون

دل عــالـــم شـــده افــگار کابل

به چشمان اشک میخشکد خدایا

ز ســوز سـیـنــۀ داغــدار کابل

کتاب خاطـرات ما پر از خـون

تجــلـی کــرده در انـظـار کابل

به تاریخ وطن با خـون بنویس

خــروش همـت و ایـثــار کابل

قلـم دیگـر نـدارد تاب و طاقت

نـگارد قـصـــۀ کـشــتــار کابل

بـه تیـر ارگ و بمب انـتحاری

به خون وا شد چرا افطار کابل

ز افـــراط و ســتـم تـاکـی بنالد

دل صــد پـاره و غـمـبـار کابل

به ضـد ظلم و استبداد و افراط

خـروشـد نفـرت سـرشـار کابل

ز پاکـسـتان بـیزار اسـت بیزار

دل رنجــیــــده و بـیـمــار کابل

درون جنگ قـدرت هـای گیتی

تـبـه شــد خـلـق بـی آزار کابل

نیامـد رهـبـری در ارگ فاسـد

که باشد همدل وغمخوار کابل

نـدارد سـازشـی با طالب ارگ

ازیـن پـس مـردم هـشیار کابل

سـتـون پـنجـــم دشـمن نباشــد

به جز ویرانگر و اشرار کابل

خـدا لعنـت کند فاشـیزم قـومی

کند خـونـین در و دیوار کابل

نـدارد حـاصل اسـتبداد قـومی

بـه جـز ویـرانـی و ادبار کابل

نفاق و جنگ قومی کرد ویران

به وحشت کوچه و بازار کابل

نظـر بر تاریـخ خـونبار افگـن

چـه حاصل کـرد راکتبار کابل

ز ذهن طالب و داعش چه آید

بـه غـیر زهـر در افکار کابل

نمی گـردد اسـیر دیو شب ها

کهن خورشید دل، انوار کابل

بگـیـرد انـتـقــام خـون مــردم

ز دشــمـن نسـل نـوآثـار کابل

برو افراط خـونین؛ جا نداری

به ذهن خلق خوش رفتار کابل

نمی گـردد ایـن ماتم فـراموش

بـه تـاریــخ پـر از آمـار کابل

رسول پویان

کابل در خون شناور

کابل میان دوزخی از خون شـناور است

دولـت هـنـوز حـامی دزد و جـناور است

جنگ و تـرور کـشور ما را خـراب کرد

ویـرانـه ها چولاله سـتان داغ احمر است

ازدرد و سوز دوزخ و محشر هراس نیست

هرروز در وطـن به خـدا روز محشر است

صـد کـربــلا بــه مـاتــم میـهـن نمـی رســد

ایــن جــا قـتـلگاه هـمــه اهــل کـشـور است

طالب میان پـول و سـلاح غوطه می خورد

لیکن گرسنه در به در و خوارعسکر است

افـراطیون به چـوکی و منصب رسـیده انـد

داعــش رفیق قـدرت و طـالـب برادر است

فـقــر و فـسـاد غــدۀ چـرکـیــن دولـت است

چوکی بـرای دزدی و سـرمایـه و زر است

تـریـاک و انتـحـار به هــم یـار گـشـتـه انـد

افـراطیـون عـزیــز غـنـی  یـار اتمـر است

جـنـگ وطـن ادامــۀ بـحــران کهـنـه اسـت

چون غده منتشر به همه جان و پیکر است

غـولان را تمـام نـشـود جـنگ پـول و نفـت

ایـن کشمکـش به نقـشۀ اشـغال خـاور است

در مسلکی که وحـشت و زور اسـت افتخار

زور حاکم است و خاین و غدار داور است

همسـایـه تـا بـه خــانــۀ مـا می زنـد شــرر

حـال تمـام مـردم از ایـن نـیـز بـد تـر است

 

 رسول پویان

جنگل وحشت

کاخ ظلـم زورگـویـان جهـان ویـران شود

قصۀ ضحاک وفرعون ازمثل عنوان شود

از برای جنگ و کشتار و ترور و انتحار

زیـر نـام صلـح بـا افـراطـیت پـیمان شود

اهـل المـاس و طلا بیـگانـه از رنـج بشـر

اشـک و خـون بینوا تاج سـر سلطان شود

بزم عـیش و هـدیه و قدـرت بپا گردد ولی

کـودک هـمسـایـه بهــر لقـمۀ گـریـان شود

دین فروشـان جنگ با خلق خدا بنیان کنند

این کشاکش بین حق وباطل و شیطان شود

گـویی دنیا جنگل وحشت شـده این روزها

جنگ خـونـیـن بین نـثل آدم و حیوان شود

مـردم بیچـاره را فـقـر و مرض بـرباد داد

روی نعش مردگان سرمایه صدچندان شود

تابکی با خـون و جـان ما تجـارت می کنند

فـتـنـۀ تـاجــر بـلای جـان مظـلـومـان شود

میش وبز و بره آهوگان زوحشت مرده اند

گـرگ ظالـم در میان گله هـا چـوپـان شود

هرطـرف جشن عـروسکها بود برپا کنون

آدم از ایـن خیمه شـبازی فقـط حیران شود

وحـشت افـراطـیون قندیـل آزادی شکـست

دور اسـتـبـداد آمــد خـانــه هـا زنـدان شود

مـرکـز سـرمایـه با افـراطـیت پیونـد گشت

ایــن ســرآغـاز زوال عــزت انـسـان شـود

کار قدرت حیله وچال و دروغ و فتنه است

نیست پروایی جهان گر دوزخ سوزان شود

چهــرۀ ظـالــم نمـی مـانـد در زیـــر نقــاب

ازخروش خون مردم چهره ها عریان شود

 رسول پویان

رقص واژگان

 

دل مسـتانـه از شــادی بـه پـیراهـن نمی گنجد

غـزل هــای دل دیــوانــه در گفـتـن نمی گنجد

شـراب چشـم شـوخی آن قـدر مستم کند هـردم

که رقص واژگان در گـوشـۀ تن تن نمی گنجد

گلـم را در گلـســتـان خـیــال آلــوده پـــروردم

که جوش رنگ وبویش دردل گلشن نمی گنجد

چونان ازعشق و مستی و طرب مملو بود قلبم

که دیگـر جنبـش دل در محـیـط تـن نمی گنجد

ز چـشـم عــشق می بـینم به روی عـالـم و آدم

چـنین طـرز نـگه در دیــده و دیـدن نمی گنجد

نهـاد هـسـتی و انـسـان را با هـم کـنـم مـوزون

به میـزانگاه حـق جنجـال مـا و مـن نمی گنجد

ز نـور عشـق انـوار یقین را می کنم احـسـاس

کهن خورشیدحق در لحظه ومسکن نمی گنجد

خلـوص عشـق پاک دل بـود پاکـیـزه و نایـاب

که این الماس خالـص در بر سـفتن نمی گنجد

گـداز بحـر دل را اشـک آتش می کنـم تعریف

ازیـن آتشفشان یک پـرزه در دامـن نمی گنجد

رسـد گـر نامـۀ تأیـیـد عشـق و وصل جـانانـم

نشاط و شوق دل در خانـه و برزن نمی کنجد

به نورعشق پیوند دو دل آن سان شود موزون

که در اوج تکامل حرف مرد و زن نمی گنجد

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید